ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
USD EUR / All

بازگشت سلطنت یا ناپدید شدن آینده؟

سلطنت‌طلبی به‌مثابه نشانه‌ی فرسایش امید و تخیل سیاسی

این یادداشت بازگشتِ بحثِ سلطنت را نه به‌عنوان یک «پروژه‌ی سیاسی»، بلکه به‌مثابه نشانه‌ای از فرسایش امید و ناپدیدشدنِ افق آینده تحلیل می‌کند. نویسنده نشان می‌دهد که گرایش امروز به سلطنت بیش از آن‌که نوستالژی گذشته یا وفاداری به یک سنت سیاسی باشد، محصول بزنگاه‌های تهی، خستگی جمعی و گسست پیوند میان کنش و پیامد است. در غیاب تخیل آینده‌محور و سازمان‌یابی مؤثر، گذشته به صورت اسطوره‌ای آرام‌بخش بازمی‌گردد؛ نه چون راه‌حل، بلکه چون پناهگاهی موقت برای معنا.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

بحث درباره‌ی «بازگشت سلطنت» در ایران اغلب با تمسخر، انکار یا خشم همراه است. برای برخی، این گرایش نشانه‌ی انحراف سیاسی است؛ برای برخی دیگر، زنگ خطری درباره‌ی آینده‌ی دموکراسی؛ و برای عده‌ای، تنها گزینه‌ای که هنوز می‌توان آن را تصور کرد. اما شاید مسئله‌ی اصلی نه خودِ سلطنت، بلکه چیزی باشد که جای آن را پر کرده است: آینده‌ای که دیگر نمی‌توان آن را تصور کرد.

اگر به گفت‌وگوهای سیاسی در شبکه‌های اجتماعی، جمع‌های خصوصی یا حتی مکالمات روزمره گوش بدهیم، نام سلطنت بیش از گذشته به گوش می‌رسد. این بازگشت، پیش از آنکه به معنای احیای یک پروژه‌ی سیاسی منسجم باشد، نشانه‌ی نوعی بن‌بست عمیق‌تر است. از این‌رو، پیش از آنکه بپرسیم آیا جامعه‌ی ایران سلطنت‌طلب شده است یا نه، باید پرسش دشوارتری را طرح کنیم: چرا سلطنت دوباره قابل تصور شده است؟ این متن استدلال می‌کند که گرایش نمادین به سلطنت را نمی‌توان صرفاً با نوستالژی، فریب سیاسی یا ارتجاع فکری توضیح داد. آنچه در حال وقوع است، بیش از آنکه بازگشت به گذشته باشد، محصول ناپدیدشدن افق آینده است. در وضعیتی که جامعه نه قادر به بازگشت به نظم پیشین است و نه توان صورت‌بندی آینده‌ای روشن و قابل زیست را دارد، گذشته ـ حتی اگر مسئله‌دار باشد ـ به امری در دسترس بدل می‌شود. از این منظر، سلطنت نه به‌عنوان یک پاسخ سیاسی، بلکه به‌مثابه نشانه‌ای از فرسایش تخیل آینده‌محور، افول امید و ناتوانی در کنش جمعی معنادار ظاهر می‌شود.

این متن در پی دفاع یا نفی سلطنت نیست؛ هدف آن فهم شرایطی است که در آن، گزینه‌هایی مسئله‌دار دوباره قابل تصور می‌شوند. برای این منظور، متن در چهار گام پیش می‌رود: نخست، سلطنت را به‌مثابه نشانه‌ای گفتمانی تحلیل می‌کند؛ سپس به تمایز بنیامینی میان یادآوری انتقادی و احضار نوستالژیک گذشته می‌پردازد؛ در ادامه، مفهوم بزنگاه‌های تهی و افول امید را بررسی می‌کند؛ و در نهایت، با اتکا به تحلیل کاسیرر از بازگشت اسطوره، نشان می‌دهد که چرا جمله‌ی «هیچ‌چیز دیگر جواب نمی‌دهد» به توصیفی دقیق از تجربه‌ی سیاسی امروز بدل شده است.

سلطنت به‌مثابه نشانه، نه پروژه

بحث درباره‌ی سلطنت در ایران اغلب با این پیش‌فرض آغاز می‌شود که با یک پروژه‌ی سیاسی منسجم مواجه‌ایم؛ پروژه‌ای که می‌توان آن را از حیث کارآمدی، مشروعیت یا مطلوبیت ارزیابی کرد. بااین‌حال، آنچه امروز در فضای عمومی دیده می‌شود، به‌سختی واجد ویژگی‌های یک پروژه‌ی سیاسی به این معناست. حتی کنشگران و مدافعان این ایده نیز کمتر تصویری منسجم از شکل نهادی، مسیر تحقق یا سازوکارهای عملی آن ارائه می‌دهند و معمولاً میان الگوهای ناهمخوان ـ از مشروطه‌خواهی کلاسیک تا اشکال متمرکز اقتدار ـ در نوسان‌اند.

سلطنتی که امروز موضوع بحث است، نه آینده‌ای روشن ترسیم می‌کند، نه زبان مشترکی برای کنش جمعی می‌سازد و نه افقی نهادی عرضه می‌کند که بتوان حول آن بسیج سیاسی شکل گیرد. در عوض، آنچه برجسته می‌شود مجموعه‌ای از دلالت‌های پراکنده و اغلب غیرسیاسی است: رفاه، ارزانی، پیش‌بینی‌پذیری، امنیت معیشتی و احترام در نگاه دیگری. از همین‌رو، مسئله‌ی این جستار نه بررسی سلطنت به‌عنوان یک گزینه‌ی سیاسی، بلکه تحلیل معنایی است که سلطنت در وضعیت کنونی پیدا کرده است. پرسش محوری این نیست که سلطنت چه می‌خواهد، بلکه این است که چگونه به حامل این دلالت‌ها بدل شده است.

سلطنتی که امروز موضوع بحث است، نه آینده‌ای روشن ترسیم می‌کند، نه زبان مشترکی برای کنش جمعی می‌سازد و نه افقی نهادی عرضه می‌کند که بتوان حول آن بسیج سیاسی شکل گیرد.

در این سطح، سلطنت را می‌توان به‌مثابه یک نشانه فهمید؛ نشانه‌ای که معنایش نه ثابت است و نه از پیش تعیین‌شده، بلکه در فرایندهای بازنمایی شکل می‌گیرد. این نشانه به‌جای ارجاع به یک نظم تاریخی مشخص، به ظرفی برای فشرده‌سازی مجموعه‌ای از معانی بدل می‌شود. نظم، ثبات، رفاه و حیثیت اجتماعی در این ظرف گرد می‌آیند، بی‌آنکه به برنامه‌ای سیاسی یا پروژه‌ای نهادی متصل شوند. همین سیالیت معنایی است که امکان می‌دهد سلطنت به‌طور هم‌زمان در تخیل سیاسی گروه‌های اجتماعی و گرایش‌های فکری ناهمگون حضور پیدا کند.

در این معنا، سلطنت‌طلبی در ایران امروز را نمی‌توان به‌عنوان یک گرایش تاریخی یا ایدئولوژیک منسجم فهمید. این پدیده بیش از آنکه ریشه در تداوم یک سنت سیاسی داشته باشد، محصول سازوکارهای بازنمایی در شرایط بحران است. سلطنت نه به‌مثابه واقعیتی تاریخی با تعارض‌ها و خشونت‌هایش، بلکه به‌عنوان مجموعه‌ای از معانی انتخابی و پالایش‌شده بازتولید می‌شود. نگاه بازنمایانه به ما امکان می‌دهد به‌جای داوری ارزشی یا موضع‌گیری هنجاری، بررسی کنیم این نشانه چگونه معنا تولید می‌کند و چه نوع نسبت‌هایی با واقعیت سیاسی برقرار می‌سازد.

بازنمایی سلطنت به‌مثابه نشانه را می‌توان به‌روشنی در زبان روزمره مشاهده کرد. جمله‌هایی مانند «تورم نبود»، «می‌شد برای زندگی برنامه‌ریزی کرد»، «کار بود»، «پول ارزش داشت» یا «ایرانی احترام داشت»، نه توصیف‌های تاریخی دقیق، بلکه صورت‌بندی‌های فشرده‌ای از تجربه‌ی زیسته‌اند. این عبارات به‌جای اشاره به ساختارهای سیاسی، به کیفیت زندگی روزمره، امنیت معیشتی و احساس کرامت اجتماعی ارجاع می‌دهند. در این روایت‌ها، سلطنت از تاریخ پرتنش خود جدا می‌شود و به تصویری طبیعی‌شده از نظم اقتصادی و اجتماعی فروکاسته می‌گردد.

در این فرایند، سلطنت از معنای عینی و تاریخی‌اش تهی می‌شود و به مفهومی انعطاف‌پذیر بدل می‌گردد که می‌تواند در موقعیت‌های مختلف معانی متفاوتی را حمل کند. این تهی‌سازی به طبیعی‌سازی نیز می‌انجامد: سلطنت نه به‌عنوان یک انتخاب سیاسیِ قابل مناقشه، بلکه به‌مثابه وضعیتی بدیهی و از پیش مفروض ظاهر می‌شود. اسطوره‌ی همراه این نشانه، معنا را نه موضوع نزاع، بلکه امری خودبه‌خودی جلوه می‌دهد.

کارکرد اصلی این بازنمایی را باید در نسبت آن با تجربه‌ی زیسته فهمید. سلطنت به‌مثابه نشانه، افقی برای کنش سیاسی نمی‌گشاید و برنامه‌ای برای آینده عرضه نمی‌کند، اما امکان نام‌گذاری رنج‌های اکنون را فراهم می‌سازد. ناامنی اقتصادی، بی‌ثباتی شغلی و ناتوانی در برنامه‌ریزی زندگی، در قالب تصویری فشرده از نظمی ازدست‌رفته صورت‌بندی می‌شوند. از این منظر، سلطنت نه محرک کنش، بلکه سازوکاری برای تثبیت معنا در سطح تجربه‌ی روزمره است.

همین محدودیت، مرز تحلیلی این نشانه را نیز مشخص می‌کند. بازنمایی سلطنت می‌تواند وضعیت موجود را قابل توضیح کند، اما ناتوان از گشودن افق‌های تازه است. گذشته‌ای که در این‌جا احضار می‌شود، نه برای نقد اکنون، بلکه برای تثبیت آن به کار می‌رود. از این‌رو، مسئله‌ی اصلی نه بازگشت به گذشته، بلکه شیوه‌ای است که گذشته از طریق آن، به‌عنوان نشانه‌ای آرام‌بخش و غیرانتقادی بازسازی می‌شود. این شیوه‌ی احضار گذشته، زمینه‌ی گذار به جستار بعد را فراهم می‌کند؛ جایی که با اتکا به تمایز بنیامینی میان یادآوری انتقادی و احضار نوستالژیک، نسبت میان گذشته، خطر و امکان رهایی بررسی خواهد شد.

احضار گذشته در غیاب آینده: از بنیامین تا گذشته‌ی سلفی

آنچه در جستار  پیش نشان داده شد، این بود که سلطنت در وضعیت کنونی بیش از آنکه یک پروژه‌ی سیاسی باشد، به نشانه‌ای بازنمایی‌شده بدل شده است؛ نشانه‌ای که مجموعه‌ای از معانی انتخابی را در خود فشرده می‌کند. اما این تحلیل یک پرسش اساسی را پیش می‌کشد: این گذشته‌ای که از طریق نشانه‌ی سلطنت احضار می‌شود، از چه جنسی است؟ آیا هر رجوعی به گذشته الزاماً محافظه‌کارانه یا ارتجاعی است، یا می‌توان میان شیوه‌های متفاوت احضار گذشته تمایز گذاشت؟ پاسخ به این پرسش بدون رجوع به والتر بنیامین ممکن نیست.

در تزهای «درباره‌ی مفهوم تاریخ»، بنیامین فهم مسلط و خطی از تاریخ را به چالش می‌کشد؛ فهمی که گذشته را زنجیره‌ای از وقایع سپری‌شده و تاریخ را مسیری پیش‌رونده به‌سوی آینده‌ای تضمین‌شده می‌بیند. در برابر این نگاه، بنیامین گذشته را نه انباری از خاطرات، بلکه میدانی از امکان‌های ناتمام می‌فهمد. گذشته تنها زمانی واجد نیروی سیاسی می‌شود که در «لحظه‌ی خطر» احضار شود؛ لحظه‌ای که اکنون خود را در آستانه‌ی شکست، انسداد یا حذف می‌یابد. در این معنا، یادآوری گذشته نه برای تسلی‌دادن، بلکه برای گسستن از تداوم مسلط تاریخ فراخوانده می‌شود.

گذشته‌ی بنیامینی گذشته‌ای آرام‌بخش نیست. این گذشته، خشونت‌ها، شکست‌ها و حذف‌ها را مرئی می‌کند و از دل آن‌ها مطالبه‌ی رهایی را صورت‌بندی می‌کند. احضار گذشته در این چارچوب، کنشی مداخله‌گر است: گذشته به اکنون هجوم می‌آورد تا آن را مختل کند. از همین‌رو، یادآوری بنیامینی همواره با خطر همراه است؛ خطری برای نظم موجود، برای روایت‌های تثبیت‌شده و برای تداوم وضع مسلط. گذشته‌ای که چنین احضار می‌شود، نه پناهگاه، بلکه میدان نبرد است.

جامعه نه به این دلیل که شکست را تجربه کرده، بلکه به این دلیل که بارها کنش کرده و هیچ پیوند معناداری میان کنش و پیامد ندیده است، توان امیدورزی را از دست می‌دهد. در چنین وضعیتی، گرایش به سلطنت‌طلبی را می‌توان تلاشی برای گریز از منطق امیدِ پرریسک دانست.

این تمایز بنیامینی به ما امکان می‌دهد نوع دیگری از رجوع به گذشته را شناسایی کنیم؛ رجوعی که دقیقاً در نقطه‌ی مقابل این منطق قرار دارد. در وضعیت کنونی ایران، گذشته‌ای که از طریق نشانه‌ی سلطنت احضار می‌شود، نه گذشته‌ای انتقادی، بلکه گذشته‌ای پالایش‌شده، گزینشی و تسلی‌بخش است. می‌توان این شیوه‌ی رجوع را «گذشته‌ی سلفی» نیز نامید: گذشته‌ای که همچون تصویر سلفی، تجربه‌ی تاریخی را به ایماژی ساده، قابل‌مصرف و بی‌هزینه فرو می‌کاهد.

گذشته‌ی سلفی تاریخ را نه به‌مثابه میدان تعارض، بلکه به‌عنوان تصویر بازنمایی می‌کند. خشونت‌ها، حذف‌ها و تناقض‌ها حذف می‌شوند و تنها عناصر مطلوب باقی می‌مانند. این گذشته نه برای نقد اکنون، بلکه برای قابل‌تحمل‌کردن آن احضار می‌شود. همان‌گونه که فرد سلفی تجربه را به تصویری کنترل‌شده از خویشتن تقلیل می‌دهد، گذشته‌ی سلفی نیز تاریخ را به روایتی آرام‌بخش و شخصی‌شده فرو می‌کاهد. نتیجه، گذشته‌ای است که نه مطالبه می‌کند، نه متهم می‌سازد و نه امکان گسست می‌گشاید.

در این چارچوب، رجوع نمادین به سلطنت را نمی‌توان در منطق بنیامینیِ بازنمایی انتقادی فهمید. سلطنت به‌مثابه گذشته‌ای احضار می‌شود که قرار نیست اکنون را به لرزه درآورد، بلکه قرار است آن را آرام کند. این گذشته نه از دل «لحظه‌ی خطر»، بلکه با حذف آن ساخته می‌شود. خطر، که در نگاه بنیامین شرط امکان رهایی است، در این‌جا به‌کلی کنار گذاشته می‌شود. گذشته‌ای که بدون خطر احضار می‌شود، گذشته‌ای است که از پیش خلع‌سلاح شده است.

پیامد این حذف، فراتر از نسبت با گذشته است. وقتی گذشته به پناهگاه بدل می‌شود، اکنون نیز از امکان گسست تهی می‌گردد. بزنگاه‌هایی که می‌توانستند حامل امکان تغییر باشند، به لحظاتی تهی فروکاسته می‌شوند: لحظاتی سرشار از انرژی و نارضایتی، اما فاقد افق. گذشته‌ی سلفی به‌جای آنکه بزنگاه را فعال کند، آن را خنثی می‌سازد. تاریخ به‌جای آنکه میدان نبرد باشد، به منبع تسلی بدل می‌شود.

از منظر بنیامینی، این دقیقاً لحظه‌ی خطر است: نه خطر بازگشت یک نظم گذشته، بلکه خطر اسطوره‌مندشدن تاریخ. تاریخی که به ایماژ فروکاسته می‌شود، آماده است تا در خدمت تثبیت وضع موجود قرار گیرد. سلطنت در این معنا نه پروژه‌ای برای آینده، بلکه اسطوره‌ای کارکردی است که فقدان افق را می‌پوشاند. گذشته‌ای که چنین احضار می‌شود، به‌جای آنکه امکان رهایی بگشاید، انسداد را بازتولید می‌کند.

در نتیجه، مسئله‌ی اصلی در رجوع امروز به سلطنت، خودِ گذشته نیست، بلکه شیوه‌ی احضار آن است. آنچه با آن مواجه‌ایم، نه تصاحب انتقادی تاریخ، بلکه مصرف نمادین آن است. گذشته به‌جای آنکه اکنون را خطاب قرار دهد، به ابزاری برای تحمل آن بدل می‌شود. این شیوه‌ی احضار گذشته، زمینه‌ای فراهم می‌کند که در آن بزنگاه‌های سیاسی یکی پس از دیگری تهی می‌شوند و کنش سیاسی به جنب‌وجوشی بی‌افق فروکاسته می‌شود.

این وضعیت ما را به جستار بعد رهنمون می‌کند؛ جایی که مسئله دیگر صرفاً نسبت با گذشته نیست، بلکه سرنوشت بزنگاه‌ها، افول امید و فرسایش پیوند میان کنش و پیامد است. اگر گذشته‌ی سلفی تاریخ را خلع‌سلاح می‌کند، بزنگاه‌های تهی نیز اکنون را. در جستار سوم، این دو به هم می‌رسند: بزنگاه‌هایی که می‌آیند، می‌گذرند و چیزی جز خستگی و تعلیق به‌جا نمی‌گذارند.

بزنگاه‌های تهی و افول امید

اگر گذشته‌ی احضارشده نتواند اکنون را به لرزه درآورد، بزنگاه‌های سیاسی نیز به‌تدریج توان گشودن افق آینده را از دست می‌دهند. آنچه در چنین وضعیتی پدید می‌آید، نه فقدان بحران، بلکه وفور لحظات بحرانیِ بی‌نتیجه است. جامعه وارد بزنگاه می‌شود، انرژی اجتماعی انباشته می‌گردد، خشم و نارضایتی بروز پیدا می‌کند، اما این لحظات بدون آنکه به گسست معنادار بینجامند، فروکش می‌کنند. می‌توان این وضعیت را «بزنگاه تهی» نامید: لحظه‌ای که تغییر احساس می‌شود، اما قابل تصور نیست.

بزنگاه تهی به معنای فقدان انرژی اجتماعی نیست. برعکس، این بزنگاه‌ها اغلب سرشار از کنش، اعتراض، تولید محتوا و حضور عمومی‌اند. مسئله در جای دیگری است: این انرژی به افقی روشن، زبانی مشترک و پروژه‌ای قابل تصور متصل نمی‌شود. بزنگاه، به‌جای آنکه نقطه‌ی قطع تداوم باشد، به لحظه‌ای تکرارشونده بدل می‌شود؛ لحظه‌ای که می‌آید، می‌گذرد و چیزی جز فرسودگی به‌جا نمی‌گذارد. در چنین شرایطی، تجربه‌ی سیاسی به تجربه‌ی تعلیق مزمن بدل می‌شود.

سلطنت وعده می‌دهد بدون سازمان‌یابی پیچیده، بدون مشارکت فعال و بدون پذیرش خطر، تعلیق پایان یابد. این وعده، دقیقاً در نقطه‌ای جذاب می‌شود که جامعه دیگر توان پرداخت هزینه‌های بلندمدت و نامعلوم کنش سیاسی را ندارد.

این فرسودگی را می‌توان به‌وضوح در زبان سیاسی امروز مشاهده کرد. زبان سیاست یا به‌شدت انفجاری و هیجانی است، یا به همان اندازه طعنه‌آمیز، فرسوده و تهی. سیاست در شبکه‌های اجتماعی اغلب به شوخی، کنایه، فحاشی یا مقایسه‌ی مداوم اکنون با گذشته فروکاسته می‌شود. این وضعیت نشانه‌ی بی‌اهمیتی سیاست نیست، بلکه نشانه‌ی ناتوانی در صورت‌بندی معناست. وقتی کنش سیاسی بارها تکرار می‌شود بی‌آنکه به تغییری ملموس بینجامد، زبان نیز کارکرد توضیحی و بسیج‌کننده‌ی خود را از دست می‌دهد.

در چنین فضایی، ارجاع به سلطنت اغلب نه از سر اعتقاد نظری یا وفاداری تاریخی، بلکه به‌مثابه ژستی اعتراضی ظاهر می‌شود؛ راهی برای گفتن اینکه «دیگر هیچ افقی کار نمی‌کند». این ژست، بیش از آنکه برنامه‌ای برای آینده باشد، بیان خستگی از بزنگاه‌هایی است که هیچ‌گاه به آینده ختم نشده‌اند. سلطنت در این‌جا نه پاسخ، بلکه نشانه‌ای از بن‌بست است.

انباشت بزنگاه‌های تهی، پیوند میان کنش و پیامد را فرسایش می‌دهد. کنش دیگر به تغییر منجر نمی‌شود و پیامدها نیز از کنش جدا می‌شوند. نتیجه، وضعیتی است که در آن نه می‌توان به وضع موجود تن داد و نه می‌توان از آن عبور کرد. سیاست از عرصه‌ی امکان به میدان تکرار شکست‌ها تبدیل می‌شود. درست در همین نقطه است که امید، به‌مثابه نیرویی سیاسی، رو به افول می‌گذارد.

تمایزی که تری ایگلتون در کتاب امید بدون خوش‌بینی میان «امید» و «خوش‌بینی» می‌گذارد، اهمیت پیدا می‌کند. از نظر ایگلتون، امید نه انتظار نتیجه‌ای تضمین‌شده، بلکه آمادگی برای کنش در شرایط عدم‌قطعیت و خطر است. امید دقیقاً به این دلیل که تضمین نمی‌دهد، می‌تواند نیرویی سیاسی باشد. اما در بزنگاه‌های تهی، آنچه فرسوده می‌شود دقیقاً همین شکل از امید است. جامعه نه به این دلیل که شکست را تجربه کرده، بلکه به این دلیل که بارها کنش کرده و هیچ پیوند معناداری میان کنش و پیامد ندیده است، توان امیدورزی را از دست می‌دهد.

در چنین وضعیتی، گرایش به سلطنت‌طلبی را می‌توان تلاشی برای گریز از منطق امیدِ پرریسک دانست. سلطنت وعده می‌دهد بدون سازمان‌یابی پیچیده، بدون مشارکت فعال و بدون پذیرش خطر، تعلیق پایان یابد. این وعده، دقیقاً در نقطه‌ای جذاب می‌شود که جامعه دیگر توان پرداخت هزینه‌های بلندمدت و نامعلوم کنش سیاسی را ندارد. مسئله در این نگاه صرفاً ذهنی یا گفتمانی نیست؛ شرایط عینی نقش تعیین‌کننده دارد.

بخش بزرگی از جامعه‌ی ایران نه به شبکه‌های سازمان‌یافته‌ی سیاسی دسترسی دارد، نه به نهادهایی که بتوانند کنش جمعی را پایدار کنند، و نه به منابعی که هزینه‌های مادی، روانی و زمانی سیاست پرریسک را قابل تحمل سازند. در غیاب سازمان‌یافتگی، سیاست به امری فردی و لحظه‌ای فروکاسته می‌شود. تصمیم سیاسی دیگر بر اساس امکان تغییر گرفته نمی‌شود، بلکه بر مبنای کم‌هزینه‌ترین راه برای خروج از تعلیق شکل می‌گیرد. در چنین شرایطی، آلترناتیوها حتی اگر از نظر نظری موجود باشند در سطح تجربه‌ی زیسته به ایده فروکاسته می‌شوند، نه مسیری برای رهایی.

بزنگاه تهی لحظه‌ای است که در آن هم امید ایگلتونی از کار می‌افتد و هم تخیل سیاسی عقیم می‌شود. تخیل سیاسی، به‌عنوان توان ساختن بازنمایی‌هایی از آینده که بتوانند کنش جمعی را ممکن کنند، جای خود را به بازتولید تصاویر آشنا، ساده و کم‌هزینه می‌دهد. سلطنت در این معنا به دالی فشرده یا تهی بدل می‌شود که مجموعه‌ای از ناکامی‌های اقتصادی، بی‌ثباتی معیشتی و فرسایش منزلت اجتماعی را در خود متراکم می‌سازد، بی‌آنکه نیازمند توافقی واقعی درباره‌ی مسیر تحقق باشد.

بزنگاه‌های تهی، قاعده‌ی وضعیت کنونی‌اند، نه استثنا. آن‌ها توضیح می‌دهند چرا جامعه، با وجود انباشت بحران، به‌سختی می‌تواند از مرز تعلیق عبور کند. در چنین وضعیتی، گرایش به سلطنت‌طلبی نه به‌عنوان آینده‌ای مطلوب، بلکه به‌عنوان کوتاه‌ترین روایت برای پایان‌دادن به تعلیق ظاهر می‌شود. این وضعیت ما را به پرسشی می‌رساند که جستار بعد به آن می‌پردازد: وقتی عقلانیت سیاسی دیگر قادر به پیوندزدن کنش و پیامد نیست، سوژه برای معنا به کجا پناه می‌برد؟ پاسخ به این پرسش، ما را به تحلیل کاسیرر از بازگشت اسطوره رهنمون می‌کند.

هیچ‌چیز دیگر جواب نمی‌دهد: اسطوره به‌مثابه پناه

جمله‌ی «هیچ‌چیز دیگر جواب نمی‌دهد» بیش از آنکه داوری یا اغراق باشد، توصیف یک تجربه‌ی جمعی است. این جمله نه از موضع انفعال، بلکه از دل فرسایش پیوند میان کنش و پیامد برمی‌خیزد. جامعه‌ای که بارها کنش کرده، هزینه داده و وارد بزنگاه شده، اما هیچ افق پایداری پیشِ روی خود ندیده است، به نقطه‌ای می‌رسد که عقلانیت سیاسی دیگر قادر به توضیح وضعیت نیست. در این نقطه، سیاست از عرصه‌ی تصمیم‌گیری معنادار خارج می‌شود و به تجربه‌ای از درماندگی عقلانی بدل می‌گردد.

ارنست کاسیرر در کتاب اسطوره‌ی دولت این لحظه را لحظه‌ی فروپاشی عقلانیت سیاسی می‌داند؛ لحظه‌ای که جهان دیگر به کنش پاسخ نمی‌دهد. در چنین وضعیتی، اسطوره بازمی‌گردد، نه به‌عنوان فریب آگاهانه یا ابزار تبلیغ، بلکه به‌مثابه پناهی برای معنا. اسطوره جهان را ساده می‌کند، پیچیدگی را حذف می‌کند و وعده می‌دهد که بدون درگیری با تناقض‌ها، نظم دوباره برقرار خواهد شد. این بازگشت، نشانه‌ی قدرت اسطوره نیست، بلکه نشانه‌ی ضعف عقلانیتی است که دیگر قادر به سازمان‌دهی تجربه‌ی سیاسی نیست.

گرایش به سلطنت‌طلبی را باید نه نشانه‌ی احیای یک سنت سیاسی، بلکه نشانه‌ی استیصال عقلانیت سیاسی فهمید. مسئله این نیست که جامعه به گذشته وفادار شده است، بلکه این است که آینده‌ای برای دفاع باقی نمانده است.

اسطوره در این معنا، جایگزین سیاست نمی‌شود؛ جایگزین فقدان سیاست می‌شود. وقتی مسیرهای کنش پرریسک، سازمان‌یابی و تغییر تدریجی یا رادیکال همگی پرهزینه، نامطمئن یا ناممکن به نظر می‌رسند، اسطوره به‌عنوان کوتاه‌ترین راه برای خروج از تعلیق ظاهر می‌شود. این دقیقاً جایی است که سلطنت، نه به‌عنوان پروژه‌ای تاریخی یا برنامه‌ای سیاسی، بلکه به‌مثابه اسطوره‌ای کارکردی وارد صحنه می‌شود.

سلطنتِ اسطوره‌ای وعده نمی‌دهد که جامعه چگونه تغییر خواهد کرد؛ وعده می‌دهد که تغییر لازم نیست. این اسطوره با حذف تعارض، خشونت و سیاست، تصویری از نظمی طبیعی و از پیش موجود می‌سازد. در این تصویر، نه کنش جمعی ضروری است، نه مشارکت فعال، و نه پذیرش خطر. سلطنت به‌مثابه اسطوره، پاسخی است به خستگی؛ پاسخی به سوژه‌ای که به انتهای خط رسیده و دیگر توان زیستن در وضعیت تعلیق را ندارد.

در این‌جا باید تأکید کرد که اسطوره الزاماً دروغ نمی‌گوید؛ بلکه معنا را ساده‌سازی می‌کند. خطر اصلی اسطوره نه فریب، بلکه کارآمدی آن است. اسطوره دقیقاً به این دلیل جذاب می‌شود که پیچیدگی را حذف می‌کند و رنج را به روایتی قابل‌تحمل بدل می‌سازد. سلطنت در این معنا، نه به‌عنوان بازگشت اقتدار، بلکه به‌عنوان وعده‌ی پایان بحران ظاهر می‌شود؛ وعده‌ای که بدون ورود به منطق کنش سیاسی، آرامش را نوید می‌دهد.

از این منظر، گرایش به سلطنت‌طلبی را باید نه نشانه‌ی احیای یک سنت سیاسی، بلکه نشانه‌ی استیصال عقلانیت سیاسی فهمید. مسئله این نیست که جامعه به گذشته وفادار شده است، بلکه این است که آینده‌ای برای دفاع باقی نمانده است. اسطوره دقیقاً در جایی وارد می‌شود که آینده ناپدید شده و کنش دیگر معنای خود را از دست داده است.

در چنین وضعیتی، خطر اصلی نه «بازگشت سلطنت»، بلکه تثبیت این منطق اسطوره‌ای است: منطقی که هر بحران تازه را به‌جای گشودن افق، به پناهگاهی عقب‌تر پیوند می‌زند. این همان لحظه‌ای است که کاسیرر نسبت به آن هشدار می‌دهد: وقتی سیاست از کار می‌افتد، اسطوره جای آن را می‌گیرد؛ نه از سر توطئه، بلکه از سر ضرورت ادراکی.

آینده ناپیدا، گذشته در دسترس

این متن کوشید نشان دهد که گرایش نمادین به سلطنت در ایران معاصر را نمی‌توان به‌سادگی با نوستالژی، فریب سیاسی یا ارتجاع فکری توضیح داد. آنچه در حال وقوع است، نشانه‌ی وضعیتی عمیق‌تر است: ناپدیدشدن آینده، فرسایش امید و فروپاشی پیوند میان کنش و پیامد. سلطنت در این چارچوب نه پاسخ بحران، بلکه دال فشرده‌ی آن است.

در جستار نخست، سلطنت به‌مثابه نشانه‌ای بازنمایی‌شده تحلیل شد؛ نشانه‌ای که مجموعه‌ای از معانی معیشتی، کرامتی و نظم‌خواهانه را در خود متراکم می‌کند، بی‌آنکه به پروژه‌ای سیاسی ارجاع دهد. در جستاردوم، با اتکا به تمایز بنیامینی میان یادآوری انتقادی و احضار نوستالژیک، نشان داده شد که رجوع امروز به گذشته از جنس «گذشته‌ی سلفی» است؛ گذشته‌ای تسلی‌بخش که به‌جای گشودن امکان رهایی، اکنون را قابل‌تحمل می‌سازد. جستار سوم نشان داد که حذف این نسبت انتقادی با گذشته، بزنگاه‌ها را تهی می‌کند و امید ـ به‌معنای ایگلتونیِ کنش پرریسک ـ را فرسوده می‌سازد. و در جستار چهارم، با اتکا به کاسیرر، روشن شد که در این شرایط، اسطوره چگونه به پناه معنا بدل می‌شود.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • رضا طاهر

    . در فضای آزادی ــ فضایی که جهنمِ دروغگویان است ــ آنان حتی شهامت آن را ندارند که نام خود را پای نوشته‌های زشت و شرم‌آورشان بگذارند. دروغ، تنها در تاریکی می‌تواند نفس بکشد؛ زیرا نورِ آزادی، ماهیت آن را عریان می‌کند. آن‌جا که آزادی هست، مسئولیت نیز هست، و درست به همین دلیل است که دروغگویان همواره نقاب بر چهره دارند و پشت بی‌نامی و سایه پنهان می‌شوند. آزادی، میدان آزمون شجاعت اخلاقی است. کسی که سخن خود را باور دارد، از امضای آن نمی‌گریزد؛ اما آنان که به زشتیِ گفتار خود آگاه‌اند، پیشاپیش از داوری عمومی می‌ترسند. به همین سبب، آزادی برایشان نه موهبت، بلکه تهدید است؛ نه امکانِ سخن گفتن، بلکه خطرِ رسوا شدن. آزادی آینه‌ای است که چهره‌ها را همان‌گونه که هستند نشان می‌دهد، بی‌پیرایه و بی‌پناه. آزادی، تو چه گوهر گرانبهایی هستی. حضورت معیار تمایز انسانِ مسئول از موجودِ هراسان است. در پرتو تو، حقیقت نیازی به فریاد ندارد و دروغ مجال استتار نمی‌یابد. خفاشان فقط در تاریکی‌های شب زنده‌اند؛ با نخستین نشانه‌های روشنایی، یا می‌گریزند یا نابود می‌شوند. آنان فرزندان فقدان تو هستند، و زیست‌شان وابسته به خاموشی، ابهام و ترس است. آزادی، نه فقط امکانِ گفتن، بلکه اجبارِ پاسخ‌گویی است. هرکه از تو می‌گریزد، از مسئولیت، از داوری عمومی، و از رویارویی با حقیقت می‌گریزد. از همین‌روست که در فضای آزاد، زوزه‌ها بی‌صدا می‌شوند و سایه‌ها عقب می‌نشینند؛ زیرا آزادی، دشمن طبیعی دروغ است و روشنایی، پایان هر شب سیاه و تباهی. شرم بر سیاهی و تبار آن، زیرا سیاهی همواره از نام می‌گریزد، از چهره می‌ترسد و از روز می‌لرزد. تبار سیاهی، تبار کسانی است که می‌خواهند اثر بگذارند بی‌آن‌که مسئول باشند، زخم بزنند بی‌آن‌که دیده شوند، و داوری کنند بی‌آن‌که خود در معرض داوری قرار گیرند. اما روشنایی، این امتیاز ناعادلانه را برنمی‌تابد. آزادی، لحظه‌ی پایان این تبار است. جایی که نام‌ها آشکار می‌شوند، چهره‌ها از پس نقاب بیرون می‌آیند و کلمات وزن پیدا می‌کنند. در آن‌جا، دروغ دیگر پناهگاهی ندارد و سیاهی دیگر نسبی برای ادامه‌ی حیات نمی‌یابد. روشنایی نه انتقام می‌گیرد و نه فریاد می‌زند؛ تنها هست، و همین بودنش برای فروپاشی هر شب سیاه و هر تباهیِ سازمان‌یافته کافی است.