ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
USD EUR / All

ایستادن در آستانه تاریکی: همه حاملان «جنایتِ مشروع»

حمید مافی ـ چه آینده‌ای در انتظار است هنگامی که حاملان شر در درون و بیرون حکومت صدای مردمان را سرکوب و از آنان عاملیت‌زدایی کرده‌اند تا «جنایت» را مشروع کنند؟

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

چه در انتظار مردمان به ستوه آمده از نزدیک به نیم قرن سلطه و سرکوبگری جمهوری اسلامی است؟ آینده «ایران» چه خواهد شد؟ و ده‌ها پرسش دیگر این روزها در ذهن همه ساکنان جغرافیای ایران و رانده‌شدگان از آن سرزمین که همه این سال‌ها نگران زادگاه بودند و امیدوار به بازگشت بی‌پاسخ مانده است. «کاسبان سیاسی» در لباس «اپوزیسیون» تلاش دارند به هر قیمت، حتی اگر بر بال جنگنده‌های آمریکا و اسرائیل حسرت به دل نمانند. مردمان جان به لب رسیده امید بسته‌اند به نجات دهنده‌ای که مشغول است به محاسبه حداکثری کردن سود. همزمان حکومت این بار بدون هراس و به ظاهر با اعتماد به نفس تصویر و ویدئو جنایتی دیگر را نشر می‌دهد تا [شاید] در آخرین روزها هم چنان نشان دهد که «باج نمی‌دهد». اما هیچکس، نه تحلیلگران مزدبگیر اندیشکده‌های متعدد که مشاوره‌هایشان تا به حال «پوچ» از آب درآمده، نه بازیگران دستگاه حکمرانی در ایران و حتی «قلدرهای جهان» نمی‌توانند تصمیم نهایی را بگیرند و با اطمینان از گام‌های بعدی سخن بگویند. چرا چنین است و چه آینده [آینده‌هایی] را می‌توان متصور بود؟

شاید هنگامی که شما این مقاله را می‌خوانید جمهوری اسلامی با شکل و سیمای کنونی به پایان رسیده باشد و گزاره‌هایی که در ادامه طرح شده‌اند هم بی معنا و بی‌اعتبار. آنچه که اما در هر شرایط تهی از اعتبار نخواهد شد «عادی‌سازی جنایت» در این روزها است؛ نه فقط از سوی حاکمان سرکوبگر که کارنامه‌ای خونبار دارند بلکه از سوی طیف گسترده‌ای از مخالفان و رقیبان جمهوری اسلامی.

جمهوری اسلامی پیشتر در سالهای نخست دهه ۱۳۶۰ با هدف ایجاد وحشت «کشتن» مخالفانش را به صورت علنی اعلام می‌کرد. این رفتار اما سال‌های بعد تغییر کرد و تا سال‌ها ــ و حتی امروزــ حاضر نشد کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی عضو سازمان‌های چپ و مجاهدین خلق را در تابستان ۱۳۶۷ بپذیرد.

نه در تیر ۱۳۷۸، نه خرداد ۱۳۸۸ و شورش‌های شهری دهه ۷۰ در مشهد و شیراز و قزوین هم حکومت کشتن معترضان را نپذیرفت، همانطور که در سال‌های اخیر، از دی ۱۳۹۶ تا پاییز ۱۴۰۱ مانع تحقیق نهادهای مستقل داخلی و بین‌المللی در باره شمار کشته‌شدگان شد. آنچه که در همه این دوره‌های زمانی از زبان حکومت بیان شده است تقلیل شمار کشته‌شدگان و نسبت دادن قتل آنها به معترضان. برخی مواقع نیز حکومت وقیحانه تلاش کرده است کشته‌شدگان به دست نیروهای حکومتی را به نام و نفع خود مصادره کند.

این بار اما حکومت شیوه‌ای دیگر در پیش گرفته است؛ نمایش انبوهی پیکر در مکان‌های دولتی که در کاورهای سیاه روی زمین مانده‌اند و بیان شمار کشته‌شدگان حتی اگر حداقلی باشد. در این شیوه هم البته همان راهبرد همیشگی را کنار نگذاشته است؛ نسبت دادن قتل‌ها به «معترضانی که مسلح بودند» و مصادره کشته‌شدگان. هدف حکومت از این راهبرد آن هم در وضعیتی که با تهدید حمله نظامی آمریکا روبرو است، چه می‌تواند باشد؟

مشروع کردن جنایت: هاسبارا اسلامی

جمهوری اسلامی در ادامه این راهبرد برای توجیه خشونت مرگبار در برابر معترضان در اقدامی غیرمنتظره دیپلمات‌های دولت‌های اروپایی را به تماشای روایت حکومت از «خشونت» و «اقدامات تروریستی» معترضان دعوت کرد.

این دعوت به نمایش روایت حکومت پس از آن بود که مقام‌های حکومتی با کلیدواژه‌های مشترک معترضان را «اغتشاشگر»، «مسلح»، «داعشی»، «تروریست» و «غیرایرانی» خواندند که دست به «جنایت‌های غیرقابل توصیف» زده‌اند. در روایت آنها معترضان «چون داعش سر بریدند»، «در بیمارستان پناه گرفتند»، «ایرانی نبودند» و «زنده زنده سوزاندند».

راهبرد و کلام حاکمان جمهوری اسلامی برای توجیه جنایتی که مرتکب شده‌اند شباهت فراوانی دارد به راهبرد همیشگی اسرائیل به قصد توجیه توحش بی‌پایانش در برابر فلسطینی‌ها. برای فهم این «تشابه» نیاز نیست به گذشته‌ی دور بازگردیم؛ هفت اکتبر ۲۰۲۳ را به خاطر بیاوریم و سخن مقام‌های ارشد دولتی و نظامی اسرائیل را. نتانیاهو از واژه «حیوان‌های انسان‌نما» استفاده کرد. در ادامه نیز دیگران کلیدواژه‌هایی چون «سر بریدن شهرک‌نشینان»، «شباهت با داعش»، «پاره کردن شکم زن حامله» و «کشتن کودکان» را به کار بردند تا همپیمان‌های خود را برای هر سطح از جنایت قانع کنند.

اسرائیل تا زمان اعلام آتش‌بس بر اساس روایت رسمی نزدیک به ۷۰ هزار تن و بر اساس برآوردهای علمی حداقل ۱۰۰ هزار تن فلسطینی در باریکه غزه را کشت. بارها آنها را به جابجایی ناچار کرد. مانع ورود غذا و دارو به این باریکه شد و حمله به بیمارستان‌ها را با ادعای «پناه گرفتن تروریست‌ها» در این مکان‌ها توجیه کرد.

بی‌اعتبار شدن «مجازات» بین‌المللی

جنایت اسرائیل در باریکه غزه با شکایت آفریقای جنوبی به دیوان دادگستری بین‌المللی مواجهه شد. چند دولت دیگر هم در ادامه به آفریقای جنوبی پیوستند تا از طریق سازوکار بین‌المللی ماشین جنگی اسرائیل را متوقف کنند. تلاش آنها حتی نتوانست آتش‌بس موقت را بر اسرائیل تحمیل کند.

دادگاه کیفری بین‌المللی برای نخست وزیر و وزیر دفاع وقت اسرائیل به اتهام ارتکاب جنایت جنگی قرار بازداشت صادر کرد. حامیان اسرائیل نه تنها این دستور قضایی را نپذیرفتند که دادگاه کیفری را تحریم یا تهدید کردند و گفتند که این حکم را اجرا نخواهند کرد.

گزارش ویژه سازمان ملل در دو گزارش نسل‌کشی در باریکه غزه و مشارکت دولت‌ها و شرکت‌های اروپایی و آمریکایی در نسل‌کشی و اشغالگری را تایید کرد. حامیان اسرائیل این بار او را در فهرست تحریم و ممنوع الورود قرار دادند تا اسرائیل از عقوبت جنایتی که مرتکب شده است، مصون بماند. در مقابل البته ایالات متحده آمریکا مانع ورود اعضای تشکیلات خودگردان فلسطینی در کرانه باختری، که در نگاه فلسطینی‌ها بخشی از دستگاه سرکوب اسرائیل هستند به آمریکا شد. تا همین امروز ارتش اسرائیل در باریکه غزه دست از کشتن فلسطینی‌ها نکشیده است.

کارت‌های حکومت: بلوف با دست خالی

جمهوری اسلامی ایران جایگاه اسرائیل را ندارد. در این سال‌ها انزوای بیشتری بر آن تحمیل شده است و در راهبرد اسرائیل «دشمنی که باید نابود شود» است. پس نمی‌تواند انتظار داشته باشد جهان و دولت‌های غربی با ادعای «حمایت از دموکراسی و حقوق بشر» چشم بر خشونت و سرکوبگری او ببندند، حتی پیش از اینکه سرکوب را خشن‌تر کند از واشنگتن پیام تهدید به حمله نظامی دریافت کرده است. پس چرا همان راهبرد را در پیش گرفته است؟

حاکمان ایران طی سال‌های طولانی کشمکش با اروپا و آمریکا، چه بر سر پرونده هسته‌ای و چه آنچه که در دوره خاتمی «گفت‌وگوهای انتقادی» خوانده می‌شد، زیست و بازی کردن در شکاف‌ها و استاندارهای دوگانه را آموخته است. برای حاکمان کنونی چنین به نظر می‌رسد که میان اروپا و آمریکای ترامپ شکافی بزرگ وجود دارد که می‌توان از آن بهره برد. مهمتر از آن نبرد غیرمستقیم آمریکا و چین است که [شاید] در نگاه بخشی از حکومتی‌ها سپر قوی خواهد بود در برابر حمله نظامی. این نگاه به ویژه پس از حمله نظامی اسرائیل به ایران در خرداد ۱۴۰۴ بیشتر به «رویا» می‌ماند. اما نمی‌دانیم پس از آن ۱۲ روز چه تغییری در روابط ایران و متحدانش رخ داده است.

آنچه که مشخص است دولت‌های منطقه از جمله عربستان سعودی، عمان، اردن، قطر و عراق آشکارا با حمله نظامی به ایران مخالفت کرده‌اند و ترکیه از زبان وزیر خارجه خود گفته است که اسرائیل در «رویدادهای ایران» دست دارد. مخالفت دولت‌های عربی اهمیت بیشتری دارد چرا که برخی از این دولت‌ها در حمله اسرائیل به ایران غیرمستقیم مشارکت داشتند و به اسرائیل و آمریکا برای مقابله با موشک‌های ایران همکاری کردند.

گزاره دیگر هم ممکن است سرمایه‌گذاری بر هراس آمریکا و اسرائیل از پاسخ احتمالی ایران به حمله نظامی باشد. اینکه ترامپ می‌خواهد با کمترین هزینه به آنچه که می‌خواهد برسد و نگرانی از توان موشک‌های نسل جدید می‌تواند حکومت را به این باور رسانده باشد که حمله نظامی در کار نیست و یا اگر رخ دهد نتیجه‌ای معکوس خواهد داشت.

نعمتِ دشمنِ نادان

«اپوزیسیون وابسته» یا «بی کفایت» در کنار تمام کارت‌های مجهول در دست حکومت، یک برگ برنده به شمار می‌رود. جمهوری اسلامی طی سال‌هایی که با تهدید روبرو بوده این نکته را دریافته است؛ در میان تمام چهره‌ها و جریان‌های سیاسی که خود را جایگزین مناسبی برای پساجمهوری اسلامی می‌دانند گزینه‌ای مورد اعتماد و توانمند برای سرمایه‌گذاری دولت‌های اروپایی و آمریکا وجود ندارد.

جریان سلطنت‌طلب که به مدد حمایت مالی و رسانه‌ای پس از قیام ژن، ژیان، ئازادی برجسته‌سازی شد حتی در نگاه حامیان اصلی آن در اسرائیل هم بهترین امکان نیست. بازگشت به نظام سلطانی و احیای پادشاهی اگر در پوشش بیان‌های به ظاهر مدرن پنهان شود، رفتار هواداران «ساواک و شکنجه» که پیش از رسیدن به قدرت، خشونت خود را نمایان کرده‌اند بیشتر به «آبروریزی» می‌ماند.

علاوه بر این سرمایه‌گذاری بر روی پهلوی که رسانه‌های اسرائیلی او را «اسب بازنده» خواندند، رضایت احزاب و جریان‌های اتنیکی را به همراه ندارد. نمی‌توان انکار کرد که برخی از احزاب و جریان‌های برآمده یا مدعی نمایندگی خلق‌های تحت ستم با اسرائیل و آمریکا رابطه نزدیک دارند. آنها حاضر نیستند پس از جمهوری اسلامی به سلطه شکل دیگری از حکومت مرکزگرا درآیند و خواستار حداقل‌های خودمختاری هستند. مطالبه‌ای که با تاکید پهلوی بر «تمامیت ارضی» و «ملت یکپارچه» در تعارض است. شهروندان غیرفارس ایران پیش از جمهوری اسلامی، استبداد و ادغام اجباری دوره پهلوی را زیسته‌اند و در حافظه جمعی‌شان حمله به آذربایجان و کردستان، اعدام سران عشایر، اجبار به تک زبانی و تغییر نام شهرها زنده است و از میراث سلطنت.

بازگشت پهلوی یک مخالف دیگر هم دارد که در همه سال‌های پس از ۱۳۶۰ برای سرنگونی جمهوری اسلامی و در اختیار گرفتن قدرت فعال و با دولت‌های غربی در ارتباط بوده است؛ سازمان مجاهدین خلق. اگر چه ادعا می‌شود این جریان که همچنان دارای ملیشیا است در ایران «هوادار» ندارد اما سنجش این ادعا به ویژه با توجه به اینکه هر اتهام مربوط به هواداری یا عضویت در این سازمان با حبس طولانی یا اعدام مجازات می‌شود، سخت و حتی ناممکن است. مجاهدین خلق در سال‌های اخیر شکل سازماندهی نیروهایش در ایران را تغییر داده است. نمی‌توان نشانه‌های حضور این سازمان را در برخی مناطق انکار کرد.

بر خلاف سلطنت که در میان گروه‌های اتنیکی مقبولیتی ندارد، مجاهدین خلق در برنامه ده ماده‌ای حق خودمختاری آنها را به رسمیت شناخته است و روابط هر چند محدود را حفظ کرده. حملات سلطنت‌طلبان به مجاهدین خلق در نقاط مختلف جهان و تاکید هواداران بازمانده خاندان پهلوی بر سرکوب جریان‌هایی که در سقوط پهلوی نقش داشته‌اند، برشی از حکومت مورد علاقه آنها است. احتمال اینکه سازمان مجاهدین خلق در روابط بین‌المللی این واقعیت را در باره سلطنت‌طلبان افشا کند، و پسر شاه را بی‌اعتبارتر بسیار زیاد است.

در درون ایران هم پهلوی اگر حتی نامش در خیابان فریاد زده شود، اعتباری که او را به گزینه مشترک چهره‌های سیاسی زندانی بدل کند ندارد. همانطور که در میان چهره‌های نامدار خارج از ایران نتوانست جایگاهی داشته باشد. او تا به حال کم خطرترین رقیب برای حکومت بوده است که تنها بر بال بمب افکن‌های آمریکا و اسرائیل شانس رسیدن به قدرت را دارد.

جریان‌های دیگر هم آنقدر پراکنده‌اند و گاهی نیز انتزاعی که «تهدید جدی» به شمار نمی‌روند. هرچند که امکان دارد در پیوند با جریان/ شخصیت‌های همسو در داخل موثر باشند اما در لحظه کنونی گزینه جایگزین نیستند.

تهدید بزرگ شاید همان تنها سازمان باقیمانده از سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ باشد حتی اگر با ایده‌های آن زمان فاصله‌ گرفته است. سازمان مجاهدین خلق همواره تهدیدی جدی برای حاکمیت بوده و هدف حملات همیشگی اما مشخص نیست چه جایگاهی در سناریوهای مداخله‌گرایانه دارد.

این وضعیت در میان جایگزین‌ها به جمهوری اسلامی این باور را داده است که غرب نگران پس از سقوط خواهد بود و به التماس‌ها برای حمله به قصد براندازی پاسخ مثبت نمی‌دهد مگر اینکه از جایگزین اطمینان داشته باشد. چنین گزاره‌ای «کودتا» یا «گذار نرم» از جمهوری اسلامی را پررنگ می‌کند. به ویژه اینکه در درون حاکمیت جریانی تلاش دارد این راه را با حمایت آمریکا طی کند.

جنگ بر سر منافع در درون حاکمیت می‌تواند به مرحله‌ای برسد که یک جریان جریان دیگر را حذف کند. «اصلاح طلبان» معتقد به محور غرب در برابر شرق که از حکومت رانده و برخی از آنان زندانی هم شده‌اند، این خط را دنبال می‌کنند. نکته تعیین کننده در این مسیر جلب اعتماد آمریکا به‌عنوان نیروی خارجی است که حالا تمام گرایش‌های راست بدون شرم خواهان مداخله نظامی او هستند.

رقابت وقاحت

جمهوری اسلامی اگر توانست با کشتار دسته‌جمعی زندانیان سیاسی عضو سازمان‌های چپ و مجاهدین خلق دوران پساجنگ را کنترل و مدیریت کند و سرکوب را مشروع، از فردای انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ با شکاف‌های تازه‌ای در درون روبرو شد که بزرگتر و خطرناک‌تر از رقابت‌های «خط امام» و «هیئت‌های موتلفه اسلامی» بر گرد «مجمع» و «جامعه» روحانیت بود.

میرحسین موسوی در نقش آخرین حامل «آرمان‌های انقلاب» در درون حکومت در دوران نخست وزیری هم با علی خامنه‌ای و جناح راست روحانیت نزاع داشت. او خود را حامل ایده «انقلاب مستضعفین» می‌دانست و به سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال معترض بود. در حافظه عمومی جامعه ایران که همدستی همه حاکمان در کشتار اعضای سازمان‌های چپ و مجاهدین خلق و همچنین سرکوب خونین خلق‌های تحت ستم اگر نه اهمیت اما کم اهمیت بود، موسوی نماد اداره کشور در دوره جنگ بود. او در سخت‌ترین وضعیت هم از سهم آموزش و بهداشت در بودجه نکاست. فاصله‌گذاری عیان او با اصلاح‌طلبان پیرامون خاتمی و حلقه‌های وصل به هاشمی رفسنجانی در کارگزاران سازندگی و احزاب خویشاوند نه یک «بازی» که محصول دو خوانش از «انقلاب اسلامی» بود.

در خرداد ۸۸ حذف موسوی و در ادامه حصر او و مهدی کروبی که سالیان طولانی در حکومت نقش داشتند، دوره تازه‌ای از حذف در درون حاکمیت و به دنبال آن جبهه‌بندی درونی را کلید زد که در سال‌های بعد گسترده‌تر شد تا آنجا که بخشی از وابستگان حکومت حبس شدند و بخشی دیگر هم با ترک «وطن» به جبهه «دشمن خارجی» پیوستند. البته که کسر بزرگی از حامیان موسوی چند سال بعد به امید بازگشت به قدرت، در جبهه «اعتدال» از موسوی اعلام برائت کردند اما نتوانستند دوباره اعتماد علی خامنه‌ای را کسب کنند. چنانکه جبهه اعتدال هنگامی که در قدرت بود هم به خیانت متهم شد. تجربه دولت روحانی که با دو سرکوب گسترده معترضان در دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸ همراه بود و نافرجام ماندن برجام طیف رانده شدگان از حکومت را بیشتر کرد تا آنجا که وزیر خارجه دولت حسن روحانی به خیانت متهم شد و حسن روحانی به تلاش برای کودتا علیه خامنه‌ای.

شکاف میان حلقه موسوم به «اعتدال» که خود را «جناح عقلانیت» حکومت می‌نامد با جریان دیگر که با نام‌های متعددی چون «اصولگرا»، «حامیان ولایت» و یا «هسته سخت قدرت» معرفی می‌شود، بنیان مادی داشت؛ اختلاف نظر بر سر کنترل تجارت و سرمایه‌گذاری خارجی که همپیمانی با چین و روسیه یا آمریکا و غرب بارزترین نشانه آن بود. این نزاع بر سر تسلط بر منابع و مسیرهای تجارت خارجی همچنان ادامه دارد؛ آنگونه که همین حالا نیز رایزنی بخشی از حاکمیت با آمریکا برای جلب اعتماد به عنوان جایگزین حکومت فعلی یکی از اصلی‌ترین گزاره‌های خبری و سناریوها است.

نسل جوانتر «کارشناس» و «تحلیلگر» شاغل در اندیشکده‌های حکمرانی وابسته به حکومت پیش از حمله اسرائیل به ایران در خرداد ۱۴۰۴ چندین مرتبه نسبت به آنچه که «خیانت جریان عقلانیت» و «دیپلماسی» به «میدان» خواندند هشدار دادند. در نگاه آنها «جناح عقلانیت» هم اکنون هم با «ایجاد آشوب» می‌خواهد حکومت را به پذیرش خواسته‌هایش، از جمله رابطه با آمریکا مجبور کند. گزاره‌های خبری بیرون از این حلقه و کنش فعالان منسوب به «جریان عقلانیت» میل بخشی از حاکمیت به توافق و گذار مسالمت‌آمیز از «پرتگاه سقوط» را تایید می‌کنند. گفت‌وگوی مصطفی تاج‌زاده با یک رسانه فرانسوی، مقاله و گفت‌وگوهای ظریف به زبان انگلیسی، اظهارنظر مشاوران دولت پزشکیان مبنی بر ضرورت «معامله دموکراتیک» و همچنین نامه‌نگاری مشترک برخی از چهره‌های منسوب به اصلاح‌طلبان و شخصیت‌های مستقل بیرون از حاکمیت با سازمان‌های بین‌المللی تا اعلام برائت بخشی از بدنه میانی حکومت از آن از جمله این گزاره‌ها هستند.

اگر این گروه تلاش دارند همچنان تغییر را «درون‌زا» و «تدریجی» پی بگیرند تا ساختار فرو نریزد، بخش دیگری از رانده‌شدگان از حکومت که ۱۴۰۳ برای پزشکیان تبلیغ می‌کردند یا سال‌های قبل در نهادهای سرکوب شاغل بودند پا را از این فراتر گذاشته و علنا خواستار حمله نظامی ایالات متحده آمریکا و حتی اسرائیل برای پایان دادن به حکمرانی خامنه‌ای هستند.

«نو براندازان» که سال‌ها از رانت حکومتی برخوردار بودند تنها جریان مدافع مداخله خارجی نیستند. جریان سلطنت‌طلب که اکثریت آن، به ویژه در نسل جوانتر از اعضای انجمن‌های اسلامی، دفتر تحکیم وحدت و فعالان ستاد تبلیغاتی مهدی کروبی هستند زودتر از همه توسل به حمله نظامی را برای به قدرت رسیدن مطرح کردند. نسل جدید سلطنت‌طلبان پیشتر در انجمن‌های اسلامی دانشجویان حمله به عراق را «استجابت دعای حول حالنا» مردم عراق خوانده و آن را مصداق «نادری پیدا نخواهد شد، کاشکی اسکندری پیدا شود» دانسته بودند.

همین جریان در دوره ریاست جمهوری باراک اوباما، پس از اعتراض‌های ۱۳۸۸ در نامه‌ای به او خواستار مداخله آمریکا در ایران شدند و در سال‌های بعدتر هم از ترامپ و بایدن و اسرائیل خواستند به ایران حمله نظامی کنند. علاوه بر این، آنها در نقش کارشناس و محقق به آمریکا برای تحریم‌های گسترده‌تر ایران مشاوره دادند. این جریان طی روزهای اخیر بارها به صراحت از ترامپ و نتانیاهو خواسته است به ایران حمله کند تا «مردم ایران نجات پیدا کنند».

در کنار این جریان که با حمله نظامی اسرائیل به ایران همسو بود و بابت آن جشن خیابانی گرفت، جریان‌ها یا شخصیت‌های به ظاهر مستقل دیگری هم این درخواست را در پوشش‌های دیگری مطرح می‌کنند. نامه‌ای که همزمان شیرین عبادی (برنده جایزه صلح نوبل)، محسن مخملباف (فیلمسازی که از حزب‌الله و سرباز خمینی به براندازی رسید)، عبدالله مهتدی (دبیرکل دائمی حزب کومله زحمتکشان کردستان ایران)، محمدجواد اکبرین (آخوندی که از جنبش سبز به حمایت از حمله نظامی رسید) و چند تن دیگر آن را امضاء کرده‌اند از همین جنس است. آنها در این نامه خطاب به دونالد ترامپ که به تازگی رئیس جمهوری ونزوئلا را به گروگان گرفت، نوشتند: «اکنون وقت آن است که با اقدام خود علیه دستگاه سرکوب، به وعده خود عمل کنید و مانع از ادامه کشتار مردمی شوید که خواستار کرامت، عدالت و آزادی‌اند. با هر دقیقه تاخیر در تصمیم، ابعاد جنایت علیه این مردم بی‌پناه گسترده‌تر می‌شود. لطفا اجازه ندهید جهان چشم‌اش را بر جنایت دیگری ببندد.»

در میان شش امضاء کننده این نامه، نام شیرین عبادی که سال‌ها قبل جایزه صلح نوبل را دریافت کرده است از دیگران بیشتر به چشم می‌آید؛ مصداق دیگری از دعوت به جنگ در پوشش صلح‌طلبی. البته که درخواست از آمریکا برای حمله محدود به این افراد و جریان‌ها نیست. پس از اینکه ادعاهای جریان سلطنت‌طلب مبنی بر «ریزش نیروی سرکوب» و «ناتوانی جمهوری اسلامی» رنگ باخت علاوه بر روزنامه‌نگارانی که در نقش دستگاه تبلیغاتی پهلوی فعالیت می‌کنند، چهره‌های بسیاری با عنوان «جامعه شناس»، «حقوق‌دان»، «پژوهشگر» نه تنها خواستار مداخله نظامی ایالات متحده شدند، بلکه مخالفان حمله نظامی را به حکومت منسوب می‌کنند و یا آنها را «مسئول» خون‌های ریخته شده می‌نامند که در یک «دوره تاریخی منجمد شده‌اند».

دعوت به حمله نظامی تحت هر عنوانی تا چند سال قبل یک «قبح» بود که کمتر جریان یا فردی جرات داشت آن را به زبان بیاورد. حتی در جریان جنگ در سوریه هم مدافعان «مداخله بشردوستانه» در فضای فارسی از بیان صریح این عنوان هراس داشتند.

در سال‌های اخیر اما، پس از سرکوب معترضان در ایران به دست حاکمیت جریان رسانه‌ای وابسته تلاش کرد همزمان با بی‌معنا کردن مفاهیمی چون «انقلاب»، «دادخواهی»، «استقلال» از «مداخله نظامی» قبح‌زدایی کند. این راهبرد به مثابه بال دیگر دستگاه سرکوب حکومتی از مردمان داخل ایران «عاملیت‌زدایی» کرده است و اتهام همیشگی حاکمیت که هر صدای معترض به خود را به «دشمن خارجی» نسبت می‌دهد، پرزورتر.

ممکن است تا همین حالا هم ترامپ و اسرائیل درخواست برای مداخله نظامی در ایران را اجابت و به بیان جریان رسانه‌ای وابسته «نهادهای سرکوب را نمادین» بمباران کرده باشند. ممکن است جمهوری اسلامی به رهبری علی خامنه‌ای به پایان رسیده باشد و مردمان آن جغرافیا برای چند وقت از پایان رژیم مرگ سرخوش باشند اما فردایی نامعلوم و ترسناک را چه خواهند کرد؟ آیا رسوبات این رقابت برای تصاحب «تاج وقاحت» و عادی‌سازی شر و مشروع کردن هر جنایتی اجازه می‌دهند ایران آینده رفاه، برابری و آزادی را تجربه کند یا در تاریکی ترسناک‌تری چون سوریه، لیبی، افغانستان، سودان و دیگر جغرافیاهای کلنگی شده فرو خواهد رفت؟

این آینده ترسناک به هدف «بقای جمهوری اسلامی» ترسیم نشده است بلکه برای رویارویی با واقعیت در راه و البته فراموش نکردن این مهم که پایان ولایت با مداخله آمریکا شروع نبرد تازه‌ای خواهد بود؛ با این تفاوت که این بار باید علاوه بر «گندزدایی» رسوبات جمهوری اسلامی، مفاهیم و واژه‌ها را چون خیابان از حاملان جنایت مشروع بازپس گرفت.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.