گذشته تمام شد، آینده را پس میگیریم
آنچه امروز در ایران میگذرد، نه واکنش به یک بحران، بلکه گسست از یک تاریخ است. جامعهای که چیزی برای از دست دادن ندارد، در حال مطالبهی همه چیز است. علی جوادی در این یادداشت مینویسد که این خیزش، جدال میان دو افق است: بازسازی گذشته یا تصرف آینده.

اعتراضات سراسری در ایران - تهران ۹ ژانویه ۲۰۲۶ (عکس از مهسا / تصاویر خاورمیانه از طریق AFP)

تاریخ همیشه پیش از آنکه به زبان بیاید، خود را در خیابان نشان میدهد. آنچه امروز در ایران جریان دارد، صرفا مجموعهای از اعتراضات پراکنده یا واکنشهای مقطعی به گرانی و فقر نیست؛ بیان عینی بحرانی است که کل نظم حاکم را در خود فرو برده است. جامعه به نقطهای رسیده که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، و درست به همین دلیل، همه چیز برای به دست آوردن دارد.
جنگی که سالهاست از سوی مردم آغاز شده، اکنون وارد مرحله تعیین تکلیف شده است. این جنگ، جنگ دولتها نیست؛ جنگ طبقات اجتماعی علیه هیات حاکمه است. جنگ میان زندگی و نظمی که حیات اجتماعی را به گروگان گرفته است. اعتراضات سراسری اخیر، با درگیر کردن تمام ۳۱ استان کشور و بیش از ۱۰۰ شهر، نه یک هشدار سیاسی، بلکه اعلام پایان صبر تاریخی جامعه است.
فقر، فلاکت، سرکوب و ناامنی امروز جامعه ایران، نه پیامد خطاهای مدیریتی، بلکه نتیجه منطقی پیوند سرمایهداری پیرامونی با اسلام سیاسی است. این رژیم از آغاز، نه برای رفاه، بلکه برای انضباط جامعه بر پایه سرکوب و نابرابری بنا شد. فقر در این نظم نقص نیست؛ ابزار حکمرانی است.
از همین روست که اعتراض، هر بار که آغاز میشود، ناگزیر به سیاست میرسد. هیچ اعتراض اقتصادیای در ایران نمیتواند در مرز اقتصاد بماند، زیرا خود اقتصاد بهطور عریان سیاسی است. جامعه این را فهمیده است و خیابان ترجمان همین فهم است.
برخی شعارهایی که خیابان فریاد میزند، نه احساسات لحظهای، بلکه خلاصه فشرده یک برنامه سیاسیاند: «مرگ بر دیکتاتور»، «زن، زندگی، آزادی»، «آزادی، آزادی»، «مرگ بر خامنهای»، «فقر، فساد، گرانی، میریم تا سرنگونی».
اینها شعار نیستند؛ بیانیهاند. زبان مطالبه در چارچوب نظم موجود نیستند؛ زبان نفی کامل آن نظماند. این شعارها اعلام میکنند که مساله جامعه نه اصلاح است، نه جا به جایی چهرهها، نه ترمیم قدرت؛ مساله، خودِ قدرت است.
خیابان امروز میدان چانهزنی بر سر قیمت نیست؛ میدان تسویه حساب با نظمی است که هم نان را دزدیده، هم آزادی را، و هم شأن انسانی را. کشمکش، کشمکش بر سر این پرسش بنیادین است: چه کسی بر جامعه حکم میراند و به نام چه چیزی؟ اسلام سیاسی، سرمایه و استبداد؛ یا انسان، آزادی، برابری و رفاه همگانی.
دو افق در دل یک خیزش
اما باید دقیق بود. جنبش تودهای برای سرنگونی رژیم اسلامی، یکدست و همافق نیست. دو افق متفاوت در دل این حرکت موج میزند؛ دو پاسخ متضاد به بحران واحد.
یک افق، چشم به گذشته دارد: بازگشت به سلطنت، به اقتدار از بالا، به نظم کهنهای که وعده میدهد با تعویض تاج و عمامه، بحران را حل کند. این افق را در همان اعتراضات اقتصادی نیز دیدیم؛ آنجا که بخشهایی از بازار، نه از فقر عمومی، بلکه از محدود شدن امکان انباشت، از اختلال در گردش سرمایه، از بسته شدن مسیر سود شکایت داشتند. درد آنان، درد سرمایه بود؛ اعتراضشان، اعتراض به ناکارآمدی حاکمیت سرمایهداری اسلامی در تضمین سود.
اما در همان میدان، افق دیگری نفس میکشید؛ افق اکثریت جامعه. مردمی که نه از رکود کسب و کار، بلکه از فقر، فلاکت، بیآیندگی و تحقیر روزمره به ستوه آمده بودند. مردمی که به نفس حاکمیت سرمایه، به منطق سود، به نظمی که زندگی را قربانی انباشت کرده است، عصیان کردند. اینجا دیگر مساله باز شدن دست سرمایه نبود؛ مساله خلاصی از سلطه و حاکمیت و مصائب ناشی از آن بود.
این دو افق، یکی نیستند و به یک مقصد نمیرسند. یکی میخواهد نظم دیروز را با لباسی تازه بازسازی کند؛ دیگری میخواهد آیندهای نو بسازد. یکی وعده «ثبات» میدهد؛ دیگری بر آزادی، برابری و رفاه همگانی پای میفشارد. یکی سیاست را دوباره به بالا واگذار میکند؛ دیگری قدرت را از پایین طلب میکند. درد مردم، درد سرمایه نیست. درد مردم، درد زندگیِ مصادرهشده است.
خیابان و محله: شکاف در ماشین قدرت
حکومت جمهوری اسلامی، مطابق ذات تاریخی خود، پاسخ را در سرکوب جست و جو کرد: گلوله، گاز، بازداشت، یورش شبانه، قطع اینترنت. اما آنچه تغییر کرده، پاسخ جامعه به سرکوب است. این بار مردم عقب نرفتند. در بسیاری از شهرها، نیروهای سرکوب عقب رانده شدند. محلاتی از کنترل دولت خارج شد. بسیج و نیروی انتظامی ناچار به عقبنشینی شدند. ترس، جا به جا شد.
آنچه در آبدانان و ملکشاهی رخ داد، نه یک حادثه محلی، بلکه پیشنمایشی از آینده ممکن بود؛ تمرین اعمال قدرت تودهای. مردم نشان دادند که میتوان ایستاد، میتوان محله را پس گرفت، میتوان ماشین سرکوب را مختل کرد. اینجا دیگر سخن از اعتراض نیست؛ سخن از قدرت است. قدرتی که از پائین شکل میگیرد.
در نهایت، تعیین سرنوشت این دو افق، در گرو نیرویی است که بتواند آینده را بهطور کامل و شفاف از گذشته جدا کند: طبقه سازمانیافته کارگر. بدون ورود سازمان یافته آن، خطر آن وجود دارد که خیزش اجتماعی به نفع افق بازگشت، به نفع نظمهای کهنه، مصادره شود.
تجربه تاریخی روشن است. در ۵۷، این اعتصاب کارگران نفت بود که ماشین سیاسی و نظامی رژیم سلطنتی را فلج کرد. نه شعار، نه قهرمان، نه معامله؛ توقف تولید. امروز نیز قانون همان است. تا زمانی که تولید میچرخد، سلطه نفس میکشد.
اعتصاب سراسری، پیوند خیابان و محیط کار، و سازماندهی طبقه کارگر با افق آزادیخواهانه و ضدسرمایهدارانه، تنها راهی است که میتواند افق آینده را تثبیت کند؛ افقی که نه بازگشت به گذشته، بلکه گسست از آن است.
پایان یک نظم، آغاز امکان : سازماندهی یا بازسازی سلطه
هیچ توهمی نباید داشت. اعتراض بدون سازماندهی، یا سرکوب میشود یا مصادره. شوراهای مردمی در محلات و محیط کار، نه تزئین سیاسی، بلکه شکل مادی قدرت از پاییناند. بدون شورا، قدرت پراکنده است؛ با شورا، قدرت متمرکز و بازتولید پذیر میشود.
در این میان، فعالین و محافل سوسیالیستی مسئولیتی تاریخی دارند: روشن کردن این شکاف، دفاع بیتعارف از افق آینده، و جلوگیری از آنکه خون و رنج مردم، نردبان بازگشت نظمهای پوسیده شود.
ما در روزهای عادی زندگی نمیکنیم. این لحظه، حاصل سالها مبارزه، زندان، جانباختگی و مقاومت است. حکومت اسلامی در اران وارد مرحله پایانی عمر خود شده است. یا این قدرت سازماندهی میشود و افق رهایی تثبیت میشود، یا فرصتسوزی رخ میدهد و سلطه، با چهرهای دیگر، بازسازی میشود. راه سومی وجود ندارد. میتوان و باید این نظام سلطه را تمام کرد؛ اما نه برای بازگشت به گذشته، بلکه برای ساختن آیندهای آزاد، برابر و مرفه برای همگان. این راه آزادی و برابری است. این تنها راه است.






نظرها
نظری وجود ندارد.