اختلاف بر سر جمهوری و پادشاهی نیست، مساله داشتن دموکراسی یا دیکتاتوری است
آیا درس نگرفتن از خطاهای انقلاب ۵۷، ما را در آستانه تکرار رویدادی مشابه قرار داده است؟ شهرام تابع محمدی در این جستار با نقد ذهنیت «هر کس بیاید از قبلی بهتر است»، استدلال میکند که چالش اصلی امروز ایران نه در انتخاب میان «جمهوری» یا «پادشاهی»، بلکه در گذار از «دیکتاتوری» به «دموکراسی» نهفته است. او با تاکید بر «حق اشتباه برای مردم»، تنها راه ثبات سیاسی در ایران فردا را پذیرش تکثر، آزادی احزاب و توافق بر سر صندوق رای میداند تا از سقوط دوباره به دام قدرت مطلق پرهیز شود.

تجمعی در مقابل سفارت ایران در مرکز لندن در ۹ ژانویه ۲۰۲۶ (عکس از هنری نیکولز / خبرگزاری فرانسه)
سن آگوستین، یکی از قدیسین مسیحی، گفتار مشهوری دارد:
اشتباه کردن، انسانی است. تکرار اشتباه، شیطانی است!
(۱)
از وابستگان به جمهوری اسلامی که بگذریم، بهندرت بتوان کسی را یافت که به اشتباه بودن انقلاب ۵۷ باور نداشته باشد. آنچه هنوز محل اختلاف است این است که مقصر آن اشتباه چه کسی بود؟ اگرچه این پرسش مهمی است، اما منظور این نوشته نیست. آن چه در اینجا میخواهم به آن بپردازم این پرسش مهمتر است که: چه کنیم که آن اشتباهها تکرار نشوند؟ پاسخ به این پرسش آنقدر به تاخیر افتاده که ترس آن میرود که باز پا بر همان جاپای اشتباه بگذاریم.

بهنظرم بخش بزرگی از کنشگران بر این موضوع توافق دارند که مهمترین اشتباه در انقلاب ۵۷ این بود که مردم چنان درگیر سرنگونی محمدرضا شاه شدند که توجهی به جایگزین او نکردند. به گفته پرویز ثابتی، ساواک کتاب «توضیح المسائل» خمینی را چاپ و بازچاپ میکرد، اما کمتر کسی را میتوان یافت که پیش از انقلاب ۵۷ آن را خوانده باشد. به کلام سادهتر، ذهنیت سال ۵۷ بر این باور اشتباه استوار بوده که «شاه برود، هرکس جای او بیاید از او بهتر خواهد بود». امروز، ما به این اشتباه آگاهیم، اما باز همین ذهنیت را در مورد جمهوری اسلامی بهکار میگیریم. جناح راست افراطی اصرار دارد از سویی مردم را بهدلیل آن اشتباه تحقیر کند، و از سوی دیگر، خود را قربانی آن جا بزند و از مردم انتظار داشته باشد برای جبران آن اشتباه، اینان را بر سریر قدرت بنشانند. حال آنکه نه این مردم آن مردم هستند، و نه این راست افراطی آنی است که نیم قرن پیش پیشرفتهای اقتصادی و اجتماعی زمان محمد رضا شاه را باعث گردید.
اجازه دهید بحث را از همین نقطه و با تاکید بر این مهم شروع کنیم که مردم هیچ لازم نیست در ازای اشتباهاتشان بهکسی جوابگو باشند. سادهتر بگویم، اشتباه کردن حق مردم است، و جامعه انسانی با همین آزمون و خطاها است که به پیش میرود. برای نمونه، هیتلر با رای مردم آلمان و در یک انتخابات آزاد بهقدرت رسید. با این حال، زمانی که بیش از یک میلیون یهودی و کمونیست و همجنسگرا را در کورههای آدمسوزی بهقتل رساند، هیچکس از مردم آلمان نخواست بهخاطر بهقدرت رساندن هیتلر توبه کنند و به تلافی آن، مثلا یهودیها، یا کمونیستها، یا همجنسگرایان را به قدرت برسانند. همینطور، در جریان جنگ عراق، نزدیک به دو سوم مردم آمریکا از اقدام نظامی بر علیه عراق پشتیبانی کردند، اما پس از پایان یافتن جنگ، تعداد بسیار بیشتری – نزدیک به سه چهارم – نظرشان عوض شد و معتقد بودند آن جنگ اشتباه بود. با این حال، باز هیچکس مردم آمریکا را بهخاطر آن اشتباه شماتت نکرد و از آنان نخواست که جلو دوربین تلویزیون به اشتباه خود اقرار کنند، یا به دلیل آن اشتباه، بازماندگان صدام حسین را به قدرت بازگردانند. بهنظر من، حق اشتباه کردن را باید به اصول حقوق بشر اضافه کرد.
با این حال، این نیز مهم است که باید از اشتباه گذشته درس گرفت و از تکرار آن پرهیز کرد. مهمترین تفاوت حکومتهای دموکراتیک و دیکتاتوری در همین توان تصحیح اشتباه نهفته است. نظامهای دموکراتیک مکانیسمهایی برای تشخیص اشتباه و تصحیح آن فراهم میکنند، مانند احزاب سیاسی آزاد، رسانههای آزاد، و نهادهای صنفی و اجتماعی آزاد. برای نمونه، مردم آمریکا هنگامی که سیاستهای جرج بوش را نپسندیدند، پشتیبانیشان را از او دریغ کردند و در انتخابات بعدی به رقیب او رای دادند.
جوامع دموکراتیک مدرن به ما میآموزند که دموکراسی و دیکتاتوری نه ربطی به شکل حکومت دارد (پادشاهی یا جمهوری)، و نه به گرایش سیاسی (چپ یا راست). پادشاهیهای دموکراتیک کم نیستند، مثلا هلند و سوئد. پادشاهیهای دیکتاتوری هم کم نیستند، مثلا عربستان و عمان. به همین ترتیب، چندین جمهوریهایی مانند فرانسه و آلمان دموکراتیک هستند، و روسیه و سوریه دیکتاتوریاند. در بین چپها و راستها هم سیاستمداران دموکرات بودهاند و هستند، مثلا سالوادور آینده از چپها و آنگلا مرکل از راستها. نمونههای دیکتاتور هم زیاد هستند، مثلا نیکلاس مادورو از چپها، و آگوستو پینوشه از راستها. این است که میخواهم بگویم بهجای بحث و جدل بر سر پادشاهی یا جمهوری بهتر است درباره دموکراسی و دیکتاتوری گفتوگو کنیم و احیانا به توافق برسیم.
برای شروع میتوان به دو ویژگی برجسته در حکومتهای دموکراتیک اشاره کرد. یکی اینکه در این نظامها، بالاترین مقام اجرایی مستقیما از سوی مردم و برای یک دوره مشخص برگزیده میشود: نخستوزیر در نظام پادشاهی، و رئیسجمهور (یا نخستوزیر) در نظام جمهوری. پادشاه تضمین کننده وحدت عام است، مسئولیت اجرایی ندارد، و تمایل سیاسی نیز از خود نشان نمیدهد. درست مانند مادر یا پدری که همه فرزندانش را به یک اندازه دوست دارد. دیگر اینکه، احزاب سیاسی تا جایی که دست به خشونت نزنند، آزادند. این دو ویژگی فرصت درک اشتباه و تصحیح آن را برای مردم فراهم میسازند. آنها اگر سیاستهای دولت چپگرا را نمیپسندند، پیش از اینکه دیر بشود، در انتخابات بعدی به حزب راست رای میدهند، و برعکس. وجود احزاب آزاد، از چپ و راست و میانه، تضمینکننده امکان تصحیح اشتباه است.
اما وقتی به نیروهای مخالف جمهوری اسلامی میرسیم، هیچ تصویر روشن و بیتناقضی از دوران پس از جمهوری اسلامی در آنها نمیبینیم. و از آن مهمتر، اثری از وعدههای فردا در رفتار امروزشان نمیتوان پیدا کرد. همه از رفراندوم بین پادشاهی و جمهوری حرف میزنند، اما هیچکس توضیح نمیدهد که منظور کدام پادشاهی و کدام جمهوری است. پادشاهی از نوع هلند یا عربستان؟ جمهوری به سبک فرانسه یا روسیه؟ آیا میتوان جدال بین پادشاهی و جمهوری را به تعریف دموکراسی در برابر دیکتاتوری تغییر داد؟ آیا میتوان بهجای اتحادهای چند روزه از نوع جرج تاون، بر سر نکات محوری توافق کنیم؟ آیا میتوان نیروهای سیاسی را واداشت تا دست کم بر سر دو موضوع توافق کنند: اینکه، در نظام مورد نظرشان، چه پادشاهی باشد و چه جمهوری، بالاترین مقام اجرایی از سوی مردم و برای مدت معین انتخاب شود. و دیگر اینکه، همه احزاب، چه راست و چه چپ، تا جایی که از شیوههای خشونتپرهیز برای دست یافتن به قدرت سیاسی استفاده کنند، آزاد هستند؟
اگر چنین شود، دیگر چه باک که در کنار هم برای سرنگونی جمهوری اسلامی تلاش کنیم، و پس از آن، در یک رقابت سالم برای دست یافتن به قدرت سیاسی رقابت نماییم؟ دیگر چه احتیاج که برای ناهمفکرانمان آرزوی مرگ کنیم؟ اگر از مجاهدین یا چپها خوشمان نمیآید، خب، به آنها رای نمیدهیم. واقعیت انکارناپذیر این است که پس از جمهوری اسلامی، ثبات سیاسی تنها در گرو پذیرش رقابت سالم از سوی همه گروههاست. نظرسنجیهایی که در طی چندین سال انجام شده بی هیچ شک و شبههای نشان میدهند که هیچکس در ایران قدرت مطلق را در اختیار ندارد، نه پادشاهیخواهان و نه جمهوریخواهان، نه چپها و نه راستها. حتا اگر یکی از این گروهها به شکلی قدرت را بهتنهایی در دست بگیرد، تازه اول مشکلات و ناآرامیها و بیثباتی سیاسی خواهد بود. میدان واقعیت با مبارزات فیسبوکی فاصله غیر قابل تصوری دارد. تصور اینکه مرگ بر این و آن گفتن در صفحههای فیسبوک باعث میشود تا این و آن از صفحه واقعی نیز ناپدید شوند در خوشبینانهترین حالت بچهگانه، و در بدبینانهترین حالت، فاجعهبار است چون ممکن است ایران را به سوی جنگهای داخلی پیش ببرد که آخر و عاقبتشان مطلقا قابل پیشبینی نیست.
سکوت معنادار ایرانیان خارج از کشور در قبال خیزش اخیر زنگ خطر بزرگی است برای آنان که به راستی دل در گرو موفقیت و پیشرفت ایران دارند. اینبار، برعکس جنبش زن، زندگی، آزادی، نه از تظاهرات پنجاه هزار نفره تورونتو خبری است، و نه صدهزار نفره برلین. نه زنان هنرمند موهایشان را در همبستگی با زنان ایران قیچی میکنند، و نه خوانندههای مشهور ترانه «برای» را در کنسرتهای چندین ده هزار نفره میخوانند. تنها ترامپ میماند و بیبی که اولی ترس بیثباتی پسا جمهوری اسلامی برش داشته، و دومی خواب تجزیه ایران را میبیند.
همه واقعیتها به این نقطه میرسند که تنها چاره پذیرش تکثر است و همکاری همراه با پذیرش دگراندیشی. ایران متعلق به همه ایرانیان است، پادشاهیخواه یا جمهوریخواه، چپ یا راست، مجاهد یا اصلاحطلب، دیندار یا بیدین.
من، بهعنوان یک شهروند ایرانی، اگر فرصتی پیش بیاید که بتوانم در یک رفراندوم آزاد و سالم بین پادشاهی دموکراتیک و جمهوری دموکراتیک یکی را انتخاب کنم، بهعنوان یک جمهوریخواه، مسلما به دومی رای خواهم داد. اما اگر پادشاهی دموکراتیک پیروز شد، با جان و دل با آن همکاری خواهم کرد و تمام توانم را برای بازسازی کشورم بهکار خواهم بست.
پانویس:
۱) نقل از:
Nexus, Yuval Noah Harari, Random House, USA, 2024, Chapter 4, P. 70







نظرها
نظری وجود ندارد.