بحرانهای سیاسی و خیزش اقتدارگرایی
حسین معرفت ـ اقتدارگرایی دقیقاً از همانجا آغاز میشود که زیر فشار فرسودگی و بنبست پیچیدگی کنار گذاشته و اختیار را به «قدرتی قاطع» سپرده میشود حتا اگر آن قدرت، در ظاهر، خود را حامل نجات و آزادی معرفی کند.

اقتدارگرایی در اشکال مختلف، منبع عکس: shutterstock

وقتی افق آینده مبهم میشود و مسیرهای کنش جمعی فرسوده به نظر میرسند، بخشی از نیروهای سیاسی ممکن است بهجای گفتوگو و برنامه، به زبان حذف، تحقیر و مرزبندیهای سخت پناه ببرند. در چنین فضایی، پرخاش علیه «دیگری» صرفاً یک اختلاف نظر نیست، بلکه نشانهای از منطق اقتدارگراییِ در حال تثبیت است.
در دورههایی که جوامع با بحرانها روبهرو میشوند، گرایش به نظم، اقتدار و اطاعت افزایش مییابد. بسیاری از افراد بهدنبال پاسخهای ساده برای مسائل پیچیده میگردند. سیاست، بهتدریج از عرصهٔ گفتوگو، برنامه و سازوکار، به میدان وفاداری، اطاعت و مرزبندیهای سخت کشیده میشود. تأکید افراطی بر نظم و وحدت، حساسیت شدید نسبت به نقد، پرخاشگری کلامی علیه دگراندیشان و تهدیدانگاری اختلافنظر رونق میگیرد. در چنین فضایی، هر صدایی که یادآور پیچیدگی جامعه و امکان بدیلهای متنوع باشد، بهسرعت «دشمن» نامیده میشود.
از این منظر، حمله به جریانهایی که بر تضادهای ساختاری، عدالت اجتماعی و نقد قدرت تأکید میکنند، صرفاً یک منازعهٔ نظری نیست؛ بلکه تلاشی برای حذف نمادین امکان سیاستِ پیچیده و چندصدایی است.
یکی از مفاهیم کلیدی برای فهم این وضعیت، «شخصیت اقتدارگرا»ست؛ الگویی روانشناختی که توضیح میدهد چرا بخشی از افراد، در شرایط خاص، جذب گفتمانهای طردگرا و ضدکثرتگرا میشوند. این مفهوم نخستینبار بهطور نظاممند در پژوهشهای تئودور آدورنو و همکارانش در میانهٔ قرن بیستم مطرح شد. آدورنو شخصیت اقتدارگرا را محصول نوعی جامعهپذیری سختگیرانه میدانست؛ جامعهپذیریای که در آن اطاعت از قدرت، سرکوب هیجانها و تنبیه، جای گفتوگو و استقلال فکری را میگیرد. به باور او، چنین شخصیتی در بزرگسالی همزمان مطیع قدرتهای بالادست و پرخاشگر نسبت به گروههای ضعیفتر است.
در دهههای بعد، این دیدگاه بازنگری شد. باب آلتمایر با ارائهٔ مفهوم «اقتدارگرایی راستگرا» نشان داد که اقتدارگرایی الزاماً یک ویژگی ثابت شخصیتی نیست، بلکه مجموعهای از نگرشها و گرایشهای آموختهشده است. بهگفتهٔ او، این الگو سه مؤلفهٔ اصلی دارد: اطاعت از اقتدار «مشروع»، پرخاشگری نسبت به دیگراندیشان، و سنتگرایی افراطی.
پژوهشهای روانشناسی اجتماعی نشان میدهد افراد دارای گرایش اقتدارگرا معمولاً تحمل پایینی در برابر ابهام دارند، جهان اجتماعی را در قالب دوگانههای ساده «خودی/غیرخودی» یا «درست/غلط» درک میکنند، و در مواجهه با تهدیدهای واقعی یا ادراکشده، بهجای گفتوگو، خواهان کنترل و سرکوب میشوند. مطالعات کارن استنر نیز نشان میدهد که اقتدارگرایی بهویژه در شرایط تهدید فعال میشود؛ یعنی حتی افرادی که در وضعیت عادی گرایشهای اقتدارگرایانهٔ خفیفی دارند، در زمان بحران بهسرعت به سیاستها و گفتمانهای سختگیرانه متمایل میشوند.
در همین راستا، آزمایشهای معروف اطاعت استنلی میلگرام بُعد موقعیتی این پدیده را برجسته میکند. این آزمایشها نشان دادند که بسیاری از افراد عادی، در چارچوب ساختارهای اقتدارمحور، حاضرند مسئولیت اخلاقی کنش خود را به مرجع قدرت واگذار کنند.
در سطح سیاسی، ازجمله جریانهای راست افراطی معمولاً بر گفتمانهایی تکیه میکنند که با این الگوهای روانشناختی همخوان است: تصویرسازی از جامعه بهعنوان فضایی در معرض تهدید، دشمنتراشی، اولویتدادن به نظم و مجازات بهجای گفتوگو، و بدبینی به کثرتگرایی، آزادیهای مدنی و نهادهای مستقل. این روایتها، بهویژه در شرایط بحران، برای افرادی که نیاز شدیدی به قطعیت و امنیت دارند، جذابیت بالایی پیدا میکند.
پیامدهای اجتماعی این وضعیت قابلتوجه است. در سطح فردی، غلبهٔ الگوی اقتدارگرا میتواند به کاهش همدلی و دشواری در پذیرش تفاوتها بینجامد. در سطح اجتماعی، این روند به تضعیف گفتوگوی دموکراتیک، مشروعیتیافتن طرد اجتماعی و کاهش ظرفیت جامعه برای حل مسائل پیچیده از راههای مشارکتی منجر میشود. جوامعی که در آنها اقتدارگرایی به هنجار مسلط بدل میشود، معمولاً مسائل چندبعدی را با راهحلهای ساده اما پرهزینه پاسخ میدهند؛ راهحلهایی که شاید در کوتاهمدت احساس نظم ایجاد کند، اما در بلندمدت شکافهای اجتماعی را عمیقتر میسازد.
اقتدارگرایی دقیقاً از همانجا آغاز میشود که زیر فشار فرسودگی و بنبست پیچیدگی کنار گذاشته و اختیار را به «قدرتی قاطع» سپرده میشود حتا اگر آن قدرت، در ظاهر، خود را حامل نجات و آزادی معرفی کند.




نظرها
نظری وجود ندارد.