ضرورتِ روانکاوی در تحلیل کنش سیاسیِ دیاسپورا
سیاست صرفاً آنچه گفته میشود نیست، بلکه آن چیزی است که با بدنهای دیگران میکند. علی آشوری در تحلیل پیشرو، با نگاهی روانکاوانه به واکاوی رفتار سیاسی دیاسپورای ایرانی میپردازد. او معتقد است تا زمانی که «میل به انتقام» و «فانتزیِ بازگشت» به خودآگاهی و مسئولیت اخلاقی تبدیل نشود، کنش سیاسی در خارج از کشور در خطرِ سقوط به دامِ قهرمانسازیهای میانتهی و فراخوانهای بیتضمین باقی خواهد ماند.

تظاهراتی در مقابل کنسولگری ایران در استانبول، در ۱۱ ژانویه ۲۰۲۶ (عکس از یاسین آکگول / خبرگزاری فرانسه)

تحلیل جنبشهای سیاسی در خارج از کشور، اگر صرفاً به سطح مواضع اعلامی، شعارها یا محاسبات ژئوپلیتیک محدود بماند، بخش مهمی از واقعیت را نادیده میگیرد. کنش سیاسی در دیاسپورا(۱) محصول تصمیمهای عقلانی، برآمده از لایههایی عمیقتر از میل، خشم، فقدان، احساس گناه، و زخمهای حلنشدهی تاریخی است. از همینرو، بدون بهکارگیری رویکردی روانکاوانه، فهم سیاستِ تبعید ناگزیر ناقص خواهد ماند.
روانکاوی در اینجا بهمعنای روانشناسی فردی یا نیتخوانی شخصیتها نیست، ابزاری است برای فهم سازوکارهای ناخودآگاهی که در سطح گفتمان، فراخوان، رهبری و کنش جمعی عمل میکنند.
دیاسپورا، بهسبب فاصله از میدان مستقیم خشونت، در موقعیتی قرار دارد که امکان فرافکنی میل به کنش، شتاب، یا تسویهی نمادین را فراهم میکند؛ بیآنکه بدنِ کنشگر مستقیماً در معرض پیامدها باشد. این شکاف میان گفتار و پیامد، دقیقاً همان جایی است که روانکاوی سیاسی ضرورت مییابد. از منظر روانکاوی، تبعید تنها یک وضعیت جغرافیایی نیست، تجربهای از فقدان، تعلیق و ناتمامماندگی است. سیاست در دیاسپورا اغلب تلاشی است برای جبران این فقدان؛ تلاشی که اگر به خودآگاهی نرسد، میتواند به شتابزدگی، قهرمانسازی، اتکا به نیروهای بیرونی، و در نهایت تعلیق مسئولیت اخلاقی بینجامد.
در چنین وضعیتی، فراخوانهای سیاسی نه فقط کنشهای ارتباطی، که ترجمان میلهای حلنشدهای میشوند که پیامدهای آن بر بدنهای دیگران فرود میآید. از اینروی ، روانکاوی سیاسی امری تزئینی یا نظریِ محض نیست ،درواقع ضرورتی انتقادی است: ضرورتی برای بازگرداندن مسئولیت به قلب سیاست، برای فهم نقش فاصله در تولید بیپیشبینی، و برای پرهیز از بازتولید همان منطق خشونتی که جنبشها مدعی نفی آن هستند. تنها از خلال چنین فهمی است که میتوان میان همبستگی واقعی و سیاستِ مصرفِ جانها تمایز نهاد.
جامعهی دیاسپورای ایرانی در موقعیتی دوگانه و پرتنش قرار دارد: از یکسو درگیر خشم، اندوه و همدلی عمیق با جامعهی سرکوبشدهی داخل ایران است، و از سوی دیگر، بهواسطهی فاصلهی جغرافیایی، امنیت نسبی و دسترسی رسانهای، بیرون از میدان مستقیم خشونت ایستاده است. روانکاوی سیاسی از همین شکاف آغاز میکند؛ شکاف میان کنش نمادین از دور و پیامدهای عینی در میدان.
در روانکاوی، فاصله هم میتواند امکان اندیشیدن باشد و هم بستر فرافکنی.
دیاسپورا، بهسبب دوری از خطر مستقیم، اغلب در وضعیتی قرار میگیرد که میتواند میل به کنش، خشم سیاسی و امید به تغییر را بدون پرداخت هزینهی جسمانی تجربه کند. اگر این فاصله به خودآگاهی اخلاقی تبدیل نشود، بهسادگی به سیاستی میانجامد که در آن بدنهای دیگران حامل پیامدهای تصمیمها و فراخوانها میشوند. در این نقطه، سیاست از اخلاق جدا میشود:
سخن گفته میشود، اما بدنِ سخنگو در امان است؛ فراخوان داده میشود، اما هزینه را دیگری میپردازد.
انتقام در تبعید: میلِ تسویه بدون پرداخت هزینه
انتقام در دیاسپورا اغلب نه بهشکل خشونت عریان، که در قالب میل به شتاببخشی بحران عمل میکند: سقوط فوری، لحظهی تعیینکننده، یا «آخرین ضربه». از منظر روانکاوی سیاسی، این میل تلاشی است برای جبران احساس ناتوانی، تبعید و حذف از میدان تصمیمگیری. سیاست در اینجا به صحنهی تسویهی نمادین بدل میشود.
در چنین منطقی، هرچه بحران عمیقتر میشود، گویی رهایی نزدیکتر است؛ حتی اگر بهای آن جان هزاران جوان باشد. انتقام، بهجای آنکه بهصراحت بهعنوان میل به انتقام نامیده شود، در زبانِ سیاست تحت عناوینی چون «ضرورت تاریخی» یا «فرصت استثنایی» پنهان میشود.
از منظر روانکاوی سیاسی، فراخوان کنشی خنثی و یا ارتباطی نیست. فراخوان، بهویژه از بیرون میدان سرکوب، بهمعنای دعوت دیگران به قرار گرفتن در معرض مرگ است. چنین کنشی، اگر بدون پیشبینی، تضمین و ظرفیت واقعی حمایت صورت گیرد، نشانهی تعلیق مسئولیت اخلاقی است.
در رخدادهای اخیر ایران، فراخوانهایی با تکیه بر «حمایت جهانی»، «فشار خارجی» یا «همراهی قدرتهای بزرگ» فضایی از انتظار و اتکا ایجاد کردند که در عمل تحقق نیافت.
جوانان به میدان آمدند با این تصور که نیرویی فراتر از رژیم در کنار آنها ایستاده است؛ اما آنچه باقی ماند، عقبنشینی، سکوت و بازگشت محاسبات ژئوپلیتیک بود.
جملاتی چون «ما کنار شما هستیم» یا «جهان حمایت میکند و چه و چه ها»، اگرچه برای گوینده تسکیندهندهاند، برای شنوندهی داخل کشور میتوانند مرگبار باشند.
یکی از مفاهیم محوری در روانکاوی سیاسی، «پشتیبان بزرگ» است: نیرویی خیالی که قرار است در لحظهی بحران وارد شود و موازنهی قدرت را برهم بزند. در دیاسپورای ایرانی، این پشتیبان اغلب در چهرهی دولتهای خارجی، رهبران جهانی یا فشار بینالمللی بازنمایی میشود.
هنگامی که این پشتیبان عقب مینشیند، خلأ ایجادشده نه در سطح نمادین، که در سطح بدنها پر میشود: سرکوب گسترده، اعدام، قطع اینترنت و تلفن، و خفقان سازمانیافته. فاجعه، در اینجا، پیش از آنکه نتیجهی خیانت بیرونی باشد، حاصل سیاستی است که از آغاز بر توهم بنا شده بود.
دیاسپورا نقشی تعیینکننده در بازنمایی رسانهای خشونت و مرگ دارد.
تصاویر قربانیان، روایتهای احساسی و شمارش کشتهشدگان برای افشاگری ضروریاند؛ اما روانکاوی سیاسی هشدار میدهد که این بازنماییها میتوانند ناخواسته وارد اقتصادی شوند که در آن مرگ به سرمایهی نمادین بدل میشود.
در این اقتصاد، هر قربانی تازه، بهجای توقف سیاست، به تشدید آن مشروعیت میبخشد. مرگ از فاجعه به ابزار معنا تبدیل میشود؛ و این دقیقاً همان نقطهای است که سیاست از اخلاق عبور میکند.
مسئولیت دیاسپورای ایرانی نه سکوت است و نه فراخوانِ بیپشتوانه، مسئولیت دیاسپورا ،صورتبندی اخلاقِ فاصله است: اخلاقی که میداند سخن گفتن از دور، جان نزدیک را در معرض خطر قرار میدهد؛ اخلاقی که شتاب را جایگزین پیشبینی نمیکند؛ اما اخلاقی که میپذیرد گاهی ناتوانی در کنش فوری، خود شکلی از مسئولیت سیاسی است.
روانکاوی سیاسی برای دیاسپورای ایرانی یادآور این حقیقت بنیادین است که سیاست صرفاً آنچه گفته میشود نیست، سیاست آن چیزی است که با بدن دیگران میکند. در وضعیت تبعید، خشم و میل به انتقام—اگر به سطح تأمل و مسئولیت ارتقا نیابند ، میتوانند به سیاستِ فوریت بدل شوند: سیاستی که به تعلیق مسئولیت، فراخوانهای بیتضمین، و مصرف جانها میانجامد. این رویکرد نشان میدهد چگونه خشمِ حلنشده، در غیاب ساختارهای پاسخگو، به میل فرافکنانه برای «اقدام فوری» تبدیل میشود؛ میلی که بهجای مواجهه با سازوکارهای قدرت، بدنهای در دسترستر را هدف میگیرد و ناخواسته همان منطق اقتدارگرایانهای را بازتولید میکند که دیاسپورا مدعی گسست از آن است.
دیاسپورای ایرانی تنها زمانی میتواند نقشی رهاییبخش ایفا کند که از شتابِ تسویه و قهرمانسازیِ مسلط بر کنش سیاسی خود فاصله بگیرد. سیاست مسئولانه دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از بهرسمیتشناختن فاصله، از امتناع از فراخوانهای بیتضمین، و از بازگرداندن آسیبپذیریِ جان انسانها به مرکز اندیشهی سیاسی.
پانوشت:
- به گمان من ، دیاسپورا را میتوان بهمثابه جابهجایی جغرافیایی فقط قلمدادنکرد ، می توان بهمنزلهی گسستی روانی–سیاسی فهمید؛ گسستی که در آن سوژه میان فقدانِ سرزمین و میل به بازنمایی آن معلق میماند. در این وضعیت، «وطن» اغلب همچون یک واقعیت تاریخی ارزیابی نمی شود ،گونه ای فانتزیای میشود که در ناخودآگاه جمعی دیاسپورا تثبیت شده است؛ فانتزیای که هم امکان بقا را فراهم میکند و هم سوژه را در چرخهی تکرار سوگ و همانندسازی با قدرتهای ازدسترفته نگه میدارد. روانکاوی سیاسی نشان میدهد که چگونه این فانتزی میتواند به بازتولید اشکال اقتدارگرایانه در تبعید بینجامد: رهبران نمادین، روایتهای پاکسازیشده از تاریخ، و میل به «بازگشت» به مثابه ابژهای دستنیافتنی که همواره به تعویق میافتد. دیاسپورا در این معنا، میدان کشاکش میان میل رهاییبخش و لذت پنهانِ وابستگی است؛ جایی که سوژه تنها با عبور انتقادی از فانتزیهای هویتبخش، میتواند امکان سیاستی غیرنوستالژیک و آیندهگشایانه را بیازماید.
منابع:
1. Freud, Mourning and Melancholia, Routledge
2. Žižek, The Sublime Object of Ideology
3. Stavrakakis, Lacan and the Politic, better World.



نظرها
نظری وجود ندارد.