ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

آیا جنگ در راه است، یا بازتولیدِ بحران در نظمِ انرژی ـ امنیت ــ پول؟

به باور سلیمانی، پرسش «جنگ می‌شود یا نه؟» اگر به تصمیمِ ناگهانی یا اراده‌ی یک فرد تقلیل پیدا کند، ما را از دیدن روندهای انباشته کور می‌کند. نویسنده بحران را در گره‌ی «انرژی–امنیت–پول» می‌بیند؛ جایی که ایران، با تحریم و محاصره، به یک نقطه‌ی اتصال تبدیل شده و همین، «رژیمِ بحران» را بازتولید می‌کند. در این چارچوب، سناریوی محتمل‌تر نه صلح است نه جنگ تمام‌عیار، بلکه «تنشِ کنترل‌شده» با ریسک بالای لغزش و خطای محاسباتی است ـ و هزینه‌اش معمولاً روی دوش جامعه می‌افتد

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

این چند هفته را می‌توان به شکل‌های متفاوتی تفسیر کرد. برخی روایت‌ها همه‌چیز را به «تصمیمِ ناگهانی» فرو می‌کاهند؛ گویی تاریخ ناگهان از ریل خود خارج می‌شود و با یک فرمان، مسیر جهان تغییر می‌کند. روایت‌های دیگری نیز همه‌چیز را به «یک فرد» تقلیل می‌دهند؛ انگار سیاست جهانی صحنه‌ی نمایش شخصیت‌هاست و با جابه‌جایی چهره‌ها، سازوکارها نیز دگرگون می‌شوند. هر دو روایت در ظاهر ساده و اقناع‌کننده‌اند، اما در سطح تحلیلی گمراه‌کننده و خطرناک‌اند: اولی ما را از دیدن الگوهای انباشته و بلندمدت بازمی‌دارد؛ دومی ساختار را از میدان نقد خارج می‌کند و آن را پشت روان‌شناسی فردی پنهان می‌سازد.

در این خوانش، اگر این چند هفته را نه به‌مثابه لحظه‌ای منفصل، بلکه در امتداد یک روند چندساله ببینیم، محتمل‌ترین چارچوب تبیینی آن است که بحران کنونی را در دل رقابت قدرت‌های بزرگ بر سر نظمِ انرژی ـ امنیت ـ پول تحلیل کنیم؛ نظمی که ایران ــ خواه بخواهد خواه نخواهد ــ در یکی از گره‌های مهم آن قرار گرفته است. این «گره‌بودن» نه به‌معنای علت‌بودن ایران، بلکه حاصل تلاقیِ جایگاه ژئوپولیتیک، سیاست‌های جمهوری اسلامی، و سازوکارهای تحریم و محاصره است. مسئله صرفاً «ایران» نیست؛ مسئله این است که ایران در کدام نقطه‌ی اتصال این سه‌گانه ایستاده است: جایی که مسیرهای انرژی، اعتبار بازدارندگی، و سازوکارهای مالی و تحریمی بر هم منطبق می‌شوند و بحران را به‌صورت ساختاری بازتولید می‌کنند. این بازتولید نه خودکار است و نه تقدیری؛ بلکه حاصل حلقه‌هایی است که وقتی بازخورد اجتماعی و سیاسیِ از پایین به تصمیم مسدود می‌شود، خطاهای سیاستی بدون تصحیح انباشته می‌شوند، هزینه‌ها به جامعه منتقل می‌گردد، و بحران از یک وضعیت استثنایی به یک الگوی پایدار بدل می‌شود؛ چیزی که می‌توان آن را «رژیم بحران» نامید.

از این منظر، پرسش «جنگ می‌شود یا نمی‌شود؟» صورت‌بندی دقیق‌تری می‌طلبد. در سیاست قدرت‌های بزرگ، معمولاً وضعیتی سومی وجود دارد که در روایت‌های ساده‌ساز حذف می‌شود: تنشِ کنترل‌شده. این وضعیت نه صلح پایدار است و نه جنگ تمام‌عیار؛ بلکه تنظیم سطح بحران برای تولید اثر سیاسی، بدون پرداخت هزینه‌های مستقیم جنگ بزرگ است. در بسیاری موارد، پیامد عملیِ این وضعیت آن است که فشار و ناامنی به‌صورت ممتد بر جامعه‌ها تحمیل می‌شود، بی‌آن‌که انفجار رسمی رخ دهد. این منطقه‌ی خاکستری همان جایی است که جامعه‌ها اغلب به سوخت تبدیل می‌شوند: نه زیر آوار جنگ رسمی، بلکه زیر فشار ممتد ناامنی، تحریم، بی‌ثباتی و آماده‌باش دائمی.

تنشِ کنترل‌شده: میان نمایش قاطعیت و پرهیز از هزینه‌ی جنگ

روایت غالب این روزها دوقطبی است: یا جنگ می‌شود یا نمی‌شود. اما اگر منطق قدرت را جدی بگیریم، روشن می‌شود که «عدم جنگ» الزاماً به معنای آرامش نیست و «گزینه‌ی نظامی» نیز الزاماً به معنای تصمیم برای جنگ تمام‌عیار نیست. آنچه از بیرون به‌صورت سیاستی یک‌پارچه دیده می‌شود، در عمل برآیند تعارض و هم‌پوشانی چند مسیر نهادی است: محاسبات امنیتی، شکاف‌های درون دولت، فشار لابی‌ها، منافع اقتصادی، افکار عمومی و سیاست داخلی. سیاست نهایی نه محصول اراده‌ای واحد، بلکه حاصل کشاکش این نیروهاست.

در عمل، این وضعیت را می‌شود از چند نشانه‌ی تکرارشونده تشخیص داد که در بحران‌های مشابه بارها دیده شده‌اند؛ نشانه‌هایی که در گزارش‌های رسانه‌ای بین‌المللی، داده‌های بازار انرژی، و رصدهای امنیتی نیز قابل پیگیری بوده‌اند. نخست، نمایش قابلیت نظامی از طریق جابه‌جایی نیرو، استقرار پدافند، یا افزایش سطح آماده‌باش، بدون عبور از آستانه‌ی درگیری مستقیم. دوم، هم‌زمانی تهدید و دیپلماسی؛ یعنی اعلام گزینه‌ی نظامی در کنار ارسال پیام‌های دوپهلو درباره‌ی مهار، مذاکره یا سقف بحران. سوم، فشار اقتصادی و تحریمی همراه با مدیریت بازار انرژی؛ جایی که تحریم، بیمه، کشتیرانی و قیمت‌ها به ابزار تنظیم رفتار بدل می‌شوند. ترکیب این نشانه‌ها معمولاً نشان می‌دهد که کارکرد غالب، حفظ اعتبار تهدید است، نه لزوماً آغاز جنگ بزرگ.

در این‌جا باید دقت کرد که «اعتبار تهدید» نه صرفاً محصول نیت آگاهانه، بلکه نتیجه‌ی ساختار نامتقارن تصمیم‌گیری است. اعتبار تهدید زمانی بالا می‌رود که هزینه‌ها بتوانند به سطوح پایین‌تر منتقل شوند؛ و این انتقال اغلب نه از سر توطئه، بلکه به‌واسطه‌ی بسته‌بودن کانال‌های پاسخ اجتماعی و تمرکز قدرت رخ می‌دهد. آرایش نظامی می‌تواند هم واقعی باشد (برای آمادگی)، هم نمایشی باشد (برای تولید اثر سیاسی). همین هم وضعیت را شکننده می‌کند، زیرا وقتی نمایش و واقعیت بر هم منطبق می‌شوند، احتمال لغزش محاسباتی افزایش می‌یابد.

سه موتور اصلی می‌توانند این وضعیت «کنترل‌شده» را به سمت تشدید سوق دهند: خطا و سوءبرداشت در خواندن پیام طرف مقابل؛ کنش بازیگران ثالث ــ از عملیات نیابتی و خرابکاری تا اقدام‌های یک‌جانبه‌ی منطقه‌ای ــ که خارج از محاسبات دوجانبه عمل می‌کنند؛ و فشار سیاست داخلی، یعنی نیاز به نمایش قاطعیت در بزنگاه‌های انتخاباتی یا بحران‌های مشروعیت. این‌ها نشان می‌دهد که تنش کنترل‌شده تعادلی ناپایدار است و در غیاب سازوکارهای تصحیح، می‌تواند فروبپاشد.

اما چرا چنین سرمایه‌گذاری گسترده‌ای بر «تهدیدِ قابل‌باور» صورت می‌گیرد؟ چرا هر جابه‌جایی نظامی در این منطقه به مسئله‌ای جهانی بدل می‌شود؟ پاسخ را باید در اتصال انرژی ـ امنیت ـ پول جست؛ اتصالی که بدون فهم آن، هر تحلیل به گزارش خبری مقطعی تقلیل می‌یابد.

پترودلار: افسانه نیست، آرایش امنیتی ـ مالی است

«پترودلار» یا به‌صورت افسانه‌ای ساده روایت می‌شود ــ گویی یک قرارداد جادویی پشت پرده همه‌چیز را توضیح می‌دهد ــ یا به‌کلی انکار می‌شود. هر دو رویکرد گمراه‌کننده‌اند. پترودلار به‌معنای الزام قراردادیِ قیمت‌گذاری نفت با دلار نیست؛ بلکه به یک آرایش ساختاری اشاره دارد: ترکیب عمق بازارهای مالی آمریکا، نقش دلار در تسویه‌های جهانی، شبکه‌ی اتحادهای امنیتی، و ابزارهای تحریمی. حتی اگر کسی خودِ این اصطلاح را نپذیرد، پیوند عملیِ امنیت مسیرها با معماری مالیِ دلاری، واقعیتی است که در رفتار بازارها و سیاست‌گذاری‌ها دیده می‌شود.

در این چارچوب، نفت صرفاً یک کالا نیست؛ گره‌ای است که جریان‌های مالی، بیمه، کشتیرانی، اعتبار بازارها و ثبات سیاسی رژیم‌ها را به هم پیوند می‌دهد. دلار نیز فقط یک واحد پولی نیست؛ به‌واسطه‌ی نقدشوندگی، بازار بدهی عظیم، و رژیم حقوقیِ مسلط، نقش لنگر را ایفا می‌کند. اما این لنگر بدون امنیت عمل نمی‌کند: امنیت مسیرها، امنیت صادرات، امنیت رژیم‌های متحد و اعتبار بازدارندگی. به همین دلیل، خلیج فارس فقط یک «منطقه نفتی» نیست؛ بلکه گره‌ای امنیتی–مالی است که در آن انرژی، بازدارندگی و کنترل مالی به هم قفل می‌شوند.

این صورت‌بندی را باید به‌عنوان فرضی تحلیلی و قابل بازبینی فهمید، نه حکم قطعی: تا زمانی که امنیت مسیرها ستون بازتولید مالی باقی بماند، تنش کارکرد پیدا می‌کند. کارکردش تولیدِ حق‌بیمه‌ی ریسک، افزایش هزینه‌های بیمه و حمل‌ونقل، و زنده نگه‌داشتنِ نیاز به چترهای امنیتی–مالی است؛ چیزی که در داده‌های کشتیرانی و بیمه در دوره‌های تشدید بحران بارها دیده شده است. هدف لزوماً جنگ نیست؛ معماری غالب اغلب به سطحی از تنش می‌انجامد که نیاز به چتر امنیتی را زنده نگه دارد، مسیرها را قابل کنترل کند و در عین حال بازارها را به نقطه انفجار نرساند. این بازتولید مشروط است و دقیقاً به همین دلیل، میدان سیاست به میدان مداخله در حلقه‌ها بدل می‌شود.

خلیج: ترس از جنگ، وابستگی به چتر، و شکنندگیِ برآیند

کشورهای حوزه خلیج ــ به‌ویژه دولت‌هایی مثل پادشاهی عربی سعودی ــ از جنگِ تمام‌عیار می‌ترسند، نه صرفاً از سرِ اخلاق یا صلح‌طلبی، بلکه به دلیل موقعیتِ ساختاری‌شان: جنگ یعنی اختلال در انرژی، بیمه، کشتیرانی، سرمایه‌گذاری، و در نهایت تهدیدِ ثبات داخلی. به همین دلیل، گزارش‌های خبری و رفتارهای دیپلماتیک‌شان معمولاً در یک مسیر ثابت حرکت می‌کند: تلاش برای مهارِ انفجار.

یک شاخص قابل مشاهده برای این ترسِ ساختاری، همین «رفتارهای احتیاطی» است: حساسیت به هزینه بیمه حمل‌ونقل، جابه‌جایی‌های احتیاطی در بازار انرژی، تلاش برای پیام‌های آرام‌کننده به بازارها، و هم‌زمان درخواست برای تضمین‌های امنیتی بیشتر؛ الگوهایی که در داده‌های بازار و مواضع رسمی نیز بازتاب یافته‌اند.

اما همین تلاش برای مهارِ انفجار، به معنای استقلالِ واقعی‌شان نیست. دقیقاً برعکس: این تلاش نشان می‌دهد تا چه اندازه مدیریتِ ریسک برایشان بدون آمریکا دشوار است. آن‌ها هم‌زمان دو کار می‌کنند: از آمریکا می‌خواهند «نکند»، و در عین حال می‌دانند که بدون آمریکا نمی‌توانند ریسک را «تنظیم» کنند. این دوگانگی را باید به عنوان یک واقعیت ساختاری دید: رژیم‌های وابسته‌ی امنیتی، هم از چتر امنیتی بهره می‌برند و هم از هزینه‌هایش می‌ترسند. بنابراین به‌جای اینکه بگوییم «یک هدف طراحی‌شده» همه‌چیز را توضیح می‌دهد، باید دقیق‌تر گفت: برآیندِ محاسباتِ غالب، اغلب چیزی شبیه این می‌شود ــ سطحی از تنش که هم وابستگی امنیتی را برجسته نگه دارد، هم تا حد ممکن از جنگِ بزرگ پرهیز کند؛ اما این برآیند همیشه شکننده است و می‌تواند از کنترل خارج شود. و این نکته مهم است که برآیند لزوماً محصول برنامه‌ریزی واحد نیست؛ محصول کنش چند بازیگر با اهداف متعارض است—و درست به همین دلیل، «ریسک لغزش» درون خودِ همین برآیند جا دارد.

اینجا یک گره‌ی دیگر هم ظاهر می‌شود: ایران، زیر فشارِ تحریم و انزوا، به سمت چین و روسیه هل داده می‌شود. و این «هل‌دادگی» فقط یک چرخش ایدئولوژیک نیست؛ نشانه‌ی تغییر سطحِ اتصال ایران به نظم جهانی است. همین تغییر سطحِ اتصال است که پای رقابت پولی/مالی را هم به میدان می‌آورد.

چین و روسیه: کاهش انحصار دلار و حساسیت مسیرها

چین به‌سوی گسترش تسویه‌های غیردلاری، سازوکارهای پرداخت چندارزی و ترتیبات موازی حرکت می‌کند؛ نه برای حذف فوری دلار، بلکه برای ساخت ظرفیت‌های حاشیه‌ای در گره‌های خاصی که دلار در آن‌ها به ابزار فشار بدل می‌شود. این روند عمدتاً در تجارت‌های دوجانبه و منطقه‌ای رشد کرده و دامنه و سرعتش محدود است. بااین‌حال، معنای ژئوپولیتیک آن جدی است: کاهش انحصار دلار در برخی نقاط اتصال. نشانه‌هایش را می‌شود در افزایش استفاده از ارزهای محلی در قراردادهای دوجانبه، توسعه خطوط سوآپ، و تقویت زیرساخت‌های پرداختیِ موازی دید؛ همان جاهایی که اثر تحریم و انسداد مالی قرار است کمتر شود. هم‌زمان، محدودیت‌ها روشن‌اند؛ دلار همچنان به‌واسطه‌ی عمق بازار سرمایه، نقدشوندگی، بدهی دولتی آمریکا و شبکه‌ی بانکداری جهانی، وزن اصلی را حفظ کرده است. بنابراین آنچه در جریان است، نه «جایگزینی»، بلکه حاشیه‌سازی و فرسایش تدریجی در نقاط اتصال است.

روسیه نیز در متن تحریم و جنگ به تعمیق پیوند مالی با چین سوق داده شده است. دلاری‌زدایی در این‌جا بیش از آن‌که یک پروژه‌ی منسجم و ازپیش‌طراحی‌شده باشد، پاسخی اضطراری به انسداد است. حاصل، شکل‌گیری کریدورهای مالی نسبتاً مجزا در برخی تجارت‌ها و حوزه‌های محدود است، نه فروپاشی نظم مالی موجود.

برای واشنگتن، این تحولات صرفاً پولی نیست. رقابت بر سر نقاط اتصال است: این‌که انرژی از کجا عبور می‌کند، کالا از چه مسیری جابه‌جا می‌شود، داده و کابل‌های ارتباطی در کدام گلوگاه‌ها متمرکز می‌شوند، و در لحظه‌ی بحران چه بازیگری توان کندکردن، منحرف‌کردن یا قطع‌و‌وصل جریان را دارد. وقتی ابزار مالی با ابزار ژئوپولیتیک هم‌پوشان می‌شود، «مسیر» از یک مسئله‌ی فنی به میدان سیاست قدرت بدل می‌گردد.

کریدورها و اسرائیل: سیاست مسیر، منطق مهار، و گره ایران

پروژه‌هایی مانند کریدور هند ـ خاورمیانه ـ اروپا اساساً درباره «مسیر»اند: مسیر کالا، انرژی، کابل و نفوذ. اهمیت آن‌ها در بازآرایی جغرافیای اتصال است؛ در تعریف این‌که کدام گره‌ها مرکزی شوند و کدام حاشیه‌ای. در چارچوب‌های امنیتی‌ای که این پروژه‌ها را با ثبات منطقه‌ای پیوند می‌زنند، اسرائیل صرفاً یک دولت منطقه‌ای نیست؛ بلکه به‌عنوان یک گره لجستیکی ـ امنیتی دیده می‌شود که می‌تواند در برخی معماری‌های اتصال، نقش تثبیت‌کننده ایفا کند.

در سوی دیگر، چین با منطق شبکه‌ای به اتصال نگاه می‌کند: نه یک مسیر واحد، بلکه تنوع مسیرها برای کاهش آسیب‌پذیری. ایران در این میان هم گره است و هم گلوگاه بالقوه: از نزدیکی به تنگه هرمز تا ظرفیت‌های ترانزیتی شمال ـ جنوب و شرق ـ غرب. حتی وقتی این ظرفیت‌ها بالفعل نشده‌اند، همین بالقوگی کافی است تا ایران در محاسبه‌ی ژئواکونومیک بازیگران نقش‌آفرین باشد؛ گاهی به‌عنوان مسیر مطلوب، گاهی به‌عنوان اختلال‌گر.

در بخشی از نگاه امنیتی اسرائیل، ایرانِ سازمان‌یافته با ظرفیت‌های شبکه‌ای و نظامی تهدیدی ساختاری تلقی می‌شود؛ نه صرفاً ایدئولوژیک، بلکه به‌عنوان عاملی که می‌تواند آرایش مسیرها و بازدارندگی را بر هم بزند. از این زاویه، «مهار ایران» به یکی از شروط ثبات در این معماری‌ها بدل می‌شود. تنش ایران–آمریکا–اسرائیل از این‌رو به شبکه‌ای از مسیرها، انرژی و اعتبار سیاسی گره می‌خورد؛ شبکه‌ای سیال که تغییرپذیری‌اش خطر لغزش را بالا می‌برد.

طیف سناریوها: از حمله محدود تا لغزش محاسباتی

مسئله‌ی اصلی این روزها یک پرسش ساده اما فریبنده است: آیا جنگ در راه است؟ پاسخ دقیق‌تر این است که جنگ ممکن است، اما نه الزاماً به شکل جنگِ تمام‌عیار، و نه لزوماً در قالب یک تصمیم دفعی و اعلام‌شده. آنچه در وضعیت کنونی محتمل‌تر به نظر می‌رسد، طیفی از سناریوهاست که از حمله‌های محدود و نمادین آغاز می‌شود و می‌تواند ـ در شرایط خاص ـ به درگیری‌های گسترده‌تر بلغزد.

حمله‌ی محدود معمولاً با اهداف مشخص، زمان کوتاه، کنترل پیامد و پرهیز از ورود زمینی تعریف می‌شود؛ ابزاری برای ارسال سیگنال سیاسی، نه اشغال و نه جنگ طولانی. در مقابل، جنگ منطقه‌ای با گسترش جغرافیایی، درگیرشدن متحدان و نیروهای نیابتی، اختلال شدید در انرژی و کشتیرانی، و طولانی‌شدن درگیری همراه است. با قرائن میدانی و منطق هزینه ـ فایده، سناریوهای روی میز به اولی نزدیک‌ترند تا دومی ـ اما این نزدیکی به معنای کم‌خطر بودن وضعیت نیست.

در چنین وضعیتی، یک حادثه یا یک ضربه‌ی محدود الزاماً به معنای ورود فوری به جنگِ تمام‌عیار نیست؛ اما می‌تواند نشانه‌ی جابه‌جاییِ آستانه‌ها باشد. یعنی سطح خشونتِ قابل‌قبول بالا برود، قواعد نانوشته‌ی مهار فرسوده شود، و زنجیره‌ی پاسخ‌ها وارد مدار تندتری گردد. جنگ‌های بزرگ در بسیاری موارد نه با اعلان رسمی، بلکه دقیقاً از همین‌جا آغاز شده‌اند: از انباشت ضربه‌های کوچک، سوءبرداشت‌ها، و پاسخ‌هایی که هر بار کمی جلوتر می‌روند ـ تا جایی که بازگشت به نقطه‌ی قبل، از نظر «اعتبار» برای طرف‌ها پرهزینه‌تر از ادامه دادن به پاسخ‌ها می‌شود.

بدترین سناریو، لغزش محاسباتی است. در این حالت، بحران محصول یک طرحِ منسجم و ازپیش‌طراحی‌شده نیست، بلکه حاصل زنجیره‌ای از واکنش‌هاست که در آن هر طرف برای «ضعیف به نظر نرسیدن» سطح اقدام را واقعی‌تر می‌کند. سوءبرداشت، خطا در خواندن پیام طرف مقابل، فشار زمان و میل به حفظ اعتبار، در این نقطه به هم می‌رسند و بازدارندگی ـ که قرار بود مانع جنگ شود ـ می‌تواند خود به موتور تشدید بدل شود.

تهدیدهای تهران نیز در همین چارچوب قابل فهم است. هنگامی که از پاسخ «تمام‌عیار» و پیامدهای منطقه‌ای سخن گفته می‌شود، هدف اصلی بالا بردن هزینه‌ی تصمیم در واشنگتن است: القای این پیام که هر اقدام نظامی می‌تواند از کنترل خارج شود و منطقه را درگیر کند. توضیح این منطق به معنای مشروعیت‌بخشی به هیچ بازیگری نیست؛ سرکوب داخلی جمهوری اسلامی و هزینه‌ای که جامعه ایران می‌پردازد، واقعیتی مرکزی و غیرقابل توجیه است. اما فهم سازوکار بازدارندگی برای درک مسیر بحران ضروری است، زیرا در جهانی قطبی‌شونده، بازدارندگی همواره روی لبه حرکت می‌کند ـ و درست به همین دلیل، خطر جنگ نه یک توهم رسانه‌ای است و نه یک قطعیت از پیش‌نوشته‌شده، بلکه نتیجه‌ی شکننده‌ی تلاقیِ تصمیم‌ها، واکنش‌ها و خطاهاست.

خطِ ما: شرطِ امکانِ رهایی، بازگرداندنِ هزینه به بالاست

نتیجه‌ی محتمل این آرایش روشن است، هرچند آرامش‌بخش نیست: جنگ ممکن است، اما آنچه در کوتاه‌مدت محتمل‌تر به نظر می‌رسد، تداومِ تنشِ مدیریت‌شده با ریسک بالای لغزش است؛ هم‌زمان با فشارِ فزاینده، نمایشِ قدرت، و چانه‌زنی‌های آشکار و پنهان. در تمام این سناریوها، یک منطق ثابت عمل می‌کند: در آرایشِ مسلطِ قدرت، مردم ایران نه سوژه‌ی رهایی، بلکه متغیرِ هزینه‌اند. مسئله نه به نیتِ بازیگران، بلکه به فرمِ سامان‌یابی قدرت بازمی‌گردد؛ جایی که هزینه یا به پایین منتقل می‌شود، یا—اگر امکانش فراهم شود—به بالا بازگردانده می‌شود.

از همین‌جا خطِ تمایز شکل می‌گیرد. نه اخلاق‌گراییِ بی‌قدرت که همه‌چیز را به محکوم‌کردن تقلیل می‌دهد؛ نه توهمِ «نجات از بیرون» که سیاست را به انتظار می‌سپارد؛ و نه سیاستِ تماشا که بحران را می‌بیند اما در آن مداخله نمی‌کند. رهایی مردم ایران نه با «موشکِ نجات‌بخش» می‌آید، نه با «ترور هدفمند»، و نه با تعویض یک چهره در رأس یک ساختار. حتی اگر چنین رخدادهایی اتفاق بیفتد، در غیابِ سازمان‌یابی اجتماعی، شبکه‌های پایدار، اعتصاب و نهادهای پاسخ‌گو، نتیجه معمولاً این است که کشور به میدان تسویه‌حساب بلوک‌ها بدل می‌شود و جامعه به ماده‌ی خامِ بحران.

در چنین وضعیتی، سیاستِ رهایی‌بخش تنها از یک مسیر معنا پیدا می‌کند: ساختن ظرفیت‌هایی که تجربه‌ی زیسته را به حافظه‌ی جمعی و نهادهای پایدار وصل کنند، و تصمیم را در معرض تصحیحِ مداوم قرار دهند. بدون این حلقه، بحران‌ها می‌آیند، می‌سوزانند و می‌گذرند؛ نه به یادگیریِ جمعی تبدیل می‌شوند و نه به سازمانِ پایدار. وقتی امکانِ بازگشتِ تجربه به تصمیم مسدود باشد، بحران دیگر یک رخداد مقطعی نیست؛ به یک فرمِ پایدارِ حکمرانی بدل می‌شود—رژیمِ تنش.

از این منظر، «اجازه ندادن به سوخت‌شدنِ جامعه» یک شعار یا موضع اخلاقی نیست؛ یک تکنیکِ قدرت است. یعنی انتقالِ هزینه از پایین به بالا، از طریق سازمان‌یابی، پیوند شبکه‌ها و شکل‌دادن به نهادهای پاسخ‌پذیر—نه از مسیرِ امید بستن به مداخله‌ی بلوک‌های جهانی. آنچه نظمِ انرژی–امنیت–پول به‌طور ساختاری پرهزینه و دشوار می‌کند، دقیقاً همین امکان است؛ و هر بار، فقدانش را با صورت تازه‌ای از بحران بازتولید می‌کند.

در این چارچوب، وزنِ سناریوها نیز ثابت نمی‌ماند و باید بر اساس نشانه‌های قابل مشاهده تنظیم شود. شکل‌گیری ائتلاف‌های جنگی رسمی، صدور مجوزهای آشکار برای اقدام گسترده، یا تغییرات پایدار در الگوی استقرار و آمادگی که با عملیات محدود توضیح‌پذیر نیستند، به معنای بالا رفتن احتمال جنگ است. در مقابل، ظهور مذاکرات رسمی یا نیمه‌رسمی با امتیازهای قابل مشاهده، یا تثبیت پیام‌های مهار بحران همراه با اقدام‌های محدود و کنترل‌شده، نشانه‌ی تقویتِ سناریوی مدیریت تنش است. جهش معنادار در هزینه‌های بیمه و کشتیرانی، یا گسترش عملیات نیابتی و سایبری، از تشدید در قالب «جنگِ سایه» خبر می‌دهد.

این‌ها پیش‌گویی یا قطعیت نیستند؛ نقاطی‌اند که نشان می‌دهند بحران در چه مسیری حرکت می‌کند.

اگر همه‌ی این‌ها را در یک جمله جمع کنیم: ایالات متحده نه به‌دنبال صلحِ پایدار است و نه مشتاقِ جنگِ پرهزینه؛ هدف، نگه‌داشتن سطحی از فشار و بازدارندگی است که نظمِ انرژی–امنیت–پول را قابل مدیریت نگه دارد. مسئله‌ی اساسی این است که این «قابل مدیریت بودن» به قیمتِ بدن، معیشت و آینده‌ی جامعه‌ی ایران ممکن نشود—و این فقط زمانی ممکن است که هزینه‌ها به بالا بازگردانده شوند، نه آن‌که بی‌وقفه بر دوش جامعه انباشته شوند.

دربارهٔ نویسنده: عبدالباسط سلیمانی، کارگر و دانشجوی حقوق است. حوزه‌های تمرکز او شامل اقتصاد سیاسی، نظریهٔ بحران با رویکردی تاریخی ـ ماتریالیستی، نقد فمینیستی، تحلیل خشونت و سازوکارهای اتصال ژئواقتصادی، و نیز شکل‌دهیِ دستگاه فلسفیِ «دیالکتیکِ بازخوردیِ حقیقت» است.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.