روژاوا در محاصره: چه بر سر پروژه خودمدیریتی میآید؟
روژاوا صرفا یک منطقه جغرافیایی با ساکنان اکثرا کرد نیست؛ بلکه نام یک پروژهٔ سیاسی است: دموکراسی شورایی، برابری جنسیتی و دفاع از محیط زیست. در میانهٔ حملهٔ نیروهای دولتی سوریه، بازآرایی قبایل و معاملهگری قدرتهای منطقهای و جهانی، منصور تیفوری، نویسنده و پژوهشگر فلسفه توضیح میدهد چرا شکست احتمالی روژاوا را نباید به «یوتوپیک و آرمانی بودن ایدهها» تقلیل داد، و این تجربه چه درسهایی برای نیروهای دموکراتیک در ایران و منطقه دارد.

دیوارنگاره در حمایت از فلسطین و روژاوا ــ عکس: شبکههای اجتماعی
با آغاز حملهٔ نیروهای دولتی سوریه به مناطق تحت کنترل ادارهٔ خودگردان شمال و شرق سوریه، بار دیگر نام روژاوا به مرکز توجه منطقه و جهان بازگشت. این حمله فقط یک تحول نظامی نیست؛ نقطهای بحرانی در سرنوشت یکی از معدود تجربههای معاصر خودمدیریتی سیاسی در خاورمیانه است. پروژهای که طی یک دهه گذشته کوشیده بود الگویی متفاوت از دولتملت کلاسیک ـ بر پایهٔ شوراها، برابری جنسیتی و همزیستی چندقومیتی ـ بسازد، اکنون زیر فشار همزمان دولتهای منطقهای، بازآرایی نیروهای محلی و معاملهگری قدرتهای جهانی قرار گرفته است.
در چنین لحظهای پرسش فقط این نیست که چه بر سر یک قلمرو خواهد آمد، بلکه این است که آیا امکان تصور بدیلی سیاسی در خاورمیانه در حال بسته شدن است. منصور تیفوری، نویسنده و پژوهشگر فلسفه در این گفتوگو از دلایل مادی و تاریخی این وضعیت سخن میگوید، روایت «شکست ایدهها» را به چالش میکشد، و تجربهٔ روژاوا را در پیوند با سرنوشت جنبشهای دموکراتیک در ایران و منطقه میخواند.
رادیو زمانه ـ روژاوا صرفاً یک منطقهٔ جغرافیایی با جمعیتی عمدتاً کرد نیست، بلکه معرف یک پروژهٔ سیاسی مبتنی بر دموکراسی شورایی، برابری جنسیتی و دفاع از محیط زیست است. فارغ از تحولات ژئوپولیتیکی و جابهجایی مرزها و قلمروها، آیا این پروژه پس از حملهٔ نیروهای دولتی سوریه به روژاوا امروز با خطر نابودی ساختاری مواجه است؟ در شرایط کنونی چه افقی پیشِ روی این پروژهٔ سیاسی قرار دارد؟
منصور تیفوری: یکی از خطرهایی که این پروژه را تهدید میکند ـ و تهدیدی است جمعی، فراتر از خود روژاوا ـ غلبهٔ این نگرش است که اساساً چنین ایدههایی محال و یوتوپیک بودهاند و مشکل از همان بنیان ایدهها بوده است؛ اینکه تلاش برای ساختن برابری بر اساس ارادهٔ مردمان از ابتدا خطا بوده است. این سخنی است که منتقدان درونی و گاه بیرونی پروژهٔ روژاوا، با نیتهای متفاوت، گفتهاند و یکبهیک جای بحث دارند. اما چنین استدلالی مانند آن است که بگوییم بازگشت سلطنت پس از انقلاب فرانسه ۱۷۸۹ ریشه در ایدههای انقلاب داشت، یا انقلاب ۱۹۱۷ بد بود چون بعدها استالین آمد. خطر کنونی در روژاوا و بازگشت جبههالنصره و جیشالحر به قدرت را نمیتوان از ایدههای روژاوا نتیجه گرفت.

آنچه دولت سوریه و ارتش عربی سوریه نام دارد همان نیروهایی هستند که حتی پیش از حملهٔ ۲۰۱۴ داعش به کوبانی، شهر را محاصره کرده بودند و اکنون نیز با مشروعیت دولت بازگشتهاند. این از یک نظر. از نظر دیگر، شکست نظامی در روژاوا به معنای نابسندگی ایدهها نیست، بلکه به معنای زور بیشتر نیروی دشمن و ساختارهای کهن در برابر امر نو است. امر نو آزادی فردی و اشکال زیست جمعی را مبنا گرفته بود. اما آرایش بعدی نیروها و پیوستن قبایل به نیروهای دمشق توان نظامی نیروهای سوریهٔ دموکراتیک را تضعیف کرد.
نکتهٔ دیگری که در هر تفسیری از روژاوا باید لحاظ کرد این است که از ۲۰۱۴ به بعد، روژاوا و نظام خودمدیریتی آن هر روز با جنگ و حملهٔ گروههای جهادی و بهویژه ارتش ترکیه و نیروهای وابسته به آن درگیر بوده است. حتی قاسم سلیمانی زمانی خواستار عقبنشینی نیروهای کرد از دیرالزور شده بود. در چنین فضایی بود که در زمان جنگ عفرین، مظلوم عبدی در مقالهای در فارین پالیسی نوشت: «ما دیگر نمیدانیم به چه کسی میتوان اعتماد کرد.»
اما خطر کلی شکست این پروژه آن است که هم کارتی در دست نیروهای ارتجاعی خواهد بود تا هرگونه تلاش برای ساختن امر نو را آرمانی و ناممکن جلوه دهند، و هم دلیلی برای ستایش فرمهای موجود دولتی و حمله به هر امکان تعیین سرنوشت از سوی مردمان. آنچه در روژاوا شکست خواهد خورد نه ایدهها، بلکه امکان تصور پروژههایی بدیل و فراگیرتر است که مردم را بنیان قرار میدهد. از این نظر خطر نه تنها برای روژاوا بلکه برای مردمانی است که ممکن است دوباره زیر یوغ شریعت قرار گیرند.
میگویند جولانی فرق کرده است؛ او دیگر همان رئیس جبههالنصره نیست. اما اشاره به «انفال» را چه میتوان کرد که وزارت اوقاف منتشر کرده است؟ آیا زنان همان حقوقی را خواهند داشت که در زمان ه.س.د در رقه و دیرالزور و طبقه داشتند؟ آیا اقلیتهای دینی همان حقوق را خواهند داشت؟ قانون بر اساس شریعت نوشته خواهد شد یا بر اساس توافق شوراهای مردمی؟ خطر نه فقط برای مردم کردستان و روژاوا، بلکه برای همهٔ کسانی است که ستم و نابرابری را امری محتوم و الهی نمیدانند.
این پروژه حتی اگر تنها در سطح ایده باقی بماند، در برخورد با واقعیت دوباره خط خواهد خورد ـ و باید هم چنین باشد ـ اما آینده هرچه باشد، در میان مردم باقی میماند و مفاهیم را از نو متحول میکند. در همین چند روز گذشته در خیابانها تکلیف پروژهٔ آشتی در ترکیه تعیین شد و به شکلی از سوی مردم پایان یافت. این پروژه اکنون سیاست در کردستان را در معرض پرسشهای نوینی قرار داده است. جنبشی دوباره در سراسر جهان حول روژاوا و کوبانی شکل گرفته است. زور جنبش مفاهیم را اعتلا خواهد داد. نظریه در مصاف با واقعیت قرار گرفته و ضعف و قوت آن آشکار خواهد شد.
آنچه اکنون با آن دشمناند دو چیز است: یکی ایدههای خودمدیریتی؛ دیگر امکان وجود مردمی دیگر. مردمی که در صورت امکان باید پاکسازی شوند ـ امری که دستکم از سال ۱۹۶۲ و پروژهٔ «کمربند عربی» آغاز شده است.
حمله به روژاوا در شرایطی رخ میدهد که فرایند صلح میان کردها و دولت ترکیه در جریان است و بخشی از این فرایند به انحلال پکک بهعنوان یک نیروی نظامی مربوط میشود. تحولات اخیر در سوریه و ترکیه در قبال مسئلهٔ کردها چه تأثیرات متقابلی بر یکدیگر خواهند گذاشت؟
آنچه در چند روز گذشته، با تکیه بر زورِ جنبش، مردم بعضاً توانستند در خیابانها و فضای مجازی تکرار و علنی کنند، عدم رضایت از پروژهٔ آشتی بود؛ پروژهای که هنوز، علیرغم تلاشهای پکک، جوابی مشخص از سوی دولت ترکیه نگرفته است و هنوز برای دولت، مسئله «پایان دادن به ترور» است. کمااینکه مردم وقایع سوریه را نیز در هماهنگی با دولت ترکیه میدانند. بدینگونه، اکنون خودِ این پروژهٔ صلح ـ که بیشتر یکطرفه بود ـ مورد تأمل قرار خواهد گرفت.
مشخص نیست چه چیزی جای آن را خواهد گرفت یا آینده چگونه خواهد بود؛ اما روشن است که سیاست در کردستان همیشه به شکلی با زورِ جنبش گره خورده است و حزبهای سیاسی زور جنبش را در نظر گرفتهاند. بدینگونه سرنوشت روژاوا در اکنون و آینده نیز تحولهایی اساسی در فهم سیاسی حزبها به همراه خواهد آورد، یا دستهبندیهای سیاسی جدیدی پدید خواهد آورد. اگر قبلاً خیابان و جنبش ادامهٔ حزب بود، اکنون این معادله تغییر کرده است. آنچه در سلیمانیه و اربیل و خیابانهای اروپا رخ داد، شکلی فراحزبی به خود گرفت. این نیرو تعیینکننده خواهد بود و مسئله را از یک یا چند حزب خاص فراتر برده است.
به نظر میرسد ایالات متحده پس از استفادهٔ ابزاری از روژاوا، آن را در معاملهای نانوشته با دولت مرکزی سوریه و ترکیه کنار گذاشته است؛ احتمالاً در ازای امتیازاتی که اسرائیل در جنوب سوریه به دست خواهد آورد. در شرایطی که امروز برخی از نیروها و جریانها ترامپ را «ناجی نهایی» ایران از سلطهٔ خونبار جمهوری اسلامی میدانند، درس تجربهٔ روژاوا برای ایرانیان چیست؟
برای فهم اینکه چه چیزی میتوان از روژاوا آموخت ـ مشخصاً در نسبت با آمریکا و نقشهایی که در سطح کلان در منطقه ممکن است داشته باشد ـ دو امر را نباید از یاد برد:
یک: همانگونه که همه به یاد داریم، اصولاً روژاوا با اجازه یا حمایت آمریکا ساخته نشد، و حتی نیروها و افرادی که از سال ۲۰۱۱ شروع به برساختن این پروژه کردند، بیشتر به پکک و بخشی دیگر به نیروهای میدانی روژاوا نزدیک بودند.
دوم: حضور آمریکا در روژاوا پس از روز هشتادِ مقاومتِ ۱۳۴ روزهٔ کوبانی بود. یادمان هست که با ابتکار چند آکادمیسین چپ ـ از جمله چامسکی و نیز دیوید گرابر و بسیاری دیگر ـ روز جهانی کوبانی اعلام شد. همزمان نیز در بسیاری از شهرهای جهان، در همان روز راهپیماییهایی برای حمایت از کوبانی انجام شد. یکی از خواستههای مدافعان شهر در آن زمان سلاح بود؛ و تنها مرزِ ممکنِ ارسال آن، آسمان بود.
به یاد دارم با دو نفر از دوستان به جلسهٔ کلکتیو آنارشیستها در پاریس دعوت شدیم. آنها میخواستند از روژاوا حمایت کنند، اما بحث بر سر این بود که این امر با پرنسیپهای آنان خوانا نیست. در نهایت حرف این شد که مدافعان میدانی نیاز به اسلحه دارند و به قول لنین، تانکها پشت دروازههای شهر هستند و منتظر نخواهند ماند؛ همچنین نیروی مدافع شهر مدافع ارزشهایی همزمان جهانشمول است. چنین بود که فردایش پلاکارد آنارشیستها در اول صف بود.
به این مثالها اضافه کنم سخنرانی صالح مسلم را در همان روز جهانی کوبانی در سال ۲۰۱۴ در میدان رپوبلیک پاریس. او چند بار بر نکتهای تأکید کرد: ما خط سوم هستیم؛ ما نمیخواهیم پناهنده شویم؛ به ما کمک کنید که در خاک خودمان بمانیم و دفاع کنیم. در نهایت نیز تنها در چارچوب ائتلاف بینالمللی بود که امکان ارسال هوایی سلاح فراهم شد. همان زمان نگرانیهایی دربارهٔ باز شدن پای آمریکا به روژاوا شنیده میشد. کمااینکه اسلاوی ژیژک نیز این نگرانیها را نقد کرد: بین داعش و اسد و آمریکا، تنها انتخاب در چنین وضعیتی آمریکا است. و آیا کردها انتخاب دیگری داشتند؟
به هر حال ۱۳۴ روز مقاومت روژاوا بود علیه داعش و رژیم اردوغان که همزمان به تقویت داعش مشغول بود ـ امری که بسیاری از روزنامهنگاران ترکیه به خاطر افشای آن دستگیر یا تبعید شدند. همچنین همکاری روژاوا با آمریکا در چارچوب ائتلاف بینالمللی علیه داعش بوده است و تحت نام نیروهای سوریهٔ دموکراتیک. چنانکه میدانیم، نیروهای مدافع خلق را ترکیه بخشی از پکک معرفی کرد و ائتلاف تنها در چارچوب نیرویی دیگر حاضر به همکاری بود. چنین نیرویی شکل گرفت و آزادی رقه را نیز مرهون این نیرو هستیم.
این نیرو تنها پوششی برای توسعهٔ ارضی نیروهای کرد نبود؛ بلکه به حقیقت توانست شهرهای زیادی را از دست داعش آزاد کند و به آن پایان دهد. این نیرو مدافع خلقها شد و مردم عرب نیز از زیر سلطهٔ داعش رها شدند. تصویرهای زنانی که از بند داعش آزاد شدند ـ کرد و عرب و مسیحی ـ یا شهرهایی که آزاد شدند، سندی بر حقیقت این ادعاست.
همچنین در زمان اشغال عفرین، سریکانی و گریسپی توسط ترکیه، و واگذاری رسمی این شهرها به ترکیه در اتاق بیضی، باز همین رفتار آمریکا و ائتلاف را دیدیم: هیچ واکنشی نشان ندادند و حتی روی یک نقشه، در همان اتاق، مرز اشغال را تعیین کردند. این نمونهها برای این است که بگوییم: دستکم در روژاوا کسی از آنچه از سوی آمریکا رخ داد شگفتزده نبود؛ زیرا به قول پولاد جان، فرماندهٔ پیشین روژاوا: «ما عمر روژاوا را نه ماهبهماه یا هفتهبههفته، بلکه روزبهروز طولانی کردهایم.»
داستان اینگونه است و شکی دربارهٔ آمریکا و ائتلاف وجود ندارد. اما شک اصلی جای دیگری است: آن زمان که همسایهها، متحدان و قبایل عرب به نیروهای سوریهٔ دموکراتیک پشت کردند. شک و سؤال اصلی نیز همینجاست و رخ دادن چنین امری پرسشی است که نیاز به تفکر دارد. به شکل خلاصه، زورِ قبیله بیشتر از زورِ فردهایی بود که به رهایی میاندیشیدند.
اقبال عشایر به جولانی و نیروهای اسلامگرا را نباید بر حسب «ذات» ویژهای توضیح داد؛ یکی از دلایل آن این است که به شکل ساختاری، روژاوا و نظام حقوقی آن بر خلاف منافع مادی و عینی رؤسای عشایر بود؛ به این معنی که رهایی افراد از چارچوب ساختار کهن، به تضعیف قدرت رؤسا و واحدهای سنتی میانجامید و این امر بهراحتی قابل پذیرش نبود.
بیش از فغان برای شکست روژاوا بهسبب «خیانت غرب»، باید بر این درس تأکید کرد که روژاوا همزمان با بازی در هر زمینی، همیشه به شکلی استقلال سیاسی و گفتاری خود را حفظ کرده است و هماکنون نیز هنوز توانایی مقاومت دارد. درسی که باید آموخت ـ به جز وجه گفتاری و ارزشی ـ توانایی سازماندهی و تبدیل مسئله به مسئلهٔ مردم است؛ یعنی شکلی از مقاومت انقلابی اکنون در روژاوا و تمام کردستان و نیز خیابانهای اروپا شکل گرفته است. این امر حاصل کارِ مداوم و نیز تعهد سیاسی روژاوا به شعارهایش است.
هنوز هم هیچ صدایی نیست که بگوید فلان مردم یا فلان قبیله را بیرون برانیم؛ آنچه در روژاوا توسط دولت اجرا میشود «نسلکشی» است. و این چیز تازهای نیست و همانطور که گفتم ریشه در ۱۹۶۲ و پروژهٔ ساختن کمربند عربی دارد.
یورش به روژاوا در پی سرکوب خونین خیزش مردمی در ایران رخ داده است. به نظر میرسد در خاورمیانه، دستکم در مقطع کنونی، باد به پرچم نیروهای ارتجاعی و ضددموکراتیک میوزد. از این منظر، چه پیوندهایی میان تحولات سوریه و ایران وجود دارد و این پیوندها چه الزامات سیاسی تازهای را پیشِ روی مبارزه برای دموکراسی، برابری و حق تعیین سرنوشت قرار میدهد؟
ترامپ در زمان اشغال سریکانی و گریسپی در روژاوا گفته بود: کردها فرشته نیستند؛ مگر کردها در جنگ نرماندی به ما کمک کردند؟ او حتی هیچ فرشتهای را برنمیتابد. ژیژک برایش نوشت که آری، آنها در این وضعیت فرشته هستند.
توم باراک، نمایندهٔ کنونی آمریکا در سوریه، در ویدیویی کوتاه بعد از دیدار با مظلوم عبدی در اربیل گفت که آنها دیگر دولت مرکزی میخواهند و از اشکال دیگر خسته شدهاند. آری، در این مفهوم طالبان نیز در افغانستان جا میگیرد و میتواند امنیت و ثبات را تأمین کند. آنها اساساً از چیز دیگری خستهاند: از خودِ دموکراسی، به مثابهٔ تلاش هرروزه برای ساختن قدرت از پایین؛ همچون قدرت کسانی که نشان ویژهای برای قدرت ندارند؛ همچون حق همگان برای داشتن سهم، برای مشارکت؛ شهروند چون کسی که سهمی در شهر دارد. در این مفهوم، برای آنها معنایی ندارد.
این بادِ عمومیِ کنونیِ خاورمیانه است و پروژهٔ قدرتهای محلی و ـ از قرار ـ آمریکا نیز هست. در چنین بادی، خسته نشدن و تن ندادن امری حیاتی است، همزمان با در نظر گرفتن افق امر کلی؛ به این معنی که این مبارزه در نهایت همدیگر را نیاز دارد و چهرهٔ دشمن اگر نه یکی، اما در بسیاری از فرمهایش شبیه هم است.
بدون تلاش برای دادن هیچ درسی، یکی از نکاتی که از جنبشهای سالهای قبل آموختهایم ـ از جمله در زن، زندگی، آزادی ـ این است که بدون میزانی از سازماندهی، دیسیپلین و وحدتِ مفهومی یا ایدئولوژیک، نمیتوان در مقابل دیسیپلین دشمن پیروز شد. این نکتهای است که آلن بدیو در آنچه او «جنبشگرایی» نام نهاده است میبیند. او جنبشگرایی را وضعیت غالب دو دههٔ گذشته میداند؛ وضعیتی که در آن تصور این است که «شمار زیاد ما» دشمن را به عقب خواهد راند. اما بدون داشتن شعاری اثباتی، این جنبشگرایی یا دچار خواست بازگشت گذشته شده است، یا دیسیپلینش توسط دشمن و در نبود سازماندهی شکست خورده و در نهایت به شمردن میزان زخمها ختم شده است؛ و در پایان نیز قدرت حاکم را تقویت کرده است.
بدیو تأکید میکند که در وضعیتی که تودهها نه پول، نه سلاح و نه قدرت کافی دارند، تنها سرمایهشان همان دیسیپلین است. تأمل در این مفاهیم ممکن است امکانهایی دیگر بگشاید؛ اگر نه، همانطور که همیشه، دیسیپلین دشمن برنده خواهد شد. او همچنین بر لزوم فرارفتن از شعارهای «بیرون برو» که محتوایی اثباتی ندارند تأکید میکند. زن، زندگی، آزادی بیرون از اینگونه شعارهاست، اما ساختن حول آن شاید به اندازهٔ کافی نبوده است. او از دیسیپلین و سازماندهی به مثابهٔ امکانهای ادامهٔ جنبش در زمان و مکان نام میبرد؛ آنچه نبودش جنبشهای معاصر را محکوم به موقتیبودن و از دست دادن مکان کرده است.
اخبار کم میرسد، اما واقعیت مهیب را میدانیم: در این منطقه با حکومتهایی روبهروییم که ابایی از کشتار ندارند و هیچ نیرویی نیز جز خود مردم برای حمایت وجود ندارد. اگر روژاوا امکان مقاومت در زمان و مکان دارد، به این دلیل است که این اصل را فراموش نکرده بودند که در نهایت روزی تنها کوهستانهایت را خواهی داشت.
در شرایطی که پروژهٔ روژاوا همزمان تحت فشار دولتهای منطقهای، مداخلات بینالمللی و بیعملی یا مصلحتگرایی قدرتهای جهانی قرار دارد، چه اشکال مشخصی از همبستگی بینالمللی ـ بهویژه از سوی نیروهای دموکراتیک، فمینیستی و چپ ـ میتواند واقعاً به تداوم و دفاع از این تجربه یاری برساند؟
تنهایی روژاوا و دیگر جنبشهای رهاییبخش در منطقه، بعضاً حاصل افول جنبشهایی است که در دههٔ شصت و هفتادِ قرن گذشته قوی بودند. دههٔ شصت بهگونهای سرخترین دههٔ تاریخ جنبشهای اجتماعی بود و با خود، در سراسر جهان، ایدههای گونهگونِ همبستگی بینالمللی را همراه آورد: از هیپیها در اوکلاهاما تا جنگ کوبا، تا چهگوارا و ظفار، از شصتوهشت تا درهٔ بقاع و... در نهایت تا جنبشهای ضدجنگ در دههٔ نود، میتوان آثار اشکالی از اینترناسیونالیسم را دید؛ جنبشهایی که میتوانستند کار را بر دولتها دستکم سخت کنند. پکک محصول این دوره است. بیشتر احزاب معاصر کرد نیز از دل چنین ایدههایی، یا در چنین زمینهٔ جهانیای متولد و خلق شدهاند و از آن تأثیر کموبیش فراوان گرفتهاند.
اما چنین رمقی دیگر در سطح جهانی کم است و این یکی از عوامل ضعف زودهنگام جنبشهای رهاییبخش ملی و حتی ضدسرمایهداری است. در چنین زمینهای نمیتوان خواست که یکشبه چنین امکانی دوباره از خاکستر خود سر برآورد. با این حال، در تظاهرات برای روژاوا همیشه شعاری تکرار میشود که جای خالی را نشان میدهد: «هر جا روژاوا، هر جا مقاومت» (هەر دەر رۆژاوا، هەر دەر بەرخۆدان). این ایدهای تنظیمی است که نقصان را نیز برملا میکند، همزمان با این تصدیق که حمایت و مبارزه در همهجا و در اشکال گوناگون ممکن است.



نظرها
نظری وجود ندارد.