مسئولیت خون مردم: از محاکمه علی خامنهای تا مواخذه رضا پهلوی
در پی سرکوب خونین اعتراضات، جامعه ایران بار دیگر با پرسشی بنیادین روبهروست: مسئولیت خون مردم فقط بر عهدهٔ آمران مستقیم کشتار است، یا شامل کسانی نیز میشود که بدون سازمانیافتگی اجتماعی، مردم را به رویارویی نابرابر فراخواندند؟ علی جوادی در این دیدگاه با تأکید بر ضرورت محاکمهٔ علی خامنهای، همزمان مسئولیت سیاسی رضا پهلوی و پروژهٔ «رهبری از بالا» را به چالش میکشد و از منظر اخلاقی و تاریخی، مسئلهٔ جان انسان را در مرکز سیاست قرار میدهد.


بوی خون هنوز در هواست. نه بهعنوان استعارهای شاعرانه، بلکه چون واقعیتی خفهکننده که بر سینهٔ جامعه سنگینی میکند. خیابانها هنوز رد گلوله را در خود دارند، سردخانهها هنوز نامهای ناتمام را در سکوت نگه داشتهاند، و خانوادهها میان شوک، خشم و سوگ سرگرداناند. در همین روزهای سیاه، مردمی با دلهای شکسته و قلبهای خونین، در کوچهها، بر مزارها، در خانهها و در جمعهای کوچک و بزرگ، یاد جانباختگان این قتلعام را گرامی داشتند. با شاخه گلی، با فریاد و ضجه، با اعتراض، با شمعی روشن، عکسی در دست یا فقط با سکوتی سنگین، ایستادند و گفتند که این عزیزان فراموش نخواهند شد.
جمهوری اسلامی با تهدید، احضار، محاصرهٔ گورستانها و ارعاب خانوادهها کوشید حتی سوگواری را هم جرم اعلام کند، اما جامعه نشان داد که حرمت جان انسان و یاد جانباختگان را نمیتوان با باتوم و زندان خاموش کرد.
این مراسم فقط سوگواری نبود؛ فریاد اعتراض نیز بود. اعتراضی خاموش اما رسا علیه همهٔ کسانی که این فاجعه را رقم زدند: علیه دستگاه کشتار، علیه آمران و عاملان، علیه خامنهای و کل ساختار جنایتکاری که بقای خود را بر مرگ مردم بنا کرده است. هر شمع روشن، هر نامی که بلند خوانده شد، هر عکسی که بالا رفت، کیفرخواستی بود در دل جامعه؛ اعلام اینکه این خونها بینام و بیحساب نخواهند ماند.
آنچه در خیزش اخیر بر مردم ایران گذشت، نه «برخورد امنیتی» بود و نه «مدیریت بحران»؛ قتلعامی سازمانیافته بود: ادامهٔ مستقیم ـ منطقی اما وحشیانهتر و گستردهتر ـ سیاستی که جمهوری اسلامی چهلوهفت سال است بر آن ایستاده: حکومت با ترور، بقا با اعدام، ثبات با ارعاب، و سیاست با تولید مرگ.
در برابر چنین جنایتی، تأکید بر ضرورت محاکمهٔ علی خامنهای و همهٔ سران رژیم اسلامی به جرم جنایت علیه مردم، نه فریاد انتقام، بلکه بیان یک ضرورت تاریخی است. جامعهای که میخواهد از گذشتهٔ خونین خود عبور کند، ناگزیر است حقیقت را ثبت کند، آمران و عاملان را نام ببرد، و میان عدالت و فراموشی یکی را انتخاب کند. بدون این گسست آگاهانه، هیچ انقلاب انسانیای به رهایی نمیرسد.
جان انسان و فرمان قیام
اما درست در همین نقطه، در کنار جنایت مستقیم رژیم، باید به حقیقتی تلخ دیگر نیز نگاه کرد: سیاستهایی که بدون داشتن نیروی متشکل اجتماعی، بدون ابزار دفاع جمعی، و با نادیده گرفتن توازن قوای واقعی، مردم را به مقابلهای نابرابر در برابر ماشین کشتار رژیم اسلامی روانه کردند.
در میانهٔ خیزش تودههای مردم، جریانی در خارج از کشور خود را «رهبر» و حتی تعیینکنندهٔ مسیر و تاکتیک معرفی کرد. رضا پهلوی در مواضع علنی خود از «رهبری انقلاب ملی» سخن گفت و مردم را به تعرض مستقیم به مراکز و نهادهای رژیم فراخواند. در زبان سیاست، این چیزی جز فراخوان به قیام نیست؛ نه بهمثابه روندی اجتماعی متکی بر سازماندهی از پایین، بلکه بهصورت لحظهای انفجاری که قرار است با «ضربهٔ نهایی» و حملهٔ نظامی آمریکا و اسرائیل تکمیل شود.
اما قیام واقعی با اعلامیه ساخته نمیشود. قیام یعنی توازن قوا، یعنی شبکههای پایدار در مراکز کار، یعنی شوراهای محلات، یعنی سازماندهی زنان و جوانان، یعنی سازوکارهای دفاع جمعی. بدون اینها، «قیام» به نامی رمانتیک برای یک کشتار واقعی بدل میشود.
پرسش تعیینکننده این است: آن فراخوانها بر کدام نیروی سازمانیافته در جامعه تکیه داشتند؟
جامعهٔ ایران در آن لحظه، با وجود شجاعت و فداکاری کمنظیر مردم، فاقد چنین سازماندهیای بود. نه اعتصابات سراسری تثبیت شده بود، نه شوراهای سراسری شکل گرفته بود، نه ساختارهای هماهنگکنندهٔ پایدار وجود داشت. این واقعیت را همه میدیدند: هم مردم در خیابان، هم تحلیلگران، و هم کسانی که در خارج نسخهٔ قیام میپیچیدند.
با این حال، سیاستی تبلیغ شد که گویی خلأ سازمانی را میتوان با امید به فشار خارجی، عملیات اطلاعاتی یا وعدهٔ مداخلهٔ نظامی پر کرد. اینجا دیگر بحث خوشخیالی نیست؛ اینجا جان انسانها جایگزین سازمانیافتگی اجتماعی شد. این قمار با زندگی مردم است، نه سیاست رهایی.
وقتی مردم «تلفات» نامیده میشوند
نقطهٔ عریان این سیاست آنجاست که رضا پهلوی کشتهشدگان اعتراضات را «تلفات جنگی» نامید. این یک لغزش زبانی نبود؛ یک اعتراف سیاسی بود. تلفات جنگی یعنی جنگی در کار بوده است. جنگ یعنی تاکتیک، محاسبه، و پذیرش آگاهانهٔ هزینهٔ انسانی.
اما چه جنگی؟ جنگی که در آن یک طرف ارتش، سپاه، زندان، اطلاعات و سلاح سنگین دارد، و طرف دیگر جوانان بیسلاح، زنان معترض و مردمی خشمگین اما بیسازمان.
در چنین «جنگی»، آن که مردم را به خط مقدم میفرستد نمیتواند از مسئولیت شانه خالی کند.
اینجا باید میان دو نوع مسئولیت تمایز گذاشت: مسئولیت جنایی و مسئولیت سیاسی. مسئول جنایت مستقیم، جمهوری اسلامی است؛ قاتل، رژیم است و باید در دادگاههای علنی محاکمه شود. اما این حقیقت، مسئولیت سیاسی کسانی را که آگاهانه مردم بیدفاع را به رویارویی مستقیم فراخواندند از میان نمیبرد.
وقتی کسی ادعای رهبری میکند و از «مرحلهٔ نهایی» سخن میگوید، دیگر یک مفسر بیرونی نیست. او در حال جهت دادن به کنش هزاران انسان واقعی است. اگر این جهتگیری بدون سازمانیافتگی لازم و بدون ابزار حفاظت از جان مردم باشد، آن سیاست باید مورد مواخذه قرار گیرد ـ حتی اگر خود ماشه را نکشیده باشد.
رهبری از پشت میکروفن، وقتی هزینهاش را دیگران با خون میدهند، نامش رهبری نیست؛ نامش بیمسئولیتی سیاسی است.
چرا رضا پهلوی باید در پیشگاه جامعه مواخذه شود؟
مسئله این نیست که رضا پهلوی در سرکوب نقش اجرایی داشته است. مسئله این است که با ادعای رهبری، با زبان فرماندهی، و با فراخوانهای صریح به درگیری مستقیم، خود را در جایگاهی قرار داد که ناگزیر با مسئولیت سیاسی همراه است.
سیاستی که مردم را جایگزین سازمان میکند، سیاست رهایی نیست. سیاستی که بر انفجار لحظهای بدون زیرساخت اجتماعی تکیه دارد، راه میانبر به آزادی نیست؛ راه کوتاه به کشتار است. چنین سیاستی باید افشا شود، نقد شود و از صفوف جنبشی که معیارش زندگی انسان و رهایی از پایین است کنار گذاشته شود. این طرد، سانسور یا حذف فیزیکی نیست؛ مرزبندی آگاهانهٔ سیاسی است.
جامعهٔ ایران پیش از این نیز از پروژههای بنبست دیگری عبور کرده است: از اصلاحطلبی حکومتی، از توهم بازگشت به قانون اساسی و «دوران طلایی امام»، از وعدههای اعتدال. هر بار، نه از سر لجبازی، بلکه به حکم تجربه — و بعضاً تجربهای خونین.
امروز نیز در برابر پروژهای ایستاده است که رهایی را نه در سازمانیافتگی کارگران، زنان و جوانان، بلکه در فشار خارجی، مداخله از بالا و لحظهای انفجاری بدون پشتوانه جستوجو میکند؛ پروژهای که نتیجهاش کشتار انسانها و نابودی شیرازهٔ جامعه خواهد بود. عبور از این پروژه مسئلهٔ سلیقهٔ سیاسی نیست؛ شرط بقا و پیروزی یک انقلاب اجتماعی است.
عبور جامعه از جریان پهلویپرست ادامهٔ همان روند آگاهشدن تاریخی است. همان جامعهای که از توهم اصلاح در درون رژیم عبور کرد، همان جامعهای که وعدههای نجات از بالا را بارها تجربه کرده و هزینهاش را داده، اکنون بیش از هر زمان میفهمد که هیچ منجی موروثی و هیچ رهبر خودخواندهای قرار نیست جای سازمانیافتگی خودش را بگیرد.
ما دادگاه در اختیار نداریم، اما جامعه حافظه دارد. مواخذهٔ سیاسی یعنی ثبت این تجربه در حافظهٔ جمعی: اینکه هیچکس حق ندارد با زبان رهبری مردم بیدفاع را به میدان مرگ بفرستد و بعد پشت شجاعت همان مردم پنهان شود.
انقلاب برای زندگی است، نه برای مصرف شدن زندگی. آزادی از دل مردم متشکل میجوشد، نه از آسمان موشک و عملیات پنهان. این حکم اخلاقی و سیاسی یک جامعهٔ زخمخورده است که میخواهد زنده بماند، آزاد شود و با عبور آگاهانه از تمام پروژههای بالادستی، سرنوشتش را با دستان خودش بنویسد.



نظرها
نظری وجود ندارد.