بازخوانی فراخوان خونین: یا آیا مردم معترض ایران بابت نمردن بدهکارند؟
این مقاله «فراخوان خونین» دیماه را از زاویهی قدرت، مرگ و مسئولیت سیاسی بازخوانی میکند. رضا نساجی میپرسد: آیا مردم معترض ایران برای زندهماندن بدهکارند و آیا میتوان از دور، فرمان ایستادن در برابر گلوله صادر کرد؟ نویسنده نشان میدهد چگونه عاملیت مردم در روایتهای اپوزیسیون راست به «جنازههای لازم» فروکاسته شد و مرگ، به ابزار پروپاگاندای مداخله خارجی بدل گشت.

تصویر منتشر شده در شبکههای اجتماعی

مردگان و میرانندگان
«درود بر امپراتور، میرندگان به تو [نامیرا] درود میفرستند!» (Ave Imperator, morituri te salutant) گلادیاتورها در رژۀ پیش از مبارزۀ مرگ به امپراتور/سزار روم چنین شعار میدادند: آنان در آستانۀ مرگ بودند و امپراتور نامیرا تلقی میشد. گلادیاتورها، بردگانی که جانشان بیارزش است، به جنگ میرفتند و تنها آخرین نفری که زنده میماند، شایستگی آزاد زیستن را داشت.
در این نبرد برای آزادی، آنکه فرمان جنگ میدهد و مردن را به تماشا مینشیند، همان است که اجازۀ زنده بودن و آزاد شدن نیز در ید اوست. اجازهای که به تعبیر فوکو در جلد نخست «تاریخ سکسوالیته» (L'Histoire de la sexualité)، مشتق از «قدرت پدرانه» (patria potestas) در خانوادۀ رُمی بود که به پدر «حق «در اختیار داشتن» زندگی فرزانش همچون زندگی بردگان را میداد؛ پدر خانواده به آنان زندگی «داده» بود و میتوانست آن را پس بگیرد.» (فوکو، ص. ۱۵۵)
فوکو با ارجاع به کتاب «حقوق طبیعی و حقوق مردم» (Le droit de la nature et des gens) اثر پوفندورف (Samuel von Pufendorf)، بسط این حق به حاکم را ردیابی میکند که «حق زندگی و مرگ آنگونه که نظریهپردازان کلاسیک صورتبندی میکردند، شکلی بسیار تخفیفیافته از آن حق بود. دیگر نمیتوان تصور کرد که این حق از حاکم تا اتباعش بهگهای مطلق و بیقیدوشرط اعمال شود، بلکه صرفاً در مواردی اعمال میشد که حاکم زندگیاش را در معرض خطر میدید: نوعی حق پاسخگویی. اگر حاکم از سوی دشمنانی بیرونی که میخواستند او را سرنگون کنند یا حقوقش را زیر سوال برند، مورد تهدید قرار میگرفت، قانوناً میتوانست جنگ کند و از اتباعش بخواهد که در دفاع از کشور شرکت کنند؛ او بدون آنکه «مستقیماً از اتباعش مرگ آنان را بخواهد»، قانوناً میتوانست «زندگی آنان را در معرض خطر قرار دهد»: در این معنا حاکم حق «غیرمستقیم» زندگی و مرگ را بر اتباعش اعمال میکرد.» (همان، ص. ۱۵۶)
به همین ترتیب، وبر در آغاز سخنرانی/مقالۀ «سیاست در مقام حرفه» (Politik als Beruf)، «دولت» را بهعنوان «جماعتی انسانی که (پیروزمندانه) مدعی انحصار استفادۀ مشروع از زور در یک قلمرو معین است» تعریف میکند. (وبر، ص. ۹۲ و نیز ص. ۳۸۲)
بر این اساس، شهروندان و اتباع دولت، از یک سو اگر بر حاکم / دولت بشورند، مستحق مرگ هستند، و از سوی دیگر باید برای دفاع از دولت / حاکم آمادۀ مرگ باشند. سرنوشت مردم ایران در شورش اخیر علیه قدرت مستقر مصداق مورد نخست است. (هرچند بحث بر سر شرایط مشروعیت دولت، تعریف وبر از انحصار خشونت قانونی را تعدیل و تصحیح میکند؛ مشروعیتی که سلب آن ضرورت انقلاب، هرچند به بهای استفاده از خشونت از طرف مردم، را ایجاب میکند.)
بدهکاران از مرگ بازگشته
اما کسی که هنوز به حکومت نرسیده و دولت تشکیل نداده، چگونه میتواند انتظار داشته باشد که مردم برای به قدرت رساندن او به استقبال مرگ دستهجمعی بروند؟ چگونه میتواند ادعا کند که همه باید برای فراخوان او از راه دور، جانفشانی کنند و تنها آن معدود کسانی که زنده بمانند، شایستۀ آزادی هستند؟ آیا چنین تصور مشروعیتی برای صدور فراخوان ـ در واقع، فرمان مرگ ـ ناشی از «حقی پدرانه» است؟ کسی که تصور میکند همچون پدر و پدربزرگش میتواند در نهاد پدرسالار سلطنت، مدعای «پدر ملت ایران» را داشته باشد؟
آن بازماندگان از جنگ خونین با استبداد در ایران که پس از دو هفته تاریکی و بیخبری از جهان بیرون، بهزحمت خود را به اینترنت متصل کردند، در مواجهه با حس طلبکارانۀ مدعیان اپوزیسیون راست در فضای مجازی، مانند گلادیاتورهایی در مواجهه با شهروند ـ تماشاچیان رومی نبرد در کولوسئوم بودند: تو گویی مردن مردم، برای آنان لذتبخش است و زنده ماندن گناهی نابخشودنی.
از دید مدعیان سلطنتطلبی در فضای مجازی، عموم مردم ایران باید همچون بردگان به استقبال مرگ میرفتند و جان خود را تقدیم میکردند تا مدعی سلطنت که خود را همچون منجی موعود مینمایاند، که به فراخوان مرگ و پیشفروش آن به دولتهای غربی بسنده کند. از این نظر، بخشی از اپوزیسیون راست در خارج، با لحنی طلبکارانه و بیانی الکن میگوید: «مردمِ خوب مردمِ مردهاند.»
برای برخی در خارج، جان فدا کردن در این فراخوان، نوعی وظیفه در جهت ادای دین به خاندان پهلوی و جبران انقلاب ۵۷ بود. اما آیا مردم ایران به دیاسپورای راستگرا و شخص پهلوی بدهکارند؟ آیا مردگان جوان و بازماندگان داغدار این اعتراضات (که فارغ از تفاوت عقاید، باید امتداد جنبشی نامیرا در مسیر نیل به آزادی و برابری در ایران تلقیشان کرد) باید پاسخگوی کسانی باشند که هیچ نسبتی با واقعیت میدانی ندارند و هزینهای نپرداختهاند؟
فراخوانی برای پیروز نشدن
اما بهجای محاکمۀ مردم ایران، بیایید فراخوان پهلوی را به عناصر سازندهاش بشکافیم تا ببینیم امکان و امتناع موفقیت احتمالی آن مبتنی بر کدام پیششرطها بوده است:
- عمومیت اعتراض: مردم همگی به خیابان بیایند؛
- اختصاص رهبری: مردم تنها به فراخوان رضا پهلوی به میدان آمدهاند و شعار به نفع پهلوی میدهند؛
- استراتژی اشغال فضا: مردم میادین و معابر را تسخیر کنند؛
- پروپاگاندای ریزش و رخنه: طرح این ادعا که پنجاههزار نفر از نیروهای مسلح به پهلوی پیوستهاند، بنابراین مقاومت زیادی نخواهد شد؛
- بازگشت پهلوی: افزون بر غالب کردن شعار «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده»، پهلوی در مصاحبههایش اصرار داشت که «در راه» است.
اما به نظر میرسد در این زنجیره گسستی و در این برنامه خلأیی وجود داشت:
- توهم اکثریت بودن و طرح شعارهای انحصارطلبانه و تفرقهافکنانه، بهویژه علیه چپها (که به تعبیر سلطنتطلبان، مصداق تعبیر «سه فاسد» هستند و البته اقلیتی بیش نیستند) دافعه ایجاد کرد؛
- مدعای رهبری انحصاری در حالی بود که مردم از چند روز قبل درگیر اعتصاب و اعتراض بودند (و با افزایش گرایشات سلطنتطلبانه عملاً مردم مناطقی چون کردستان و آذربایجان را به کنارهگیری از اعتراضات واداشت)؛
- پروپاگاندای ریزش و رخنه (از پنجاههزار نفر تا صدوپنجاههزار نفر در گفتوگو با سیانان در ۴ بهمن) در حالی طرح میشد که هیچ ریزشی در بخشهای لشکری و کشوری دیده نشد: «آنها به فراخوان من توجه کردهاند و من پیام دیگری برایشان فرستادم تا موضع خود را روشن کنند؛ یا با مردم هستند یا در مقابل آنها میایستند... این موضوع فقط به نیروهای نظامی و شبهنظامی محدود نیست؛ این شامل بدنه اداری غیرنظامی هم میشود، افرادی که در وزارتخانههای دولتی کار میکنند. همۀ اینها میتوانند بخشی از راهحلی باشند که این رژیم را به زانو درخواهد آورد.» (البته نه تنها رخنهای در نیروهای مسلح دیده نشد، بلکه پیشتر بسیاری از هواداران افراطی سلطنت در فضای مجازی، اکانتهای سیمکارت سفید و نفوذیهای امنیتی از آب درآمده بودند)؛
- وعدۀ بازگشت به کشور باز هم توخالی از آب درآمد، همچنان که پیشتر چنین شده بود. (برای مثال، در گفتوگو با شبکۀ بیافام تیوی فرانسه در ۲ تیر ۱۴۰۴ گفته بود: «آماده بازگشت به ایران هستم، چون زندگیام را به تمام معنا در این راه گذاشتهام.» و نیز در گفتوگو با فاکسنیوز در ۱۶ دی ۱۴۰۴: «بیش از هر زمان دیگری آمادهام که بهمحض فراهمشدن شرایط، وارد ایران شوم و در کنار هممیهنانم برای هدایت نبرد نهایی حضور داشته باشم.»
- استراتژی اشغال فضا هر چند از میادین و معابر فراتر رفت و در عمل، برخی به فکر تسخیر فرمانداری، کلانتری و حتی پادگان افتادند، اما ناکام ماند و بیشترین هزینه را به بار آورد.
مورد آخر اما کلید ماجراست. اشغال فضا مستلزم تاکتیکهای دقیقترست تا بتوان فراتر از تسخیر معابر و میادین، و مسدود کردن مسیر نیروی سرکوب، نقاط استراتژیک شهر را اشغال کرد. این چیزی است که نه در جزئیات و نه در کلیات در برنامۀ فراخوان پهلوی دیده نمیشود؛ نادیدهانگاری تعمدی که نشان میدهد، اشغال نقاط شهری، در واقع تاکتیک است و نه استراتژی.
نمایش مردگان به تماشاچی خارجی
بر این اساس، میتوان این فرض را مطرح کرد که استراتژی واقعی در فراخوان دی، «نمایش کشتار» بوده است که از مسیر شکست اقدام جمعی برای اشغال فضاهای نظامی و دیگر نقاط استراتژیک رخ میدهد. و اینجاست که میتوان پی برد که کل این ماجرا، بخشی از تلاش برای پروپاگاندای «کشتار جمعی» با هدف مصرف خارجی بوده است (و به همین طریق، آن پروپاگاندای «ریزش» تنها مصرف داخلی داشته و «عملیات فریب» مردم بوده است) تا بتوان دولتهای غربی را به مداخلۀ موثر در اعتراضات برانگیخت.
بر همین اساس، پهلوی با انکار واقعیت میدانی سرکوب، پیوسته اصرار داشت مردم در خیابان بمانند: «جمعیت را بیشتر کنید تا توان سرکوب رژیم از این هم کمتر شود» و «میدانم که با وجود قطع اینترنت و ارتباطات، خیابانها را رها نخواهید کرد» (۱۸ دی)؛ «همچنان به خیابانها بیایید و فضاهای عمومی را از آنِ خود کنید» (۱۹ دی)؛ «خیابان را رها نکنید» (۲۰ دی)؛ و...
این امیدواریهای اولیه وعدههای متقابلی در خارج را هم در پی داشت؛ چنانچه ترامپ در پیامی در ۱۳ ژانویه ۲۰۲۶ نوشته بود: «ایرانیان میهنپرست به اعتراض ادامه دهید... کمک در راه است». اما این ماجراجویی با استنکاف ترامپ از مداخلۀ نظامی به بنبست رسید؛ هرچند پهلوی پس از سرکوب خونین ۱۸ و ۱۹ دی و فروکش اعتراضات هم، بارها از مردم خواست تا «خیابان را ترک نکنند»، تا شاید بتواند فرایند استمهال از ترامپ و التماس به اروپا را ادامه دهد. اطالهای که با تمرکز ترامپ به موضوع گرینلند و رد دعوت پهلوی برای سخنرانی در پارلمان اروپا بینتیجه ماند.
بابت همین انتظارِ صرف برای مداخله بود که اعتراضات با قطع اینترنت (وبهرغم تداوم پروپاگاندای ماهوارهای) و پس از سرکوب سومین روز فراخوان (شنبه ۲۰ دی) فروکش کرد؛ حال آنکه اعتراضات خیابانی جنبش ژینا در سراسر کشور بیش از سه ماه تداوم داشت.
عاملیتزدایی از مردم و فرار از پاسخگویی
این توضیحات، یا تصوراتی واهی از موفقیت عناصر داخلی را نشان میدهد، یا برنامهای عمدی برای نمایش انبوه مرگ با علم به ناکافی بودن برنامه در داخل و ضرورت تکیه بر برنامهای جانبی در خارج، که ای بسا برنامۀ اصلی است که کل کشتار مردم را بدل به عملیات ایذایی یا نمایش مقدماتی میکند.
اما همانطور که سالها پس از شکست خونبار عملیات کربلای ۴ مقابل ارتش عراق، محسن رضایی آن را «عملیاتی برای فریب دشمن» نامید تا خطایش در انجام عملیات از پیش لو رفته را توجیه کرده باشد، رضا پهلوی هم که به هوای ریزش نیروهای مسلح و مداخلۀ خارجی مردم را مقابل رگبار گلولههای جنگی قرار داد، با این ادعا که «جنگ است و تلفات دارد. من از مردم نخواستم با رژیم مبارزه کنند... آنها از من کمک خواستند» (مصاحبه با سیبیاسنیوز، ۲۲ دی ۱۴۰۴)، مسئولیت اشتباه استراتژیک خود را نپذیرفت.
در واقع، این نه برنامهای با حداقل هزینه برای انقلاب مردم ایران، که نمایشی با حداکثر هزینه، برای القای ضرورت مداخلۀ دولتهای خارجی بود. بدین معنا که کل ماجرای فراخوان مردمی، چیزی جز عاملیتزدایی از مردم و تبدیل آنان به ابژههای کشتار نبود؛ تا بتوان آمریکا را برای انجام عملیات براندازی ترغیب کرد.
اما تا این لحظه، و همزمان با افزایش هزینههای مردمی (گسترش بازداشتها؛ آزار خانوادههای بازداشتشدگان، جانباختگان و مجروحین، شروع اعدامها؛ شروع تعدیل نیروها و کاهش درآمدهای وابسته به اینترنت که تنگ شدن معیشت مردم را در پی داشته است؛ و....) نشانهای جدی از مداخلۀ خارجی دیده نمیشود. (و چه بهتر که نشود، که باز هم هزینههای سنگینتر برای مردم ایران در پی خواهد داشت.)
اما در بلاتکلیفیهای مکرر پهلوی، مشخص نبود دعوت مردم به میدان مرگ عملیات فریب/ایذایی بوده است یا دعوت خارجیها به مداخله. چنانچه در پی شکستهای پیشین در ترغیب آمریکا به مداخلۀ نظامی، در حاشیۀ «اجلاس سالانۀ شورای اسرائيلی-آمریکایی» در هتل هیلتون واشنگتن در ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ادعا کرده بود: «من بهعنوان یک ایرانی میهنپرست و ملیگرا نمیتوانم با هیچگونه اقدام نظامی علیه کشورم موافق باشم. من همیشه با آن مخالف بودم و این خط قرمز من است.» یا در گفتوگو با والاستریتژورنال در ۱۵ دی ۱۴۰۴ اذعان کرد: «فکر نمیکنم این موضوع نیازمند هیچگونه دخالت خارجی، چه از نوع نظامی و چه عملیات ویژه باشد، چرا که به نظرم رژیم در حال فروپاشی است. رژیم در ضعیفترین وضعیت خود قرار دارد.»
به هر روی، میتوان گفت که مفروضات پهلوی برای برانگیختن مردم یا مفروضات مردم برای مشارکت در فراخوان، نه شروطی با تحقق دشوار، که مستلزم ناممکنهایی بودهاند که ای بسا حاصل تعمد فراخواندهندگان باشند. امری که به نظر تقلید ناشیانۀ پهلوی از آیتالله خمینی در پاییز و زمستان ۱۳۵۷ را نشان میدهد. از قبیل فراخوان مردم به تظاهرات عمومی؛ اعتصاب کارگران و کارکنان؛ ترک خدمت سربازان وظیفه و پیوستن نیروهای مسلح به صفوف مردم؛ و در نهایت، شکستن حکومت نظامی و حضور در خیابان که به درگیریهای مسلحانه و تسخیر ساختمانهای نظامی و غیرنظامی تا سقوط کامل حکومت انجامید. در تعبیری طعنآمیز باید گفت اگر نتیجۀ آن فراخوان، تراژدیِ جمهوری اسلامی در درازمدت بود، اینک فراخوان پهلوی تقلیدی مضحکهمانند بیش نبود که این بار در کوتاهمدت فاجعه به بار آورد.
از شهادت نیره تا تهییج رضا
اما حتی اگر آرزوی دور و دراز پهلوی و پهلویخواهان برای مداخلۀ خارجی دیر یا زود محقق شود، هنوز چالش بزرگی باقی است. اگر مدعیانِ رهبری مردمِ معترض را تا حد جنازههای برای تهییج هجوم بیگانه تقلیل دهند، خود را هم از جایگاه رهبر اعتراضات (و صد البته، نه رهبر براندازی یا انقلاب) به عامل موقت و واسطۀ آژیتاسیون و پروپاگاندا در خارج فروکاستهاند.
از این منظر، سخنرانیهای پهلوی در مجامع و مصاحبههای او در رسانهها برای استفاده از آمار کشتهشدگان اعتراضات ۱۸-۲۰ دی، جهت تهییج دولتها به مداخلۀ خارجی، شبیه ادعاهای دختر کویتی پانزدهساله به نام نیره در فراکسیون حقوق بشر کنگرۀ ایالات متحده در اکتبر ۱۹۹۰ است که دربارۀ کشتار کودکان نارس توسط سربازان ارتش عراق در حمله به کویت شهادت داد. این شهادت برای تکمیل پروپاگاندای دولت کویت جهت تهییج دولت آمریکا و شخص رئیسجمهور جرج بوش پدر کافی بود، اما بعدها مشخص شد که نیره دختر سفیر کویت در آمریکا بوده ـ نه دختری معمولی ـ و ادعاهای وی هم دروغهایی با مدیریت رسانهای شرکت آمریکایی هیل اند نولتن (Hill & Knowlton) - بهعنوان پیمانکار تبلیغاتی دولت کویت ـ بودهاند.
البته کشتهشدگان در ایران دروغین نیستند و آمار واقعی آنها ای بسا بیش از تخمینهای فعلی رسانهها باشد (و چه بسا با اعدامهای آتی بیشتر هم بشوند، بیآنکه ادعاهای مضحک ترامپ دربارۀ تأثیر هشدار او به جمهوری اسلامی برای توقف آنها کاری از پیش ببرد)، اما این ظن وجود دارد که دستگاه تبلیغاتی مذکور در جهت افزایش تلفات کوشیده باشد؛ از جمله با پنهانکاری تلویزیونهایی چون ایراناینترنشنال، در باب فیلمها و آمارهای کشتهشدگان در شب اول (پنجشنبه ۱۸ دی)، که با هدف جلوگیری از آگاهی عمومی از ابعاد سرکوب، در جهت بسط اعتراضات به روزهای بعدی، به هر قیمتی، عمل کرد.
بدین ترتیب این پرسش مطرح میشود که اگر رضا پهلوی با عاملیتزدایی از مردم، آنها را تنها به شکل جنازههای ضروری برای «گذار» با کمک آمریکا میبیند، از کجا معلوم خود او برای آمریکاییها فاقد عاملیت نباشد و نقشش از محلل / کاتالیزور «تا آغاز دوران گذار» فراتر نرود؟
این پرسشی است که پهلوی باید از خود بپرسد؛ بهویژه وقتی فهرست سیاستمداران ارشد آمریکایی (نزدیک به شخص ترامپ) و اروپایی شرکتکننده در نشستهای مجاهدین خلق را مرور میکند.
منابع فارسی:
- وبر، ماکس. دین، قدرت، جامعه. ترجمۀ احمد تدین، نشر هرمس، چاپ چهارم، ۱۳۸۹.
- فوکو، میشل. اراده به دانستن. ترجمۀ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی، چاپ نهم، ۱۳۹۳.




نظرها
نظری وجود ندارد.