آیا شعار «جاوید شاه» نماینده اعتراضات ملی ایرانیان است؟
این مقاله میپرسد آیا شعار «جاوید شاه» میتواند نمایندهی اعتراضات ملی ایرانیان باشد یا به مانعی برای آیندهسازی بدل شده است. فرهاد مشکور نشان میدهد چگونه یک شعار، از ابزار بیان اعتراض به ابزار حذف، انحصار و سرکوب درونجنبشی تبدیل میشود. متن با رجوع تاریخی و فلسفی، این شعار را نشانهی چرخش به گذشته و کیش شخصیت میداند، نه زبان گذار و نهادسازی. نقدی صریح بر ازدسترفتن زمان سیاسی و فرصتی تاریخی برای ساختن آیندهای دموکراتیک و همهشمول.

۲۵ ژانویه ۲۰۲۶ - ایرانیان مقیم اسپانیا در مادرید، اسپانیا، در میدان پوئرتا دل سول تظاهرات کردند و خواستار پایان دادن به خشونت و سرکوب توسط رژیم جمهوری اسلامی در جریان اعتراضات در ایران شدند ـ عکس: David Canales/ منبع: AFP

۱. در سیاست و در روزگار مدرن، شعارها نه «جاودانه» هستند و نه «بیطرف». هر شعار موفق، سه کارکرد را همزمان حمل میکند:
نخست، هویت جمعی میسازد؛
دوم، مرز خودی و غیرخودی را ترسیم میکند؛
سوم، زمان سیاسی را سامان میدهد، یعنی نسبت آن گروه را با گذشته، حال و آینده تعیین میکند.
۲. وقتی یک شعار به «صدای غالب» اعتراضات بدل میشود، معمولاً به این معناست که آن جریان یا گروه توانسته هنجار گفتار عمومی را قبضه کند و نبض کار را بدست بگیرد؛ معمولا هم عدم تعهد به این شعار توسط اقشار دیگر معترض و جریانهای مستقل، نشانهی بیتعهدی یا خیانت به کل جنبش تلقی میشود و این دقیقاً همان لحظهای است که شعار از ابزار بیان فراتر میرود و به ابزار سرکوب بدل میشود. البته این امر میتواند موقت باشد و هیچ جاودانگی درکار نیست. هیچ تضمینی وجود ندارد که با غالب شدن یک شعار مشخص، اهداف طرفدارانش نیز برآورده شود و یا برنامهها و یا نهادسازیهایشان با موفقیت همراه شود. و یا حتی تضمینی نخواهد بود که بتوانند نقشهی راهی برای یک ائتلاف پایدار ارائه دهند.
۳. برای فهم معنای شعار «جاوید شاه»، رجوع به تاریخ همخانوادهی اروپایی آن، یعنی شعار انگلیسی «Long live the King»، راهگشاست. این عبارت در سنت سیاسی اروپا، بهویژه از قرون وسطای متأخر دارای یک شناسنامه مشخص سیاسی -تاریخی است. این شعار در طی اعصار نشان کنشی حقوقی-سیاسی بوده که در شکل کلاسیک آن به صورت «شاه مرده است، زنده باد شاه»، دقیقاً برای حذف خلأ قدرت طراحی شد: پادشاه میمیرد و تخت خالی میماند، اما حاکمیت بیوقفه ادامه مییابد و سلطنت پایدار است.
نکتهی تعیینکننده این است که این شعار در اروپا درون یک نظم سلطنتیِ بالفعل معنا داشت. منظورم در سیستمهای حکومتیاست که پادشاه در آن قدرت بلامنازع و مطلقه بود. کارکرد این شعار هم حفظ تداوم همان نظم جاری بود و البته هیچ ادعا و یا وعدهی تأسیس نظمی نو را در خود نداشت. به بیان دیگر، این شعار ابزار تثبیت وضعیت موجود و ابراز وفاداری به قدرت مستقر بود، نه زبانِ گذار یا دروازهورود به تخیل سیاسی.
۴. آیا در جامعه ایران، که هماکنون بستر حوادثی سهمگین و تغییراتی سترگ است و در دوران پسا دیماه 1404 که جامعه با پویایی بسیار شدید اجتماعی-سیاسی در کنش و واکنش است، شعارهایی مانند «جاوید شاه»، خواست بنیادین مردمان کوچه و خیابان را نمایندگی میکند و آیا به هدف حاملان و شعاردهندگان کمک میکند و یا بالعکس، به آنها و اهدافشان آسیب میزند؟ مسئله از جایی آغاز میشود که فرم شعار «جاوید شاه»، بدون تغییر معنا، به بستر جامعهای منتقل میشود که در وضعیت ثبات نیست در در تب و تاب برهمزدن نظم فعلیاست؛ سرکوب اعتراضات، برهم زدن اعتصابات، سوراندن مغازهها...، احتمال فروپاشی و حالا هم سایه جنگ با ایلات متحده افقهای بسیار تنگ و محدودی برای مردم داخل کشور ترسیم کردهاند. در چنین لحظهای، جامعه نیازمند زبان آیندهساز است: زبانی که بتواند از نهاد، قانون، حق، پاسخگویی و شکل نظم پس از استبداد سخن بگوید.
۵. حاملان شعار «جاوید شاه» که در اروپای غربی ساکناند، غالباً نگاهی نوستالژیک به دوران محمدرضا پهلوی آخرین پادشاه ایران دارند. آنان با تکیه بر خاطرات بعضاً هک شدهی و نادرست حکومت پیشین، نوک پیکان آزادی و زمان سیاسی را رو به گذشته استبدادی گرفتهاند. در نهاد این شعار نه نوگرایی و ابتکار سیاسی دیده میشود، نه همه شمولیت و رواداری با گروههای دیگر سیاسی، از جمله مثلا جمهوری خواهان و یا دیگر گروههای مترقی. این شعار در واقع اعلام یکجانبه تعهد و وفاداری است به نظمی که نه تنها هنوز مستقر نیست بلکه مربوط به گذشته است. به بیان دیگر این شعار تماماً غرقگی درخاطره خوب است مانند افیونی کوتاه مدت؛ به نحوی کشدارکردن و تداوم نوستالژی است؛ هم نمیتواند پاسخی به پرسش «چه میخواهیم بسازیم» بدهد، و هم با پناهبردن به یک دال تاریخی که قرار است جای فقدان افق را پر کند در کار ساختن آینده در گذشته است. از منظر فلسفهی سیاسی، این چرخش یک عقبگرد و ارتجاع آشکار است. ارتجاعی نوین: عقب نشینی کردن از منطق نهاد محور و فروغلتیدن به درهی کیش شخصیت؛ فروافتادن از آرزوی بلند قدرت قابل سنجش و مهار زدن به قدرت عصیانگر، به وفاداری نمادین به اشخاص؛ و کوتاهآمدن از آیندهی فراخ، نوین و گشوده به گذشتهی فرسوده و پُر شکست و اسطورهپردازیشده.
۶. وقتی یک جریان سیاسی، بهجای گشودن میدان فعالیت و روی خوش نشان دادن به تکثر، شعارانحصاری خود را معیار وفاداری و تراز جنبش قرار میدهد، شعار به ابزار پلیسگری درونجنبشی بدل میشود و وسیله انحصار و سرکوب میگردد. در این وضعیت، نیروهای فعال، مثلا گروههای جمهوریخواه مترقی، و یا ملی-مذهبی، فعالین چپ و کارگری یا باید با این شعار همکاری کنند، و یا اگر نخواهند -نه چون بیمیل به مشارکت در مبارزهاند و یا نه چون تمایل به همکاری با دیگر گروههارا ندارند- بهدلیل «نامیزبانبودن میدان» و تنگ بودن عرصه، آهسته به حاشیه رانده میشوند و سکوت اختیار میکنند. این را بگذارید کنار حمایت های مالی و رسانهای فراوانی که حاملان شعار «جاوید شاه» دریافت میکنند. آنگاه با ابزار سرکوب بسیار قدرتمندی روبرو میشویم.
میدان عمومی بهتدریج از بحث برنامه، دقت نهادی و آیندهنگری تخلیه میشود و جای خود را به نمایشهای پرسر و صدا اما کممحتوای اعلام وفاداریها میدهد. نتیجه، سرخوردگی عمیق نیروهایی است که خواهان نقشآفرینی واقعیاند، اما خود را در فضایی مییابند که در آن، شعار جای استدلال را گرفته و مرعوبسازی جای اقناع را پر کرده.
۷. در سطح بینالمللی، بهویژه در اروپا، حمایت نهادهای حقوقبشری معمولاً متوجه گفتمانهایی میشود که بتوانند به زبان جاری و حقوقی آن جامعه ترجمه شوند:
حقوق بشر، آزادیهای مدنی، عدالت انتقالی، حاکمیت قانون و تضمینهای نهادی.
شعاری مانند «جاوید شاه»، بهویژه وقتی با حذف رقیب و خشونت نمادین همراه میشود، از اساس ظرفیت چنین ترجمهای را ندارد. دال مرکزی آن «بازگشت پادشاهی» است، امری که اروپاییها قرنها برای برانداختنش تلاش کردهاند، هزینه دادهاند و اتفاقا موفق هم شده اند تا از آن استبدادزدایی کنند. «تأسیس نظم حقوقی تضمینپذیر» مستلزم عبور از تمایلات استبدادی است از اینرو، این جریان با توسل به این شعار توانایی ندارد تا عمق گفتمانی ایجاد کند و توسعا نتوانسته است تا محافل متعدد اروپایی و گروههای حقوقبشری اروپایی را با خود وارد یک رابطه پایدار کند.
۸. به داوری من پس از اعتراضات دیماه و سرکوب خونین حکومت، جریان پادشاهیخواه توانست موقتاً هنجار شعار را قبضه کند، اما بهجای آنکه این هنجار را به سوی زبان آینده، برنامه و نهاد سوق دهد، آن را به سوی دالهای سلطنتمحور و گذشتهنگر راند. این چرخش، نهتنها نیروهای جمهوریخواه مترقی را از میدان راند، بلکه امکان شکلگیری گفتمان حقوقبشری مؤثر در سطح بینالمللی را نیز تضعیف کرد. بدینسان، این جریان، آگاهانه یا ناآگاهانه، ضربهای جدی و جبرانناپذیر به کوشش ایرانیان برای پسزدن استبداد دینی وارد کرد:
فرصتهای تاریخی سوختند؛
هشدارهای روشنفکران نادیده گرفته شدند؛
زمان سیاسی از دست رفت.
با این استدلال به زعم نگارنده روزهای غمبار کنونی را میتوان آغاز فرسایش این شعار دانست. «جاوید شاه» چون نتوانست آیندهای قابل تصور و قابل دفاع بسازد، ناگزیر به سوی افول میرود. این افول، در نتیجهی بنمایهی ارتجاعی این شعار و پیامد منطقی ناتوانی یک دال سیاسی در پاسخدادن به پرسش بنیادین سیاست است:
پس از فروپاشی استبداد،
چه نظمی را،
با چه قواعدی،
و برای چه انسانی
میخواهیم بنا کنیم؟
در انتها لازم میدانم یادآور شوم که چهرههای شاخص درمبارزه با استبداد دینی از جمله حسن شریعتمداری، البرز سلیمی، کاوه آهنگری، رضا علیجانی، رضا پهلوی، عبدالله مهتدی و بسیاری دیگر بارها و بارها نسبت به دقت در استفاده از شعارها توسط اشخاص و گروهها تذکر دادهاند و دعوت به همه شمولیت کردهاند. گروههای مترقی اعم از جمهوریخواه و پادشاهی خواه میتوانند با بهره گیری از دانش تاریخی و بینش اجتماعی در این لحظه تاریخی در کنار تمام چهره های ملی و میهنی قراربگیرند و برای این پرسش بنیادین پاسخی همگون و همصدا بیابند و با تشکیل جبههای متکثر و همه شمول از همه گروهها از فرسایش کل جنبش آزادیخواهی جلوگیری بکنند و از فروغلتیدن به جریانی درونماندگار اجتناب کنند.




نظرها
نظری وجود ندارد.