تهدید به قتل احمدرضا حائری در زندان قزلحصار؛ محاکمه یک فعال حقوقبشر بهدلیل بیانیه «سهشنبههای نه به اعدام»
همزمان با تداوم سرکوب خونین خیزش سراسری مردم ایران، گزارشها حاکی از آن است که احمدرضا حائری، فعال حقوقبشر زندانی در قزلحصار، پس از تهدید جدی به قتل از سوی زندانیان جرائم خشن، بهجای برخورد با عاملان تهدید، بهدلیل صدور بیانیه در صدمین هفته کارزار «سهشنبههای نه به اعدام» در شورای انضباطی زندان محاکمه شده است.

احمدرضا حائری ـ عکس از آرشیو
بنا بر اخبار موثقی که امروز به دست زمانه رسیده، سهشنبه ۸ بهمن و در اقدامی بیسابقه احمدرضا حائری فعال حقوقبشر زندانی در زندان قزلحصار به جلسه شورای انضباطی این زندان فراخوانده شد و با حضور چهارده تن از مدیران زندان، بر اساس نامهای از واجا درخصوص بیانیه ایشان به مناسبت صدمین هفته کارزار «سهشنبههای نه به اعدام» مورد محاکمه قرار گرفته است.
این رفتار زندان درحالی است که بنا بر اطلاع خانواده آقای حائری، این زندانی سیاسی چندی پیش از سوی چند زندانی جرائم خشن تبعه افغانستان که در سالن ۱۹ واحد چهار مستقر هستند، از جمله شخصی به نام «میراحمد» فرزند «گدا محمد» که وکیلبند سالن افغانستانیها است، تهدید به قتل، ضرب و جرح با چاقو قرار گرفته بود.
بنا بر اطلاع کسب شده آقای حائری موضوع این تهدید به قتل را به همه مقامهای زندان اطلاع داده بودند. اما ظاهرا اشخاصی از مسولان قبلی یا فعلی زندان مدافع و پشتوانه این اشخاص هستند و گمان دارند آقای حائری تحت فشار تهدید سکوت خواهند کرد!
متاسفانه روز قبل نیز به جای برخورد با زندانیانی که فعالان مدنی را تهدید به قتل میکنند، شاهد محاکمه احمدرضا حائری در شورای انضباطی زندان به شکلی بیسابقه بودهایم. و بنا بر اطلاع آن چند تبعه افغانستان هنوز در سالن ۱۹ واحد چهار سکونت دارند. منابع مطلع به ما گفتند این شخص یعنی میراحمد وکیلبند سالن افغانستانیها به صراحت چندین بار گفته بوده: «ما اینجا چندین نفر داریم که دو تا چند قتل انجام دادهاند و از خدا میخواهند یک قتل دیگر نیز انجام دهند.» این تهدید صریح که ظاهرا با بیتوجهی مسولان نیز مواجه شده، نگرانی شدید خانواده و دوستان این زندانی سیاسی را درپی داشته است.
احمدرضا حائری که هفته آینده سومین سالروز پیدرپی تولدشان را (۱۷بهمن) پشت میلههای زندان سپری میکنند؛ هرگز دربرابر نقض حقوق زندانیان حتی زندانیان اتباع خارجی سکوت نکردند. و در تماس با خانواده اعلام کرده طبق معمول و حتی با وجود تهدید به قتل از حقوق افغانستانیان زندانی نیز دفاع میکنند؛ آقای حائری به شدت نگران عدم شفافیت درباره آمار بازداشتشدگان اعتراضات اخیر بوده و این عدم شفافیت را نشاندهنده فاجعه احتمالی است که در بازداشتگاهها در جریان است.
در ادامه این گفتوگوهای تلفنی، احمدرضا حائری فعال حقوقبشر زندانی به فشار روحی و روانی که خود و دیگر همبندیها در زمان اوج کشتارها تحمل میکردند اشاره کرده و گفته است:
«در همان روزهای اوج کشتارها که اینترنت را هم قطع کرده بودند، ما از داخل هواخوری بند صدای «مرگ بر دیکتاتور» مردم و صدای رگبار گلولهها را میشنیدیم. من که تجربه شنبه خونین ملکشاهی را از راویان در صحنه شنیده بودم و از میزان سبوعیت «اینها» خبر داشتم، شبها در خلوت زار زار میگریستم برای مردم وطنم که حتی فریاد زدنشان تاوانی برابر با مرگ داشت.
اما کجا درخود شکستم!؟ روزی که یکی از پرسنل ماجرای تحویل پیکر یکی از اقوامش را از زبان آن فامیل تعریف کرد، گفت:
ما که پارتی داشتیم اجازه داده بودند، من تنها وارد آن سالن مخوف شوم، که سرتاسرش را جنازه داخل کاور مشکی تنگ هم روی زمین چیده بودند.
ماموری که آنجا بود با عصبانیتی واقعی فریاد زد: «از آن ردیف بالا از چپ به راست شروع کن، فقط تا گردن زیپ کاور را پائین میکشیها! جنازهتان را پیدا کردی، به من میگید تا بگم بعد چکار کنید!»
من در شرایطی که گوئی کابوسی هولناک میبینم، در حالی که سعی میکردم چشمان اشکبارم را از دید آن «قلتشن» داخل سیلو پنهان نگه دارم، چند جنازه را وارسی کردم، به جنازه پنجم یا ششم که رسیدم، زیب کاور را که کشیدم پائین دختری را دیدم که به وضوح زنده بود! نفس میکشید، ناخودآگاه داد زدم: «آقا این یکی زندهست، داره نفس میکشه»
هنوز طنین فریادم در سیلوی کاورهای مشکی میپیچید که مامور مذکور را بالای سرم دیدم با زانو سقلمهای به من زده که فریاد زد: «بکش زیب را بالا! تو اومدی جنازه خودتون را پیدا کنی ببری یا اومدی اینجا مفتش مرده زندهی جنازه بقیه بشی! نمیخوای هرررری! خوش گلددی! حیف سفارشت را کردن والا همین الان با تیپا مینداختمت بیرون!»
من که در شوک بودم و از اون ور قول داده بودم جنازه عزیزمون را پیدا کنم، با تهتهپهته افتادم و فقط یادمه مرتب عذرخواهی میکردم و بعد از نیم ساعتی چرخیدن در میان اجساد آن همه هموطن که هرکدام عزیز دل کسی بودند که چشمبهراهش بود، جنازه عزیزمان را پیدا کردم و…..»
این چند وقت روزی نیست که از زندانیان یا کارکنان روایت کشتهشدن اقوام و دوستانشان غممان را فزون نسازد. اما شنیدن این روایت که راویش را انسانی دلسوز و صادق دیدهام، خواب را از چشمانم ربود؛ که مرتب به این فکر میکنم که چرا!؟ به کدامین گناه!؟ آنهم با چنین قساوتی!؟ خواستن «حق حاکمیت بر سرنوشت خویش» چرا چنین تاوانی دارد برای مردم ایران!؟ و به دخترک فکر میکنم که هنوز زنده بود درون آن کاور لعنتی سیاه….




نظرها
نظری وجود ندارد.