«وقتی خیزش میان دو آتش میسوزد»
ملاحظاتی چند بر خیزش دیماه ۱۴۰۴
خیزش دیماه ۱۴۰۴ در حالی ایران را به لرزه درآورده که همزمان میان دو شعلۀ ویرانگر محاصره شده است: استبداد عریان داخلی و مداخلات فرصتطلبانۀ امپریالیستی. وحید علیزاده رزازی در این جستار با نگاهی به بنبستهای تاریخی جنبشهای جهان جنوب، به نقد «اتحاد نامقدسی» میپردازد که در آن قدرتهای جهانی و حاکمیت داخلی، هر دو بر سر حذف عاملیت مردم به توافق رسیدهاند. نویسنده با بازخوانی مفاهیم «انقلاب منفعل» گرامشی و «بحران بازتولید اجتماعی»، در پی ترسیم «افق سوم» است؛ راهی که نه به دام منزهطلبیِ «نه این و نه آن» بیفتد و نه رهایی ملی را با دلالیِ حقوقبشرِ استعماری تاخت بزند.

تهران، ایران - ۴ بهمن ۱۴۰۴: (عکس از فاطمه بهرامی / آناتولی از طریق AFP)
پیشدرآمد: رجعت به همان تله قدیمی!
خیزش یا بهعبارت دقیقتر قیام سراسری دیماه ۱۴۰۴ از درون و بیرون مملکت به محاصره درآمده است. محاصرهای تمامعیار که وقعی به خوشایند من و ما نمیگذارد و نخواهد گذاشت. قانون نانوشتة تراژیک و تاریخیای به ما آموخته که جنبشهای رهاییبخش جهانِ جنوب مدام به دام تسلسلی نفرینی گرفتار میآیند: چگونه میتوان همهنگامِ مقاومت با استبداد داخلی، مانعِ بهیغمابردن این [مقاومت] بهدست قدرتهای خارجی شد؟ چگونه میتوان سدّی شد تا که خون جاری در خیابان، بهانهای برای قسمی دیگر از سلطه -اینبار در لفافۀ «حقوق بشر»- نشود؟

به گواه اکثریتِقریببهاتّفاقِ مخالفان جمهوری اسلامی خیزش اخیر عظیمترین و بیبدیلترین قیام پس از انقلاب پنجاهوهفت است. خیزشی که در بدو امر ریشه در تورم قتّال، گرانی جانگزای غذا و سقوط آزاد ارزش ریال داشت. بااینهمه به طرفهالعینی به خیزشی فراتر از تصور بدل شد که خواستهای جز پایان وضعیت و واضعانش نداشته و ندارد. این دگرگونی پارادایمی سریع از اعتراضات معیشتی به ساختن یک افق سیاسی، درست همان چیزی است که همواره ساختارهای قدرت را به هولوولا و دستپاچگی میاندازد؛ چه آن ساختار داخلی باشد، چه بیرونی.
منتها بعد از قتلعام هجدهم و نوزدهم دیماه گفتن اینکه «ما با هر دو طرف ماجرا مخالفیم» دیگر کفایت نمیکند. نه تنها کفایت نمیکند، بلکه آلامی بر روح و جان زخمی مردم میگذارد و گوینده و نگارنده را تسخر میزند. طرفه آنکه ظرف همینمدت بسیار کسان «تحلیل»شان را بر این تلة قدیمی بنا نهادند و در بحبوحه دربهدری خانوادههای جانباختگان برای جفتوجورکردن پول گلوله، خامدستانه و بهصرف «مشارکت در مسابقه اسفانگیز اعلام موضع» با تکرار «نه این وُ نه آن»، منزهطلبانه چیزکی گفتند و نوشتند. حال در برابر این گزاره رهزن، بهباورم پرسش محوری این است: بناست با «چه زبانی»، با «چه سازماندهی» و با «چه افقی» این دوگانه را درهم شکنیم و از «مخالفتِ رفعِ تکلیفگونه» فراتر برویم. جستار پیشِرو مدعای پاسخی ساده را ندارد، بلکه تلاشی است برای ترسیم دقیق این محاصره و قرائت صدالبته شخصی راقم از وضعیتی که در آن بهسر میبریم.
۱. منطق اتحاد نامقدس: چرا هر دو «دشمن» محتاجِ یکدیگرند؟
برای فهم بهتر محاصره باید از یک حقیقت گزنده و تلخ شروع کرد: وقتی ترامپ با ژست «حمایت از معترضان» گفت «اگر رژیم ایران معترضان صلحطلب را بکشد، آمریکا به کمکشان خواهد آمد و ما آماده اقدام هستیم»، بیشوپیش از آنکه دلخوشکُنکی برای مردم ایران باشد، سوروسات صاحبان کارخانههای اسلحهسازی و نتانیاهو را فراهم کرد. و چهکس است که نداند این دمدمهترین و بیاتشدهترین فیلمنامه دولتهای استعمارگر از ازل تابهکنون بوده که با مدعای «حقوق بشر» توجیهی برای جنگافروزیشان دستوپا میکنند. ولیکن این فیلمنامه نخنما بدون بازیگر داخلی کامل نمیشود: جمهوری اسلامی هم که هیچ فرصتی را برای بقا از دست نمیدهد، در نقش تهیهکننده و کارگردان درآمد که معترضان، «تروریست» و عامل آمریکا و اسرائیل هستند و خونشان مباح! و در سکانس بعد دیدیم پرزیدنت-ناجیِ دمدمیمزاج که عاشق بازی در نقش اول سناریوهایی ازایندست است -ظرف کمتر از بیستوچهارساعت- گفت تهران میخواهد مذاکره کند. و پیامدش شد تبدیل «امید» به «خشمی ناامیدانه» در دل بخشی از مردم که حرف او را نوعی اتمام حجت با حکومت فهم کرده بودند.
در این میان نتانیاهو و دولتش هم بیکار ننشستند. آنها که با بمبهایی که نام «مهسا امینی» رویشان نوشته شده[۱] بود، حمله دوازدهروزهشان علیه ایران را با مصادرۀ شعار «زن، زندگی، آزادی» سازمان دادند، حالا در خفا به مشاور ارشد امپراتوری ترامپ بدل شدهاند و نعلبهنعل حرفهای او را در صفحات مجازیشان به فارسی تکرار میکنند. سوای این دو بازیگر نقش اول و دوم، با جمهوری اسلامی و حامیان خارجیاش طرفیم. در اینجا مشخصاً منظورم بخشی از چپ اروپا و آمریکای لاتین است که خود را «ضدامپریالیست» میخواند. براینمنوال حکومت و این حامیانِ پرتازمرحلهاش دقیقاً این استدلال را پروار میکنند که اگر ترامپ و نتانیاهو پشتِ معترضان درآمدهاند، پس اِلّاوُبِلّا این قیام توطئهای خارجی است و به دستیار اول کارگردان ارتقاء درجه مییابند و همگی با هم به اتحادی نامقدس آری میگویند. و بههمینسادگی عاملیت مردم بالکل دود میشود و به هوا میرود و قیام سراسری و قتلعام صرفاً به «نماد»ی در شطرنج ژئوپلیتیک تقلیل داده میشود. این دقیقاً همان سازوکاری است که گرامشی آن را «هژمونی از معبر جذب و تخریب» میخواند. او با طرح دو مفهوم دگردیسی (Trasformismo) و انقلاب منفعل (Rivoluzione passiva)تلویحاً نتیجه میگیرد وقتی قدرتها نمیتوانند خیزشی را سرکوب کنند، سعی میکنند زبان و نمادهایش را بدزدند و از معنا تهیاش کنند. (ر.ک. به: دفترهای زندان، شمارههای ۱۵ و ۱۹).[۲]
اینجاست که پرسش کلیدی اول رخ عیان میکند: آیا مردمی که در کف خیابانهای ایران لهولورده میشوند، «عامل امپریالیسم»اند یا اینکه امپریالیسم در حال استفاده ابزاری از تصویر آنها است؟ پرواضح است که این دو مقوله بهکلی متفاوت از هماند، ولیکن شوربختانه «چپ اردوگاهی (کمپمحور)»[۳] و جمهوری اسلامی آگاهانه آنها را یکی فرض میکنند. بهدیگرسخن در تحلیلهای هر دوی اینها، مردم ایران یا باید «امت همیشه در صحنه» و حامی نظام باشند، یا «عامل و فریبخورده دشمن». تو گویی گزینه سومی بهنام «مردم معترض و مستقلی که هم از نظام و هم از امپریالیسم بیزارند» در این چارچوب فکری جایی ندارد. خطاب به این دو سمت قائله باید گفت زنی که زیر بار حجاب اجباری نمیرود، کارگری که ماهها است حقوق نگرفته، معلمی که زیر خط فقر زندگی میکند، جوانی که بیکار است و آیندهای برای خود متصور نیست، و اقوام کُرد، بلوچ و عرب که تحت تبعیض سیستماتیکاند، به خیابان میآیند چون یکم: قادر به ادامه این زندگی خفتبار نیستند، دوم: دیرسالی است تحت ستم جنسیتی، طبقاتی و قومیاند، و سوم: رهایی، عدالت و کرامت انسانیشان را مطالبه میکند. در آن لحظه که این طیف گسترده و جانبهلبرسیده پا به خیابان میگذارد اصلاوابدا فرصت فکرکردن به چرندیاتی همچون به خیابان میرویم چون خوش داریم آمریکا به ما حمله کند، به خیابان میرویم چون اسرائیل فرشته نجات ماست و دستآخر؛ به خیابان میرویم چون دلمان میخواهد رضا پهلوی و ایلوتبارش بیایند و ایران را پس بگیرند. حال ممکن است بخشی از جماعت در ناخودآگاه خود با این گزارهها همدل باشند و بخشی مخالف، اما آنچه تاریخ یادمان داده این است که وقتی اکثریت مردم به خیابانها سرازیر میشوند، هرگز به این خزعبلات فکر نمیکنند. پس آنچه قطعبهیقین میتوان گفت یک چیز است: مردم ایران فقط خواستار یک «زندگی قابل تحمل»اند.
۲. بازار و خردهبورژوازی: جنبش «ارتجاعی» است یا تئوری ما فرسوده؟
وقتی اعتراضات از بازار کلید خورد، عدهای به انکار نارضایتیها برآمدند و یا دستکم به دیدۀ تردید به آن نگریستند. این جماعت با استناد به اینکه بازار که غالباً بهعنوان یار غار رژیم و نماد سرمایهداری نئولیبرال حاکمیت است، نمیتواند از منافعش دست بشوید، پس نتیجه میگیریم که اعتراضات «خردهبورژوایی» است. این خوانش یادآور واکنشهای اولیه به اعتراضات دیماه ۱۳۹۶ است. اگر مارکسیسم را ابزاری برای تحلیل و نه برچسبی دگماتیک یا فرمولی از پیش حاضروآماده در نظر بگیریم، باید بپرسیم: این «بازاریان» دقیقاً چه کسانی هستند؟ آنهایی که بخشی از الیگارشی شبکه قدرت سپاه و روحانیتاند؟ یا هزاران مغازهدار کوچک و متوسط که بهتدریج توسط انحصارات و تحدیدات نظامی-اقتصادی لای چرخدندههای اقتصاد رانتی له شدهاند؟ بدیهی است که سقوط ریال برای یک واردکننده دانهدرشت وابسته به سپاه، فرصتی است برای انباشت، ولیکن برای صاحب یک مغازه پارچهفروشی در بازار یعنی ورشکستگی تاموتمام. بنابراین آنچه جرقهاش در بازار زده شد، بهسرعت راهش را به سراسر کشور گستراند. این گذار دقیقاً دردنشان آن چیزی است که لنین آن را «بحران انقلابی» میخواند: «زمانیکه طبقات حاکم نمیتوانند بهسیاق سابق حکمرانی کنند، بهتبع آن طبقات فرودست هم نمیخواهند بهشیوه قدیم زندگی کنند». ازاینرو آنچه اینک حائز اهمیت است افق سیاسیِ مستقل است و نه صرفاً تشخیص درست بحران. زیرا همین لحظه گذار است که سلطنتطلبان، راست ناسیونالیست و بخشی از بورژوازی کمپرادور میخواهند آن را بقاپند و به «انقلاب ملی» تحت رهبری رضا پهلوی تبدیل کنند.
۳. دو افق متضاد: خودسازماندهی یا «نجاتدهنده»؟
طی یکدهه گذشته، جغرافیای ایران به میدان کشمکش فیمابین دو افق سیاسی-اجتماعی تبدیل شده: یکسو، سازماندهی اجتماعی مشخص و یکپارچه در امتداد خطوط شکاف طبقاتی، جنسیتی-جنسی و قومی، که سرحدّات نُمودش را در شبکههای بههمپیوسته متشکل در خیزش ژینا دیدیم که از زندان اوین تا دیاسپورا را در ۱۴۰۱ گردهم آورد و ازدیگرسو، بسیج پوپولیستی که بهاسم «انقلاب ملی» حقنه میشود و هدف غاییاش تولید توده همگن و اتمیزه بهمدد تلویزیونهای ماهوارهای فارسیزبان و تخدیریسازی اذهان عمومی با «خبر فوری» است.
صریحتر که بگویم بخش عمدهای از رسانههای فارسیزبان خارج از کشور در سودای ساختن یک «روایت واحد ملی» تحت رهبری سلطنتطلبان هستند. شعارهایی مثل «جاوید شاه»، «میمیریم، میمیریم، ایران رو پس میگیریم»، «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده» همگی گویای پروژه «امامِ ملت»سازی در مقام بدیلی رکوپوستکنده از «امامِ امّت»سازیِ ۵۷ است. مضافبرآن تهدید فاشیستی مخالفان این نگرش حتی بر سر انتخاب «پرچم» نیز خود نورِعلینور است: یا شیروخورشید را برمیداری یا زیر پرچم جمهوری اسلامی هستی! همین قلدرمآبی بر سر نمادی مثل پرچم عیانترین جلوه برساختن «ایدئولوژی احیاء گذشته»[4] است؛ پروژهای برای امحاء تمام دستاوردهای جنبش مترقی «زن، زندگی، آزادی» منجمله حذف صدا و عاملیت زنان، اقلیتهای قومی و جنسی-جنسیتی، کنشگران و دگراندیشان محبوس در زندانها و چپ رادیکال از سپهر سیاسی ایران. البته باید به حامیان حاکمیت فردی یادآور شد که جامعه ایران در این سالها همواره در حال ابداع دوباره کنش سیاسی جمعی از پایین بوده است و هرگز با این عربدهکشیها پا پس نمیکشد. از همبستگی مردم بلوچستان و کردستان در خیزش ژینا بگیر تا شهرهای کوچکتر در لرستان و اصفهان در خیزش کنونی، که خود گواهی بر این مدعاست. دههها مبارزه در غیاب هرگونه بازنمایی رسمی، به یک جابجایی استراتژیک در مکانِ سیاست[۵] منجر شده است: عاملیت سیاسی از بالا به پایین و از ساختارهای دولتی به دل جامعه منتقل شده است. این عاملیت اکنون در خیابان، در میان کارگران اعتصابی و در دل کلکتیوهای محلی و غیررسمی ریشه دوانده است. علیرغم سرکوب وحشیانه، این گروهها نه تنها به حقوق خود آگاه شدهاند، بلکه فعالانه آن را طلب میکنند. اینخود گواه آن است که پتانسیلی سترگ برای خودسازماندهی و یک بافت همبند مقاوم میان اقشار مختلف جامعه، نه تنها نابود نشده، بلکه در زیر پوست شهر زنده است و میتپد.
و اما پرسش کلیدی دوم: چهکسی یارای آن را دارد تا از این ظرفیتهای خودسازمانیافته حمایت کند، بیآنکه آنها را جایگزین یا بازنمایی کند؟ جواب [یحتمل] موجز -صدالبته بهزعم بنده- این است: نصبالعین قراردادن مسیر جنبشهای مشابه بینالمللی. دقیقتر بگویم؛ یکم: الگوگرفتن از شبکههای ضداستعماری که میدانند چطور همزمان با استبداد محلی و امپریالیسم جهانی مبارزه کنند، دوم: آگاهیبخشی به کارگران و زحمتکشان بهمیانجی پراکسیس کارگران مهاجر و بومی اروپایی که با سرکوب مهاجران و پلیس آشنایند و سوم: تدقیق در مشیومنش فمینیستها، دگرباشان جنسی و بیغولهنشینان آمریکای لاتین که تجربه مبارزه علیه تبعیض جنسی-جنسیتی و محرومیت تحمیلی تحت لوای دیکتاتوریهای داخلی و امپریالیسم را دارند. بدیناعتبار این «همبستگی از پایین» است که میتواند افق سومی را باز کند: نه تسلیم در برابر جمهوری اسلامی به بهانة «ضدامپریالیسم»بودن و نه سمعاًوطاعتاً در مواجهه با پروژة آمریکا و اسرائیل به بهانه «حقوق بشر».
۴. درسهای تاریخی: از لیبی و عراق تا سوریه و ونزوئلا
دوباره نقبی بزنیم به همان فیلمنامه دمدمه. همان منقضیشدهترین سناریوی امپریالیسم که به بهانه «دفاع از آزادیهای فردی» و «حقوق بشر» جنگسالاری را ماستمالی میکنند؛ خواه در عراق باشد یا لیبی و یا ایران. امروزهروز آمریکای ترامپ کارگردانی این فیلمنامه را بر عهده دارد: فقطوفقط در سال ۲۰۲۵ بهطور مستقیم به هفت کشور حمله نظامی کرده است.[۶] پس بیایید برای یکبار هم که شده تاریخ را جدی بگیریم. در ادامه تلگرافگونه به «دستاورد»های دخالت نظامی آمریکا و غرب در قرن حاضر نظری گذرا میاندازیم:
- عراقِ ۲۰۰۳: آمریکا به بهانه «نجات عراقیها از چنگال صدام» و «نابودی تسلیحات کشتار جمعی» حمله کرد. «دستاور»؟ بالایِ یک میلیون کشته، ویرانی ساختار اجتماعی، فرقهگرایی سازمانیافته و پدیداری داعش.
- لیبیِ ۲۰۱۱: خیزش مردمی علیه قذافی، توسط ناتو به بهانه «منطقۀ پرواز ممنوع» ربوده شد. «دستاورد»؟ فروپاشی دولت، جنگ داخلی، بازگشت بردگی و تبدیل لیبی به دروازه بحران مهاجرت اروپا.
- سوریه از ۲۰۱۱ تا به امروز: خیزش مردم، مابین چکش اسد، جمهوری اسلامی، روسیه و سندانِ اپوزیسیون اسلامگرایِ تحت حمایتِ مثلث ترکیه، قطر و عربستان خردوُخاکشیر شد. افق سیاسی-اجتماعی چپها، کُردها، فمینیستها و تشکلهای مستقل درهمشکست. و اینک سوریه میان چند قدرت تقسیم شده و سوریها در فقروُفاقه و خشونت لاینقطع روزگاری برزخی را در هیبتی تازه تجربه میکنند.
- ونزوئلا: درست روز قبل از تهدید آمران و عاملان قتلعام در ایران، عالیجناب ترامپ به ونزوئلا یورش برد. درایناثنا عدهای مدام میگفتند و هنوزاهنوز میگویند ایران، نه ونزوئلا است و نه فلان و بهمان. ولیکن کافی است سری به رسانههای مستقل آمریکای لاتین بزنید تا دریابید که نزد ناظران تهدید و بازپسگیری تهدید از سوی «پلیسِ عالمِ امکان» بخشی از یک استراتژی منطقهای و جهانی دولت دوم ترامپ است و نه واکنشی از سر خیرخواهی برای مردم ایران.
این تجربیات -با تمام اِنقُلتهایی که این روزها طرفداران حمله نظامی بر زبان و قلم میرانند-بیانگر چیزی نیست جز: مداخله نظامی -خاصه از سوی ناخنخشکترین دولت تاریخ آمریکا- هرگز آوردهای برای مردم ایران نخواهد داشت. و البته پشتبندش باید فوراً اضافه کنم که دستِ ردّ زدن به سینة مداخلة نظامی بهمعنای دفاع از جمهوری اسلامی و درغلتیدن در اوهام چپ محور مقاومتی نیست. چراکه بهگمانم هنوز راه سومی وجود دارد که فقط از «پایین» مسیرش را مییابد و عنقریب میرود تا جمهوری اسلامی و حامیان داخلی و خارجیاش را زیروزبر کند.

۵. از فمینیسم بهمثابه سلاح جنگ تا فمینیسم بهمثابه افق انقلابی
یکی دیگر از وجوه مهوع این سیاست مداخله، بازی با زبان فمینیستی است. اسرائیل که زنان فلسطینی را بازداشت، شکنجه و به خفت میکشاند، بعد از جنبش ژینا، لاوُلوی «خطابه»هایش وقیحانه گفته و میگوید که ما حامی زنان ایرانایم. آمریکا هم که به افغانستان حمله کرد و بعد آش را با جایش دودستی تقدیم طالبان کرد، به تأسی از «بیبی»اش حرف از حقوق زنان ایران میزند. و بیخود نیست که لیلا ابو-لُغد[۷] این «حمایت» ریاکارانه را «فمینیسم استعماری»[۸] مینامد: استفادۀ ابزاری از مبارزات زنان برای مداخلۀ نظامی و امپریالیستی. منتها این تنها یک روی سکه است، روی دیگر آن فمینیسم خودجوش و ارگانیکی است که در خیابانهای ایران، در تشکلهای صنفی و پیوندهای افقی میان فعالان جاری و پویا است و دقیقاً نقطۀ مقابل این مصادره میایستد. این همان جریانی است که کلکتیو مستقل چپ «روژا» بهسیاقی انضمامی نظریهپردازی و نمایندگیاش میکند. این فمینیسمی است که پس از کشتهشدن ژینا (مهسا) امینی و با شعار «ژن، ژیان، آزادی» در ۱۴۰۱ به اوج خود رسید؛ فمینیسمی تقاطعی، ضداستعماری و طبقاتی. تقاطعی است چون مبارزه علیه حجاب اجباری را از مبارزه علیه ستم قومی بر کُردها، بلوچها، عربها، لُرها و دیگر اقلیتهای بهحاشیهراندهشده جدا نمیداند. ضداستعماری است چون همزمان که مخالف هرگونه مداخلۀ امپریالیستی خارجی است، با منطق پدیدۀ مهوع «چپ محور مقاومت» که «استعمار داخلی» را روی سرش میگذارد، مخالف است و چشماش را بر سرکوب مرکز بر مناطق پیرامونی نمیبندد. و آخرالامر، طبقاتی است چون دریافته که رهایی زنان بیدرنظرداشت بحرانهای معیشتی، فقر و سیاستهای اقتصادی که بیشترین فشار را بر زنان طبقۀ کارگر وارد میکند، ناممکن است.
پرسش کلیدی سوم: این وضعیتْ خیزش را در برابر یک False Dichotomy (دوگانگی کاذب) قرار میدهد: ازیکسو «فمینیسم امپریالیستی» که از حقوق زنان بهعنوان پوشثی برای مداخلۀ خارجی بهره میگیرد، و ازدیگرسو «ضدامپریالیسمِ مردسالار» که به بهانۀ نبرد با آمریکا و شرکا، هرگونه نقد داخلی مبارزۀ فمینیستی را در نطفه خفه میکند. سؤال استراتژیک این است: آیا باید میان این دو گزینه یکی را برگزید؟ پاسخ رادیکال و خلاقانۀ «زن، زندگی، آزادی» دقیقاً در ردِّ این دوگانه مستتر است. این جنبش از آغاز تا بهکنون اصرار دارد که میتوان و باید همزمان علیه امپریالیسم و علیه پدرسالاری جمهوری اسلامی مبارزه کرد تا بتوان یک افق سیاسی مستقل ترسیم کرد. بدینسان مبارزۀ اصلی فقط علیه یک دشمن نیست، بلکه دفاع از امکان وجود همین راه سوم در برابر دو نیرویی است که بقای خود را در نابودی آن میبیند.
۶. بحران بازتولید اجتماعی: چرا اینبار فرق میکند؟
جرقۀ اعتراضات اخیر بر مبنای ویرانی اقتصادی زده شد، ولیکن سوخت آن، بحرانی عمیقتر و وجودی است. سقوط ارزش ریال، تورم لگامگسیخته و فقر فراگیر، دیگر صرفاً «مشکلات اقتصادی» نیستند؛ جمهوری اسلامی عملاً زندگی روزمره را برای میلیونها نفر ناممکن کرده است. اینجاست که یک آگاهی جمعی شکل میگیرد: این بحران، ماحصل یک نوسان موقتی یا نتیجۀ سوءمدیریتی اصلاحپذیر نیست، بلکه حملهای ساختاری به خودِ امکانِ «زندگی» است. این گذار از یک بحران اقتصادی به یک «بحران حیات»، دقیقاً همان نقطهای است که نظریۀ Social Reproduction Crisis (بحران بازتولید اجتماعی) ما را به صورتبندی تحلیلی استوارتری رهنمون میکند. تیتی باتاچاریا[۹] -نظریهپرداز فمینیست-مارکسیست هندی- نشان میدهد که سرمایهداری نئولیبرال فقط از کار مزدی در کارخانه و مدیریت ارزش اضافی تغذیه نمیکند، بلکه سودای آن دارد تا کل زیربنای حیات اجتماعی را یکجا ببلعد: از فروپاشی نظام بهداشت و درمان گرفته تا کالاییشدن آموزش و سنگینتر شدن بار کار مراقبتی بدون دستمزد بر دوش زنان و تخریب محیط زیست. اگر بخواهیم این مفاهیم را با وضعیت کنونی ایران مماس کنیم، در یککلمه باید گفت: جمهوری اسلامی سالهاست در کارِ غارتِ هستونیستِ نفوسِ ساکنِ این خاکِ ازنفسافتاده است. براینمنوال اینبار تفاوت در همینجا است: مبارزه دیگر فقط برای «اقتصاد بهتر» نیست، بلکه برای «بازپسگیری زندگی» از حکومتی است که بازتولیدِ آن را ناممکن کرده است. وقتی یک نظام، توانایی جامعه برای بازتولید خود را از بین میبرد، مقاومت علیه آن دیگر یک «انتخاب سیاسی» نیست، بلکه یک «ضرورت حیاتی» است.
۷. ساختن راه سوم؛ فراسوی شاه و شیخ و وظایف همبستگی انقلابی
در سرتاسر این متن کوشیدم تصویری -هرچند گذرا- از محاصرۀ خیزش میان دو آتش را پیش بکشم. و حالا در فراز پایانی به ایجابیّاتِ مدنظرم میپردازم.
در مواجهه با قتلعام استبداد داخلی و تلاش برای مصادره توسط امپریالیسم خارجی وظیفۀ نیروهای مترقی چیست؟ آنچه عجالتاً و در آناتی که هر «تحلیل»ای را در کسریازثانیه منقضی میکند، راهحل کماکان همان همبستگی بینالمللی مینُماید و بس. یعنی نه انتخاب میان این دو قطب، بلکه شکستن این دوگانه و گشودن فضا برای یک راه سوم مستقل. این راه برونرفت را میتوان بر چهار ستون استوار کرد:
یکم: پیمودن راه سوم؛ قطبنمای سیاسی ما
ردِّ همزمان امپریالیسم و استبداد داخلی نباید یک شعار توخالی، بلکه باید قطبنمای سیاسی ما در هر عمل، هر بیانیه و هر انتخاب متحدی باشد. این بهمعنای تعهدی دوگانه است: ازیکسو، حمایت بیقیدوشرط از مبارزات مردمی در ایران برای سرنگونی جمهوری اسلامی، و ازسویدیگر، مقابلۀ فعال و غیر-واکنشی با هر تلاشی که بخواهد یک رژیم دستنشانده و وابسته به آمریکا و اسرائیل را جایگزین آن کند. و البته خوب میدانم که این بندبازیای دشوار بر طنابی باریک است، منتها تنها مسیر ممکن است.
دوم: از نجات تا توانمندسازی: منطق حمایت مادی و معنوی
همبستگی ما باید از «منطق خیریه» یا «نجات» فراتر برود و بر «منطق توانمندسازی» بنا شود. هر کمک مالی، هر کارزار رسانهای و هر اقدام مشترکی باید با این هدف طرحریزی شود که استقلال سیاسی و سازمانی جنبشهای مردمی در ایران را تقویت کند. هدف، نه ایجاد وابستگی به نهادهای خارجی، بلکه کمک به ساختن زیرساختهای یک مقاومت پایدار و خودگردان است.
سوم: نبرد بر سر روایت: واکسینهکردن قیام
اینک ما در میانۀ یک نبرد ایدئولوژیک بیامان قرار داریم. وظیفۀ ما (البته اگر وظیفه و مسئولیتی برای خود قائل باشیم!) واکسینهکردن گفتمان جهانی علیه دو روایت سمّی است:
- هر بار که «فمینیسم امپریالیستی» از زبان مقامات آمریکایی یا اسرائیلی، از «حقوق زنان» در ایران دم میزند، باید ریاکاریشان را با اشاره به حمایت آنها از آپارتاید در فلسطین، جنگ در افغانستان، دیکتاتوری در عربستان و تحریمهای مرگبار علیه خود مردم ایران افشا کنیم.
- هر بار که «ضدامپریالیسم مردسالار» و «چپ اردوگاهی و محور مقاومتی»، سرکوب زنان و مردم ایران را «مسئلۀ ثانویه» میخواند یا آن را توطئۀ غرب مینامد، باید نشان دهیم که این موضع، نه چپ، که «همدستی با استبداد» و «خونشویی» است.
چهارم: ساختن یک انترناسیونالیسم نوین از پایین
مبارزه در ایران، جزیرهای منزوی و یا مبارزهای تکین نیست. و آینده و گذشتۀ مبارزات مردم ایران هم تافتۀ جدا بافتهای از دیگر ملل مشابه نیست. بلکه -چه خوشمان بیاید چه نیاید- بخشی از یک موج جهانی علیه نئولیبرالیسم، پدرسالاری و استعمار است. وظیفۀ من و ما پیوندزدن این مبارزات به یکدیگر است. چپ مترقی باید بتواند نشان دهد که نیرویی که دیماه ۱۴۰۴ در ایران و در امتداد شعار «زن، زندگی، آزادی» جان داده و میدهد، تالی همان نیروی تاریخی است که در آرژانتین جنبش Ni Una Menos(نه حتی ]یک زن[ کمتر)، در آمریکا Black Lives Matter (جان سیاهان مهم است) و در فرانسه «جلیقهزردها» را به خیابان آورد. و تا اطلاع ثانوی ساختن این زبان مشترک و این همبستگی عملی از پایین، تنها راه مقابله با اتحاد سرمایه و امپریالیسم جهانی است.

کلام آخر: نبردی برای آیندۀ سیاست انقلابی
خیزش مردم ایران فقط نبردی برای ایران نیست، دستبرقضا این قیام سراسری یک آزمون سرنوشتساز برای چپ ایران و جهان است: آیا قادریم افقی بسازیم که همزمان ضدسرمایهداری، ضدپدرسالاری و ضدامپریالیسم باشد؟ آیا قادریم خود را از دوگانههای دورغینی که دشمنانمان به ما تحمیل میکنند، رها سازیم؟ بههرروی آیندۀ این قیام انقلابی نامشخص است، اما عمق بحران تضمین میکند که این تنها نقطۀ عزیمت است. هرگونه مداخلۀ نظامی خارجی در این شرایط، نه یک کمک، بلکه یک اقدام ضدانقلابی خواهد بود که تنها به تضعیف مبارزه از پایین و تقویت بهانههای سرکوب در دست جمهوری اسلامی میانجامد. حال وظیفه یا مسئولیت ما چیست؟ پاسخ گرچه سخت و جانکَن است، اما یحتمل -و باز بهزعم بنده- نه داعیۀ نجاتدهندهبودن داشتن است و نه بیتفاوتماندن. مخلص کلام؛ وظیفۀ ما چهار کلمه است: شنیدن، آموختن، تقویتکردن و پیوند زدن. چهبسا این همان همبستگی انقلابی از پایین، در خدمت افق مشترک رهایی باشد. به امید آن روز!
پینوشت: این وجیزه با فروتنی و احترام تقدیم میشود به تمام کوشندگان راه رهایی که «قدرت بهدست مردم» را یگانه راه نجات بنیبشر میدانند.
پانویسها:
[۱] جو تروزمان عضو اندیشکدۀ FDD، در ۱۵ جولای ۲۰۲۵ به ایران توئیتی منتشر کرد و نوشت: «یک منبع، تصاویری را در اختیارم گذاشته که نشان میدهد یک تکنسین پرواز زن اسرائیلی روی یکی از مهمات بهکاررفته در حمله به ایران نوشته «بهیاد مهسا امینی».» و در تصویری دیگر ضمیمۀ همین توئیت میبینیم که بر سلاحی دیگر نوشته شده «بهنام خدای رنگینکمان».
[۲] توضیح نا-ضرور: فیالمثل اسرائیل که برادر ناتنی جمهوری اسلامی است و خود از پیشقراولان قتلعام، زنان فلسطینی را سلاخی میکند، زندگی را برای ساکنان غزه به جهنم تبدیل کرده و آزادی را از محتوا تهی ساخته، پس از جنبش ژینا با «اعلام موضعِ» ریاکارانهاش و با دستاویز قراردادن یکی از مترقیترین شعارهای تاریخ خاورمیانه (زن، زندگی، آزادی |ژن، ژیان، آزادی) به جذب و ایضاً تخریب هر سه مفهوم ضمنی این شعار روی آورد. ماجرا به همینجا ختم نمیشود، چراکه در کشاکش جنبش ۱۴۰۱ شق سومی هم به این دو مدار شر اضافه شد: رضا پهلوی و همپالکیهایش. و این «همسُفرگی استبدادی» خود یکی از پارودیکترین لحظات خاورمیانه دیکتاتورخیز ما است.
[۳] Campist Left.
[۴] Ideology of Restoration.
[۵] Locus of Politics.
[۶] سوریه، عراق، یمن، سومالی، ایران، نیجریه و ونزوئلا.
[۷] Lila Abu-Lughod؛ استاد فلسطینی-آمریکایی انسانشناسی، مطالعات زنان و جنسیت در دانشگاه کلمبیا زادۀ ۱۹۵۲. ابو-لغد متأثر از متفکرینی همچون اسپیواک، آثار متعددی پیرامون حقوق زنان در جهان اسلام و خاورمیانه منتشر کرده است.
[۸] ر.ک. به:
Lila Abu-Lughod, Do Muslim Women Need Saving? (Harvard University Press, 2015.) - م.
[۹] Tithi Bhattacharya.




نظرها
نظری وجود ندارد.