ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

ایرانشهر؛ از روایت تاریخی تا سیاست یکسان‌ساز

محمد مهدی نجفی ـ‌ ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازاندیشی در هویت جمعی است؛ هویتی که نه در نوستالژی باستانی حل شود، نه در ملی‌گرایی متمرکز قرن بیستم متوقف بماند، و نه در توهم یگانگی فرهنگی تعریف شود؛ هویتی که تنوع واقعی جامعه را به رسمیت بشناسد؛ گذشته را نه اسطوره‌ای، بلکه تاریخی و انتقادی ببیند؛ زبان فارسی را ابزار ارتباط بداند، نه معیار برتری؛ و بتواند میان پیوندهای تاریخی و واقعیت‌های معاصر تعادل برقرار کند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

در سال‌های اخیر، «ایرانشهر» دوباره به یکی از بحث‌برانگیزترین واژه‌های فضای فکری و سیاسی ایران تبدیل شده است. از دانشگاه تا شبکه‌های اجتماعی، از روشنفکران تا سیاست‌ورزان، همه دربارۀ آن سخن می‌گویند؛ اما اغلب بدون آنکه معلوم باشد دقیقاً از چه حرف می‌زنند. «ایرانشهر» برای برخی نامی باشکوه از گذشته است؛ برای برخی دیگر یک ایدئولوژی خطرناک که تنوع جامعۀ ایران را نادیده می‌گیرد. یکی از چالش‌های بنیادین در بحث پیرامون «ایرانشهر» این است که طیف متنوعی از مفاهیم، شعارها و گفتمان‌ها زیر یک نام واحد ریخته شده و به هم آمیخته‌اند. همین ابهام و اختلاط مفهومی باعث شده هر گفتگویی دربارۀ هویت ایرانی، تاریخ سیاسی ایران یا آیندۀ این سرزمین، به‌سرعت به سوءتفاهم، کشمکش و حتی داوری‌های کاملا متناقض بینجامد. بسیاری از منازعات فکری امروز ایران نه از اختلاف در داده‌های تاریخی، بلکه از همین ابهام‌های مفهومی آغاز می‌شود.

این یادداشت تلاش می‌کند نشان دهد که «ایرانشهر» یک مفهوم واحد نیست، بلکه مجموعه‌ای از روایت‌ها و ایدئولوژی‌های متفاوت است که در دوره‌های مختلف تاریخی شکل گرفته‌اند. بدون تمایزگذاری میان این روایت‌ها، نقد یا دفاع از ایرانشهر عملاً بی‌معنا می‌شود. این یادداشت می‌کوشد لایه‌های مختلف روایت ایرانشهر را از یکدیگر تفکیک کند و نشان دهد چگونه یک روایت تاریخی، در روندی تدریجی، به سیاستی یکسان‌ساز ترجمه می‌شود و خود را در چه نسبتی با واقعیت‌های متکثر ایران امروز تعریف می‌کند.

در این جستار تلاش می‌کنم چهار سطح از گفتمان حول «ایران» را از هم تفکیک کنم؛ سطوحی که غالباً یکسان فرض شده‌اند، اما در واقع ارتباطشان با یکدیگر پیچیده، متغیر و حتی گاه متعارض است. بدون این تمایزگذاری، هر بحثی درباره «ایدئولوژی ایرانشهری» یا «هویت ملی» ناگزیر دچار خطای تحلیلی می‌شود. بنابراین برای ورود به بحث، درک تمایز میان «ایرانشهری»، «ایران‌گرایی فرهنگی»، «ملی‌گرایی پهلوی» و «ناسیونالیسم‌های معاصر» ضروری است. 

این تمایزگذاری، گامی ضروری است برای اینکه بتوانیم دربارۀ «ایرانشهر» نه در هیاهوی ایدئولوژیک، بلکه با نگاهی روشن، تحلیلی و رها از سوءتفاهم سخن بگوییم. بدون این تمایزها «ایرانشهر باستانی» با «ناسیونالیسم پهلوی» خلط می‌شود؛ «ایران‌گرایی فرهنگی» با «ملیت مدرن» اشتباه گرفته می‌شود؛ نقد «ملی‌گرایی» به غلط نقد «هویت تاریخی ایران» تعبیر می‌شود؛ و دفاع از «هویت ایرانی» به‌سادگی دفاع از پروژه‌های دولت‌سازی قرن بیستم پنداشته می‌شود. همۀ این‌ها باعث می‌شود بحث از مسیر اصلی خارج شده و به کشمکش‌های بی‌حاصل بدل گردد.

با وجود این، روایت‌های مختلف از ایرانشهر علی‌رغم تفاوت‌هایی که با هم دارند، در بهره‌برداری از ابزارهای یکسان‌ساز و یک‌دست‌کننده شبیه هم کار می‌کنند و همواره با تلاش برای ساخت یک هویت یکپارچه به ابزار سرکوب تبدیل می‌شوند. به عبارت دیگر، ایرانشهر در مفهوم غالب و رایج، خوانشی جهت‌دار از هویت ایرانی است که بر تفسیری تقلیل‌گرا، ساده‌ساز، یک‌سویه و گزینشی از تاریخ استوار شده است.

این جستار نه در پی انکار وجود تاریخی ایران است و نه دنبال نفی پیوندهای فرهنگی آن، بلکه با رویکرد تحلیل گفتمان، به بررسی چگونگی تبدیل روایت‌های تاریخی به ابزارهای ایدئولوژیک یکسان‌ساز می‌پردازد؛ و اینکه چگونه بر مبنای این روایات تاریخی، موجودیتی به نام «ایران» در قالبی اسطوره‌ای و نه واقعی ساخته می‌شود.

ایرانشهرِ کلاسیک: نظم شاهنشاهی و کیهانی

ایرانشهر در جهان باستان ــ به‌ویژه در دورۀ ساسانی ــ بیش از آنکه به ملت یا هویت فرهنگی واحد اشاره داشته باشد، یک نظام کیهان‌شناختی و دینی بود. شاهنشاه ساسانی در رأس جهانی قرار می‌گرفت که در آن «ایران» نه یک واحد قوم‌شناختی، بلکه مرکز نظم کیهانی و عدالت دینی محسوب می‌شد. 

در دورۀ ساسانی، «ایرانشهر» نه یک ملت بود و نه یک هویت فرهنگی یکپارچه؛ ایرانشهر مرکز جهانی بود که شاهنشاه در رأس آن قرار داشت و نظم کیهانی را نمایندگی می‌کرد. اقوام، زبان‌ها و آیین‌های گوناگون زیر چتر این نظم قرار می‌گرفتند، بدون آنکه قرار باشد «یک ملت» بسازند.

«ایران» در این معنا نه همگن بود و نه «ملتی» را بازنمایی می‌کرد؛ بلکه شبکه‌ای از اقوام، آیین‌ها و سرزمین‌های ناهمگون زیر یک حاکمیت دینی و سیاسی مشترک بود. به همین دلیل، ترجمۀ مفاهیم ایرانشهری به زبان هویت ملی مدرن، اساساً عطف به ما سبق کردن است و برداشت امروزی از «ملت» و «وطن» را به مفهومی اسطوره‌ای و شاهنشاهی نسبت می‌دهد. این همان چیزی است که ارنست گلنر درباره آن هشدار می‌دهد. به اعتقاد او، ملت و ملی‌گرایی پدیده‌های مدرن‌اند؛ نسبت‌دادن آنها به دوران باستان، نوعی عطف به ماسبق کردن است. بنابراین ترجمۀ ایرانشهر ساسانی به زبان «ملت»، «وطن» یا «هویت ملی» اساساً یک بازسازی ایدئولوژیک است، نه یک واقعیت تاریخی.

در کارنامۀ اردشیر پاپکان، ایرانشهر جایی در خیال اردشیر است که باید آن را تصرف کند، به فرمان یک پادشاه درآورد و در زیر یک درفش متحد سازد. شاپور یکم بر دیوارهای کعبۀ زرتشت، خود را پروردگار ایرانشهر می‌نامد. متون دینی زرتشتی، اقلیم میانی زمین را خونیرس (خونیرس یامی، خونیرث) می‌نامند و آن را محل آفرینش دین زرتشتی و زادگاه سوشیانت معرفی می‌کنند. دیباچۀ شاهنامۀ ابومنصوری، وسعت این منطقه را از رود آموی تا رود نیل توصیف می‌کند و آن را به نام «خنرس بامی» می‌خواند؛ و می‌نویسد که شاهان آن را ایرانشهر نامیده‌اند.

ایران‌گرایی فرهنگی: نوستالژی یک گذشتۀ بازسازی‌شده

در دورۀ اسلامی و حتی پیش از مدرن‌شدن ایران، شکل خاصی از «ایران‌گرایی فرهنگی» در میان نخبگان و فرهیختگان پدید آمد که به نوعی ستایش از زبان فارسی، فرهنگ ایرانی و تاریخ اسطوره‌ای ایران محسوب می‌شد. اما این گرایش، پروژه‌ای سیاسی نبود، اگرچه از پیامدهای سیاسی خالی نبود. نویسندگان می‌توانستند از «ایران» سخن بگویند، بدون آنکه به یک واحد سیاسی یا ملت مدرن اشاره کنند. 

این سطح از ایران‌گرایی بیشتر احساسی و فرهنگی بود؛ نوعی دلبستگی به گذشته، نه طرحی برای آینده. به تعبیر هومی بابا (Homi K. Bhabha)، این نوع بازگشت به گذشته، «بازنمایی فرهنگی» است، نه «هویت سیاسی». با وجود این، ایران‌گرایی فرهنگی در دوره‌های مختلف و میان گروه‌های گوناگون، صورت‌بندی‌های متکثر و گاه متعارضی داشته است.

این گرایش بیشتر در شعر، ادب و تاریخ‌نگاری انعکاس یافت. نویسندگان ایرانی در قرون میانه می‌توانستند از «ایران» سخن بگویند بدون اینکه به یک «ملت» با حدود سیاسی مشخص اشاره کنند. در این سطح ما با نوعی فرهنگ‌دوستی و میراث‌گرایی مواجهیم؛ نوعی شیفتگی نسبت به گذشته که مستقیما از دل سیاست برنمی‌آمد، بلکه عمدتاً در میدان فرهنگ زاده می‌شد. امروز نیز بخشی از گرایش‌های «ایران‌باستان‌دوست» به همین سطح تعلق دارد و نوعی نوستالژی محسوب می‌شود که بیشتر احساسی است تا تحلیلی، و ارتباط مستقیمی با پروژۀ دولت‌سازی ندارد.

برخی مورخان، ایران‌گرایی فرهنگی را نوعی «مقاومت نرم» یا «مقاومت فرهنگی» در برابر دستگاه خلافت و هژمونی عربی-اسلامی دانسته‌اند و به آن جلوه‌ای ملی‌گرایانه بخشیده‌اند. اما بازتولید برخی سنت‌های دیوانی و نمادین ایرانِ پیشاسلامی در ساختار خلافت، حضور گستردۀ دیوان‌سالاران ایرانی‌تبار در خلافت عباسی و پیوند این ایران‌گرایی با حکومت‌های ترک‌تبار و غیرایرانی، این دیدگاه را زیر سوال می‌برد و نشان می‌دهد که این رویارویی فاقد جنبه‌های سیاسی ملی‌گرایانه به مفهوم امروزی آن بوده است.

نمونه‌ای تاریخی از این ایران‌گرایی را می‌توان در جنبش شعوبیه در سده‌های نخستین اسلامی دید؛ جریانی که در ظاهر واکنشی فرهنگی و ادبی به سلطۀ زبان و فرهنگ عربی بود، اما در عمل به بازتعریف مرزهای هویتی و سلسله‌مراتب‌های جدید انجامید. اگرچه این جنبش برخلاف آنچه عموما نشان داده می‌شود، صرفا و فقط «ایران‌گرایانه» نبود، گاه طبقاتی بود، گاه ضد اشراف عرب، گاه اسلامی‌گرا و گاه جلوه‌هایی از جهان‌وطنی داشت.

شعوبیه نشان می‌دهد که مقاومت فرهنگی، حتی زمانی که کارکرد خود را صرفاً دفاع از زبان و شأن فرهنگی می‌داند، همواره در میدان سیاست و قدرت عمل می‌کند. یادآوری این تجربۀ تاریخی به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا آنچه امروز «مقاومت نرم» نامیده می‌شود، لزوماً بی‌طرف یا بی‌پیامد نیست و چگونه می‌تواند ناخواسته به تثبیت روایت‌های هویتی یکسان‌ساز بینجامد.

این منطق فرهنگی، با صورت‌بندی‌های متفاوت، در دوره‌های بعد نیز بازتولید شد و رگه‌هایی از آن را می‌توان حتی در وطن‌گرایی رمانتیک دوران مشروطه نیز دید؛ جریانی که با نیتی رهایی‌بخش و در تقابل با استبداد شکل گرفت، اما «وطن» را عمدتاً به‌صورت یک کل فرهنگی یکدست تصویر می‌کرد. در این روایت، زبان فارسی، تاریخ ایران و مفاهیم اخلاقی مشترک، به عناصر مرکزی هویت ملی بدل شدند، بی‌آنکه مسئلۀ کثرت زبانی و فرهنگی جامعۀ ایران به‌طور جدی به میان آید. اشاره به این پیشینه نه برای نفی مشروطه، بلکه برای نشان دادن تداوم یک منطق فرهنگی است که حتی در روایت‌های رهایی‌بخش نیز می‌تواند ناخواسته به یکسان‌سازی گرایش پیدا کند.

در واقع مسئله نه خود دلبستگی فرهنگی، بلکه تبدیل شدن آن به معیار انحصاری تعریف هویت است. ایران‌گرایی فرهنگی، بیش از آنکه حافظه‌ای بی‌خطر از گذشته باشد، میدانی است که در آن فرهنگ، قدرت و سیاست همواره به شکلی پیچیده در هم تنیده‌اند.

ملی‌گرایی پهلوی و پروژۀ دولت‌ملت‌سازی

با ورود ایران به دوران مدرن و مواجهه با غرب، گفتمان تازه‌ای شکل گرفت که بر اساس الگوی دولت‌های اروپایی، هدف آن ساخت «ملت واحد» بود.

این پروژه بر چند محور استوار بود: یکسان‌سازی فرهنگی و زبانی؛ تبدیل فارسی به زبان ملی؛ بازسازی گذشتۀ باستانی در قالبی ایدئولوژیک؛ تبدیل شاهنشاهی‌های باستانی به «هویت ملی»؛ استفاده از آموزش عمومی، ارتش و رسانه برای تثبیت این روایت. اینجا دیگر با «فرهنگ» یا «اسطوره» روبه‌رو نیستیم، بلکه با دستگاهی سیاسی که از نهادهای مدرن، از آموزش عمومی، ارتش و بوروکراسی گرفته تا رسانه برای ایجاد یک هویت رسمی بهره می‌گیرد.

در این مرحله، «ایران» از یک مفهوم فرهنگی و تاریخی به یک پروژۀ سیاسی مدرن تبدیل شد. این همان مرحله‌ای است که بسیاری از نقدهای پسااستعماری متوجۀ آن هستند: دولت‌های مدرن، با تکیه بر روایت‌های تاریخی، هویت‌های یکدست می‌سازند و تنوع واقعی را سرکوب می‌کنند. این همان چیزی است که بندیکت اندرسن (Benedict Anderson) آن را «اجتماع خیالی» می‌نامد: ملت، محصول نهادهای مدرن است، نه استمرار طبیعی تاریخ.

جمهوری اسلامی و ناسیونالیسم شیعی

پس از انقلاب، به تدریج روایت تازه‌ای پدید آمد که می‌توان آن را ناسیونالیسم شیعی نامید و هدف آن برقراری پیوند میان ایرانیت با تشیع است. در این روایت، تاریخ ایران از منظر امت شیعی بازخوانی می‌شود و مفاهیم مذهبی به عناصر هویت ملی تبدیل می‌شوند. دوگانۀ ایران/انیران این بار در قالب شیعه/غیرشیعه بازتولید می‌شود و اسطوره‌های مقاومت برای بازسازی هویت جمعی به کار می‌روند. 

این روایت، برخلاف تصور رایج، ضدملی‌گرایی نیست؛ بلکه نوعی ملی‌گرایی مذهبی است که ایران را در قالب «امت شیعی» بازتعریف می‌کند. به تعبیر پارته چاترجی (Partha Chatterjee)، این نوع ملی‌گرایی «درونی‌شده» است؛ ترکیبی از سنت و مدرنیته که در برابر غرب شکل می‌گیرد، اما خود به نوعی پروژۀ دولت‌سازی و مشروعیت‌بخشی تبدیل می‌شود.

در سطح سیاسی، جمهوری اسلامی اگرچه در ظاهر بر گسست از ناسیونالیسم سکولار و باستان‌گرا تأکید داشت، اما در عمل بسیاری از مؤلفه‌های روایت ایرانشهری را در قالبی تازه بازتولید کرد. در این ترکیب، تشیع سیاسی با ایدۀ «ایران به‌مثابۀ یک کل تاریخی واحد» پیوند خورد و تاریخ، گذشته و حافظۀ جمعی به منبع مشروعیت سیاسی بدل شدند. منتها این‌بار درجۀ ماشین زمان از دورۀ باستان به روی دورۀ اسلامی و منحصرا صفویه تنظیم شد.

نتیجه، تقویت الگوی دولت متمرکزی بود که خود را وارث تداوم تاریخی ایران می‌دانست و از این جایگاه، وحدت، یکپارچگی و همگنی فرهنگی را بر کثرت اجتماعی ترجیح می‌داد. در این چارچوب، روایت ایرانشهر نه به‌عنوان یک نظریۀ تاریخی، بلکه به‌مثابه ابزاری برای تثبیت قدرت و مدیریت تفاوت‌ها عمل کرد؛ ابزاری که به‌جای پذیرش تنوع، آن را به مسئله‌ای امنیتی یا حاشیه‌ای تقلیل می‌داد.

برخی مورخان و پژوهشگران، به‌ویژه در حوزۀ تاریخ ادیان، با تأکید بر تداوم و بازتفسیر برخی عناصر دینی پیشااسلامی در تشیع، از نوعی مقاومت فرهنگی در قرون میانه در برابر هژمونی خلافت سنی‌مذهب سخن گفته‌اند. در این خوانش، پیوند میان تشیع و عناصر فرهنگی ایرانی نه حاصل یک گسست و دگردیسی تاریخی، بلکه نتیجۀ پیوستگی و تداوم عناصری ثابت و ایستا تلقی می‌شود. برخی تا جایی پیش رفته‌اند که تشیع را «اسلام ایرانی‌شده» نامیده‌اند. 

تعبیر «اسلام ایرانی‌شده» نه یک اجماع تاریخی، بلکه حاصل خوانش خاصی از پیوند تشیع با سنت‌های فرهنگی ایران است؛ خوانشی که از آثار متفکرانی چون هانری کربن الهام گرفته و در ادبیات فکری معاصر بازتولید شده، اما با نقدهای جدی تاریخی و روش‌شناختی روبه‌روست. تنش‌های مذهبی و سیاسی قرون میانه، هرچند در شکل‌گیری برخی سنت‌ها نقش داشته‌اند، اما نمی‌توانند به‌تنهایی مبنای فهم و بازسازی هویت دینی و سیاسی در ایران امروز قرار گیرند.

ایرانشهری معاصر: از دانشگاه تا شبکه‌های اجتماعی

پس از انقلاب و به‌ویژه در چهار دهۀ اخیر، «ایران‌گرایی» دوباره بازتعریف شد. اما این بار نه فقط در دولت و نه لزوما در قالب ایدئولوژی رسمی، بلکه در طیف‌های مختلف سیاسی مورد توجه قرار گرفت. 

روایت ایرانشهری در دوران معاصر دیگر یک روایت واحد نیست؛ بلکه مجموعه‌ای از روایت‌ها و گرایش‌هاست که در عرصه‌های مختلف سیاسی، فرهنگی و اجتماعی بازتولید می‌شود. این روایت‌ها گاه با هم در تضادند، اما در عین حال در روش بهره‌برداری از فاکت‌های تاریخی و نحوۀ به‌کارگیری ابزارهای روایی همپوشان و همسو هستند.

میراث پهلوی در قالب ستایش ایران باستان، زبان فارسی و اسطوره‌های ملی همچنان در میان بخشی از نخبگان و رسانه‌ها زنده است. این گرایش بیشتر بر نوستالژی گذشته تکیه دارد و در ادبیات، هنر و شبکه‌های اجتماعی بازتاب می‌یابد. پیامد آن، تولید نوعی «غرور فرهنگی» است که «دوران باشکوه گذشته» را ارج می‌گذارد و اسطوره‌پردازی می‌کند.

فراتر از دولت در بخش‌هایی از اپوزیسیون، روایت ایرانشهری به‌عنوان ابزاری برای تعریف مرزهای ملی و مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های متمرکز به کار می‌رود. این روایت بر «ایران به‌مثابه دولت-ملت» تأکید دارد و تنوع قومی و زبانی را اغلب تهدیدی علیه وحدت ملی می‌بیند. در این سطح، روایت ایرانشهری به زبان سیاست روزمره بدل شده است. 

برخلاف تصور رایج، گرایش‌های ایران‌گرایانه در سنت چپ ایرانی نه پدیده‌ای حاشیه‌ای، بلکه بخشی دیرپا از منطق فکری آن بوده است. از دهه‌های نخست قرن بیستم، بخش مهمی از چپ ایران، مسئلۀ اصلی را نه کثرت درونی جامعه، بلکه «وابستگی ملی» و «سلطۀ خارجی» تعریف کرد. در این چارچوب، ایران بیش از آنکه جامعه‌ای چندلایه و متکثر باشد، به‌مثابۀ یک کل تحت ستم تصویر شده است؛ کلیتی که باید در برابر امپریالیسم، استعمار و مداخلۀ خارجی بسیج شود. این نگاه، ناخواسته به تقویت نوعی ملی‌گرایی چپ‌گرا انجامید که اگرچه خود را ضدناسیونالیسم می‌نامید، اما در عمل بر روایت واحد از «ملت» تکیه داشت.

در این سنت فکری، مسئلۀ «وحدت ملی» اغلب بر مطالبات زبانی، قومی و منطقه‌ای تقدم یافت. بسیاری از چپ‌گرایان، هرگونه تأکید بر تفاوت‌های درونی را یا محصول «تحریک خارجی» می‌دانستند یا آن را امری ثانوی تلقی می‌کردند و آن را در حاشیۀ «مسئلۀ اصلی» قرار می‌دادند. نتیجه آن بود که چپ ایران، علی‌رغم گفتمان برابری‌خواهانه‌اش، در عمل با الگوی دولت متمرکز و روایت ایرانِ یکپارچه کنار آمد. در اینجا ایران‌گرایی نه از مسیر نوستالژی باستانی، بلکه از مسیر ضد‌امپریالیسم به ایرانشهری نزدیک می‌شود؛ از مسیری که در آن «ملت» به سوژۀ واحد تاریخ بدل می‌شود و تنوع درونی آن به تعویق می‌افتد.

این منطق در سال‌های اخیر و در بخشی از اپوزیسیون چپ، به نزدیکی گفتمانی با روایت‌های رسمی جمهوری اسلامی انجامیده است؛ به‌ویژه آنجا که «محور مقاومت»، «استقلال ملی» و «مبارزه با غرب» به مفاهیم مرکزی بدل می‌شوند. در این چارچوب، ایران نه به‌عنوان جامعه‌ای متکثر، بلکه به‌مثابۀ سنگری واحد در برابر امپریالیسم بازنمایی می‌شود. این هم‌پوشانی گفتمانی، شکاف‌های درونی چپ را تشدید کرده و یادآور تنش تاریخی میان گرایش‌های مرکزگرا و جریان‌هایی است که بر حقوق ملیت‌ها و مناطق تأکید می‌کردند. بدون آنکه شرایط امروز را بتوان عیناً با گذشته یکی دانست، این تکرار نشان می‌دهد که نادیده‌گرفتن مسئلۀ کثرت، حتی در گفتمان‌های رهایی‌بخش، چگونه می‌تواند به بازتولید همان الگوهای تمرکزگرایانه‌ای بینجامد که خود موضوع نقد بوده‌اند.

فراتر از جمهوری اسلامی، در بخشی از جامعۀ سنتی نیز نوعی ایران‌گرایی مذهبی شکل گرفته که ایرانیت را با تشیع پیوند می‌زند. این روایت، تاریخ ایران را با نشانگان شیعی بازخوانی می‌کند و مفاهیم مذهبی را به عناصر هویت ملی تبدیل می‌کند. این گرایش نشان می‌دهد که روایت ایرانشهری معاصر فقط بازگشت به دورۀ باستان نیست، بلکه می‌تواند با روایت‌های مذهبی نیز ترکیب شود.

در برخی آثار دانشگاهی و روشنفکری، تلاش می‌شود مفاهیم ایرانشهری کلاسیک (مانند نظم کیهانی ساسانی) به زبان مدرن بازنویسی شوند. این روایت بیشتر در سطح نظری و فلسفی عمل می‌کند و می‌کوشد ایرانشهر را به‌عنوان «مدل هویت ایرانی» بازتعریف کند؛ اما در روش مواجهۀ خود با گذشته، از مدرن‌سازی اسطوره‌ها فراتر نمی‌رود؛ بنابراین در شرایط مشخص تاریخی، همچنان یکسان‌سازی فرهنگی را در دستورکار خود قرار می‌دهد.

در فضای مجازی، روایت ایرانشهری به شکل هیجان‌های جمعی بازتولید می‌شود. این روایت را می‌توانیم در موج‌های ایران‌دوستی، بازنشر تصاویر باستانی و شعارهای احساسی دربارۀ «ایران بزرگ» ببینیم. این روایت اغلب سطحی و واکنشی است، اما تأثیر روانی گسترده‌ای دارد و در فضای دیجیتال نوعی «اجتماع خیالی» می‌سازد.

روایت ایرانشهری امروز دیگر یک ایدئولوژی واحد نیست، بلکه انبوهی از روایت‌هاست که هرکدام از زاویه‌ای متفاوت عمل می‌کنند. با وجود این تفاوت‌ها، همۀ این روایت‌ها در یک نقطه اشتراک نظر دارند و آن تلاش برای بازتولید یک هویت یکدست و فراگیر است که تنوع واقعی جامعۀ ایران را نادیده می‌گیرد. روایت ایرانشهری معاصر، چه در قالب نوستالژی فرهنگی، چه در گرایشات متفاوت اپوزیسیون، چه در سیاست رسمی، چه در روایت مذهبی، چه در دانشگاه و چه در شبکه‌های اجتماعی همچنان بر محور «یکپارچگی» بنا شده و در پی احضار گذشته‌ای آرمانی و از دست رفته است. به همین دلیل با واقعیات امروز جامعه فاصله دارد. 

این روایت‌ها وقتی به زبان سیاست ترجمه می‌شوند، تمایل مشترکی به یکسان‌سازی پیدا می‌کنند. بازتعریف هویت جمعی بر اساس باستان‌گرایی و صرفا با بازسازی گذشته، عموما تنوع و کثرت واقعی جامعۀ ایران را به حاشیه می‌راند. به همین دلیل، نقد ایرانشهری معاصر نه نقد یک روایت خاص، بلکه نقد یک سازوکار مشترک است؛ سازوکار یکسان‌سازی هویت در جامعه‌ای که واقعیتش چندزبانه، چندقومیتی و چندفرهنگی است.

پیامدها: از حذف تنوع تا تولید غرور کاذب

ایدئولوژی ایرانشهری، چه در نسخۀ پهلوی، چه در نسخۀ شیعی، و چه در نسخه‌های فرهنگی، دانشگاهی و شبکه‌ای پیامدهای مهمی داشته است. این پیامدها را می‌توان در چند سطح فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و معرفتی تفکیک کرد.

در سطح فرهنگی، یکسان‌سازی زبانی، زبان فارسی را از «پل ارتباطی» به «ابزار هویت رسمی» تقلیل داده است. این تغییر باعث می‌شود زبان‌های دیگر این جغرافیا طرد و به حاشیه رانده شوند. در سایۀ روایت ملی و ایرانشهری، بسیاری از حافظه‌ها و روایت‌های محلی حذف و کم‌رنگ شده‌اند. تنوع زبانی و فرهنگی به مسئله‌ای امنیتی بدل شده و به‌جای آنکه چندزبانی و چندفرهنگی به‌عنوان سرمایه دیده شود، به‌عنوان خطر برای انسجام ملی معرفی می‌شود.

ایران تاریخی، سرزمینی چندزبانه و چندقومیتی بوده است. تا پیش از دورۀ پهلوی، این تنوع به رسمیت شناخته می‌شد و ایران «ممالک محروسه» بود، نه یک ملت واحد. زبان فارسی در این میان پل ارتباطی بود؛ زبانی که در کنار زبان‌های دیگر وجود داشت، نه اینکه جایگزین آنها باشد. اما با پروژۀ دولت‌ملت‌سازی، فارسی از یک زبان میانجی به ابزار یکسان‌سازی تبدیل شد. روایت‌های نژادی و اسطوره‌ای نیز به این روند کمک کردند؛ و دوگانه‌سازی‌های ایران و انیران، آریایی و غیرآریایی، مرکز و پیرامون آن را شدت بخشیدند.

نتیجه این شد که بخش بزرگی از فارسی‌زبانان خارج از مرزهای سیاسی ایران قرار گرفتند، درحالی‌که بخش بزرگی از ایرانیان زبان مادری‌شان فارسی نبود، اما هویت رسمی کشور بر محور «فارسی بودن» تعریف شد. این همان جایی است که ایدئولوژی ایرانشهری، تنوع واقعی ایران را به حاشیه می‌راند.

در سطح سیاسی، روایت ایرانشهری به تمرکزگرایی دولتی انجامید و به دولت‌های مدرن این امکان را داد که با توجیه «ملت واحد»، قدرت را در مرکز متمرکز کنند. هر حرکت سیاسی یا فرهنگی در مناطق غیرفارس‌زبان به‌عنوان تهدیدی علیه «وحدت ملی» سرکوب شد. چه در پهلوی و چه در جمهوری اسلامی، روایت ایرانشهری ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به دولت مرکزی بوده است. در این روایت، گذشته و تاریخ به ابزار مشروعیت سیاسی تبدیل شده است.

روایت ایرانشهری، پیوندهای فرهنگی فراملی و منطقه‌ای را از هم گسست و در بلندپروازی‌های ژئوپولیتیکی به تعارض تبدیل کرد. این روایت، گاه به ادعاهای فرهنگی و تاریخی فراتر از مرزهای سیاسی ایران دامن زد و زمینه‌ساز سوءظن منطقه‌ای بین ایران و کشورهای همسایه شد. از سوی دیگر، گاه توجۀ کشورهای همسایه به میراث فرهنگی مشترک منطقه را با واکنش خشم‌آلود پاسخ داد. همان‌طور که پژوهشگران پسااستعماری نشان داده‌اند، پروژه‌های دولت‌ملت‌سازی اغلب بازتولید همان منطق استعماری‌اند. این منطق استعماری به ویژه در روایت ایرانشهری که ساده‌انگاری، یکسان‌سازی و حذف تفاوت‌ها توام است، بسیار برجسته است.

در سطح اجتماعی و روان‌شناختی، جامعه درگیر غرور کاذب و خودشیفتگی جمعی شده و با تمرکز افراطی بر بازنمایی‌های اسطوره‌ای از گذشته، نسبت به مواجهۀ انتقادی با تاریخ، مشکلات واقعی و مسائل معاصر غفلت ورزیده است. روایت ایرانشهری نوعی احساس برتری فرهنگی ایجاد می‌کند که امکان گفت‌وگوی برابر با دیگران را منتفی می‌سازد. این خودشیفتگی همواره واقعیات امروز جامعه و جهان را انکار می‌کند. 

در سطح معرفتی و نظری، روایت ایرانشهری با عطف به ماسبق کردن مفاهیم مدرن (ملت، وطن، هویت) به گذشته، تاریخ را تحریف و آن را بر مبنایی ایدئولوژیک بازسازی می‌کند. واقعیت امروز با اسطوره‌های بازسازی‌شده جایگزین می‌شود. هر نقدی بر روایت ایرانشهری به‌سرعت به‌عنوان «ضدملی» یا «ضدایرانی» برچسب می‌خورد و امکان گفت‌وگوی آزاد را محدود می‌کند. 

واقعیت ایران و مسئلۀ هویت جمعی 

ایرانشهر، آنگاه که بر مفهوم «تداوم تاریخی ایران» تکیه می‌کند، در ظاهر روایتی فرهنگی و توصیفی به نظر می‌رسد؛ اما در بیان امروزی، اغلب به چارچوبی هنجاری و سیاسی تبدیل می‌شود. مسئله نه در اصل تداوم تاریخی ایران، بلکه در شیوۀ فهم و به‌کارگیری آن است. تداوم، اگر به‌عنوان فرایندی پیچیده، پرتنش و چندلایه دیده نشود، به‌سادگی به «ذات ثابت» بدل می‌شود؛ ذاتی که مستقل از روابط قدرت، منازعات اجتماعی و تغییرات تاریخی تصور می‌شود و از گذشته، الگویی الزام‌آور برای حال و آینده می‌سازد.

در چنین خوانشی، تاریخ نه عرصۀ گسست‌ها و تفاوت‌ها، بلکه منبع مشروعیت سیاسی می‌شود. ایرانشهر از یک روایت تاریخی به نوعی آرمان هویتی ارتقا می‌یابد که مرزهای آن از پیش تعیین شده‌اند. نتیجه، نه حفظ پیوند با گذشته، بلکه انجماد آن است؛ گذشته‌ای بازسازی‌شده که به‌جای توضیح واقعیت امروز، بر آن سایه می‌اندازد و امکان دیدن کثرت زنده و متغیر جامعه را محدود می‌کند.

مسئلۀ اصلی در نقد ایرانشهر، انکار ایران یا نفی پیوندهای تاریخی و فرهنگی این سرزمین نیست. نقد متوجۀ لحظه‌ای است که تاریخ به معیار هویت بدل می‌شود و هویت به ابزاری برای یکسان‌سازی. جامعه‌ای که واقعیتش چندزبانه، چندقومیتی و چندفرهنگی است، نمی‌تواند با روایت‌های یکدست‌ساز به آینده‌ای پایدار برسد. پیوند با گذشته، اگر قرار است معنا داشته باشد، باید انتقادی، باز و پذیرای تفاوت باشد؛ نه اسطوره‌ای، بسته و طردکننده.

ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازاندیشی در هویت جمعی است؛ هویتی که نه در نوستالژی باستانی حل شود، نه در ملی‌گرایی متمرکز قرن بیستم متوقف بماند، و نه در توهم یگانگی فرهنگی تعریف شود؛ هویتی که تنوع واقعی جامعه را به رسمیت بشناسد؛ گذشته را نه اسطوره‌ای، بلکه تاریخی و انتقادی ببیند؛ زبان فارسی را ابزار ارتباط بداند، نه معیار برتری؛ و بتواند میان پیوندهای تاریخی و واقعیت‌های معاصر تعادل برقرار کند. آنچه ضرورت دارد، ساختن فضایی است که بتواند کثرت واقعی جامعه را به رسمیت بشناسد، و زمینۀ رشد و تبلور آن را تضمین کند.

ایران آینده، اگر قرار است پایدار و دموکراتیک باشد، باید بر پایۀ کثرت‌گرایی، عدالت زبانی، هویت‌های چندلایه و بازخوانی انتقادی تاریخ و حافظۀ جمعی بنا شود؛ نه بر اساس روایت‌های یکدست‌ساز و اسطوره‌ای که بیش از آنکه واقعیت را توضیح دهند، آن را پنهان و گژریخت می‌کنند.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.