سیاست حقیقت و دیکتاتوری اکثریت: چرا باید علیه رفراندوم و مجلس مؤسسان بود؟
یاشار دارالشفاء ـ دموکراسی حقیقی یک فرآیند طولانیِ تغییر افق امکان است. فرآیندی که مستلزم بازتوزیع مادی قدرت، شکستن هژمونی ایدئولوژیک و ایجاد امکان واقعی برای شنیدهشدن صداهای سرکوبشده است؛ و نه صرفاً برگزاری یک رأیگیری «آزاد».

دموکراسی در رعایت حقوق اقلیت جلوهگر میشود - تصویر از Shutterstock

دموکراسی یعنی خود را به رأی مردم گذاشتن؟
این روزها بار دیگر بحث ضرورت «رفراندوم برای تعیین نوع حکومت» و «شکلگیری یک مجلس مؤسسان» نُقل هر محفلی شده است. از چپ تا سطلنتطلب و از جمهوریخواه تا اصلاحطلب، همه میگویند که پس از سرنگونی (حال به هر طریق: مسالمتآمیز، با انقلاب مردمی یا مداخلهی خارجی) باید بهسرعت یک مجلس مؤسسان تشکیل شود تا قانون اساسی جدید را بنویسند و به رأی عموم مردم بگذارند. از سوی دیگر بر سر اینکه گزینههای «رفراندوم برای تعیین نوع حکومت» چه باشد و یا اینکه انتخابات باید با نظارت نهادهای بینالمللی باشد، اختلاف و دعوا برقرار است، اما دربارهی اصل موضوع تقریبا نقطهی اختلافی نیست.
این عدم اختلاف بر سر بهاصطلاح اصل موضوع، یعنی «گذار به دموکراسی»، گواه آن است که درک عموم نیروهای سیاسی حال حاضر ایران از دموکراسی عبارت است از «خود را به رأی مردم گذاشتن». این درک رایج اساسا کاری به این ندارد که به راحتی محتمل است که مبتنی بر «رأی مردم» خود دموکراسی نقض شود و فجایعی آفریده شود. میگویند «مردم آگاه شدهاند» و دیگر «مردم ناآگاه سابق» نیستند. برخی که بدبینتر هستند، میگویند اگر «آزادی بیان» برقرار باشد، میتوان مداوم مردم را در برابر «فریب خوردن» و «ایدئولوژیزدگی» بیمه کرد. وقتی در برابر این استدلال، به نمونههای اروپایی روی کار آمدن نیروهای راست افراطی در جریان انتخابات اشاره میکنی که در یک بستر برقراری «آزادی بیان کامل» اتفاق افتاده است، پاسخشان این است که «خب باید به انتخاب مردم احترام گذاشت اما برای تغییر دیدگاهشان تلاش کرد». اینجا مشکل این است که اساسا دموکراسی بهمثابهی سازوکار نهادینه کردن دستیافتن جامعه به حقوق بنیادین بشر فهمیده نمیشود. در واقع هر وقت که صحبت از «دموکراسی» میشود، مطلقا بحثی دربارهی «حقوق بنیادین بشر» و موانع ریشهای محقق شدن آن درنمیگیرد. مثلا اینکه برقراری «مالکیت خصوصی» و «منطق استخراج ارزش اضافی» مانعی بر سر راه «لغو استثمار» و «ادارهی دموکراتیک واحدهای تولیدی و خدماتی توسط نیروهای کار» است، محل بحث درک «دموکراسی به مثابهی مکانیزم رجوع به آرای مردم» نیست. مثلا «حق مردم در خودبسندگی غذایی» هرگز موضوع چنین بحثهایی دربارهی دموکراسی نیست.
مشخصا بیاییم دربارهی یکی از گزینههای رفراندومی که همه منتظر برگزاری آن هستند، صحبت کنیم: احیای سلطنت. تقریبا حتی مخالفان سلطنت هم با اینکه این مورد باید یکی از گزینههای رفراندوم باشد، مشکلی ندارند؛ چون این یکی از شیوههای حکومت کردن مورد نظر بخشی از جامعه است. این مخالفان سلطنت حرفشان این است که باید مردم را آگاه کنیم که چنین نظامی بازتولیدکنندهی استبداد و دیکتاتوری است. یحتمل اگر سلطنتطلبان و شخص رضا پهلوی، حرفهای «دفترچهی اضطرار»شان را پس بگیرند و بتوانند در گفتگویی با مخالفان احیای سلطنت، اعتمادشان را جلب کنند که این سلطنتی که ازش صحبت میکنند چیزی مشابه با مُدل سوئد است که نمونهای مثالزدنی در ذهن فعالان سیاسی برای «دموکراسی» است، دعواها هم خاتمه مییابد و همه باهم برای «ایرانی آباد» همصدا میشوند.
اما مسألهای که اساسا مورد پرسش قرار نمیگیرد این است که چرا باید در جریان رفراندومی برای تعیین نوع حکومت، که ظاهرا مکانیزمیست برای «گذار به دموکراسی» (چون اساسا اگر بحث «گذار به دموکراسی» وسط نباشد که نیازی به رجوع به آرای مردم نیست)، گزینهای وجود داشته باشد که حتی در مُدل سوئدیاش هم ناقض دموکراسی است؟ بحث این نیست که مثلا در مُدل سوئدی، پادشاه قدرت سیاسی مؤثری در سازوکار دموکراسی ندارد، بحث این است که اساسا اگر بنا نیست پادشاه نیروی مؤثر سیاسی باشد، برای چه باید بهگونهای وجود داشته باشد که برای او و خانوادهاش، قصر و زندگی ویژهای تدارک دیده شود؟ پاسخ آشنای سلطنتطلبان وطنی روشن است: او نماد همبستگی ملی و سمبلِ شکوه و عظمت تمدن ایرانی است. به نظرم اساسا بیمعنا و خستهکننده است که بخواهم استدلال کنم چرا و بر مبنای کدام استدلال «پادشاه» باید نماد این مواردی که گفته شد باشد؟ از منطق چپ در این خصوص که بگذریم، با همان منطق «ملیگرایی» هم میشود صدها چیز را نماد و سمبل شکوه و عظمت بهاصطلاح تمدن ایرانی کرد: از فردوسی و حافظ و سعدی تا باربد و میرزا عبدالله، از کوروش و طاهره قرةالعین تا دهخدا و شاملو، و از بابک خرمدین و رئیسعلی دلواری تا کمالالملک و شجریان.
متأثر از این بحث، نکتهای که باید برجسته شود این است که با فرض اینکه نوع حکومت یک کشور باید به واسطهی «رفراندوم» تعیین شود (که از اساس فرضی غلط است)، و اساسا «فلسفهی وجودی» رفراندوم، تعبیهی سازوکاری است برای خود را در معرض «آرای مردم» قرار دادن، آنگاه اساسا شیوهی «سلطنت» یا «ولایت فقیه» نمیتواند یک «گزینه» باشد؛ چون نفس در زمرهی گزینهها قرار گرفتن آن یعنی فراهم کردن فرصت برای «نقض دموکراسی».
مسخرگی این درک از دموکراسی را میتوان حتی با گسترش دادن گزینههای مختلف برای تعیین نوع حکومت در یک کشور بیشتر آشکار کرد. مثلا گروهی از شهروندان هستند که با سلطنت مشکلی ندارند، اما به شرطی که این سلطنت توأم با «فدرالیسم» باشد. پس خود سلطنت دستکم دو گزینه است: سلطنت متمرکز، سلطنت فدرالیستی.
همچنین چون مطابق این درک از دموکراسی، مسأله درنظر گرفتن سلایق مختلف برای برگزاری مناسک رأیگیری است، باید گزینهی «ولایت فقیه» هم باشد. بالاخره همین هواداران کنونی جمهوری اسلامی هم مردم ساکن این سرزمیناند، از تجربهی زندگی تحت لوای این نظام لذت بردهاند و مایلاند ادامه بیابد و دوست دارند تلاششان را برای تبلیغ به نفع گزینهی مدنظرشان بکنند. این گزینه هم مثل «سلطنت» دقیقا میتواند بر دو قسم باشد: ولایت فقیه متمرکز و ولایت فقیه فدرالیستی.
در خصوص برپایی «مجلس مؤسسان» هم وضع به همین منوال است. مدافعان برگزاری انتخابات برای چنین مجلسی، میگویند که سلایق مختلف باید با حق آزادی بیان و تبلیغات بتوانند لیست بدهند، کاندیدا معرفی کنند و خود را در معرض رأی مردم قرار دهند. این کسان مطلقا به خود زحمت نمیدهند بپرسند که دقیقا بناست بر چه بستری گروههای سیاسی، لیست کاندیدا بدهند و خود را در معرض رأی مردم قرار دهند؟
در شرایطی که بر بستری از سانسور و حذف فیزیکی، بخشا به اعتبار سالها چپستیزی با دهها فیلم و سریال و مستند و ویژهنامه (توسط حاکمیت و اپوزیسیون راستِ برخوردار از سرمایه)، در مغز بخشهای قابل توجهی از مردم، چپ بیاعتبار شده، حالا مثلا چهار ماه پس از سرنگونی حکومت فعلی، چپها بیایند در فضای باز و با آزادی بیان، تبلیغات کنند و لیست کاندیدا بدهند؟ با چهار ماه تبلیغ میشود بیش از ۳۰ سال را شُست یا با آن رقابت کرد؟ روشن است که به اعتبار چنین انتخاباتی حتی یک کاندیدای چپ هم موفق نخواهد شد که داخل چنین مجلسی شود.
البته که پاسخ وقیحانهی احتمالی به نکتهی من از این قرار خواهد بود که «شما چپها هم میتوانستید شبکههای تلویزیونی خودتان را داشته باشید و در داخل کشور هم کلی بهتان اجازهی انتشار کتاب و سخنرانی و نشریه دادند. دیگر اینکه به اعتبار این موارد نتوانستید مردم را با خودتان همراه کنید، ربطی به درستی برگزاری انتخابات مجلس مؤسسان ندارد. تازه میگوییم پس از سرنگونی تا هنگام برگزاری انتخابات مجلس مؤسسان، فرصت تبلیغات آزادانه به نفع خودتان را هم دارید. دیگر چه میخواهید؟»
حتما اگر چپها بگویند ما پولمان کجا بود که تلویزیونی از آن خودمان میداشتیم، پاسخش این است که خب دیگر میرفتید کار میکردید و سرمایه میاندوختید. یا اگر بگوییم در نشریههای اندکی که مجوز میگرفتند باید تحت لوای سانسور مینوشتیم، یحتمل بگویند که خب باید هنرش را میداشتید که تحت سرکوب جوری حرف بزنید که مخاطب نکتهتان را بگیرد. یا اگر بگوییم کتابهایی که منتشر کردیم تیراژهایش بسیار کم بود و مثلا طبقهی کارگری که دوست داشتیم کارهایمان را بخواند اساسا بهخاطر شرایط استثماری، پول و وقت برای مطالعه نداشته، پاسخش این است که کمحجم و ارزان منتشر میکردید که وقت و پولش اجازه بدهد بخواند.
با این حال مضحک بودن انتخابات مجلس مؤسسان فقط به مسألهی وقت اندک برای تبلیغات گروههای سیاسی مشمول انواع سیاهنماییها برنمیگردد، بلکه باز مبتنی بر همان درک از دموکراسی باید پرسید که تکلیف اصلاحطلبان و اصولگراها چه میشود؟ مثلا آن بخششان که نقشی در سرکوب نداشتند، احتمالا باید مجاز باشند که فهرست کاندیدا بدهند دیگر. بالاخره بخشی از جامعه (همان هواداران کنونی جمهوری اسلامی) سلیقهیشان با آنها همخوان است. یحتمل رأی لازم را نیاورند، اما مبتنی بر درک مذکور از دموکراسی باید مجاز به شرکت در انتخابات باشند. بالاخره وقتی «سلطنتطلبی» به عنوان یک نوع از رژيم که بهنظر میرسید به اعتبار انقلاب ۵۷ کارش بهپایان رسیده، حالا یک گزینه است، تهماندههای رژيم کنونی هم باید در فردای سرنگونی حق انتخاب شدن داشته باشند.
و دست آخر اینکه فرض کنیم در یک زمان مناسب، با فهرستی از کاندیداهایی که در جریان سرکوب نقش نداشتند، انتخابات مجلس مؤسسان برگزار شود. پرسش این است که آیا نمایندگان چنین مجلسی مجازند که دربارهی «حق خودمختاری» مثلا کوردستان تصمیم بگیرند و بگویند که برخلاف «منافع ملی» است؟ یا آيا نمایندگان چنین مجلسی مجازند که دربارهی «ادارهی شورایی واحدهای تولیدی و خدماتی توسط کارکنانشان» تصمیم بگیرند و بگویند که این امر یعنی هرج و مرج و درنتیجه ممنوع است؟ یا آیا نمانیدگان چنین مجلسی مجازند که دربارهی «اخراج مهاجران افغانستانی» تصمیم بگیرند و بگویند که این امر «منطبق با منافع ملی» است؟
از سیاست اکثریت به سیاست حقیقت
در افق چیزی که معمولاً «دموکراسی» نامیده میشود، سیاست یعنی سازوکاری برای تنظیمِ نظرات موجود، منافع موجود، و نیروهای ازپیشدادهشدهی جامعه. در این مدل جامعه از پیش مفروض است: افراد حامل «نظر» و «منافع»اند؛ سیاست، تکنیکِ جمع زدن و وزندادن به این نظرات است؛ و رأی اکثریت، نه کشف حقیقت، بلکه مکانیزمِ تصمیمگیری میان ترجیحات است. مسئلهی اصلی این است که سیاست اکثریت، فقط میتواند آنچه را که در افق نظم موجود قابل تصور است انتخاب کند. یعنی:
اگر سرمایهداری افق بدیهیِ زندگی اجتماعی است، رأیگیری فقط شکلِ مدیریتِ سرمایهداری را عوض میکند؛
اگر «مالکیت خصوصی ابزار تولید» بدیهی فرض شده، هیچ رأیی آن را به پرسش نمیکشد؛
اگر «دولت-ملت» افق مفروض است، هیچ رفراندومی از آن عبور نمیکند.
در این معنا، سیاست اکثریت اساساً غیررادیکال است؛ نه از سر محافظهکاری رأیدهندگان، بلکه بهطور ساختاری. به عبارت دیگر ساختار جوری چیده شده که اساسا رادیکالترین نیروها در پای صندوق، یک موجود محافظهکار از آب درخواهند آمد.
در برابر چنین درک اختهای از دموکراسی، باید از «سیاست حقیقت» صحبت کرد. اینجا سیاست دیگر تنظیمِ منافع نیست، مدیریتِ نظرات نیست، و نمایندگیِ اکثریت هم نیست. اینجا پای حقایقی وسط است:
این حقیقت که «کارگران میتوانند خودشان واحد تولیدی و خدماتیای که در آن کار میکنند را اداره کنند»؛
این حقیقت که «استثمار نه یک واقعیت طبیعی، بلکه یک مناسباتِ قابل برچیدن است»؛
این حقیقت که «دولت-ملت اساسا یک برساختهی سرمایهدارانه است و ربطی به تبارِ طولانی پدیدهای به نام ملت ندارد»؛
این حقیقت که «برابری، نقطهی شروع سیاست است و نه هدفِ نهایی آن».
این حقیقتها از رأیگیری بیرون نمیآیند، تابع ترجیح اکثریت نیستند، و با شمارشِ آرا هم تولید نمیشوند. به این اعتبار باید گفت که حقیقت، اگر تابع رأی باشد، دیگر حقیقت نیست؛ و اگر سیاست فقط تابع رأی باشد، دیگر رهاییبخش نیست.
اگر حقیقت به ما میگوید استثمار مانع دموکراسی است، این گزاره نه یک «نظر»، بلکه یک تشخیصِ ساختاری است. بنابراین رأیگیری دربارهی آن مثل رأیگیری دربارهی وجود یا عدم وجود «جاذبه» است.
در مُدل «دموکراسی به مثابهی رأی اکثریت» و نه «دموکراسی به مثابهی سازوکار تحقق حقایق»، حقیقت سیاسی وجود ندارد، و فقط «خطاهای کمتر» وجود دارند؛ اینجا سیاست، آزمایش و خطاست، و دموکراسی به امکانِ عزل مسالمتآمیز قدرت فروکاسته میشود.
در این افق، نه هر چیزی رأیبردار است، نه هر رفراندومی دموکراتیک، و نه هر اکثریتی حامل حقیقت.
یحتمل «دموکراسیخواهانِ مدافع رأی اکثریت» خواهند گفت که «سیاست حقیقت»، اسم درستش «سیاست توهم» است، چون قابلیت تحقق ندارد و اساسا پراگماتیستی نمیاندیشد. این بینش (یعنی «سیاست حقیقت») به دنبال «چه میتوان کرد؟» نیست و مدام دنبال «چه باید کرد»هایی میگردد که اساسا روشن است قابلیتهای واقعی اجرایی برای آنها وجود ندارد. در نتیجه مدافعان این رویکرد عملا در جستجوی یک «دموکراسی حقیقی» کارشان به اینجا میانجامد که «مدافع دیکتاتوری» از آب درمیآیند و همان «دموکراسی صوری» را هم که استعداد بهتر شدن دارد ارج نمیگذارند و نفی میکنند. چه پاسخی میتوان به چنین اتهامی داد؟
نقطهی اختلاف دقیقاً اینجاست که «دموکراسیخواهان اکثریتمحور» معمولاً میپرسند: «در شرایط موجود چه میتوان کرد؟» اما سیاست حقیقت میپرسد: «این شرایط موجود چگونه طبیعیسازی شده و چه حقیقتی را پنهان میکند؟» مسأله این نیست که سیاست حقیقت «ضد پراگماتیسم» است؛ بلکه این سیاست ضد نوع خاصی از پراگماتیسم است که وضعیت موجود را نقطهی آغازی بدیهی میگیرد، و افق امکان را به آن محدود میکند. از این زاویه، سیاست حقیقت میگوید اگر «میتوان»ها همیشه از دل وضع موجود تعریف شوند، «باید»ها هیچوقت مجال تاریخی پیدا نمیکنند.
سیاست حقیقت نمیگوید که چون «حقیقتِ وضعیت» را تعدادی نخبه ممکن است بفهمند، پس همانها مجازند بیتوجه به آرای مردم، واقعیت را شکل دهند و بهاصطلاح حامل چیزی باشند که «دیکتاتوری صالح» خوانده میشود. سیاستِ حقیقت صرفا میگوید که ضرورت تحقق حقوق بنیادین بشر، اساسا رأیبردار نیست. مسأله این است که از فهم دموکراسی همچون «دیکتاتوری اکثریت» انصراف دهیم و آن را همچون «سازوکار تحقق و نهادینه کردن حقوق بنیادین» درک کنیم و مُجریاش باشیم. البته که «سیاست حقیقت» به ضرس قاطع از این ایده دفاع میکند که اگر اکثریتی بنا به اتکایش بر «آگاهی کاذب» درصدد تهاجم به «حقوق بنیادین» است، باید در برابر آن ایستاد و بهعقب راندش. مثلا اینکه اکثریت جامعهی ایران بنا به دلایل مختلف سیاسی-تاریخی-فرهنگی خواهان «عدم تحقق آزادیهای اجتماعی و سیاسی برای جامعهي +LGBTQ» یا «عدم تحقق حق آموزش به زبان مادری» باشد، موضوعی است که باید در برابرش ایستادگی کرد. این اکثریت اینجا دارد پا روی حقوقی بنیادین میگذارد. در این راستا تمایل اکثریت جامعه به «احیای نظام سلطنت» هم از همین جنس است. این یک «نقض آشکار دموکراسی» بنا بر استدلالهایی است که آوردیم و لذا از حیث اخلاقی و سیاسی ضرورت دارد در برابرش ایستادگی شود. فرض کنیم در همین وضعیتی که هستیم، در جریان برگزاری رفراندومی با موضوع «ماندن یا رفتن جمهوری اسلامی» (که نیروهای موسوم به «گذارطلب» و «جمهوریخواه» مدام درخواستش را دارند) که با نظارت دقیق نهادهای بینالمللی هم برگزار شود، روشن شود که اکثریت رأیدهندگان خواهان ماندن جمهوری اسلامی باشند. تکلیف چه خواهد بود؟ باید به رأی اکثریت احترام گذاشت و دست از تلاش برای انقلاب کشید؟
از توهم رأی تا امکان دموکراسی حقیقی
متن حاضر از یک بداهتِ بهظاهر بیچالش آغاز میکند: این تصور رایج که «دموکراسی» یعنی خود را به رأی مردم گذاشتن. بداهتی که آنقدر جا افتاده که از سلطنتطلب تا اصلاحطلب، از جمهوریخواه تا بخشهایی از چپ، همگی بر سر آن توافق دارند. اما درست همین اجماعِ بیدردسر، آغاز مشکل است.
تلاش کردم نشان دهم که چگونه این فهم تقلیلیافته از دموکراسی، سیاست را به یک تکنیک شمارش ترجیحات موجود فرو میکاهد؛ ترجیحاتی که خودشان محصول مناسبات نابرابر قدرت، تاریخ سرکوب، سانسور ساختاری و طبیعیسازی نظم سرمایهدارانهاند. در چنین افقی، رأیگیری نه ابزار رهایی، بلکه مکانیزم تثبیت آن چیزی است که از پیش مسلط بوده. به همین دلیل است که هم رفراندوم تعیین نوع حکومت، و هم مجلس مؤسسانِ برآمده از انتخابات سریع پساسرنگونی، نه راهحل، بلکه بازتولید مسئلهاند.
دیدیم که چگونه «دموکراسی اکثریتی» هیچ مرزی برای خود قائل نیست. اگر قرار است هر آنچه اکثریت میخواهد دموکراتیک باشد، آنگاه هم سلطنت، هم ولایت فقیه، هم تبعیض علیه اقلیتها، و هم نفی حقوق بنیادین، همگی میتوانند با رأی «مردم» مشروع شوند. اینجاست که دموکراسی بهجای آنکه سازوکار تحقق حقوق باشد، به دیکتاتوری اکثریت فرومیغلتد.
در برابر این افق، از «سیاست حقیقت» دفاع کردیم؛ نه بهعنوان اخلاقگرایی انتزاعی، بلکه بهعنوان شکلی از سیاست که نقطهی آغازش را نه «ترجیحات موجود»، بلکه حقایق ساختاریِ رهاییبخش قرار میدهد:
این حقیقت که استثمار طبیعی نیست،
این حقیقت که برابری پیشفرض سیاست است، نه نتیجهی آن،
و این حقیقت که برخی حقوق ــ از حق خودمختاری گرفته تا آزادیهای اجتماعی و حق ادارهی جمعی کار ــ اساساً رأیبردار نیستند.
در این چارچوب، «سیاستِ حقیقت» نه نفی دموکراسی، بلکه نفی این دروغ است که هر رأیی دموکراتیک است. این سیاست میپذیرد که اگر اکثریتی، بهواسطهی آگاهی کاذب، در پی نقض حقوق بنیادین باشد، ایستادن در برابر آن اکثریت نه ضددموکراتیک، بلکه شرط امکان دموکراسی است.
اما دموکراسی حقیقی چگونه ممکن میشود؟
اینجا آگاهانه از ارائهی «دستورالعمل اجرایی فوری» پرهیز شد؛ اما اگر منطق متن را تا انتها دنبال کنیم، میتوان دستکم چهار راهکار مشخص برای استقرار دموکراسی حقیقی استخراج کرد:
۱) تقدم حقوق بنیادین بر رأی اکثریت
دموکراسی حقیقی از جایی آغاز میشود که برخی موضوعات از رأیگیری خارج شوند:
مثلا حق برابری، آزادیهای پایه، حق تعیین سرنوشت، و حق رهایی از استثمار.
نه به این معنا که این حقوق از بالا «تحمیل» شوند، بلکه به این معنا که سیاست موظف به نهادینهکردن آنهاست، نه داوری دربارهی مشروعیتشان.
۲) نفی رفراندومهای «تعیینکنندهی حقیقت»
رفراندوم و انتخابات، اگر قرار است ابزار دموکراسی باشند، باید در چارچوب حقیقتهای رهاییبخش عمل کنند، نه بالعکس. هیچ رفراندومی نباید امکان انتخاب گزینههایی را فراهم کند که نفسِ وجودشان ناقض دموکراسی است. دموکراسی حقیقی با «همهچیز رأیبردار است» آغاز نمیشود، بلکه دقیقاً با نفی همین منطق سنگ بنای خود را میگذارد.
۳) جایگزینی سیاست نمایندگی با اشکال مشارکت مادی
روشن کردیم که تا وقتی سیاست به صندوق رأی محدود بماند، نیروهای بهحاشیهراندهشده همواره بازندهاند. راهکار دموکراسی حقیقی، گسترش اشکال مشارکت مستقیم، شورایی و مادی است. مواردی چون:
ادارهی واحدهای تولیدی توسط کارکنان،
حق تصمیمگیری واقعی در سطح محلی و منطقهای،
و شکستن انحصار سیاست از دست نخبگان رسانهای و سرمایهدار.
۴) فهم دموکراسی بهمثابهی فرآیند، نه لحظه
برخلاف وسوسهی «انتقال سریع قدرت» از طریق مجلس مؤسسان یا رفراندوم، نشان دادیم که دموکراسی حقیقی یک فرآیند طولانیِ تغییر افق امکان است. فرآیندی که مستلزم بازتوزیع مادی قدرت، شکستن هژمونی ایدئولوژیک و ایجاد امکان واقعی برای شنیدهشدن صداهای سرکوبشده است؛ و نه صرفاً برگزاری یک رأیگیری «آزاد».



نظرها
حمید
بنا به باور نویسنده ایشون و همفکرانشون فرزند طلایی خدا اند میتونن به مردم بگن غلط کردید پادشاهی میخواید و این به نظر این حضرت بزرگوار اصلا دیکتاتوری نیست عین دموکراسی هست بنازم به این دموکراسی. حتما پارلمان نروژ هم عقل نداره که همین چند وقت پیش رای به ادامه پادشاهی داد ایشون و همفکرانشون باید برن اون ها رو هم اگاه کنند احتمالا در یه دنیای فرضی اگر ایشون به قدرت میرسید و مردم نمیخواستنشون مردم رو به رگبار میبستند چون صلاح مردم رو بهتر از خودشون میدونند و در نهایت به نظر ایشون سوئد دموکراسی نیست بریتانیا نیست نروژ نیست بزرگوار چطوری این ها دموکراسی نیستند؟ راجب نماد هم گفتند که ما میتونیم از گذشتگان استفاده کنیم البته بعید میدونم ایشون علاقه ای به گذشتگان داشته باشه ولی یه فرق بزرگ هست گذشتگان مردند توجه میکنی مردند. مردم نماد زنده میخوان چرا میخوان؟ دوست دارند و البته کاربرد های خودش رو هم داره بعضا امیر قطر میره با شاه بریتانیا( که البته قدرت طبق قانون داره) به مهمانی و از دل این مهمانی سرمایه گذاری سرازیر میشه به کشور خاندان سلطنتی مشروعیت داره رییس جمهور در سیستم پارلمانی این مشروعیت رو نداره در روی کاغذ بایستی اتحاد رو اجرا کنه ولی در واقع غیر ممکن هست براش حداقل نه اونطوری که شاه میتونه جوابش در مشورعیت هست رییس جمهوری که یه چند سالی میاد و میره رو کی حساب میکنه ولی فارغ از همه این استدلال ها اصل حرف اینست که شما هیچ حقی نداری که پادشاهی خواهی رو بخوای برداری شما خدای مملکت نیستی یا ای کیو 10 هزار نداری صرفا یه انسانی میتونی بیای رای خودت رو بدی مثل دیگران و اگر بخوای جلوی این عمل رو بگیری خب به قول خودتون باید منتظر مشت خلق باشید
John Locke
در ادامه، ترجمه و جمعبندی یکصفحهای به فارسی میآید که نشان میدهد دموکراسی لیبرالِ قانون اساسی چگونه نگرانیهای نویسنده را بدون کنار گذاشتن دموکراسی حل میکند. متن همزمان خطای مفهومیِ خلط «دموکراسی» با «دموکراسی لیبرال» را روشن میسازد. چگونه دموکراسی لیبرالِ قانون اساسی نگرانیهای نویسنده را حل میکند (بدون نفی دموکراسی) ۱) خطای اصلی: تغییر تعریف «دموکراسی» نویسنده ابتدا دموکراسی را بهدرستی بهمثابه سازوکار تصمیمگیری جمعی معرفی میکند، اما سپس بیسر و صدا تعریف را عوض میکند و دموکراسی را به تحقق مجموعهای از «حقیقتها» یا نتایج ازپیشتعیینشده فرو میکاهد. از اینجا به بعد، هر انتخابی که با این «حقیقتها» ناسازگار باشد (مثلاً انتخاب سلطنت یا رد برخی سیاستهای اقتصادی)، «غیردموکراتیک» نام میگیرد. این جابهجاییِ معنایی، تحلیل نیست؛ تصرفِ تعریف است. ۲) تفکیکِ ضروری: دموکراسی ≠ دموکراسی لیبرال در نظریه سیاسی کلاسیک: دموکراسی پاسخ به پرسش «چه کسی تصمیم میگیرد؟» است: مردم. دموکراسی لیبرال پاسخ به پرسش «قدرت چگونه مهار میشود؟» است: قانون اساسی، حقوق بنیادین، تفکیک قوا. نویسنده این دو را یکی میکند و سپس نتیجه میگیرد اگر اکثریت «بد» انتخاب کند، خودِ دموکراسی باطل است. این یک خطای مقولهای است: خلطِ «روش تصمیمگیری» با «نظریه اخلاقیِ نتایج مطلوب». ۳) راهحل واقعی: قانون اساسیِ حقوقمحور دموکراسی لیبرالِ قانون اساسی دقیقاً برای همین نگرانیها ساخته شده است: حقوق بنیادین رأیبردار نیستند (آزادی بیان، برابری در برابر قانون، حقوق اقلیتها). این حقوق با رأی اکثریت لغو نمیشوند. تفکیک قوا و دادگاههای مستقل مانع استبداد اکثریت میشوند. قواعد سختِ اصلاح قانون اساسی جلوی تصمیمهای شتابزده و زیانبار را میگیرد. این چارچوب هم «حق رأی مردم» را حفظ میکند و هم مرزهای اخلاقیِ غیرقابلنقض میگذارد—بینیاز از نفی دموکراسی. ۴) چرا «سیاستِ حقیقت» خطرناک است نویسنده برخی گزارههای هنجاری (مثلاً برتری ذاتی اداره شورایی یا نفی مالکیت خصوصی) را «حقیقتهای غیرقابل رأی» مینامد. اما اینها نظریههای سیاسیِ محل مناقشهاند، نه حقایق تجربی مانند جاذبه. اعلامِ «دسترسی ممتاز به حقیقت» و بیاعتبار کردنِ رأی مردم، از نظر ساختاری به حکمرانی اقلیتِ مدعیِ آگاهی میانجامد—الگویی که در تاریخ بارها به اقتدارگرایی ختم شده است. ۵) پاسخ تجربی و فایدهگرایانه (رفاهمحور) با معیار فایدهگرایی قاعدهمحور (بیشینهسازی رفاه در بلندمدت)، تجربه نشان میدهد: جوامع با دموکراسی لیبرال (قانون اساسی + انتخابات آزاد) در سلامت، طول عمر، کاهش فقر و حفاظت از اقلیتها عملکرد بهتری داشتهاند. تعلیقِ انتخاب عمومی به نام «حقیقت» سابقهی هزینههای انسانی سنگین دارد. همانگونه که John Locke تأکید میکند، مشروعیت از رضایت مردم میآید، اما کارکرد حکومت حفظ حقوق است؛ و چنانکه Steven Pinker نشان میدهد، نهادهای لیبرالِ مبتنی بر قانون بیشترین بهبودهای رفاهی را رقم زدهاند. ۶) انتخاب آزاد با قیدهای حقوقی دموکراسی لیبرال میگوید: مردم حق انتخاب شکل حکومت را دارند؛ اما هر شکلی که انتخاب میشود، مقید به قانون اساسیِ حقوقمحور است. به همین دلیل، تأکید Reza Pahlavi بر رفراندوم آزاد با تضمین حقوق، ضددموکراتیک نیست؛ برعکس، تلفیق مشروعیت مردمی با مهار قدرت است. جمعبندی مشکل مقاله نفیِ «رأی اکثریت» نیست؛ تعریفسازی مجددِ دموکراسی است تا هر نتیجهی نامطلوب «غیردموکراتیک» اعلام شود. دموکراسی لیبرالِ قانون اساسی راهحل بالغتری ارائه میدهد: انتخاب آزاد + حقوق غیرقابلنقض + مهار نهادی قدرت. بدینسان هم از استبداد اکثریت پیشگیری میشود و هم از دیکتاتوری اقلیتِ مدعیِ «حقیقت»—بیآنکه دموکراسی کنار گذاشته شود.
Kyan
حقیقت اگر حقیقتی اثبات شده است چرا به تمام انسانها تعلق ندارد و یا چرا نیازمند پاسداری است؟ به نظر میرسد که پیش از هر گونه جانبداری باید در برابر این ادعا که حقیقت نزد ما است ایستاد و اگر نگوییم این ادعایی است دروغین دستکم باید پذیرفت که شک برانگیز است و بسیار شک برانگیز. زایش نیازمند لقاح است خواه طبیعی خواه مصنوعی؛ این گزارهای است حقیقی و بیولوژیکی که هم متعلق به همه است و هم بینیاز از پاسداری و از قضا چون به همه تعلق دارد آن را به عنوان یک حقیقت محض قلمداد میکنیم همچون برآمدن و فرو نشستن خورشید. یادآوری این موضوع نیز مهم است که همین حقیقت خود برساختهی مناسباتی دیگر است اما از آنجایی که دگرگونی در آن نیازمند نیرویی بیش از مرزهای توان انسان است ضدیت ورزی با آن نه عاقلانه است و نه ضرورتی موجب آن میشود. در مورد آنچه حقایق انسانی نامیده میشوند به واسطهی ماهیت پویا و دگرگونیپذیر انسان، موضوع کمی متفاوت است. به عبارتی از آنجایی که حقایق انسانی همواره مبتنی بر زیست جمعیاند و این زیست برسازندهی یک برهمکنش بین اجزای آن است که همزمان با ارجاع به پارههای برسازندهی آن مدام حاملِ امکانِ دگرگونی است پس این موضوع که «یک حقیقتی وجود دارد» نیز همواره میل به بیثباتی دارد. این ادعا در پی بی اعتبار ساختن حقایق صوری نیست بلکه اشاره میکند که پافشاری بر دگرگونیناپذیر بودن حقیقتِ جمعی منجر به پدیدار شدن ساختاری بنیادگرا میشود. نیازی نیست برای فهم این موضوع جای دوری برویم؛ ادیان ابراهیمی یکی پس از دیگری حامل حقایقی بیشتر دروغین بودند که با ظهور هر کدام بنیانِ جریان پیش از آن متزلزل میشد یا به عبارتی هر کدام سعی داشت حقیقت را از دیگری برباید و از قضا موضوع مورد بحث نیز از همینجا آغاز میشود یعنی پدید آمدن ساختار تازه و به موازات آن فرمانروایان تازه. در میان آنها مفهوم خدا دست نخورده باقی میماند اما ابزارِ نزدیکی به آن دگرگون میشود و همین دگرگونی ضرورتی است برای تضمینِ بقای حاملانِ جدید با این دروغ که «کسی جز ما نمیتواند پاسدار حقیقت باشد». بهتر است با صرفنظر از این موضوع که بقا به بهای دست یازیدن به این حقایق چقدر ریاکارانه است به این مساله بپردازیم که هر کدام از این جریانهای اجتماعی در صورت نبود دیگری همواره میتوانست حقیقت یا دستکم حامل آن باشد یعنی به عبارتی تا زمانی که حقیقتی نفی و انکار نشود همچنان برای مردمش پذیرفتنی است حتا اگر دروغین باشد یعنی بحث بر سر حقیقت یا ناحقیقت بودن آنها نیست بلکه ناشی از آشکار نشدن حقیقتی نو همچنان میتواند پابرجا باشد. آشکارگیِ ناحقیقت بودن آنچه پیش از آن حقیقت پنداشته میشد، چه برای تنها یک انسان و چه برای بخشی از جامعه، به هر حال یک رخداد انقلابی است که موجب برهم زدن ساختار در هر دو مقیاس میشود یعنی هم فرد به تنهایی و هم جامعه. تنها همین ضدیت است که ناحقیقت بودن را آشکار میسازد و فنای آن نیز از همین امر که انکار کنندگانی برای آن پدید آمدهاند ناشی میشود و از قضا در همین لحظه چیزی به مراتب حقیقیتر ظهور مییابد و آن «امکان نفی حقیقت» است و توام با آن، فهمِ ناراستین بودنِ بنیادینِ حقایق. این رخداد یعنی امکانِ نفی، آنچه در پی خواهد داشت را نیز از پیش نشانه رفته است یعنی همان نا راستین بودن حقایق بعدی. از دل چنین برداشتی میتوان سازوکار فاشیسم را بیرون کشید، آنجا که عدهای بر چیزی به عنوان حقیقت پافشاری میکنند آن هم با تاکید بر اینکه عینِ حقیقت و اصلاح ناپذیر است ساختاری پدید میآید که بخشی از نیروی جامعهی متکی به آن را وادار به نگهبانی از آن میکند. پاسداران حقیقت بی آنکه الزامن بدانند یا خواسته باشند پدیدآورندهی همان فاشیسماند. اکنون باید نگریست تا انقلاب چگونه ضرورت مییابد. ضرورتها لحظههایی در تاریخاند که بخش قابل توجهی از امکان پدیداری آنها منبعث از عوامل بیرونی است یعنی عواملی که برای افراد درگیر در آن جامعهی مرتبط با آن بیرونی محسوب میشوند و ارادههای افراد تنها میتواند به وقوع آن کمک کند. اسطورهی کاوه و ضحاک را میتوان یکی از نمونههای اساطیری چنین پیشامدی برشمرد. درست است که فریدون از ابتدا به زیر آورندهی قدرتِ ضحاک پنداشته شده است اما کاوه عامل رخداد آن است. کاوه که حقیقتی را میداند یا به عبارت بهتر به ناحقیقت بودن پادشاهی ضحاک باور دارد در لحظهای تنها ناشی از درستکاری خویش تن به خواستهی ضحاک برای گواهی بر نیککردار بودن او نمیدهد و هم پسرش را از چنگال او میرهاند و هم فریاد بر میآورد که: «نباشم بدین محضر اندر گوا، نه هرگز براندیشم از پادشا» و پس از آن: «همی برخروشید و فریاد خواند، جهان را سراسر سوی داد خواند» و بانگ برمیآورد که ضحاک آهرمن است. اینحا حقیقت برملا شده است و بازگشت به پیش از آن برای کسانی که به این دگرگونی دچار شدهاند دیگر ناممکن، شاید نتوانند قدرت ضحاک را درهم شکنند اما آشکارگی موجب انقلاب شده است و ضحاک دیگر پادشاه نیست گرچه هنوز بر تخت باشد؛ لحظهی آشکارگی همان ضرورتی است که منجر به انقلاب میشود. انقلاب و اصلاح دو مفهوم کاملن متمایز از یکدیگراند یعنی یکی ناگزیر از رخ دادن است و دیگری را میتوان ایجاد کرد. «چه باید کرد»هایی که در افقِ دوردست ترسیم میشوند همگی میتوانند به عنوان رخدادهای انقلابی قلمداد شوند اما به اجبار باید ضرورت وقوع آنها نیز ایجاد شود چرا که در غیر آن صورت به میزان زیادی خود را با شرایط همسان و هماهنگ و در آن حل میکنند تا وارد چرخهی انقلاب نشوند؛ به عبارتی هر «چه میتوان کردی» یک مرحله است برای واپس راندن انقلاب تا زمانی که یقین حاصل شود دگرگونی گریزناپذیر است. این پندار که موارد یاد شده حقایقی بدیهیاند، بر این اساس که حقایق همگی دوغیناند یا دستکم میتواند در لحظهای دروغ شمرده شوند و تنها در مواردی خاص، میتوانند در بازهی زمانی کوتاهی (مانند حقایقی که نویسنده یرشمرده است) آن هم به واسطهی کارایی احتمالیشان در مقیاس جامعه حقیقت شمرده شوند هم خودش ناحقیقت است و هم کمی وحشتناک از این بابت که بنمایههای ساختار فاشیسم را به همراه دارد به ویژه که اصرار میورزد این حقایق نیازمند پاسداری توسط گروهی خاصاند.