ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

از انقلاب ۱۳۵۷ تا بن‌بست امروز: نگاهی تحلیلی به فرسایش قدرت در جمهوری اسلامی ایران

پنج دهه پس از انقلاب ۱۳۵۷، فرسایش مشروعیت، کارآمدی و توان بازتولید اجماع اجتماعی، جمهوری اسلامی را با نوعی فلج ساختاری روبه‌رو کرده است. شهریار سنایی در این مقاله نشان می‌دهد چگونه جامعه‌ای که به‌سرعت دگرگون شده، در برابر حکومتی قرار گرفته که در زبان و منطق دهه‌های نخست انقلاب متوقف مانده است. در این چارچوب، در حالی که جنبش «زن، زندگی، آزادی» به‌عنوان نقطه اوج شکاف میان جامعه تحول‌یافته و حکومتی که درجا زده ظاهر شد و امکان نوعی گذار اجتماعی ـ سیاسی را آشکار کرد، سرکوب داخلی و بازگشت الگوهای رهبری فردمحور در اپوزیسیون، امروز آیندهٔ پس از جمهوری اسلامی را به پرسشی باز و حل‌نشده بدل کرده است.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

پنج دهه پس از انقلاب ۱۳۵۷، ایران در شرایطی قرار دارد که بسیاری از مفاهیم بنیادینی که انقلاب با آن‌ها تعریف می‌شد ـ از عدالت اجتماعی گرفته تا مشارکت سیاسی و مشروعیت مردمی ـ با پرسش‌ها و چالش‌های جدی روبه‌رو شده‌اند. آنچه امروز در فضای سیاسی و اجتماعی ایران دیده می‌شود، نه یک بحران مقطعی، بلکه نشانه‌های انباشته‌شدهٔ فرسایش ساختاری است؛ فرسایشی که ریشه‌های آن را باید در فاصلهٔ میان وعده‌های انقلاب و واقعیت‌های حکومت جمهوری اسلامی جست‌وجو کرد.

انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ در بستری از نارضایتی گستردهٔ سیاسی، اجتماعی و اقتصادی شکل گرفت. ساختار بستهٔ قدرت، تمرکز شدید تصمیم‌گیری، شکاف طبقاتی و محدودیت‌های سیاسی، زمینهٔ هم‌گرایی نیروهایی ناهمگون را فراهم کرد؛ نیروهایی که اگرچه در نفی نظم پیشین اشتراک داشتند، اما در تصور آیندهٔ مطلوب اختلافات عمیقی داشتند.

به این معنا، انقلاب بیش از آنکه بر پایهٔ برنامه‌ای روشن و طرحی راهگشا برای ادارهٔ آیندهٔ ایران شمل گرفته باشد، پاسخی فوری به بحران مشروعیت نظام پیشین بود.

با استقرار جمهوری اسلامی، مرحلهٔ دوم آغاز شد: استحالهٔ انقلاب به حکومت. این گذار با حذف تدریجی نیروهای غیرهمسو، تمرکز قدرت و نهادینه‌شدن ایدئولوژی رسمی همراه بود. مفهومی چون «انقلاب»، که در ابتدا حامل تنوع و پویایی بود، به‌تدریج به گفتمانی ثابت و غیرقابل نقد تبدیل شد.

در این فرآیند، انقلاب نه‌تنها تداوم نیافت، بلکه عملاً جای خود را به ساختاری داد که حفظ خود را بر بازتولید همان روایت اولیه استوار کرده بود که معنایی جز  پایان‌دادن به پویایی انقلابی  نداشت. جمهوری اسلامی، در مسیر تثبیت قدرت سیاسی، با مصادرهٔ دارایی‌ها، نهادهای اقتصادی برای بازتولید خویش را بر ساخت.  

جامعه‌ای که تغییر کرد، حکومتی که درجا زد

مهم‌ترین ویژگی امروز ایران،  شکاف و فاصلهٔ میان جامعه و نظام سیاسی است. جامعهٔ ایران طی پنج دههٔ گذشته دستخوش تغییرات عمیق جمعیتی، فرهنگی و ارزشی شده است: افزایش شهرنشینی، گسترش آموزش عالی، تغییر نقش‌های جنسیتی و ارتباط مستمر با جهان خارج.

در مقابل، ساختار سیاسی همچنان بر مفروضات و زبان دهه‌ نخست انقلاب تکیه دارد. این ناهماهنگی، خود را در تضاد میان سبک زندگی مردم و سیاست‌های رسمی و نیز در بی‌اعتمادی فزاینده به نهادهای قدرت نشان می‌دهد.

در نظریه‌های سیاسی، مشروعیت یکی از پایه‌های اصلی ثبات است. کاهش مشارکت سیاسی، اعتراضات دوره‌ای و گسترش شکاف میان دولت و جامعه، نشانه‌هایی از تضعیف این پایه به شمار می‌روند. در چنین شرایطی، حکومت بیش از آنکه به‌دنبال مدیریت توسعه باشد، درگیر مدیریت بحران می‌شود.

اتکای فزاینده به ابزارهای کنترلی و امنیتی، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت ثبات ظاهری ایجاد کند، اما در بلندمدت خود به عامل تشدید فرسایش تبدیل می‌شود. این روند، حکومت را در وضعیت تدافعی و در معرض بحران مشروعیت قرار داده است.

در نتیجه می‌توان گفت این وضعیت نشانه‌ای از فرسایش کارکردی یک نظام سیاسی است؛ فرسایشی که لزوماً به معنای فروپاشی ناگهانی نیست. تجربهٔ تاریخی نشان می‌دهد بسیاری از نظام‌ها پیش از آنکه رسماً پایان یابند، در عمل کارکرد خود را از دست می‌دهند. در مورد جمهوری اسلامی نیز، بحث «پایان» بیش از آنکه به رویدادی مشخص اشاره داشته باشد، حاکی از روندی تدریجی از زوال مشروعیت، کارآمدی و انسجام نیروها است.

این روند می‌تواند مسیرهای متفاوتی به خود بگیرد و لزوماً به نتیجه‌ای واحد منتهی نمی‌شود.

آنچه امروز در ایران مشاهده می‌شود، حاصل انباشت تصمیم‌ها، سیاست‌ها و گسست‌هایی است که از نخستین سال‌های پس از انقلاب شکل گرفته‌اند. جمهوری اسلامی اکنون در نقطه‌ای ایستاده که بازتولید روایت‌های دههٔ ۶۰ دیگر پاسخ‌گو ثبات آن نیست و آینده جایزگینی نیز هنوز تعریف نشده است.

شاید پرسش اصلی این نباشد که این نظام چه زمانی پایان می‌یابد، بلکه این باشد که جامعهٔ ایران تا چه اندازه آماده است دربارهٔ شکل، محتوا و ارزش‌های نظم سیاسی پس از جمهوری اسلامی گفت‌وگو کند و به توافق برسد.

جنبش «زن، زندگی، آزادی»؛ امکان‌های ازدست‌رفته در تقاطع جامعه و اپوزیسیون

در آغاز استقرار جمهوری اسلامی، اعتراضاتی علیه منع پوشش اختیاری زنان شکل گرفت که به‌سرعت توسط ساختارهای مردسالار اجتماعی ـ حکومتی سرکوب شد. مقاومت زنان اما ادامه یافت تا اعتراضات ۱۴۰۱، که با شعار «زن، زندگی، آزادی» شناخته شد، و در امتداد مجموعه‌ای از نارضایتی‌های انباشتهٔ اجتماعی، اقتصادی و سیاسی شکل گرفت. خیزش «زن، زندگی، آزادی» از همان آغاز واجد ویژگی‌هایی بود که آن را از جنبش‌های اعتراضی پیشین متمایز می‌کرد.

محوریت بدن، زندگی روزمره و تجربهٔ زیستهٔ زنان، این اعتراضات را از چارچوب‌های کلاسیک سیاست‌ورزی در ایران ـ که عمدتاً مردمحور و نخبگانی بوده‌اند ـ فراتر برد و آن را به حرکتی نو در بطن جامعه تبدیل کرد.

شعار زن، زندگی، آزادی در دست دادخواهان بلوچستان شرقی ــ عکس: دسگوهاران

این جنبش نه‌تنها اعتراض به یک سیاست یا قانون خاص، بلکه نقدی بنیادین به ساختارهای قدرتی بود که طی دهه‌ها زنان را به حاشیه رانده بودند. از این منظر، «زن، زندگی، آزادی» این ظرفیت را داشت که به بستری برای دگرگونی عمیق‌تر، حتی در قالب نوعی انقلاب فمینیستی، تبدیل شود؛ انقلابی که نه صرفاً در سطح قدرت سیاسی، بلکه در لایه‌های فرهنگی، اجتماعی و نمادین جامعه عمل کند.

این جنبش ظرفیت منحصربه‌فردی برای ایجاد اتحاد میان اقشار مختلف و گروه‌های اتنیکی کشور را به صحنه آورد. و برخلاف جریان‌های سیاسی سنتی، توانایی بهره‌گیری از انرژی اجتماعی و تبدیل آن به پویشی فراگیر، مستقل و افقی را دارا بود. برخورد امنیتی گسترده، بازداشت‌ها و محدودیت‌های شدید، اما مانع از تداوم سازمان‌یافتهٔ جنبش در داخل کشور شد. در نتیجه، بخش قابل توجهی از انرژی این حرکت یا سرکوب شد یا به فضای خارج از کشور منتقل گردید؛ فضایی که خود با پیچیدگی‌ها و رقابت‌های خاص اپوزیسیون همراه است.

در این مرحله، نقش نیروهای اپوزیسیون، به ویژه در خارج کشور، اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کرد. انتظار می‌رفت جریان‌های سیاسی بتوانند بر بستر اجتماعی و گفتمانی «زن، زندگی، آزادی» کنش سیاسی مؤثرتری شکل دهند و آن را ادامه‌ای از همان جنبش، نه جایگزینی برای آن، پیش ببرند. با این حال، آنچه در عمل رخ داد، فاصله‌گرفتن از ماهیت زنانه و افقی این جنبش بود.

تمرکز بخشی از اپوزیسیون بر چهره‌های کاریزماتیک و بازتولید الگوهای رهبری متمرکز، باعث شد گفتمان «زن، زندگی، آزادی» به‌تدریج در حاشیه قرار گیرد. برجسته‌شدن پروژه‌های سیاسی فردمحور، از جمله جریان‌هایی که حول محور رضا پهلوی شکل گرفت، نه‌تنها به تقویت این جنبش منجر نشد، بلکه با نادیده‌گرفتن استقلال و مطالبات آن، به نوعی خنثی‌سازی سیاسی آن انجامید.

می‌توان گفت جنبشی که در ۱۴۰۱ علیه ساختارهای مردسالار درون حکومت شکل گرفته بود، در مرحله‌ای بعد با نوعی بازتولید همان منطق در سطح اپوزیسیون مواجه شد. در این روند، صداها و سوژه‌های زنانه بار دیگر از یک حرکت اجتماعی ریشه‌دار به ابزاری در رقابت‌های سیاسی فروکاسته شدند.

به این ترتیب، فرصتی که می‌توانست پایه‌ای برای گذار سیاسی متکی بر اتحاد اجتماعی و همگرایی میان گروه‌ها باشد، تضعیف شد. این تجربه نشان می‌دهد موفقیت جنبش‌های اجتماعی نه‌تنها به شدت آن‌ها، بلکه به نحوهٔ تعامل نیروهای سیاسی و احترام به منطق درونی جنبش بستگی دارد.

جنبش «زن، زندگی، آزادی» بیش از آنکه شکست‌خورده باشد، ناتمام ماند؛ ناتمام هم به‌دلیل سرکوب حکومتی و هم به‌سبب ناتوانی یا عدم تمایل نیروهای سیاسی خارج از قدرت در حفظ استقلال آن. تجربهٔ این جنبش نشان داد که گذار سیاسی در ایران، اگر قرار است پایدار و فراگیر باشد، نمی‌تواند بدون به‌رسمیت‌شناختن نقش زنان و نقد ساختارهای مردسالار ـ چه در حکومت و چه در اپوزیسیون ـ به سرانجام برسد.

رضا پهلوی و مخاطرهٔ انحطاط یک جنبش اجتماعی

از سال ۱۴۰۱ و هم‌زمان با خیزش جنبش «زن، زندگی، آزادی»، بخش قابل‌توجهی از نخبگان فکری، فرهنگی و رسانه‌ای جامعه با نوعی امید و هیجان به تحلیل و تبیین این جنبش پرداختند. تمرکز اصلی این تحلیل‌ها بر ویژگی‌های نوین آن بود: محوریت زنان، پیوند سیاست با زندگی روزمره، فاصله‌گرفتن از ایدئولوژی‌های بسته و گریز از الگوهای کلاسیک رهبری. در این مقطع، جنبش بیش از آنکه به‌عنوان یک پروژهٔ سیاسی دیده شود، به‌مثابه دگرگونی فرهنگی و اجتماعی فهم می‌شد.

با گذشت زمان و در پی سرکوب گستردهٔ جمهوری اسلامی، فرسایش کنش خیابانی و نبود امکان سازمان‌یابی پایدار در داخل کشور، این رویکرد به‌تدریج تغییر کرد. در فضای اعتراضات ۱۴۰۴، نام رضا پهلوی به‌عنوان یکی از چهره‌های برجستهٔ اپوزیسیون بیش از پیش در مرکز توجه قرار گرفت. برای بخشی از نخبگان، شعارها و گفتمان‌های منتسب به او به‌عنوان راهی برای خروج از بن‌بست سیاسی برجسته شد؛ چرخشی که در عمل به حاشیه‌رفتن مفاهیم فرهنگی و زیست‌محور جنبش «زن، زندگی، آزادی» انجامید.

در این چارچوب، این پرسش اساسی مطرح می‌شود که آیا نقش و جایگاه رضا پهلوی می‌تواند به تقویت این جنبش بینجامد یا برعکس، به عاملی برای انحراف و فرسایش آن تبدیل شود. از منظر انتقادی، نگرانی اصلی نه لزوماً به شخص او، بلکه به شبکهٔ نیروها و الگوهای فکری‌ای بازمی‌گردد که پیرامون او شکل گرفته‌اند و بر جهت‌گیری‌های سیاسی‌اش تأثیر می‌گذارند.

برخی تحلیل‌ها بر این باورند که در اطراف رضا پهلوی دست‌کم دو طیف اثرگذار قابل تشخیص است. نخست، گروهی از نیروهای موسوم به پادشاهی‌خواه که ریشه در ساختارها و ذهنیت‌های پیش از انقلاب ۱۳۵۷ دارند. این جریان، به‌دلیل پیوند عاطفی و سیاسی با نظم گذشته، اغلب با جامعهٔ متکثر امروز و مطالبات نسل‌های جدید ـ به‌ویژه مطالبات زنان ـ ارتباط ارگانیک برقرار نمی‌کند و تمایل دارد مفاهیم رهبری، قدرت و گذار سیاسی را در قالب‌های متمرکز و سلسله‌مراتبی بازتولید کند.

در کنار این طیف، می‌توان به حضور عناصری اشاره کرد که به‌زعم برخی، در طول دهه‌ها به‌گونه‌ای آگاهانه یا ناخودآگاه در چارچوب منطق امنیتی جمهوری اسلامی عمل کرده‌اند؛ عناصری که نقش‌شان نه الزاماً حمایت مستقیم از حکومت، بلکه مدیریت، کنترل یا بی‌اثر‌سازی اپوزیسیون بوده است. از این زاویه، چنین نیروهایی می‌توانند با هدایت منازعات، تشدید شکاف‌ها و سوق‌دادن حرکت‌های اجتماعی به بن‌بست‌های سیاسی، به تداوم وضعیت موجود کمک کنند.

صرف‌نظر از صحت یا عدم صحت این برداشت‌ها، پیامدهای سیاسی چنین ترکیبی قابل تأمل است. نزدیکی هم‌زمان به گفتمان‌های گذشته‌محور و الگوهای ناکارآمد اپوزیسیونی می‌تواند جریان پهلوی را در موقعیتی متناقض قرار دهد: از یک‌سو مدعی نمایندگی تغییر، و از سوی دیگر ناتوان از درک منطق جنبش‌های نوینی که بر بدن، زندگی روزمره، برابری جنسیتی و افقی‌بودن قدرت تأکید دارند.

در نتیجه، جنبشی که می‌توانست نقش نیرویی متحدکننده میان اقشار مختلف و گروه‌های اتنیکی کشور را ایفا کند، به‌تدریج به حاشیه رانده شد. این در حالی است که «زن، زندگی، آزادی» ظرفیت آن را داشت که به بستری برای گذار سیاسی مبتنی بر همگرایی اجتماعی تبدیل شود و حتی جایگاهی کلیدی در مشروعیت‌بخشی به هر پروژهٔ سیاسی در دوران گذار ایفا کند. نادیده‌گرفتن استقلال و منطق درونی این جنبش نه‌تنها به تضعیف آن انجامید، بلکه فرصت همراه‌سازی آن با یک فرآیند گذار متحد را نیز از میان برد.

از منظر تحلیلی، چالش اصلی پیش روی رضا پهلوی و جریان پیرامون او نه صرفاً رقابت با جمهوری اسلامی، بلکه نسبت آن‌ها با تحولات عمیق اجتماعی ایران است. تجربهٔ سال‌های اخیر نشان می‌دهد هر پروژهٔ سیاسی که بخواهد بر بستر «زن، زندگی، آزادی» کنش کند، ناگزیر است مفاهیم فرهنگی، سوژه‌های زنانه و منطق افقی این جنبش را به رسمیت بشناسد. در غیر این صورت، خطر آن وجود دارد که جنبشی که می‌توانست نیرویی برای گسست از گذشته باشد، به ابزاری در بازتولید همان بن‌بست‌های تاریخی تبدیل شود.

بازگشت یک نام: از «نه شاه، نه رهبر» تا رهبری متمرکز

نگاهی به گذشته‌ای نه‌چندان دور نشان می‌دهد که بخش قابل‌توجهی از جامعهٔ معترض ایران، به‌ویژه در اعتراضات دهه‌های اخیر، تکلیف خود را با الگوهای سنتی قدرت روشن کرده بود. شعارهایی مانند «نه شاه می‌خواهیم، نه رهبر» بیانگر نوعی آگاهی جمعی بود که هم نظام سلطنتی و هم شکل‌های متمرکز رهبری را به‌عنوان تجربه‌هایی شکست‌خورده کنار می‌گذاشت. این شعارها بیش از آنکه صرفاً نفی اشخاص باشند، بازتاب تمایل به سیاست‌ورزی افقی و گریز از بازتولید اقتدارگرایی بودند.

کنفرانس مونیخ- رضا پهلوی

با این حال، سرکوب‌های شدید جمهوری اسلامی، انسداد مداوم فضای سیاسی و تضعیف امکان سازمان‌یابی مستقل در داخل کشور، به‌تدریج این وضعیت را تغییر داد. هم‌زمان، در فضای فکری و رسانه‌ای خارج از ایران، این ایده تقویت شد که جنبش‌های اجتماعی بدون «رهبر مشخص» قادر به پیروزی یا تداوم نیستند. چنین برداشتی، که از سوی بخشی از نخبگان و تحلیل‌گران نیز تکرار می‌شد، به‌تدریج زمینه را برای بازگشت گفتمان رهبری فردمحور فراهم کرد.

در این میان، نقش برخی رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور نیز قابل توجه است. طی حدود دو دههٔ گذشته، بازنمایی‌هایی عاطفی و نوستالژیک از دورهٔ پهلوی ـ با تمرکز بر ثبات، توسعه و نظم ـ در بخشی از این رسانه‌ها برجسته شد. این روایت‌ها، که اغلب از پیچیدگی‌ها و خشونت‌های ساختاری آن دوره فاصله می‌گرفتند، در تصویری زیباشده از توسعهٔ ایران در دورهٔ پهلوی، از یک نکتهٔ تاریخی مهم غفلت کردند: بخش عمده‌ای از روند نوسازی و توسعهٔ نهادی آن دوره متکی بر میراث سیاست‌گذاری و کنش نخبگانی بود که ریشه در اواخر دورهٔ قاجار داشت.

اصلاحات اداری، گسترش بوروکراسی و شکل‌گیری نهادهای مدرن بیش از آنکه حاصل ابتکار شخصی محمدرضا پهلوی باشد، ادامهٔ مسیری بود که توسط سیاستمداران و تکنوکرات‌های برخاسته از سنت مشروطه آغاز شده بود. در این چارچوب، محمدرضا پهلوی بیش از آنکه معمار این تحولات باشد، بر حرکت این نیروها و ساختارها تکیه داشت. با تمرکز تدریجی قدرت در شخص شاه، این تمایز کمرنگ شد و توسعهٔ نسبی کشور به‌تدریج به‌عنوان بازتاب ارادهٔ فردی بازنمایی گردید؛ برداشتی که در نهایت به شکل‌گیری نوعی خودفهمی اغراق‌آمیز و تصور مأموریت تاریخی «فره ایزدی» در ذهن حاکم انجامید.

تبلیغات رسانه‌ای نیز به نوعی بازسازی سانتیمانتال از گذشته انجامید؛ بازسازی‌ای که برای نسلی فاقد تجربهٔ زیسته از آن دوران جذاب و قابل همذات‌پنداری بود.

در چنین بستری، بازگشت نام پهلوی به خیابان‌ها را می‌توان نه صرفاً چرخشی ایدئولوژیک، بلکه واکنشی به بن‌بست‌های سیاسی و فقدان آلترناتیوهای قابل لمس تحلیل کرد. تغییر شعارها به نفع پهلوی، بیش از آنکه بیانگر اجماع بر سر یک پروژهٔ سیاسی مشخص باشد، نشانه‌ای از جست‌وجوی جامعه برای نقطه‌ای اتکا در شرایط سرکوب و پراکندگی بود.

با این حال، این بازگشت با پرسش‌های حل‌نشده‌ای همراه است؛ از جمله نسبت رضا پهلوی با گذشتهٔ سلطنت و مسئولیت‌های تاریخی آن. عدم پذیرش صریح سهم ساختار سلطنت در سرکوب‌ها و خشونت‌های پیش از انقلاب ـ از جمله در گفت‌وگوهای رسانه‌ای بین‌المللی ـ به‌عنوان نشانه‌ای از ناتمام‌ماندن این مواجهه تلقی می‌شود. فقدان چنین بازخوانی انتقادی، امکان گفت‌وگوی برابر با جنبش‌هایی را که بر عدالت تاریخی و نقد همه‌جانبهٔ قدرت تأکید دارند، محدود می‌کند.

در نهایت، تحول شعارها و بازگشت گفتمان پهلوی را می‌توان محصول هم‌زمان سه عامل دانست: سرکوب سیستماتیک در داخل، خلأ رهبری سازمان‌یافته و بازتولید نوستالژیک گذشته در فضای رسانه‌ای خارج از کشور. با این حال، این بازگشت همچنان با تناقض‌های جدی روبه‌روست؛ تناقض میان خواست جامعه برای رهایی از اقتدارگرایی و احیای الگوهایی که خود بخشی از همان تاریخ قدرت متمرکز بوده‌اند. پرسش اساسی همچنان باقی است: آیا این مسیر می‌تواند به آینده‌ای متفاوت منتهی شود، یا صرفاً بازگشتی دیگر به چرخه‌ای آشناست؟

در همین زمینه:‌

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.