ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

ترس؛ ابزار قدرت، هزینه مردم: روایتی از ترس دوطرفه

این یادداشت نه پیش‌بینی فروپاشی است و نه روایت تسلیم. تلاشی است برای نام‌گذاری وضعیت: ترس به‌عنوان ابزار قدرت، و مردم به‌عنوان پرداخت‌کنندگان اصلیِ هزینه آن. تاریخ نشان می‌دهد هیچ نظمی تنها با اتکا به ترس، امنیت پایدار نمی‌سازد. امنیت بدون اعتماد ممکن نیست و اعتماد، در فضایی که «غیرعادی» می‌تواند به جرم تبدیل شود، کمیاب‌ترین سرمایه است.

بیست و یکم دی ماه ۱۴۰۴ است، روزی پس از دو روز تظاهرات خونین در سراسر ایران. اینجا شهری در مرکز کشور، به شکلی ناآرام و لرزان، نه مثل روزهای عادی است و نه شبیه شب‌های پر آشوب. چیزی میان این دو؛ که بیشتر از صدا، در بدن‌ها حس می‌شود. هنوز خشم در هواست و اضطرابی که حس می‌شود؛ در نگاه مردم، در مکث‌های کوتاه، در صدای آهسته‌ی فروشنده‌ها، در قدم‌هایی که کمی تندتر از معمول برداشته می‌شوند، بی‌آنکه مقصدی تغییر کرده باشد. حوالی ظهر است، من و خواهرانم در مرکز شهر قدم می‌زنیم. در میانه‌ی همین مسیر کوتاه، مردی با ظاهری ساده جلو می‌آید. با لحنی تهدیدآمیز، ما را به سوی یک ماشین نظامی هدایت می‌کند. مردی حدود چهل‌وچند ساله، با ژاکتی ساده و شلوار کتان روشن، شبیه هزاران مرد دیگر در خیابان. می پرسم شما کی هستین؟ می‌گوید: سپاه. و باید با او به قرارگاه برویم. نه یونیفرم دارد، نه نشانه‌ای رسمی. خواهرم می پرسد چرا؟ مگه چی کار کردیم؟ می گوید: ظاهرتان غیر عادی است. ظاهر ما؟ غیر عادی؟ یعنی چی؟ باید با او به مقرشان برویم، چون ظاهراً متفاوت هستیم. «غیرعادی» واژه‌ای است کشدار؛ آن‌قدر کشدار که می‌تواند هر کسی را در هر لحظه در بر بگیرد. در آن لحظه، مسئله فقط ظاهر ما نبود؛ مسئله این بود که در خیابان شهر خودت، بی‌آنکه جرمی مرتکب شده باشی، ناگهان باید بی‌گناهی‌ات را ثابت کنی. مرز میان «شهروند» و «مظنون» چقدر باریک شده است! شوکه شده‌ایم. خواهرم که بیمار است، به ماشینمان که جلوتر پارک شده اشاره می‌کند و خواهش که بگذارد برویم. همان لحظه‌ که زمان کوتاه می‌شود و ذهن فقط دنبال راه فرار می‌گردد. هنوز سربازی که نزدیک ماشین سپاه ایستاده به ما نزدیک نشده که ما سریع به سمت ماشین خودمان حرکت می‌کنیم. و پناه می‌گیریم. آن لحظه و این تجربه، فقط یک برخورد خیابانی نبود. نشانه‌ای بود از وضعیتی عمیق‌تر: ترسی دوطرفه.

ترس دوطرفه چیست؟

در ادبیات علوم سیاسی مفهومی وجود دارد که به آن معمای امنیت (security dilemma) می‌گویند؛ مفهومی که نخست برای روابط میان دولت‌ها به کار می‌رفت، اما بعدها در تحلیل سیاست داخلی نیز استفاده شد. خلاصه‌اش ساده است:
هر اقدامی که یک طرف برای افزایش امنیت خود انجام می‌دهد، از سوی طرف مقابل تهدید تعبیر می‌شود و او را به واکنش وامی‌دارد؛ واکنشی که دوباره تهدید تلقی می‌شود. چرخه‌ای از سوءظن و تشدید.

در سیاست داخلی، این معما زمانی فعال می‌شود که:

  • حکومت اعتراض را نه مطالبه، بلکه تهدید بقا تفسیر کند.
  • جامعه نیز هر اقدام امنیتی را نه مدیریت بحران، بلکه نشانه فروپاشی مشروعیت بداند.

در این وضعیت، هر دو طرف «دفاعی» عمل می‌کنند، اما نتیجه، تشدید تنش است.
ترس، از هر دو سو، می‌تواند عقلانی باشد. اما عقلانیتِ مبتنی بر بقا، الزاماً به ثبات نمی‌انجامد.

با این حال، یک تفاوت مهم وجود دارد: قدرت و ابزار در اختیار دو طرف برابر نیست. وقتی یک طرف انحصار ابزار خشونت، بازداشت و تعریف جرم را در اختیار دارد، ترس او پیامدهای سنگین‌تری برای جامعه می‌سازد. ترس حکومت، به رویه و دستور تبدیل می‌شود؛ ترس مردم، به سکوت، خودسانسوری، و همان فرسودگی‌ای که در چهره‌ها دیده می‌شود.

ترس دوطرفه: از استعاره تا چارچوب تحلیلی

اگر این وضعیت را دقیق‌تر ببینیم، «ترس دوطرفه» فقط حس جمعی نیست؛ یک سازوکار سیاسی است که می‌شود آن را با سه چارچوب توضیح داد: معمای امنیت داخلی، بحران تعهد، و سیاست بقا در نظام‌های اقتدارگرا.

۱. معمای امنیت داخلی: وقتی کنترل، ناامنی می‌سازد

در نسخه داخلیِ معمای امنیت، حکومت با تکیه بر کنترل بیشتر می‌کوشد اعتراض را مهار کند؛ اما هر قدم در مسیر کنترل ـ ایست و بازرسی، بازداشت‌های پیشگیرانه، تهدیدهای مبهم، گسترش نظارت ـ از نگاه جامعه معنایی روشن دارد: «حاکمیت به مردم اعتماد ندارد.» همین برداشت، فاصله را بیشتر می‌کند و جامعه را یا به خشم بیشتر می‌راند یا به سکوتی که از رضایت نیامده، از ترس آمده است.

اینجا تناقض اصلی همین است: حکومت «امنیت» را در سخت‌گیری می‌جوید، اما سخت‌گیری، ناامنی روانی و اجتماعی را عمومی‌تر می‌کند؛ جامعه را شکننده‌تر و نهاد قدرت را بدبین‌تر.

۲. بحران تعهد: چرا حتی وعده‌ها کار نمی‌کند؟

در نظریه بازی‌ها و اقتصاد سیاسی، «بحران تعهد» یعنی حتی اگر مصالحه برای هر دو طرف بهتر باشد، طرفین به آن تن نمی‌دهند چون تضمینی برای پایبندی آینده وجود ندارد. این بحث در ادبیات کلاسیکِ توضیح جنگ و منازعه هم پررنگ است: وقتی هیچ نهاد داوریِ قابل اتکا وجود نداشته باشد، توافقِ امروز می‌تواند به زیانِ فردا تبدیل شود.

در سیاست داخلی ایران، این بحران تعهد شکل روزمره دارد: جامعه تجربه کرده است که «عقب‌نشینی» می‌تواند فردا با «سخت‌گیری بیشتر» جبران شود؛ و حکومت نیز می‌ترسد هر امتیاز، به مطالبه‌ای بزرگ‌تر تبدیل شود. نتیجه، بن‌بستی است که از بی‌اعتمادی تغذیه می‌کند: نه راه گفت‌وگوی پایدار، نه دریچه‌ای برای کاهش هزینه‌ها.

۳. سیاست بقا: وقتی اولویت، نه رفاه که دوام قدرت است

در بسیاری از نظام‌های اقتدارگرا، اولویت اصلی «مدیریت بقا»ست: جلوگیری از شکاف درون قدرت و مهار بسیج اجتماعی. اینجا سرکوب الزاماً دائمی و حداکثری نیست؛ گاهی انتخابی و هدفمند است: چند پرونده‌ی پر سر و صدا، چند برخوردِ نمایشی، چند بازداشتِ مبهم، برای این‌که پیام روشن بماند: ممکن است نوبت هر کسی برسد.

قدرت، با تکیه بر ابزارهایش، می‌تواند خیابان را موقتاً آرام کند؛ اما نمی‌تواند زخم را پاک کند. امنیت بدون اعتماد ساخته نمی‌شود، و اعتماد با تحقیر و سوءظن شکل نمی‌گیرد.

این نوع کنترل، شاید از نگاه حاکمیت بازدارنده باشد، اما از نگاه جامعه، به معنای تعمیم ترس است؛ ترسی که بی‌دفاع‌ترین‌ها بیشتر از همه آن را می‌پردازند: جوانِ بی‌پناه، خانواده‌های نگران، کارگرِ بی‌صدا، زنی که حتی «ظاهر»ش می‌تواند بهانه شود.

الگوی تعادل ناپایدار: شیلی پس از ۱۹۷۳

برای فهم این «تعلیق فرساینده» نمونه‌هایی نزدیک‌تر از قیاس‌های افراطیِ قرن بیستم وجود دارد. شیلی پس از کودتای ۱۹۷۳ یکی از آن‌هاست.

پس از کودتا، آگوستو پینوشه علیه سالوادور آلنده قدرت را در دست گرفت. کمیسیون حقیقت و آشتی شیلی (رتّیگ) در اوایل دهه ۱۹۹۰ حدود ۲٬۱۱۵ مورد قتل/ناپدیدسازی توسط عوامل حکومتی (به‌علاوه مواردی از خشونت سیاسی) را ثبت کرد؛ منابع حقوق بشری و برآوردهای بعدی معمولاً عددی در بازه‌ی حدود ۲٬۳۰۰ تا ۳٬۴۰۰ برای کشته‌ها/ناپدیدشدگان ذکر می‌کنند.

در کنار آن، کمیسیون «والِش» ده‌ها هزار زندانی سیاسی و قربانی شکنجه را مستند کرد (در گزارش‌ها ارقام متفاوتی آمده—از حدود ۲۸ هزار تا بیش از ۳۸ هزار نفر، بسته به دوره و بازگشایی پرونده‌ها.

اما اهمیت شیلی در این متن، فقط عددها نیست؛ منطقِ حاکم است:

شوکِ اولیه برای تثبیت قدرت، و بعد کنترل امنیتیِ پایدار که جامعه را نه منفجر کرد، نه آرام. سال‌ها سکوت و ترس در زندگی روزمره نشست، و اعتراض‌ها دیرتر(در دهه ۱۹۸۰) به خیابان برگشتند. فرسایش، گاه بی‌صدا رخ می‌دهد.

این الگو به ایران امروز نزدیک‌ است، چون درباره «تعادل ناپایدار» حرف می‌زند: وضعیتی که در آن حکومت می‌کوشد با ترس نظم بسازد، اما جامعه زیر این نظم، آرام نمی‌شود ـ فقط خسته‌تر و خاموش‌تر می‌شود.

چرخه ادراک تهدید: چگونه ترس بازتولید می‌شود؟

اگر این چارچوب‌ها را کنار هم بگذاریم، به مدلی می‌رسیم که می‌توان آن را چرخه ادراک تهدید نامید:

بحران اجتماعی یا سیاسی رخ می‌دهد.

حکومت آن را تهدید بقا می‌بیند.

ابزارهای امنیتی فعال می‌شوند.

جامعه این واکنش را نشانه بی‌اعتمادی یا ضعف تفسیر می‌کند.

فاصله روانی و سیاسی عمیق‌تر می‌شود.

در غیاب نهادهای میانجیِ واقعی مثل رسانه آزاد، تشکل مستقل و سازوکار پاسخ‌گویی، این چرخه خودتقویت‌کننده می‌شود. هر اقدام کنترلی، توجیهی تازه برای بدبینی می‌سازد؛ و بدبینی، مجوزی تازه برای کنترل.

فرسایش روانی جامعه: هزینه‌ای که دیده نمی‌شود

در چنین وضعیتی، خشم اولیه جای خود را به اندوه و سرخوردگی می‌دهد. مردم می‌دانند مطالبه‌گری حق آن‌هاست، اما می‌بینند هزینه‌ها سنگین‌تر شده است. نتیجه، نوعی افسردگی جمعی است؛ خستگی‌ای که از تکرار چرخه می‌آید: اعتراض، سرکوب، سوگواری، سکوت.

قدرت، با تکیه بر ابزارهایش، می‌تواند خیابان را موقتاً آرام کند؛ اما نمی‌تواند زخم را پاک کند. امنیت بدون اعتماد ساخته نمی‌شود، و اعتماد با تحقیر و سوءظن شکل نمی‌گیرد. آن مردی که گفت «ظاهرتان غیرعادی است» فقط یک مأمور نبود؛ نماینده منطقی بود که تفاوت را خطر می‌بیند. اما مردمی که آرام قدم می‌زنند، خطر نیستند. آن‌ها شهروندانی‌اند که بی‌دفاع‌تر از آن‌اند که تهدید نامیده شوند. و زخم‌خورده‌تر از آن‌اند که با یک دستور فراموش کنند.

بازگشت به آن لحظه

در آن خیابان، وقتی واژه «غیرعادی» شنیده شد، مسئله فقط ظاهر ما نبود. مسئله این بود که در یک معمای امنیت داخلی، «تفاوت» می‌تواند به نشانه تهدید تبدیل شود؛ و در سوی دیگر، هر اقدام امنیتی می‌تواند به نشانه بی‌ثباتی تعبیر شود.

این یادداشت نه پیش‌بینی فروپاشی است و نه روایت تسلیم. تلاشی است برای نام‌گذاری وضعیت: ترس به‌عنوان ابزار قدرت، و مردم به‌عنوان پرداخت‌کنندگان اصلیِ هزینه آن.

تاریخ نشان می‌دهد هیچ نظمی تنها با اتکا به ترس، امنیت پایدار نمی‌سازد. امنیت بدون اعتماد ممکن نیست و اعتماد، در فضایی که «غیرعادی» می‌تواند به جرم تبدیل شود، کمیاب‌ترین سرمایه است.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.