وطن، مادرِ زخمی ما
نسرین مقدس محمدی ـ من این را با چشم دیدم: وطن وقتی سقوط میکند که مردم فکر کنند «دیگران نجاتش میدهند». وقتی باور کنند بیگانگان برای آزادی میآیند، وقتی خیال کنند قدرتهای خارجی دلشان برای مردم میسوزد، وقتی آینده را به وعدههایی میسپارند که بهایش «خانهٔ مادر» است. اما حقیقت ساده است: هیچ بیگانهای وطن را نجات نمیدهد. بیگانه وطن را نمیسازد. بیگانه وطن را دوست ندارد. بیگانه فقط منافع خودش را میشناسد. ما افغانها این را دیر فهمیدیم.

تظاهراتی در مقابل کنسولگری ایران در استانبول، در ۱۱ ژانویه ۲۰۲۶ (عکس از یاسین آکگول / خبرگزاری فرانسه)

این نوشته روایت یک دختر مهاجر است؛ روایتی از سقوط وطن، از زخمهایی که هنوز میسوزند، و از هشداری که از دل تجربهٔ افغانستان برای مردم ایران بیرون آمده. این متن نه سیاسی است و نه شعاری؛ یک یادآوری انسانی است از اینکه وطن اگر یکبار سقوط کند، هیچچیز دیگر سر جای خودش نمیماند. آزادیای که به بهای وطن به دست بیاید، آزادی نیست؛ بریدن ریشه است. این نوشته تنها یک دعوت دارد: پیش از آنکه دیر شود، باید بیدار بود.
مقدمه
در دورههایی که اینترنت در ایران بهطور گسترده محدود میشود و جامعه در بیخبری و اضطراب فرو میرود، زخمی قدیمی در قلبم دوباره باز میشود؛ زخمی که سالها پیش در افغانستان بر جانم نشست و هنوز التیام نیافته. هر خبر تلخ، هر تصویر، هر سکوت، مرا به روزهایی میبرد که وطنم آرام و بیصدا در حال فروپاشی بود؛ روزهایی که تاریخ، آیندهٔ یک ملت را از ریشه برید.
این نوشته از سر سیاست نیست و نه از سر قضاوت. این حرفها از دلِ یک دختر مهاجر میآید؛ دختری که سقوط وطن را با چشم دید، مهاجرت را با جان لمس کرد، و نمیخواهد هیچ ملتی، هیچ خانوادهای، هیچ جوانی، درد بیوطنی را تجربه کند.
این مقدمه آغاز روایت من است؛ روایتی از وطن، از زخم، از مهاجرت، و از مسئولیتی که هر انسان در برابر سرزمینش دارد. روایتی که تنها یک هدف دارد: روشن کردن چراغی کوچک، پیش از آنکه دیر شود.
وطن = مادر
برای من، وطن فقط یک مرز روی نقشه نیست؛ وطن شبیه مادر است. مادری که در آغوشش بزرگ میشوی، در صدایش آرام میگیری و در خاکش ریشه میدوانی. وطن جایی است که اولین گریهها، اولین خندهها، اولین ترسها و اولین رؤیاها در آن شکل میگیرد. وطن حافظهٔ مشترک یک ملت است؛ جایی که انسان نه فقط زندگی میکند، بلکه «معنا» پیدا میکند.
آدم میتواند از خانهاش دور شود، مهاجرت کند، سالها در سرزمین دیگری زندگی کند؛ اما وطن چیزی نیست که از انسان جدا شود. وطن مثل خون در رگهاست؛ هر جا بروی، با تو میآید. وطن امنیت روح است، نه فقط امنیت جسم.
وقتی وطن زخمی میشود، روح انسان ترک برمیدارد. وقتی وطن سقوط میکند، انگار مادر زمین میافتد و انسان بیپناه میشود. وطن همان جایی است که اگر روزی از دست برود، تازه میفهمی چه گنجی داشتهای. انسان تا وقتی وطن دارد، فکر میکند همیشه هست؛ اما وقتی وطن خاموش میشود، جهان ناگهان بیمعنا میشود. وطن مثل مادری است که حضورش بدیهی به نظر میرسد، اما نبودنش همهچیز را فرو میریزد.
وطن قضاوت نمیکند. نمیپرسد کی هستی، چرا رفتی، چرا دیر برگشتی. وطن فقط آغوشش را باز میکند و میگوید: «برگرد… من هنوز مادر تو هستم.»
هیچکس وطنش را انتخاب نمیکند، اما همه با آن تعریف میشوند. وطن همان ریشهای است که اگر از انسان گرفته شود، هرجا که باشد، احساس میکند چیزی در درونش کم است. انسان میتواند خانهٔ جدید بسازد، زبان جدید یاد بگیرد، فرهنگ جدید تجربه کند، اما هیچچیز جای آن خاکی را نمیگیرد که اولین بار روی آن زمین خوردی و دوباره از همان خاک بلند شدی.
برای من، وطن یعنی ریشه. و انسانی که ریشهاش را از او بگیرند، هرجا که باشد، انگار بخشی از جانش را در خاکی گذاشته که دیگر به آن دسترسی ندارد.
نقش بیگانگان و تاراج وطن
هیچ وطنی یکباره سقوط نمیکند. پیش از آنکه پرچمی پایین کشیده شود یا حکومتی فرو بریزد، نشانههایی آرام و خاموش ظاهر میشوند؛ نشانههایی که اگر دیده نشوند، روزی تبدیل به فاجعه میشوند. سقوط وطن از جایی آغاز میشود که مردمش از درون خسته میشوند، امید ترک برمیدارد و رابطهٔ میان ملت و سرزمین شبیه رابطهٔ فرزندی میشود که از مادرش دلگیر است. بیگانگان فقط زمانی میتوانند وارد شوند که درِ خانه از داخل نیمهباز شده باشد.
وطن وقتی سقوط میکند که مردم میگویند: «به ما چه.»
وقتی درد همسایه، درد مردم شهر دیگر، یا درد یک خانوادهٔ غریبه، دیگر درد خودشان به حساب نمیآید. وقتی هرکس فقط به نجات خودش فکر میکند و وطن تبدیل میشود به چیزی که «مسئولش دیگری است».
وطن وقتی سقوط میکند که پدران شرمنده میشوند؛ وقتی پدری نمیتواند آیندهای برای فرزندش تصور کند و نگاهش از نگاه فرزندش فرار میکند. شرمندگی پدران، یکی از عمیقترین نشانههای فروپاشی وطن است. وطن وقتی سقوط میکند که مادران در دلشان میگویند: «کاش بچهام در جای امنتری به دنیا میآمد.» وقتی مادر از آیندهٔ فرزندش میترسد، یعنی وطن دیگر پناهگاه نیست.
وطن وقتی سقوط میکند که جوانها رؤیاهایشان را در چمدان میگذارند یا در خاک. وقتی بهترین ذهنها و بهترین دستها، به جای ساختن وطن، دنبال راهی برای ترک آن میگردند. هیچ سرزمینی با خروج جوانانش پابرجا نمیماند. در چنین لحظههایی است که بیگانگان وارد میشوند؛ نه با زور، نه با جنگ، بلکه با وعدههای زیبا. میگویند آمدهایم کمک کنیم، آزادی بیاوریم، امنیت بسازیم. اما حقیقت این است که هیچ قدرت خارجی، وطن را مثل مردمش دوست ندارد. برای آنها وطن یک خانهٔ مقدس نیست؛ یک زمین استراتژیک است، یک منبع طبیعی، یک فرصت اقتصادی.
بیگانگان فقط زمانی موفق میشوند که مردم از درون خسته شده باشند. سقوط وطن همیشه از درون شروع میشود و بیگانگان فقط آخرین ضربه را میزنند. در افغانستان نیز همین اتفاق افتاد.
سالها وعده دادند، از آزادی گفتند، اما در پشت پرده معادن را بردند، منابع را تاراج کردند و آیندهٔ یک ملت را گروگان گرفتند. وقتی منافعشان تمام شد، همانطور که آمده بودند، رفتند؛ بیصدا، بیتوضیح، بیمسئولیت.
و مردم ماندند با وطنی زخمی و مادری که دیگر توان ایستادن نداشت. بیگانگان همیشه همیناند: تا وقتی منافعشان برقرار است، میمانند؛ وقتی تمام شد، میروند. نه به خاطر مردم، نه آزادی، نه عدالت، فقط به خاطر منافع خودشان. این واقعیت تلخ را ما افغانها با پوست و استخوان فهمیدیم.
وقتی یکی از رهبران خارجی گفت: «منافع ملی ما مهمتر از زنان افغان است» فهمیدیم آزادیای که وعده داده بودند، فقط یک ابزار سیاسی بوده، نه یک تعهد انسانی. این بخش از تاریخ افغانستان نه تحلیل سیاسی است و نه قضاوت؛ این یک شهادت است. شهادت ملتی که وطنش را به امید وعدههای خارجی سپرد و در نهایت تنها ماند.
بیگانگان وطن را نجات نمیدهند. بیگانگان وطن را نمیسازند. بیگانگان وطن را دوست ندارند. و هر ملتی که این حقیقت را دیر بفهمد، بهایش را با سقوط وطن و یک عمر حسرت میپردازد.
سقوط افغانستان
سقوط افغانستان فقط یک تغییر سیاسی نبود؛ سقوط یک ملت بود. ملتی که سالها در میان جنگها، انفجارها، رفتنها و داغهای بیپایان زندگی کرده بود. هیچکس عمق آن روزها را نمیفهمد مگر کسی که در خیابانهایی بزرگ شده باشد که صدای انفجار برایش غریبه نبود؛کسی که مدرسه رفتنش با ترس همراه بود؛ کسی که هر صبح با این دعا بیدار میشد: «امروز کسی از خانوادهام کم نشود.»
سالها جنگ و ناامنی، روح مردم را خسته کرده بود. هر روز خبری میرسید که قلب یک ملت را کوچکتر میکرد: انفجاری در مسجد، حملهای در بازار، دانشآموزانی که دیگر به خانه برنگشتند، جوانانی که در راه دانشگاه جانشان را از دست دادند؛ خانوادههایی که یکشبه بیسرپرست شدند. اینها فقط «خبر» نبودند؛ اینها زندگی روزمرهٔ مردم بود.
مردم افغانستان یاد گرفته بودند با ترس زندگی کنند، با ناامنی کنار بیایند، با داغها بزرگ شوند. اما سقوط واقعی از جایی شروع شد که مردم دیگر حتی توان گریه کردن نداشتند. وقتی تعداد رفتنها آنقدر زیاد شد که اشکها خشک شد. وقتی هر خانهای یک عکس قابشده داشت. وقتی هر خانوادهای یک نفر را از دست داده بود. وقتی هر مادر، هر پدر، هر خواهر، هر برادر، گوشهای از قلبش خالی شده بود. و بعد موج رفتنها شروع شد. جوانها، خانوادهها، دانشجوها، معلمها، پزشکها… هرکس که میتوانست، میرفت. نه از سر بیعلاقگی، از سر ترس از آیندهای که دیگر وجود نداشت.
فرودگاهها پر شد از آدمهایی که نمیدانستند به کجا میروند؛ فقط میدانستند که نمیتوانند بمانند. وقتی بیگانگان کشور را ترک کردند، افغانستان مثل خانهای بود که سقفش سالها ترک برداشته بود و حالا یکباره فرو ریخته بود. هیچکس آماده نبود.
هیچکس باور نمیکرد. هیچکس نمیدانست فردا چه میشود. شهرها در چند روز خالی شدند. خیابانهایی که همیشه پر از زندگی بود، به سکوتی سنگین فرو رفت. مردم در خانهها پنهان شدند؛ نه فقط از ترس یک گروه، بلکه از ترس فروپاشی کامل آینده.
سقوط افغانستان فقط سقوط یک حکومت نبود؛ سقوط رؤیاهایی بود که سالها زیر خاکستر جنگ زنده مانده بودند. سقوط دخترانی بود که مدرسه رفتن برایشان آرزو شد. سقوط پسرانی بود که آیندهشان در یک لحظه دود شد. سقوط خانوادههایی بود که دیگر نمیدانستند فردا چه چیزی را از دست خواهند داد. و من دختر مهاجری که این روزها را با چشم دید؛ هنوز صدای آن روزها را در قلبم حمل میکنم: صدای رفتنها، صدای گریههای بیصدا، صدای درهایی که پشت سر مردم بسته شد و دیگر هیچوقت باز نشد.
پیوند ایران و افغانستان
هر بار که در ایران محدودیتهای گسترده اینترنت و فضای سنگین بیخبری شکل میگیرد، برای بسیاری شاید فقط یک تجربه دشوار اجتماعی باشد؛ اما برای من، چنین لحظاتی، یادآور مسیری است که سالها پیش در افغانستان طی شد.
این وضعیت مرا به تجربههایی برمیگرداند که در آن، فروپاشی یک کشور نه با صدای بلند، بلکه در سکوت و بیخبری اتفاق میافتاد؛ زمانی که مردم نمیدانستند فردا چه بر سر سرزمینشان خواهد آمد و آینده چگونه از دست میرود.
برای من، این شباهتها اتفاقی نیست. گاهی تاریخ، نه با همان شکل، اما با همان الگوها، خودش را تکرار میکند. من ایران را از دور نگاه نمیکنم؛ ایران را با چشمهای زخمی یک مهاجر میبینم. کسی که سقوط وطن را دیده، جنگ را لمس کرده، رفتنها را شمرده و داغها را در دلش دفن کرده. وقتی نشانههایی از نگرانی در جامعه ایران میبینم، وقتی خانوادهها بیخبر میمانند، وقتی مادران چشمانتظارند، وقتی جوانها سردرگماند، در قلبم چیزی میلرزد. نه از سر سیاست، نه از تحلیل، از ترسِ تکرار.
افغانستان و ایران دو سرزمین جدا نیستند؛ دو تجربهٔ انسانیاند که در بسیاری از لحظهها به هم شبیهاند. هر دو سرزمین مادرند، هر دو ریشهاند، هر دو نسلها را در آغوش خود بزرگ کردهاند. اما شباهتها فقط در زیباییها نیست؛ در دردها هم هست. در افغانستان هم زمانی مردم باور داشتند که «این روزها میگذرد». در افغانستان هم بسیاری میگفتند «به ما چه».
در افغانستان هم امید ترک برداشت و آینده آرامآرام از دست رفت. وقتی وضعیت ایران را از نگاه کسی میبینم که سقوط را زندگی کرده، تازه میفهمم چقدر این دو سرزمین به هم نزدیکاند؛ نه از نظر سیاست، بلکه از نظر سرنوشت انسانها.
و من هرگز نمیخواهم ایران افغانستان شود؛ نه به خاطر مرز، نه به خاطر قوم، نه به خاطر تاریخ، بلکه به خاطر انسان. به خاطر مادرانی که نمیخواهم ترس را تجربه کنند. به خاطر پدرانی که نمیخواهم شرم را در نگاه فرزندشان ببینند. به خاطر جوانانی که نمیخواهم رؤیاهایشان را در چمدان بگذارند. به خاطر خانوادههایی که نمیخواهم روزی بفهمند سقوط وطن یعنی چه.
پیوند ایران و افغانستان، پیوند دو ملت نیست؛ پیوند دو زخم است. و هر زخمی، اگر جدی گرفته نشود، دوباره باز میشود. پیام اخلاقی و هشدار انسانی. سقوط افغانستان به من یاد داد که وطن، مثل یک مادر، تا آخرین لحظه میجنگد؛ اما اگر فرزندانش از او فاصله بگیرند، اگر امید از خانهها برود، اگر مردم باور کنند که «هیچ کاری از دستشان برنمیآید»، هیچ مادری نمیتواند یکتنه سرپا بماند.
من این را با چشم دیدم: وطن وقتی سقوط میکند که مردم فکر کنند «دیگران نجاتش میدهند». وقتی باور کنند بیگانگان برای آزادی میآیند، وقتی خیال کنند قدرتهای خارجی دلشان برای مردم میسوزد، وقتی آینده را به وعدههایی میسپارند که بهایش «خانهٔ مادر» است. اما حقیقت ساده است: هیچ بیگانهای وطن را نجات نمیدهد. بیگانه وطن را نمیسازد. بیگانه وطن را دوست ندارد. بیگانه فقط منافع خودش را میشناسد. ما افغانها این را دیر فهمیدیم. سالها به وعدهها دل بستیم؛ سالها فکر کردیم دیگران برای ما آینده میسازند؛ سالها خیال کردیم آزادی را میشود از بیرون هدیه گرفت.
اما آزادیای که از بیرون بیاید، آزادی نیست؛ معامله است. بیگانگان شاید درها را باز کنند، اما سقف را میبرند. شاید امنیت جسم بدهند، اما امنیت روح را میگیرند. شاید لبخند بزنند، اما پشت آن لبخند حساب و کتابی است که هیچوقت به مردم گفته نمیشود. وقتی مردم از وطن فاصله بگیرند؛ وقتی اختلافها بزرگتر از عشق به خاک شود؛ وقتی هرکس فقط به نجات خودش فکر کند؛ وطن آرامآرام از پا میافتد.
این هشدار من به ایران نیست؛ این شهادت من از افغانستان است. من نمیگویم ایران افغانستان میشود و هرگز نمیخواهم چنین شود. من فقط میگویم سقوط وطن از جایی شروع میشود که مردم فکر کنند: «این درد مال ما نیست.»
من نمیخواهم هیچ ملتی، هیچ خانوادهای، هیچ جوانی، درد بیوطنی را تجربه کند. نمیخواهم هیچ مادری با ترس آیندهٔ فرزندش بخوابد. نمیخواهم هیچ پدری شرم را در نگاه فرزندش ببیند. نمیخواهم هیچ جوانی رؤیاهایش را در رؤیا زندگی کند.
این نوشته دعوت به جنگ نیست.
دعوت به خشونت نیست.
دعوت به سیاست نیست.
این نوشته فقط یک چیز است: دعوت به هوشیاری.
هوشیاری یعنی بفهمیم وطن اگر از دست برود، هیچچیز جای آن را نمیگیرد. نه خانهٔ جدید، نه پاسپورت جدید، نه زندگی جدید. وطن اگر سقوط کند، انسان برای همیشه تکهای از خودش را گم میکند.
وطن، آزادی، و تکرار تاریخ
وطن، در سادهترین و عمیقترین معنا، جایی است که انسان در آن «کسی» میشود. وطن فقط خاک نیست؛ حافظه است، ریشه است، هویت است، آغوشی است که انسان را بدون پرسش میپذیرد. وطن اگر یکبار سقوط کند، هیچچیز مثل قبل نمیشود. نه تو همان آدم سابق میشوی، نه وطن همان وطن.
بعد از سقوط، مهم نیست چه حکومتهایی میآیند و میروند؛ زخم سقوط، زخم هویت است، زخمی که تا آخر عمر با انسان میماند.
برای همین است که باید فهمید چگونه از وطن محافظت کرد. محافظت از وطن فقط جنگیدن نیست، فقط سیاست نیست، فقط شعار نیست. محافظت از وطن یعنی:
- امید را زنده نگه داشتن
- از هم دور نشدن
- درد یکدیگر را «درد خود» دانستن
- اجازه ندادن به بیگانگان که میان مردم شکاف بیندازند
- باور نکردن وعدههایی که بهایش «خانهٔ مادر» است
و مهمتر از همه:
فهمیدن معنای واقعی آزادی. آزادی واقعی چیزی نیست که بیگانگان هدیه بدهند. آزادی واقعی معامله نمیشود. آزادی واقعی اگر به قیمت وطن باشد، دیگر آزادی نیست؛ فروش ریشه است. هیچ ملتی نباید از سقوط وطنش خوشحال شود، حتی اگر فکر کند نتیجهاش آزادی است.
آزادیای که بر ویرانههای وطن ساخته شود، نه پایدار است، نه انسانی، نه واقعی. این را ما افغانها با تمام وجود فهمیدیم. ایران، برخلاف بسیاری از کشورها، پس از جنگ جهانی دوم هرگز دوباره اشغال یا استثمار نشد.
نه به این دلیل که هیچ دخالت خارجی نبود، بلکه به این دلیل که ریشه داشت، ریشهای که هنوز هم میتواند این سرزمین را از تکرار تاریخ حفظ کند. اما هیچ وطنی حتی ایران، از خطر تکرار مصون نیست.
تاریخ همیشه از یک نقطه شروع میشود: از لحظهای که مردم فکر میکنند: «این درد مال ما نیست.»
من این را از افغانستان آموختم: اگر وطن یکبار سقوط کند، هیچکس نمیتواند آن را به شکل اولش برگرداند.
نه بیگانگان
نه حکومتها
نه نسلهای بعدی.
وطنِ سقوطکرده مثل مادری است که زنده میماند، اما دیگر همان مادر سابق نیست. پس پیام من نه سیاسی است، نه شعاری، نه احساسی. این فقط یک حقیقت انسانی است: وطن را با هیچ آزادیای معامله نکنید. وطن را با هیچ وعدهای نسپارید.
وطن را با هیچ لبخندی نفروشید. و اجازه ندهید تاریخ تکرار شود.
نتیجهگیری
در پایان، تنها یک حقیقت میماند: وطن ریشهٔ انسان است؛ ریشهای که اگر قطع شود، هیچ آزادی و هیچ وعدهای نمیتواند جای آن را پر کند. سقوط افغانستان نشان داد که وقتی وطن از دست برود، نه مردم همان مردم میمانند و نه وطن دوباره همان وطن میشود. این یک واقعیت انسانی است، نه سیاسی. آزادی اگر به بهای وطن باشد، آزادی نیست؛ معامله است. و ملتی که وطنش را معامله کند، آیندهاش را هم از دست میدهد.
ایران سرزمینی ریشهدار است؛ سرزمینی که توانسته در سختترین دورانها بایستد. اما هیچ وطنی حتی قویترینشان از خطر تکرار تاریخ مصون نیست. این نوشته دعوت به ترس نیست؛ دعوت به هوشیاری است. هوشیاری یعنی بدانیم اگر وطن یکبار سقوط کند، هیچچیز دیگر مثل قبل نخواهد شد. پس پیش از آنکه دیر شود، باید از وطن محافظت کرد: با آگاهی، با همدلی، و با فهم درست آزادی.
بهمن ۱۴۰۴/ ژانویه ۲۰۲۶




نظرها
نظری وجود ندارد.