ما چرا جمهوری اسلامی را نمیخواهیم؟ آنها چرا شاه میخواهند؟
در بزنگاههای تاریخی، جوامع بهخوبی میدانند چه چیزی را نمیخواهند، اما لزوماً نمیدانند به دنبال چیستند. الیاس قنواتی لاری در این مقاله با نگاهی انتقادی به وضعیت کنونی ایران، هشدار میدهد که نفیِ سادهانگارانه حکومت، بدون فهمِ سازوکارهای «انقیاد» و «عادتهای قدرت»، خطر بازتولید سلطه در قالبهای نوین (مانند نوستالژی اقتدارگرایی گذشته) را به همراه دارد.

واشنگتن دی سی، ۱۴ فوریه ۲۰۲۶ (عکس از روبرتو اشمیت / خبرگزاری فرانسه)
مقدمه
در بزنگاههای تاریخی، جوامع اغلب پیش از آنکه بدانند چه میخواهند، بهوضوح میدانند چه را نمیخواهند. این تقدمِ سلب بر ایجاب، نه نشانهی ضعفِ آگاهی که نشانهی شدتِ فشار است. وقتی زیستِ روزمره به میدانِ فرسایش بدل میشود، نخستین واکنش، پسزدن است؛ پسزدنِ نظمِ موجود، زبانِ مسلط، روایتِ رسمی و بدنِ فرمانبردار. در چنین وضعیتی، «نه» پیش از هر «آری» زاده میشود. اما مسئله از جایی آغاز میشود که این «نه» بهجای آنکه در مسیرِ فهمِ عمیقِ آنچه نفی میکند حرکت کند، به خودبسندگی میرسد؛ گویی نفی، بهتنهایی، کفایت میکند.

وضعیت کنونی ایران دقیقاً در چنین لحظهای ایستاده است. گسترهی نارضایتی، عمقِ شکاف میان جامعه و نظمِ حاکم و فروپاشیِ مشروعیت، همگی نشانههای یک «نه»ی فراگیرند. اما پرسش بنیادین این است: این «نه» دقیقاً متوجهِ چیست؟ آیا صرفاً یک ساختار سیاسی خاص نفی میشود، یا شبکهای از مناسبات، عادتها، نهادها و شیوههای زیستن که در طول دههها شکل گرفتهاند؟ اگر پاسخ روشن نباشد، خطر آن است که نفی، بهجای گشودن افق، به مکانیسمی کور بدل شود؛ مکانیسمی که تنها صورتِ قدرت را تغییر میدهد، نه منطقِ آن را.
سیاست، برخلاف تصور رایج، صرفاً عرصهی تصمیمهای کلان یا جابهجاییِ نخبگان نیست. سیاست، پیش از هر چیز، شیوهای است که در آن زندگی سامان مییابد: اینکه چه چیزی طبیعی تلقی میشود، چه چیزی ناهنجار، چه بدنی قابلرؤیت است و کدام بدن باید پنهان، کنترل یا حذف شود. هر نظمی، پیش از آنکه خود را در قانون یا دولت نشان دهد، در زبان، آموزش، خانواده، مناسک و حافظهی جمعی رسوب میکند؛ بنابراین نفیِ یک نظم، اگر صرفاً در سطحِ نمادها یا رأسِ هرم باقی بماند، ناگزیر به شکست میانجامد؛ زیرا آنچه قدرت را پایدار میکند، فقط فرمان نیست، بلکه عادت است.
در اینجا باید به یک سوءتفاهم رایج اشاره کرد: اینکه تصور میشود با سقوط یک نظام سیاسی، جامعه به طور خودکار وارد وضعیتِ آزادی میشود. تاریخ، بارها خلاف این را نشان داده است. لحظههای رهایی، اگر با فهمِ سازوکارهای انقیاد همراه نباشند، بهسرعت به لحظههای بازسازماندهیِ سلطه بدل میشوند. قدرت، خلأ را برنمیتابد؛ اگر ساختارهای پیشین فروبریزند؛ اما منطقشان دستنخورده باقی بماند، این منطق خود را در قالبی تازه بازتولید خواهد کرد.
در فضای کنونی، شعار «ما جمهوری اسلامی را نمیخواهیم» بهدرستی گسترده و مسلط است. اما همین شعار، اگر به تحلیل بدل نشود، میتواند به پوششی برای ابهام خطرناک تبدیل شود. جمهوری اسلامی چیست که نمیخواهیم؟ آیا صرفاً مجموعهای از چهرهها، قوانین یا نمادهای مذهبی است یا شکل خاصی از رابطهی میان قدرت و زندگی؟ شکلی که در آن رنج معنا مییابد، اطاعت تقدیس میشود و آینده همواره به تعویق میافتد. اگر دومی است، آنگاه نفیِ جمهوری اسلامی بدون نفیِ این منطق، چیزی جز جابهجاییِ نشانهها نخواهد بود.
ازسویدیگر، بخشی از نیروهای مخالف، در واکنش به بیثباتی و فرسایش، به گذشتهای آرمانی پناه میبرند. گذشتهای که در آن، بهزعم آنان، نظم برقرار بوده و دولت مقتدر بوده است. این گرایش، بیش از آنکه انتخابی آگاهانه باشد، واکنشی عاطفی به وضعیتِ تعلیق است. تعلیق، برای بسیاری تحملناپذیر است؛ زیرا آینده نامعلوم است و حال، فرساینده. در چنین وضعیتی، میل به یک روایتِ ساده، یک مرکزِ تصمیمگیری و یک اقتدارِ آشنا، قابلفهم است. اما قابلفهم بودن، به معنای بیخطر بودن نیست.
نوستالژی، حافظهی انتقادی نیست. نوستالژی، گذشته را نه آنگونه که بوده، بلکه آنگونه که امروز به آن نیاز داریم، بازسازی میکند. این بازسازی، معمولاً خشونتهای ساختاری، حذفها و نابرابریهای پیشین را به حاشیه میراند و تنها تصویری از نظم و ثبات برجای میگذارد. در نتیجه، خطر آن است که جامعه، در نفیِ وضعِ موجود، بهسوی الگویی حرکت کند که از اساس با منطقهای انقیادی مشابهی عمل میکند، هرچند با زبان و نمادهایی متفاوت.
مسئلهی اصلی این مقاله، نه دفاع از وضع موجود است و نه تبلیغِ بدیلی خاص. مسئله، ضرورتِ شفافسازیِ سلب است. اینکه بدانیم دقیقاً چه را نفی میکنیم، چگونه نفی میکنیم و چرا. بدون این شفافسازی، هر پروژهی سیاسی، ناگزیر بر شنهای روان بنا میشود. نفیِ کور، به همان اندازه خطرناک است که ایجابِ کور. هر دو، راه را برای بازگشتِ اشکال تازهای از سلطه هموار میکنند.
در این چارچوب، پرسشهای بنیادین باید دوباره طرح شوند:
قدرت چگونه در زندگی روزمره نفوذ میکند؟
چه نهادهایی، آگاهانه یا ناآگاهانه، اطاعت را بازتولید میکنند؟
چه زبانهایی امکانِ گفتن و چه زبانهایی امکانِ سکوت را فراهم میآورند؟
و مهمتر از همه، چه نوع انسانی در دلِ نظمهای مختلف ساخته میشود؟
بدون مواجهه با این پرسشها، هر تغییر سیاسی، سطحی و ناپایدار خواهد بود. تغییرِ واقعی، نه از جایگزینیِ یک نام با نامی دیگر، بلکه از گسست در شیوههای زیستن آغاز میشود. این گسست، دردناک، زمانبر و پرتنش است؛ اما تنها راهی است که میتواند از چرخهی تکرار جلوگیری کند.
این مقاله، تلاشی است برای حرکت از «نمیخواهیم» بهسوی فهمِ دقیقِ آنچه نفی میشود؛ اما برای خاموشکردنِ خشم نه، برای مسلحکردنِ آن به آگاهی. زیرا خشمی که ندانَد به کجا نشانه میرود، دیر یا زود به ابزاری علیه خود بدل میشود.
برای فهمِ آنچه نفی میشود، باید از تصورِ سادهانگارانة «حکومت بهمثابه یک مرکز تصمیمگیری» فاصله گرفت. نظمِ مسلط، صرفاً مجموعهای از قوانین، نهادها یا اشخاص نیست که بتوان با حذف آنها به آزادی رسید. آنچه در ایرانِ امروز با آن مواجهیم، شبکهای پیچیده از سازوکارهاست که قدرت را از سطحِ دولت به عمقِ زندگی روزمره میکشاند. این شبکه، پیش از آنکه فرمان بدهد، شکل میدهد؛ پیش از آنکه مجازات کند، عادت میسازد؛ و پیش از آنکه سرکوب کند، معنا تولید میکند.
در چنین نظمی، قدرت فقط در لحظههای آشکارِ خشونت عمل نمیکند. برعکس، مؤثرترین شکلِ آن، زمانی است که نامرئی میشود؛ زمانی که بهصورت هنجار، اخلاق، عقل سلیم و «وضع طبیعی» در میآید. بدنها یاد میگیرند چگونه حرکت کنند، چگونه سخن بگویند، چگونه سکوت کنند و حتی چگونه رنج بکشند. این یادگیری از طریق تکرار، آموزش، خانواده، رسانه و آیینهای روزمره انجام میشود و نه با زور عریان. نتیجه، انسانی است که اغلب پیش از آنکه فرمانی دریافت کند، خود را با نظم موجود تطبیق داده است.
نظم کنونی، بهویژه در نسبت با بدن، سازوکاری دوگانه دارد: از یکسو بدن را بهشدت مرئی میکند - اندازه میگیرد، میپوشاند، تفکیک میکند، ارزشگذاری میکند - و ازسویدیگر، آن را از حقِ تصمیمگیری تهی میسازد. بدن، هم میدانِ کنترل است و هم ابزارِ بازتولید. از طریق بدن است که جنسیت، اخلاق، وفاداری و انضباط معنا مییابند؛ بنابراین، هر سیاستی که به بدن بیتوجه باشد، ناگزیر سطحی خواهد بود؛ زیرا دقیقاً در جایی کور میماند که قدرت، عمیقترین لایههای خود را ساخته است.
یکی از ویژگیهای اساسی این نظم، پیوندِ دائمیِ رنج با معناست. رنج، تصادفی یا بیدلیل معرفی نمیشود؛ همواره به چیزی ارجاع داده میشود: آزمون، تکلیف، فداکاری، نجاتِ آینده. بهاینترتیب، درد هم تحملپذیر و هم فضیلتمند میشود. این سازوکار، به طرز موثری هر اعتراض به وضعیتِ موجود را با اتهامِ عدم صبوری، خودخواهی یا خیانت خنثی میکند. وقتی رنج مقدس شد، مطالبهی زندگیِ بهتر به امری مشکوک بدل میشود.
اما این نظم، فقط با وعدهی معنا کار نمیکند؛ با ترس نیز تغذیه میشود. ترس، نه بهعنوان یک واکنشِ لحظهای، بلکه بهعنوان یک وضعیتِ دائمی. ترس از بیثباتی، ترس از فروپاشی، ترس از دشمنِ همیشه حاضر. این ترس، بهتدریج درونی میشود و فرد را به نگهبانِ خویش بدل میکند. در چنین شرایطی، کنترلِ بیرونی کاهش مییابد، زیرا کنترلِ درونی جای آن را گرفته است. انسانها خود، مرزها را رعایت میکنند، خود، خطوط قرمز را بازتولید میکنند و حتی در غیابِ ناظر، نقشِ ناظر را ایفا میکنند.
نکتهی مهم این است که این دستگاه، صرفاً سرکوبگر نیست؛ تولیدکننده نیز هست. سوژههایی تولید میکند که خود را از خلالِ همین نظم تعریف میکنند. سوژههایی که گاه علیه آن اعتراض میکنند، اما زبانِ اعتراضشان همچنان در چارچوبِ مفاهیم و ارزشهای همان نظم باقی میماند. اینجاست که خطر بازتولید آغاز میشود: وقتی نفی، با ابزارهایی صورت میگیرد که خود محصولِ همان ساختارند.
در این معنا، فروپاشیِ ظاهریِ مشروعیت، لزوماً به فروپاشیِ دستگاه نمیانجامد. ممکن است اعتماد از میان برود، اما عادتها پابرجا بمانند. ممکن است ایمان فرسوده شود، اما سازوکارهای انضباطی همچنان کار کنند. به همین دلیل است که تغییرِ سیاسی، اگر به سطحِ نهادها محدود بماند، اغلب عمر کوتاهی خواهد داشت. دستگاه، خود را با شرایط جدید تطبیق میدهد، چهره عوض میکند، اما منطقِ درونیاش را حفظ میکند.
در چنین وضعیتی، پرسش اصلی دیگر این نیست که «چه کسی باید حکومت کند»، بلکه این است که «چگونه حکومتپذیری ممکن شده است». این جابهجاییِ پرسش، نقطهی آغازِ تحلیلِ رادیکال است. زیرا بهجای تمرکز بر اشخاص، نگاه را متوجهِ روابط میکند؛ روابطی که میان قانون و بدن، میان زبان و ترس، میان آموزش و اطاعت برقرار شدهاند. تا زمانی که این روابط دستنخورده باقی بمانند، هر بدیلی، دیر یا زود، به همان الگوهای پیشین بازخواهد گشت.
در این چارچوب، نفیِ نظمِ موجود، اگر به معنای نفیِ این روابط نباشد، ناکافی است. نمیتوان دستگاهی که اطاعت را بهعنوان هنجار تثبیت کرده، با تعویضِ نمادها از کار انداخت. نمیتوان بدنی را که سالها انضباط یافته، صرفاً با صدورِ بیانیه آزاد کرد. آزادی هدیهای نیست که ناگهانی پستچی بیاورد و تقدیم ما کند؛ آزادی فرایندی دشوار از بازآموزیِ زیستن است؛ فرایندی که مستلزمِ گسست از عادتهای درونیشده است.
اینجاست که تحلیلِ دقیقِ آنچه نمیخواهیم، اهمیتی حیاتی مییابد. اگر ندانیم کدام سازوکارها باید از کار بیفتند، ممکن است ناخواسته آنها را در قالبی تازه احیا کنیم. ممکن است به نامِ نظم، همان انضباط را بازگردانیم؛ به نامِ امنیت، همان ترس را و به نامِ نجات، همان تعلیقِ بیپایانِ زندگی را.
مسئلهی ایران امروز، نه بر سر یک نظام سیاسی که مسئلهی یک دستگاهِ زیستسیاسی است؛ دستگاهی که زندگی را مدیریت، محدود و معناگذاری میکند. فهمِ این دستگاه، شرطِ لازم برای هر پروژهی رهاییبخش است. بدون این فهم، سیاست به واکنش فروکاسته میشود و واکنش، هرچقدر گسترده، نمیتواند جایگزینِ دگرگونیِ ریشهای شود.
پس از صورتبندیِ سلب و کالبدشکافیِ نظمِ موجود، اکنون باید به میدانِ تنشِ اصلیِ سیاستِ امروز ایران وارد شد: تنشی که میان فروپاشیِ مشروعیتِ نظمِ حاکم و فقدانِ بدیلِ ایجابیِ فراگیر شکل گرفته است. این خلأ، بیپاسخ نمانده است. در غیابِ یک افقِ روشن، تخیلِ سیاسی جامعه به دو قطبِ مسلط کشیده شده: استمرارِ دستگاهِ موجود با چهرهای فرسوده و بازگشتِ یک اقتدارِ متمرکز با وعدهی نظم، ثبات و کارآمدی. این دو قطب، در ظاهر متضادند؛ اما اگر از سطحِ شعار و نماد فراتر برویم، میتوان ردّ منطقهای مشترکی را در هر دو دید.
مدلِ حاکمِ کنونی، همانگونه که در بخش پیشین گفته شد، هم ساختار حقوقی یا ایدئولوژیک و هم شبکهای است که زندگی را مدیریت میکند. این مدیریت، با ترکیبِ معنا، ترس و عادت، بدنها را به زیستنی خاص عادت میدهد. سیاست، در این مدل، از عرصهی مشارکت بدل به میدانِ اطاعت میشود. حتی اعتراض، تا جایی تحمل میشود که منطقِ کلیِ دستگاه را به چالش نکشد. آنچه اهمیت دارد، لزوماً رضایت نیست؛ مهمتر از آن پیشبینیپذیری است: اینکه سوژهها بدانند تا کجا میتوانند پیش بروند و کجا باید متوقف شوند.
در سوی دیگر، اپوزیسیونِ پادشاهیخواه، میلی به گسست از منطقِ اقتدار ندارد و بدیل را در بازآفرینیِ آن جستوجو میکند. در این روایت، مسئله نه خودِ تمرکزِ قدرت که «بد اجراشدن» آن است. وعده، وعدهی دولتی قویتر، مدیریتی کارآمدتر و اقتداری مدرنتر است. اما آنچه کمتر به پرسش گرفته میشود، خودِ رابطهی میان قدرت و زندگی است. اینکه آیا تمرکزِ قدرت - حتی در پوششِ قانون، توسعه یا ملیگرایی-ناگزیر به بازتولیدِ همان الگوهای انضباطی نمیانجامد؟
در اینجا باید به یک نکتهی ظریف اما تعیینکننده توجه کرد: هر دو قطب، بهنحوی با مفهومِ «نجات» کار میکنند. در یکسو، نجات به آیندهای موکول میشود که با تحمل، فداکاری و اطاعت به دست خواهد آمد؛ در سوی دیگر، نجات در بازگشت به یک نظمِ ازدسترفته یا بازسازیِ اقتدارِ مرکزی وعده داده میشود. در هر دو حالت، زندگیِ اکنون تعلیق میشود. حال، همواره ناکافی است و باید برای چیزی بزرگتر قربانی شود. این تعلیقِ دائمی، یکی از نقاطِ اشتراکِ عمیقِ این دو منطق است.
از منظرِ سیاستِ رهاییبخش، خطر دقیقاً در همینجاست. وقتی بدیل، صرفاً در سطحِ جابهجاییِ شکلِ اقتدار باقی بماند، آنچه تغییر نمیکند، رابطهی بنیادیِ فرمان و فرمانبری است. بدنها ممکن است آزادتر به نظر برسند، زبانها ممکن است سکولارتر شوند، اما سازوکارِ تولیدِ اطاعت همچنان پابرجا بماند. اینگونه است که تاریخ خود را بهصورت بازگشتِ ساختارها تحمیل میکند؛ نه حتماً بهصورت تکرارِ دقیق.
مسئلهی اصلی این مقاله، دقیقاً شکستنِ این دوگانه از موضعِ نقدِ ریشهای است و تلاشی برای بیطرف بودن ندارد. پرسش میان «بد و بدتر» نیست، بلکه این است که کدامیک امکانِ زیستنِ دیگرگونه را فراهم میکند-و کدامیک، حتی ناخواسته، همان الگوهای کنترل را بازتولید میکند. سیاست، اگر به انتخاب میان دو شکلِ اقتدار فروکاسته شود، از پیش شکست خورده است.
در این میان، نباید نقشِ اپوزیسیون را صرفاً به سطحِ گفتمان تقلیل داد. اپوزیسیون، خود بخشی از میدانِ قدرت است؛ نه بیرون از آن. زبانِ اپوزیسیون، تخیلِ اپوزیسیون و حتی نوستالژیهای اپوزیسیون، در شکلدادن به آینده نقش دارند. وقتی این زبان، حول محورِ «نظم»، «اقتدار» و «رهبر» سامان مییابد، بیآنکه رابطهی این مفاهیم با بدن، جنسیت، طبقه و حاشیهها روشن شود، خطر آن است که بدیلِ وعدهدادهشده، تنها نسخهای بازآرایشیافته از گذشته باشد.
سیاستِ ایجابی، در برابر این بنبست از بالا و از وعدهی نجات برنمیآید و دقیقاً میبایست بدانیم که از زندگی زیسته است که آغاز میشود. از این پرسش که چه نوع زندگیای باید ممکن شود تا آزادی، صرفاً به تغییرِ پرچم یا قانون فروکاسته نشود. این سیاست، بهجای تمرکزِ صرف بر دولت آینده، به مناسباتِ اکنون نگاه میکند: به شیوههای کار، مراقبت، همبستگی، مقاومتِ روزمره و بدنهایی که در برابر انضباط، راههای زیستنِ بدیل میسازند.
در این افق، آزادی لحظهای نهایی نیست و فرایندی پیوسته است؛ فرایندی که با شکستنِ عادتها آغاز میشود. عادت به اطاعت، عادت به انتظار، عادت به اینکه دیگری بهجای ما تصمیم بگیرد. چنین سیاستی، الزاماً آرام و بدون تنش نیست. برعکس، مستلزمِ درگیریِ دائمی با میل به اقتدار است-میلی که نهفقط در حاکمان که در خودِ جامعه نیز ریشه دارد.
انتخاب میان جمهوری اسلامی و سلطنت به خروج از وضعیتِ کنونی منتهی نمیشود. این مهم تنها از مسیرِ نقدِ مشترکِ منطقهای اقتدار ممکن است. تا زمانی که این منطقها دستنخورده باقی بمانند، هر تغییرِ سیاسی، شکننده و موقت خواهد بود. آنچه در خطر است، فقط شکلِ حکومت نیست؛ امکانِ اندیشیدن به سیاستی است که زندگی را به تعلیق نسپارد.
در نهایت، این مقاله دعوتی است به بازاندیشیِ رادیکال: بازاندیشیِ نفی، بازاندیشیِ بدیل و بازاندیشیِ خودِ سیاست. هدف رسیدن به اجماعی سریع نیست؛ کوشش برای گشودن فضایی است که در آن، پرسش از «چه میخواهیم» پیش از آنکه دیر شود، بهطورجدی طرح گردد. زیرا جامعهای که تنها میداند چه را نمیخواهد، در برابر هر اقتداری آسیبپذیر است-حتی اقتداری که به نامِ آزادی میآید.
این مقاله در ۲۷ صفحه، برای انتشار و توزیع از سوی نویسنده در اختیار زمانه قرا گرفته است. متن کامل مقاله را از سایت زمانه دانلود کنید:



نظرها
نظری وجود ندارد.