از مطالبات اجتماعی تا سیاستِ منجیسازی
این مقاله هشدار میدهد خطر اصلی فقط ادامهی سرکوب نیست، بلکه لغزیدن جامعه از «سیاستِ معیار و مطالبه» به «سیاستِ چهره و ناجی» است. به گفته سیاوش شهابی اگر افق و مطالبات به حاشیه بروند، تاریخ دوباره با یک «رهبرسازی» بازنویسی میشود و آینده گروگان میماند. راه خروج، بازگرداندن سیاست از نامها به معیارهاست: سازماندهی از پایین، اخلاق ضدکاریزما، و سنجش هر مدعی قدرت با حقوق و آزادیهای ملموس.

مراسم روز جهانی کودک در خانه کرد سنندج- مهر سال ۱۳۸۵ - عکس: سیاوش شهابی

میخواهم شما را ببرم به مهر ۱۳۸۵، روز جهانی کودک در سنندج، کردستان. آن روزها ما جمعی از فعالین بودیم که برای حقوق کودکان فعالیت میکردیم و مخصوصا برای الغای حکم اعدام. مبتکر برگزاری مراسمها و برنامههایی بودیم که هم خیابان را جدی میگرفت و هم زبان حقوق را. آن زمان نه شبکه اجتماعی بود نه رسانهای که این رویدادها را پوشش بدهد. سیاست سانسور و حذف اساساً جایی برای ابراز وجود باقی نمیگذاشت. بعدتر رژیم با خشونت و پروندهسازی و فشار، همان امکان جمعی را سرکوب کرد. اما من امروز یکی از بیانیههای آن دوران را به عنوان سندی از یک شیوه سیاستورزی یادآوری میکنم. سندی که نشان میدهد چطور میشود مردم را نه با چهره، بلکه با مطالبه و معیار دور هم آورد.
آن بیانیه با یک «از آنجایی که» طولانی شروع میشد. یعنی قبل از هر شعار و عکس و پرچم، مسئله را میچید مثل کیفرخواست علیه جهان موجود. از گرسنگی و بیمسکنی و مرگ قابل پیشگیری کودکان میگفت. از کار کودک، از محرومیت از تحصیل، از تبعیض جنسیتی، از اینکه تفریح و ورزش هم تبدیل به کالا شده است. و بعد به جنگ میرسید. اینکه جنگ را قدرتها طراحی میکنند، اما قربانی اصلیاش کودکاناند، کسانی که نه رأی دادهاند و نه سهمی در تصمیم داشتهاند.
بعد بیانیه یک چرخش مهم داشت. از توصیف فاجعه میرفت به اعلام یک اصل خشک و محکم. هیچ ملاحظه اقتصادی، فرهنگی، ملی یا سیاسی بالاتر از منفعت کودک نیست. دولت باید بیواسطه تامین یک زندگی شاد، ایمن و خلاق را وظیفه فوری خودش بداند. این جمله برای ما فقط زیبایی ادبی نداشت. یک خطکشی بود علیه توجیه، علیه جملههای آشنا و بیپایان: پول نیست، فرهنگ ما این است، اول امنیت، اول سیاست، بعدا.
و در همان متن یک بند بود که مثل چکش فرود میآمد: «کودکان به سلاح اتمی نیاز ندارند و هر گونه جنگ افروزی و نظامیگری زندگی کودکان را به خطر میاندازد.» این بند یک تیرخلاص سیاسی است، چون قصه «امنیت ملی» را از ابرهای اسطوره و اقتدار پایین میکشد روی زمین. امنیت کی، برای کی، با هزینه کی.
حالا چرا این خاطره مهم است. چون آن بیانیه یک چیز کمیاب را نشان میدهد: سیاست بدون ناجی. سیاستی که نه دنبال امامزاده است و نه دنبال منجی. سیاستی که به جای نام، فهرست میدهد. به جای کاریزما، تعهد میدهد. به جای «باور کنید»، میگوید «بسنجید». ممنوعیت کار کودک، تغذیه رایگان، درمان رایگان، آموزش رایگان و اجباری، مسکن مناسب، مهدکودک رایگان، حمایت از کودکان بیسرپرست، حق فرهنگ و ورزش، مراقبت از مادر و نوزاد، و حقوق کامل کودک مهاجر. اینها شعارهای مبهم نبودند. بندهای قابل حسابرسی بودند. اگر قرار است کسی قدرت بگیرد، باید با همینها سنجیده شود، نه با عکس و هیجان و توهم نجات.
این همان نقطهای است که تجربه سنندج را به بحث امروز وصل میکند. مسئله ما فقط این نیست که چه کسی خوب است یا بد است. مسئله این است که جامعه چگونه تصمیم میگیرد، و اصلا تصمیم را بر چه مبنایی میگیرد. در بخش بزرگی از جهان مدرن، بعد از تجربه فاشیسم اروپایی، توسل به رهبر و ناجی و شخص، حداقل در سطح فرهنگ سیاسی رسمی، بدنام شد. مردم به جای دخیل بستن به یک فرد، بیشتر به مفاهیم، ایدهها، جنبشها و احزاب اتکا کردند. حتی وقتی حزبها فاسد میشوند یا سیستمها بحران دارند، هنوز هم نزاع اصلی روی برنامه است. روی اینکه چه میگویی و چه میکنی، نه اینکه چه کسی هستی و چه ژستی داری.
از این منظر، خیزش «ن، زندگی، آزادی» یک لحظه مدرن بود. مدرن به معنای عبور از سیاست امامزاده محور. یک شعار که خودش بستر فکری/سیاسی عظیمی بود. آزادی و کرامت و حق زندگی در مرکز. ضدیت عمیق با نظم تحقیر دینی و کنترل بدن با کنشهای نمادینی مثل سوزاندن حجاب و عمامه پرانی به نمایش درآمد. اینها فقط اعتراض فرهنگی نبود. زبان سیاسی بود. زبان اعلام پایان یک نظم بود. مهمتر از همه، آن خیزش تا مدتها تن به «رهبرسازی» نداد. این هوشمندی کمنظیر بود. جامعه خسته و زخمی، با وجود فشار و سرکوب و قطع ارتباط، هنوز میتوانست به جای منجی، افق جمعی را جلوی صحنه نگه دارد.
اما خطر درست از همین جا شروع میشود. از لحظهای که افق سیاسی، مطالبات و معیارها، کم کم کنار میرود و جای خودش را به چهره میدهد. انگار کسی جامعه را از اینترنت پرسرعتِ خرد جمعی برمیگرداند به تلفنهای هندلی قدیمی، همان تلفنهایی که باید یک دسته را بچرخانی تا شاید وصل شوی. هر چرخش هم یعنی یک خواهش، یک تمنا، یک انتظار از بالا. درست از همان نقطه که اتکا به شخص جای اتکا به برنامه مینشیند، ابتذال شروع میشود. و ابتذال فقط مسئله سلیقه نیست. ابتذال یعنی تصمیمهای تاریخی با معیارهای کودکانه و احساسی گرفته میشود، و بعد هزینهاش را میلیونها نفر میدهند.
انقلاب ۵۷ را به یاد بیاورید. تا زمانی که خمینی بهعنوان رهبر کاریزماتیک سوار انقلاب نشده بود، مردم ماهها در خیابان مطالبات مشخص داشتند. سرنگونی سلطنت، آزادی، ممنوعیت شکنجه، پایان اختناق، پایان فساد دربار. اگر سخنرانی شاه و عذرخواهیاش را نگاه کنید، وعدههایی میدهد که بازتاب همان فشار خیابان است. پیش از سوار شدن خمینی، نه آن وزنِ شعارهای مذهبی غالب بود و نه آن شکل از اسلام سیاسی بر خیابان مهر زده بود. نقطه عطف زمانی است که تصویر رهبر آمد و افق سیاسی را بلعید. بعد، حافظه جمعی هم بازنویسی شد. امروز خیلیها (مخصوصاً نسل بعد از ۵۷ که تاریخ را از دریچه پروپاگاندای رژیم یا بقایای رژیم قبلی و ماشین تبلیغاتیشان دیده است) فراموش میکنند یا نمیدانند مردم آن روزها دقیقا چه میخواستند، چون روایت ساده شدهای جای آن را گرفته است.
همین خطر را امروز هم میشود دید. اگر تاریخ همین چند هفته و چند ماه را از نقطهای بنویسید که ناگهان یک چهره یا یک نماد سلطنتی مرکزیت پیدا کرد، سی سال بعد شاید واقعا نتوانید به نسل جدید توضیح دهید که مردم برای بازگشت سلطنت انقلاب نکردند. این خیزش علیه جمهوری اسلامی بود، علیه فقر و تباهی، علیه اختناق و استبداد دینی بود. اما وقتی مطالبات فراموش میشوند، وقتی کسی کمتر یادآوری میکند گرانی دلار چه شد، فقر چه شد، آزادی زندانیان سیاسی چه شد، محاکمه آمران سرکوب چه شد، وقتی کنشهای ضدتحقیر مثل حجاب سوزان و عمامه پرانی از حافظه بیرون رانده میشود، جای خالی با قصه ناجی پر میشود. و این قصه، اگر جا بیفتد، فقط گذشته را تحریف نمیکند، آینده را هم گروگان میگیرد.
حالا سوال اصلی این است که چرا جامعه به سمت ناجی میلغزد. این را باید جدی و بدون شعار توضیح داد، چون این لغزش اتفاقی نیست.
یک علت، سنتهای فرهنگی و دینی است که در آن نجات اغلب در قالب «فرد مقدس» تصور میشود. اینجا بحث توهین به ایمان افراد نیست. بحث یک الگوی سیاسی است. الگوی امام محور، الگوی انتظار برای دست بالا، الگوی قهرمان تراژیک که قرار است جامعه را از قعر بیرون بکشد. این الگو وقتی با سیاست و سرکوب و رسانه ترکیب میشود، میتواند به ماشین تولید کاریزما تبدیل شود. در غرب آسیا، به دلیل تاریخ طولانی استبداد و خشونت، اصلاح درونی و گفتوگوی آزاد درباره دین و قدرت هم بارها سرکوب شده است. نتیجه این میشود که جامعه کمتر فرصت تمرین عقلانیت جمعی پیدا میکند و بیشتر به روایتهای نجات بخش آماده پناه میبرد.
علت دوم، ساختارهای دیکتاتوری فردی است که چشم و گوش جامعه را به فرمان از بالا عادت میدهد. وقتی یک پیرمرد برای دهها میلیون نفر تصمیم میگیرد و پاسخگو نیست و حتی حق سوال هم جرم است، خودِ جامعه هم در طول زمان به یک الگوی روانی خو میگیرد: تصمیم، بالا است. پایین فقط باید امیدوار باشد. مشکل این است که اپوزیسیون چنین نظامهایی اگر از نظر فرهنگی و نظری عمیق نباشد، خیلی راحت شبیه همان نظام میشود. یعنی به جای ساختن نهاد و برنامه، دنبال نسخه اپوزیسیونی همان فردگرایی میرود. و بعد وقتی کسی نقد میکند، به جای پاسخ برنامهای، حمله میکنند و میپرسند خب اگر این شخص نه، چه کس دیگری. این سوال ظاهرا منطقی است، اما در واقع اعتراف به همان بیماری است. اختلاف دقیقاً همین جاست. مسئله انتخاب بین افراد نیست. مسئله عبور از فردمحوری است.
علت سوم، استیصال روانی است. سرکوب شدید، شکستهای متوالی، خطر دائمی، و همزمان تزریق این ایده که مردم نمیتوانند تغییر ایجاد کنند، ذهن را خسته میکند. ذهن خسته دنبال میانبر میگردد. ناجی، میانبر است. یک قرص مسکن است برای درد تاریخی. اما مسکن درمان نیست. فقط زمان میخرد، آن هم با عوارض سنگین. جامعهای که به ناجی معتاد شود، به برنامه حساسیتش را از دست میدهد.
علت چهارم، پدرسالاری است. نه به عنوان شعار فمینیستی، بلکه به عنوان مکانیزم اجتماعی. در خانواده پدرسالار، ثبات و امنیت اغلب با اقتدار مردانه تعریف میشود. این تصویر ناخودآگاه به سیاست منتقل میشود. نتیجه این است که جنبشهایی که دنبال رهبر فردی میگردند، معمولا در نهایت به رهبران مرد و در بسیاری موارد به افقهای ضد زن ختم میشوند، حتی اگر اولش شعارهای جذاب داشته باشند. خیزش «زن، زندگی، آزادی» درست از همین نظر خطرناک بود برای نظم موجود، چون داشت این مدار را میشکست.
علت پنجم، نبود میدان رقابت آزاد ایدههاست. در جامعهای که آزادی بیان و تشکل وجود ندارد، نه طبقه حاکم تکثرگرا میشود، نه پایین جامعه عادت میکند ایدهها را مقایسه کند. بالا در بحرانها کودتا میکند و حذف میکند. پایین هم به جای تمرین بحث و ارزیابی، تبدیل به جمعیتی میشود که پشت یک نفر راه میافتد. در چنین فضایی، نقد تبدیل میشود به حمله به ایمان و غیرت. اشتباهات فردی تبدیل میشود به فاجعه جمعی. کافی است «پیامبر» سیاسی بمیرد یا رسوا شود، جامعه میماند با گریه و استیصال و خودزنی. این مکانیسم، دشمن آزادی است، حتی اگر لباس آزادی بپوشد.
اینها فقط دلایل فرهنگی نیست. اینجا یک سطح دیگر هم هست: رهبرسازی به عنوان تکنیک سیاسی. اگر قبلتر رهبرپرستی را عقبماندگی میدانستیم، از ۵۷ به بعد رهبرسازی تبدیل شد به ابزار عملی برای منحرف کردن تحولات ایران. چون انقلاب قابل پیشبینی نیست، مثل بحران اقتصادی نیست که بشود جدول برایش ساخت. اما در غرب آسیا یک چیز را میشود پیشبینی کرد: جامعهای که نهادهایش نابود شده، آماده تزریق کاریزماست. کافی است یک چهره را با ترکیبی از رسانه، پول، شبکههای امنیتی، و الگوریتمهای شبکه اجتماعی بالا بیاورند. آن وقت جامعه مست و خمار یک تصویر میشود و افق سیاسی فراموش میشود. این همان نقطه کور است، جایی که نجات جامعه سختتر میشود، چون نه کسی میشنود و نه میبیند. همه نگاهها دوخته شده به یک پرده نمایش.
حالا برگردیم به سنندج ۱۳۸۵. در واقع میتوان انبوهی از مثالهای اجتماعی را اینجا لیست کرد. تجربهای از متن جامعه، از معلمان تا کارگران واحدهای مختلف تا بازنشستگان و دانشجویان. این بیانیهها چه کار میکردند؟ دقیقا واکسن میساختند علیه یک شیوه سیاستورزی. شیوهای که میگوید جامعه باید به جای «چه کسی»، با «چه برنامهای» حرکت کند. به جای «عشق به رهبر»، با «حق»، «حق زنان»، «حق کودک» و «حق انسان» متحد شود. مشخصاً بیانیه سنندج میگفت منافع کودک از اقتصاد و فرهنگ و سیاست بالاتر است. این یعنی اخلاق را از دست سیاست بیرون نمیکشد، بلکه سیاست را با اخلاق قابل اندازهگیری بازتعریف میکند. این یعنی اگر کسی فردا آمد و گفت برای امنیت ملی باید مدرسه را تعطیل کنیم، باید کودک را کارگر کنیم، باید درمان را پولی کنیم، باید جنگ را تحمل کنیم، این متن یک جواب آماده دارد: نه! کودک به غذا و درمان و مدرسه و شادی نیاز دارد.
اگر امروز دنبال اتصال تجربه سنندج به تحلیل وضعیت ایران هستیم، مسیر روشن است. ما باید زبان سیاست را از چهره به برنامه برگردانیم. هرکس ادعای رهبری میکند، باید اول به پرسشهای برنامهای پاسخ دهد، نه با فالوئر و شعار. حداقل معیارها باید روی میز باشد: آزادی زندانیان سیاسی، حق تشکل و تحزب، آزادی بیان، پایان شکنجه، محاکمه آمران سرکوب، برابری زن و مرد در قانون و زندگی، جدایی نهاد دین از دولت و آموزش، تامین حداقلهای زندگی برای طبقات فرودست، تامین آموزش و درمان رایگان، حمایت از کودکان و مهاجران، و پرهیز از جنگافروزی. اسمها میآیند و میروند. این بندها اگر روی زمین نماند، جامعه روی پا میماند.
در سطح عملی هم چند کار باید همزمان پیش برود. یک، بازسازی آلترناتیوهای جمعی. شبکههای محلی، شوراهای محله، گروههای حمایت حقوقی، اتحادیههای صنفی، شبکههای دانشجویی، و هر شکل از سازماندهی که از یک نفر عبور کند. دو، اخلاق ضدکاریزما. یعنی شفافیت مالی، گردش مسئولیت، حق نقد بدون برچسب، تصمیمگیری جمعی. سه، جنگ با فراموشی. یعنی مطالبات فراموش شده را در حافظه عمومی نگه داریم. فقر، زندان، شکنجه، تبعیض، و عدالت برای کشتارها را نباید اجازه داد زیر سایه یک چهره محو شود. چهار، سواد رسانهای علیه الگوریتم ناجی. شبکههای اجتماعی عاشق قهرماناند، چون قهرمان کلیک میآورد. ما باید آگاهانه برعکس عمل کنیم و قهرمان را به برنامه تقلیل بدهیم، و برنامه را به معیار عمومی تبدیل کنیم.
و اینجا به جمله آخر میرسیم که شاید تند باشد، اما واقعی است. خیلیها فکر میکنند گذار ایران از استبداد و اسلام سیاسی به سکولاریسم و آزادی، چیزی است که بعد از جمهوری اسلامی اتفاق میافتد. مدرن فکر کردن و آزاداندیشی یک وضعیت آینده نیست که روزی از آسمان بیفتد. یک تمرین روزمره است، همین حالا. یا همین حالا سیاست را از شخص به افق و برنامه منتقل میکنیم، یا با دست خودمان همان منطق استبداد را بازتولید میکنیم، فقط با لباسی تازه.
سنندج ۱۳۸۵ برای من یادآوری یک توانایی است. اینکه ما میتوانستیم حول یک متن حقوقی و سیاسی، آدمهای زیادی را همراه کنیم. اگر آن امکان را سرکوب کردند، به این معنا نیست که آن مدل مرده است. به این معناست که دقیقا از همان میترسیدند. وقتی آلترناتیوهای مستقل را نابود میکنی، مردم در برابر هیولا دنبال هر چیزی میگردند که شبیه راه خروج به نظر برسد. کار ما این است که راه خروج را از شکل یک چهره به شکل یک مسیر جمعی برگردانیم. مسیر یعنی بند، معیار، تعهد، و سازمان. نه دخیل، نه هیجان، نه نجات از بالا.




نظرها
نظری وجود ندارد.