ماشینها، مکانها و آدمها: تأملی در اشکال و تفاسیر خشونت در اعتراضات دی ۱۴۰۴
در حالیکه حکومت با نمایشِ اموال سوخته میکوشد معترضان را «دشمن مردم» نشان دهد، نویسنده در این مقاله یادآوری میکند که در این نظام، اشیا مقدساند اما جان انسان بیارزش. با مرور تجربههای تاریخی، ایرانمنش نشان میدهد خشونت علیه اشیا و کشیده شدن اعتراض به میدان خشونت، در نهایت به سود قدرت سرکوبگر تمام میشود. حکومتها بهتر از هر نیروی معترضی میتوانند چرخه خشونت را به نفع خود مصادره کنند. نتیجه روشن است: کشاندن اعتراض به تقابل مسلحانه، فقط راه را برای سرکوب گستردهتر باز میکند. پرسش نهایی این است: در نبرد خشونت، چه کسی واقعاً برنده میشود؟

اعتراضات سراسری ایران ۱۸ دی ۱۴۰۴

تقدیس اشیا، طرد انسان
ماشینهای آتشنشانی سوخته، مقابل سردر دانشگاه تهران و میدان انقلاب. نمایشی با هدف تهییج توده علیه معترضان دی ۱۴۰۴، که به اموال عمومی و هر چه قرارست به نجات جان مردم بیاید، رحم ندارند. تصویر فروشگاههای زنجیرهای و بانکهایی که سوخته و غارت شدهاند. تصویر بینقصی به نظر میرسد: «پس اینها اغتشاشگرند»؛ «اموال مردم را آتش میزنند و مانع نجات مردم میشوند»؛ و...
اما این تصویر کامل نیست. ویدئوی آتشنشان مشهدی که در هنگام حمل چند بارۀ مجروحان هدف گلولۀ نیروهای امنیتی قرار میگیرد و خودش و مجروح هر دو کشته میشوند، در فضای مجازی بارها و بارها دیده میشود. نام حمید مهدوی در لیست رسمی کشتهشدگان در سایت دفتر ریاستجهوری هم نیست. تعمدی برای پنهانکاری.
به نظر میرسد ماشینهای آتشنشانی در این تصویر تقدیس میشوند، اما خود آتشنشانها نه. مکانهای قابل بازسازی و اشیای قابل بازیابی قداست دارند، اما جان انسان که قابل بازیابی نیست ـ و کرامت او ـ به هیچ گرفته میشود.
تقدس اشیا در نظام ارزشی و قضایی جمهوری اسلامی البته سابقهدار است. اگر محسن شکاری (از اولین بازداشتشدگان جنبش ژینا که در ۱۷ آذر ۱۴۰۱، پس از ۷۵ روز بازداشت، اعدام شد) به یاد بیاوریم، در حالی که معتقد بود برای یک سطل آشغال اعدامش نخواهند کرد، آنگاه خواهیم دید که ارزشهای این حکومت از جنس دیگری است: سطل آشغال میتواند باارزشتر از جان یک انسان باشد.
در مورد دیگری، سهند نورمحمدزاده، از بازداشتشدگان اعتراضات ژینا در تهران، که ۱۶ آبان ۱۴۰۱ در دادگاه نمایشی محاکمه و به محاربه متهم شد و ناگزیر، در اعتراض به صدور حکم اعدام، اعتصاب غذا کرد، بر اساس محتویات پرونده، به یک سطل آشغال که از قبل روی زمین واژگون شده بوده، با پا ضربه زده بود تا مانع از سوختن موتورسیکلت خودش شود.
بدین ترتیب، میتوان دید که در نظام ارزشی و قضایی جمهوری اسلامی، سطل آشغال به خط قرمز نظام و امر مقدس بدل میشود که نباید آتش زده شود (در همین نظام ارزشی، اینکه مردم فلسطین برای سد معبر و خنثی کردن گاز اشکآور اسرائیلی سطل آشغال آتش میزنند، البته فرق دارد!)، ولی اینکه بابت غارت «اموال عمومی» در نظام مقدس، هر شب چند دست و سر در سطل زباله فرو میرود تا از آن نان بخورد، هیچ اهمیتی برای طلبههای جمهوری اسلامی و دیگر طرفداران نظام ندارد. (باید دید در احکام فقهی جدید، خود سطل در مقام «ظرف» هم مقدس است یا تنها آشغال بهمثابهی «مظروف» آن قدسی است، ورنه در پی اعتراضات سال ۸۸ شهرداری تهران، سطلهای زبالهی پلاستیکی را با فلزی جایگزین کرده است و سطل در مقام عرفی «اموال عمومی» آسیب نمیبیند.)
خشونت علیه اشیا، خشونت علیه اشخاص
این تضاد ما را به یاد تز «خشونت علیه اشیا، آری؛ خشونت علیه اشخاص، نه» از رودی دوچکه، یکی از رهبران چپ نو و جنبش دانشجویی آلمان در دهههای شصت و هفتاد میلادی میاندازد: کسی که هم علیه دستگاه سرکوب رسانهای و انسداد سیاسی راستگرایان افراطی در آلمان به اعتراض برخاست و هم علیه خشونت مسلحانه گروههای چپ افراطی مثل «فراکسیون ارتش سرخ» (باند بادر ـ ماینهوف)، هستههای توپوماروس و گروه دوم ژوئن. ماجرا از سرکوب تظاهرات دانشجویان ایرانی ـ آلمانی علیه سفر محمدرضا پهلوی به آلمان غربی در دوم ژوئن ۱۹۶۷ آغاز شد که در جریان آن، دانشجویی به نام بنو اونهزورگ، توسط مأمور پلیس به قتل رسید و اعتراض دانشجویان به قتل او نیز مجدد سرکوب شد. در واقع، آنگونه که اولریش شوسی، مولف زندگینامۀ دوچکه مینویسد، «از تابستان ۱۹۶۷، موضوع «خشونت و علیه خشونت» (Gewalt und Gegengewalt) هرچه سریعتر گسترش یافت. اما پس از چند ماه، به نظر میرسید که حال موضع اخلاقی مطرح میشود و نامش «خشونت علیه اشیا» (Gewalt gegen Sachen) است.»
پس از کنگرۀ همبستگی با ویتنام در دانشگاه آزاد برلین بود که گروهی از دانشجویان به این نتیجه رسیدند باید جلوی همکاری دولتها (از جمله دولت آلمان غربی) با آمریکا در بمباران ویتنام را بگیرند. چنانکه خود دوچکه فقط یکبار در نقشهای مشارکت داشت که آن را نیمهکاره گذاشت و ده سال بعد، در گفتوگویی فاش کرد:
موضوع این بود که اگر حملۀ امپریالیسم غربی به ویتنام افزایش پیدا کند و ما هیچ امکان دیگری را نبینیم، آنوقت کشتیهای آمریکایی حامل مستقیم تسلیحات جنگی به ویتنام را منفجر کنیم. پشت این تصمیم، ایدئولوژی «فراکسیون ارتش سرخ» قرار نداشت، بلکه فرمول آنزمان بود: خشونت علیه اشیا، نه خشونت علیه اشخاص. جهت روشنگری و به جریان انداختن عملیات، بهعنوان عمل نمادین، بدون اینکه ذرهای خشونت علیه اشخاص بهکار رود. اینکه این تفکر اساطیری بود یا خیال باطل، برایمان مورد سؤال بود، اما آن را فرض قرار دادیم.
آنگونه که در کتاب «روح سرخ دانشگاه: زندگینامۀ رودی دوچکه، رهبر جنبش دانشجویی آلمان» به قلم اولریش شوسی و ترجمۀ مرجانه (نشر مردمنگار، ۱۴۰۳) آمده است، این خشونت با عملیاتهای انفجار و ترور بادر ـ ماینهوف اوج گرفت؛ از شب ۳ آوریل ۱۹۶۸ که دو مرکز خرید اشنایدر در فرانکفورت آتش گرفت و به بازداشت فوری اعضای گروه انجامید که از فعالان سابق دانشجویی بودند: توروالد پرول، آندریاس بادر و گودرون اِنسلین.
در مقابل، گروهی از راستگرایان آلمان هم تحت تأثیر رسانههای جمعی همچون روزنامۀ عامهپسند بیلد، علیه دانشجویان و چپها دست به اقدام مسلحانه زدند که اوج آن، ترور دوچکه توسط یوزف باخمن در ۱۱ آوریل ۱۹۶۸ بود. موضوعی که دانشجویان را برانگیخت تا علیه نشریات دست راستی و چپستیز کاری عملی صورت دهند. چنانکه یکی از رهبران دانشجویی به نام پتر گِنگ، اقدام علیه روزنامۀ بیلد و ناشرش اشپرینگر را هدف درستی برای اقدام دانشجویان دانست، زیرا آنها مسبب اعمال خشونت هستند: «اقدامات ما علیه این دستگاهها، علیه پخش روزنامهها و علیه ساختمان باید ادامه پیدا کند. درست در اینجا موضوع بر سر دستگاه نفوذی است که باید نابود شود، و اینکه اشتباهمان در دوم ژوئن را تکرار نکنیم؛ یعنی فقط به شکل نظری «سلب مالکیت از اشپرینگر» را مطالبه کنیم و هیچ کاری در راستای آن انجام ندهیم.» پتر گِنگ همچنین دربارۀ تفاوت خشونت علیه اشیا و اشخاص گفت:
نبایست افراطگری چپ را قربانی افراطگری راست نمود. نباید خشونت علیه اشیا را با خشونت علیه انسان برابر دانست. ... در محدودۀ این مرز که ما فقط خشونت علیه اشیا را انجام میدهیم، باید بهصورت فشرده هم دراینباره گفتوگو کنیم که کدام خشونت علیه کدام اشیا با استراتژی ما مطابقت دارد.
خود رودی دوچکه که از این ترور بهزحمت جان به در برد (با آسیبهای جدی فیزیکی و ذهنی که چند سال بعد جان او را گرفت)، در متنی از کاربرد خشونت بهعنوان ابزار سیاسی انتقاد کرده بود:
کوکتلمولوتفها دیر رسیدند... از کجا میتوانستند بیایند؟ همهچیز را از جنبش رادیکال دانشجویان باید انتظار داشت؟ فراکسیون کارگران مزدبگیر که تازه وارد کار شدهاند، اقدامات شدیدتری را از اتحادیه انتظار دارند. میگذارید که به عضو شما تیراندازی شود و به بازی خود ادامه میدهید. حرف زیاد میزنید... و بحث مسخره درمورد خشونت به راه میاندازید. در اصل، شما خشونت حاکم را حفظ میکنید. پرهیز از خشونت همیشه تلفیقی از منازعات و جنگ و جدال است. اگر کسی این را فهمید، با همۀ ابزارها برای خود و دیگران مبارزه میکند. آلترناتیو ما در برابر خشونت حاکم، افزایش اقدامات ضد خشونت است. یا اینکه قصد داریم اجازه دهیم به خراب کردن بیوقفۀ ما ادامه دهند؟
تجربهای تاریخی: برندۀ خشونت کیست؟
در نوشتهای که آمد، دوچکه بهگونهای سخن میگوید که مرز «خشونت علیه اشیا» و «خشونت علیه انسان» چندان آشکار نیست:
از یکسو همچنان اقدامات خشونتآمیز علیه سیاستمداران بهعنوان «ضد انقلاب» را محکوم میکند ـ در نوعی پیشبینی از منازعات بین «فراکسیون ارتش سرخ» (راف) و حکومت در دهۀ هفتاد ـ و درمورد عواقب وخیم چنین سیاستی هشدار میدهد: «نظام مطمئناً چنین چیزی را آرزو میکند تا بتواند ما را کاملاً برای سالها سرکوب کند».
این پیشبینی البته درست بود و چنین اتفاقی بهواقع رخ داد: هر چه گروههای مسلح در آلمان، در سراسر اروپا (مانند «بریگادهای سرخ در ایتالیا» و «آکسیون دیرکت» در فرانسه) و جهان (نظیر «ارتش سرخ ژاپن») گسترش یافتند، در مقابل، نهادهای امنیتی دولتهای اروپایی و نیز ارتش مخفی پیمان ناتو از هر ابزاری استفاده کردند تا به بهانۀ مقابله با تروریسم و قوانین «وضعیت اضطراری» ناشی از این تهدیدات، دامنۀ مداخلات اجتماعی و سرکوب آزادیها را گسترش دهند. از همکاری با مافیاهای ایتالیایی علیه احزاب چپگرا گرفته تا نفوذ در گروههای مارکسیستی مسلح و دستکاری در تصمیمات آنان، و از مصادرۀ اقدامات این گروهها تا اجرای عملیاتهای تروریستی و انتساب آن به چپگرایان.
برای مثال، بمبگذاری در پیاتزا فورتونای میلان در دسامبر ۱۹۶۹ در ابتدا به آنارشیستها منتسب شد که دستگیری گستردۀ آنان را در پی داشت (جوزپه پینللی، کارگر آنارشیست، در جریان همین بازجویی به قتل رسید؛ ماجرایی که در نمایشنامۀ «مرگ تصادفی یک آنارشیست» اثر داریو فو روایت شده است)، اما در نهایت مشخص شد اقدام راستگرایان افراطی بوده است؛ با دخالت نهادهای امنیتی که تمامی شواهد را پنهان و تحقیقات را گمراه کردهاند. به همین ترتیب، سالها پس از گروگانگیری آلدو مورو، نخستوزیر راست میانۀ ایتالیا توسط گروه لنینیست «بریگادهای سرخ ایتالیا» که به قتل وی انجامید، مشخص شد که این عملیات بخشی از نفوذ شبکۀ گلادیو (تشکیلات مخفی ناتو و سیآیای در اروپا با هدف مقابله با نفوذ شوروی و سازمانهای چپ) در بریگادها بوده است.
خشونت علیه خشونت: برنده کیست؟
به هر روی، دولتها که مدعی انحصار قانونی خشونت هستند ـ حتی دولتهای بهاصطلاح دموکراتیک ـ میتوانند حتی خشونت فراقانونی خود را به لطایفالحیلی توجیه و خشونت متقابل شهروندان معترض را محکوم کنند. و گاه همچنان که گفته شد، این خشونت متقابل فراتر از بهانهای برای تشدید خشونت دولتی، به شکل مصادره و عملیات پرچم اشتباهی علیه مردم و گروههای معترض استفاده میشود.
نمونۀ این استراتژی را در آتشسوزی عمدی بازار رشت در جریان اعتراضات ۱۸ دی ۱۴۰۴ میتوان یافت که تلاشی بود برای بدنام کردن معترضان و همزمان ترساندن و انتقام از آنان. پیغام مشخص بود: اگر شما یه مسجد را آتش بزنید، ما تمام بازار را آتش خواهیم زد. همچنان که حکومت در جریان اعتراضات ۱۴۰۱ نشان داد بهازای هر مأمور امنیتی یا بسیجی کشته شده، چندین نفر را محاکمه و حتی اعدام میکند. اینکه مرگ برخی از کشتهشدگان حکومتی در جریان برخورد با اعتراضات اکباتان و در مراسم چهلم حدیث نجفی، نیز مشکوک به صحنهسازی امنیتی به نظر میرسید، مزید بر همین علت است. ورنه چرا زوج پزشکی که با اقدام انسانی خود، تلاش کردهاند مانع از جراحت و مرگ شوند، باید بهعنوان متهم به قتل محاکمه، زندانی و تبعید شوند؟
اینجاست که میتوان نتیجه گرفت اتخاذ تاکتیکهای مبتنی بر خشونت و اقدامات پراکندۀ مسلحانه (اعم از سلاح سرد و گرم) از طرف معترضان، نه فقط در برابر حکومتی تمام مسلح فایدهای نخواهد داشت، که زمینه را برای سرکوب هر چه بیشتر فراهم میکند. در مواجهه با حکومتی که فضاها و اشیای متعلق به اموال عمومی را تقدیس میکند، اما برای جان انسانها کمترین ارزشی قائل نیست، ماجراجویی مسلحانه نتیجهای جز عقبگرد نخواهد داشت.
البته بدیهی است که نمیتوان مردم خردشده زیر فشارهای اقتصادی و داغدیده در سرکوبهای سالهای اخیر را با زبان استدلال و ارائۀ شواهد تاریخی به تجدیدنظر در شیوههای اعتراض دعوت کرد، اما رهبران و اینفلوئنسرهای خارجنشین (و گاه داخلنشین با حاشیۀ امن شکبرانگیز) که مردم را به تسخیر فضاها و بالا بردن سطح درگیریها دعوت میکنند، باید بدانند که مردم عادی را که به قصد اعتراض آرام با شرکت اعضای خانوادهشان آمدهاند، نمیتوان با دست خالی یا با چند سلاح سرد و گرم به میدان جنگ خیابانی و تسخیر نهادهای نظامی فرستاد و انتظاری جز کشتار جمعی داشت. پیشرو بودن در جنبش اجتماعی (آوانگاردیسم) به معنای ماجراجویی (آوانتوریسم) کور نیست و بدون محاسبات عقلانی معطوف به تناسب هدف و ابزار نمیتوان کاری پیش برد.
واضح است که تحریک به خشونت معادلات مناقشه را پیچیده میکند و برندۀ این میدان، آن قدرتی است که علاوه بر سلاح سازمانی گسترده جهت اِعمال بهاصطلاح خشونت قانونی، ابزارهای لازم برای خشونت فراقانونی و ابزارهای هژمونیک توجیه آن را نیز در اختیار دارد. این تقابل، همان چیزی است که اصلاحطلبان و شخص خاتمی آن را «چرخۀ خشونت» مینامند و بهنادرستی معادلسازی میکنند؛ در حالی که یکی واکنش ضعیف، انفعالی و البته طبیعی و حتی مشروع گروهی از مردم به کنش محرک، مکرر، فراقانونی، غیرانسانی و صدالبته نامشروع حکومتی است. جانی و قربانی را نمیتوان با هم معادل گذاشت، حتی اگر دومی هم به روشهای اولی تأسی کند؛ چه برسد به اینکه یکی برای دفاع از خود یک سطل زباله را آتش بزند و دیگری برای انتقام از مردم، صدها مغازه در بازار شهر را.




نظرها
نظری وجود ندارد.