پناهگاهِ جنگ
آرمین خامه ـ ادعای من این است که ظهور فانتزی جنگ پاسخی روانشناختی به همآمیختگی استیصال اجتماعی، ادراک حمله خارجی به عنوان امری ناگزیر، و دریافتی محدود و رسانهایشده از تجربه جنگ است. به بیان دیگر ظهور و گسترش فانتزی جنگ نتیجهی ترکیبی از مکانیسمهای روانی برای مقابله با ناامیدیِ مفرطِ ناشی از استیصال، هراس و اضطراب مواجه با جنگی که اجتنابناپذیر جلوه میکند، و مجموعهای از سوگیری های شناختی در رابطه با تجربه جنگ است.

تنش میان ایران و آمریکا ـ منبع: shutterstock

در این روزها همه ما تجربهای مشترک داریم: تعلیق. گویی همه در فضایی مبهم و مهآلود، سرگشته و دلپریشان در طول زمان به جلو رانده میشویم؛ در انتظار حادثهای بزرگ: جنگ. تعلیقی آکنده از بیم و امید؛ ترکیبی از احساسات و عواطف متضاد.
برای بسیاری، آنچه تحمل این آشفتگی و نابسامانی را ممکن ساخته، «فانتزی جنگ» است. به عبارت دیگر، فانتزی جنگ همچون چشماندازی دلنشین که لذت تماشای آن رنج سفر را تحملپذیر میکند، در افق پیش رو ظاهر شده است. در این فانتزی، تصویری روشن و شستهرفته، مؤثر و در عین حال زودگذر از جنگ ساخته میشود.
در این یادداشت میخواهم نکاتی را درباره این فانتزی با شما در میان بگذارم. ادعای من این است که ظهور فانتزی جنگ پاسخی روانشناختی به همآمیختگی استیصال اجتماعی، ادراک حمله خارجی به عنوان امری ناگزیر، و دریافتی محدود و رسانهایشده از تجربه جنگ است. به بیان دیگر ظهور و گسترش فانتزی جنگ نتیجهی ترکیبی از مکانیسمهای روانی برای مقابله با ناامیدیِ مفرطِ ناشی از استیصال، هراس و اضطراب مواجه با جنگی که اجتنابناپذیر جلوه میکند، و مجموعهای از سوگیری های شناختی در رابطه با تجربه جنگ است. در ادامه پس از شرح مختصری از کارکردِ فانتزی این عوامل سه گانه را یک به یک توضیح میدهم.
فانتزی چیست؟
فانتزیسازی سازوکار دفاعی و پیچیدهای است که ذهن در مواجهه با تنگناها، اضطرابهای وجودی و بنبستهای زندگی به کار میگیرد. زمانی که انسان با واقعیتی آشفته و غیرقابل پیشبینی روبهرو میشود، ذهن برای بقا و حفظ تعادل درونی، روایتی «پیراسته» و «سادهشده» خلق میکند. در این فرآیند، عناصر آزاردهنده و ابهامهای خستهکننده حذف میشوند تا تصویری پدید آید که نهتنها تحملپذیر است، بلکه به فرد حس کاذب کنترل و معنا میبخشد. این سازوکار ذهنی در تقابل مستقیم با «امر واقعی» قرار دارد. مواجهه با واقعیت همیشه دشوار است، زیرا پیچیدگی و عدم قطعیت آن چنان اضطراب عمیقی ایجاد میکند که درک و هضمش برای ذهن بسیار پرهزینه است.
بر همین اساس، وقتی از پدیدهای همچون «فانتزی جنگ» سخن میگوییم، لزوماً با انکار مطلق واقعیت روبهرو نیستیم، بلکه با نوعی تقلیلگرایی مواجهایم. در این حالت، پدیده هولناک و ویرانگری چون جنگ در ذهن به نسخهای ظریف، گذرا، هدفمند و هوشمند بدل میشود. در این تصویر فانتزیگونه، ابعاد تاریک و مهیبی نظیر فروپاشی زیرساختهای اقتصادی، موج مهاجرتهای اجباری، بیثباتیهای اجتماعی بلندمدت و رنجهای انسانی در سایه قرار میگیرند تا ذهن بتواند بر لبه پرتگاه واقعیت همچنان احساس قدرت و قاطعیت کند.
استیصال و منجیگرایی
اولین عنصر برسازنده فانتزی جنگ در منجیگرایی ریشه دارد. برای درک بهتر این «انتظار ظهور» میتوان از نظریههای روانشناختی کمک گرفت. برای درک این فرایند، کلیدیترین مفهوم، نظریه «درماندگی آموختهشده» (Learned Helplessness) مارتین سلیگمن است. زمانی که یک جامعه، بهویژه پس از تجربههای سهمگین و تروماهای خونبار ناشی از سرکوب معترضان، با دیواری سخت از خشونت و انسداد روبرو میشود، دچار نوعی فلجشدگیِ اراده میگردد. در این وضعیت، جامعه پس از پرداخت هزینههای گزاف انسانی و بیثمر ماندن تلاشهای مکرر برای تغییر از درون، به این نتیجهی دردناک میرسد که میان «کنش او» و «تغییر وضعیت»، هیچ پیوند معناداری وجود ندارد.
این فروپاشیِ کنشگریِ داخلی، نقطهی عزیمتِ یک جابهجایی روانی بزرگ است: انتقال «کانون کنترل» از درون به بیرون. سوژهای که به این باور رسیده که دستان خودش برای گشودنِ بنبستِ پیشرو ناتوان است، بهناچار نگاهش را از «خود» برمیگیرد و به افقهای دور میدوزد. در اینجا، «منجیگرایی» نه بهعنوان یک انتخاب آگاهانه، بلکه بهعنوان تنها راهِ فرار از خفگیِ ناشی از استیصال متولد میشود. ذهن برای آنکه در زیر بارِ سنگینِ ناتوانی خرد نشود، محتاجِ یک «امید» است؛ اما چون در واقعیتِ ملموس هیچ راهی نمییابد، ناچار است این امید را در قالب یک قدرتِ بیرونیِ قاطع و حتی فرابشری جعل کند.
در این فرایندِ «فانتزیسازی»، جنگ از تمام کثیفیها، بوی خون، ویرانی زیرساختها و بیقاعدگیهای مرگبارش تهی میشود. مکانیزم فانتزی با یک تمرکز گزینشی، جنگ را نه به مثابه یک فاجعه انسانی، بلکه بهعنوان یک «عمل جراحیِ تمیز»، یک «میانبر» برای پایان دادن به رنجِ مزمنِ تعلیق ترسیم میکند. به این ترتیب، فانتزی جنگ و مداخله خارجی عملاً به آخرین ریسمانِ نجات برای مردمی بدل میشود که تمام تلاشهایش برای تغییر و رهایی در داخل به بنبست رسیدهاست.
اجتنابناپذیری جنگ
علاوه بر استیصال، عامل کلیدی دیگری که به فانتزی جنگ دامن میزند، ادراک عمومی از جنگ به عنوان امری ناگزیر و اجتنابناپذیر است. در فضای رسانهای، وقتی تحلیلها بهطور مستمر جنگ را سناریویی «تصمیمگرفتهشده» و قطعی معرفی میکنند، ذهن مخاطب تحت تأثیر سوگیریهای شناختی، این احتمال را بهمثابه واقعیتی محتوم میپذیرد.
در چنین شرایطی، مکانیسم دفاعی «عقلانیسازی» فعال میشود. وقتی انسان احساس میکند توان تغییر مسیر حوادث بزرگ را ندارد، برای رهایی از اضطراب خردکننده بلاتکلیفی، شروع به بازسازی تصویر آن واقعه در ذهن خود میکند.
در روانشناسی اجتماعی، لئون فستینگر با طرح نظریه «ناهماهنگی شناختی» (Cognitive Dissonance) توضیح میدهد که انسانها زمانی که میان باورها، اطلاعات یا رفتارهایشان تضاد ایجاد شود، دچار یک تنش روانی دردناک میشوند. ذهن ما بهطور غریزی از این ناآرامی گریزان است و تمام تلاش خود را به کار میبندد تا با تغییر دادن یکی از این عناصر، دوباره به یک «تعادل درونی» برسد. زمانی که در فضای رسانهای، وقوع جنگ بهعنوان یک امر محتوم و «اجتنابناپذیر» پذیرفته میشود، فرد در برابر یک دوگانگی خردکننده قرار میگیرد: از یک سو باور دارد که جنگ حتماً رخ خواهد داد و از سوی دیگر، از ویرانی، فقدان و مرگ ناشی از آن هراسان است. تحمل این فشار که «رخدادی هولناک در راه است و من هیچ راه فراری از آن ندارم»، برای روان انسان ممکن نیست.
در اینجاست که مکانیزم کاهش ناهماهنگی وارد عمل میشود. ذهن برای حل این تضاد و کاستن از حجم اضطراب، شروع به دستکاری در «تصویر جنگ» میکند. اگر نمیتوان جلوی وقوع حادثه را گرفت، پس باید معنای آن را تغییر داد تا قابلتحمل شود. در این فرایند، ذهن دست به «زیباسازیِ امر مهیب» میزند؛ جنگ دیگر یک فاجعهی کور و ویرانگر نیست، بلکه در قالب عباراتی همچون «جراحیِ ضروری»، «درد زایمان» یا «مسیر گذار» بازتعریف میشود.
در واقع، فانتزیسازی واکنشی دفاعی برای بقاست. فرد با مثبتگراییِ اجباری و نسبت دادن صفاتی رهاییبخش به جنگ، ناهماهنگیِ میان «ترس از نابودی» و «قطعیتِ وقوع» را از بین میبرد. این تغییرِ نگرش، به سوژه اجازه میدهد تا به جای وحشتزدگی، نوعی پذیرش منفعلانه پیدا کند؛ پذیرشی که ریشه در یک فانتزیِ برساخته دارد تا واقعیتی که قرار است با آن مواجه شود.
تجربه محدود و سوگیریهای شناختی
سومین عاملی که به تثبیت این فانتزی در ذهنیت جمعی کمک میکند، تکیه بر تجربههای زیسته محدود و خطای «تعمیم شتابزده» است. زمانی که از جنگ سخن به میان میآید، ذهن تمایل دارد به جای مواجهه با ابعاد ویرانگر و طولانیمدت آن، بر نمونههای خاص، کوتاهمدت و اصطلاحاً «تمیز» تمرکز کند. تجربههایی نظیر جنگ دوازدهروزه یا مداخلات سریع نظامی که با کمترین «هزینه» به سرانجام رسیدهاند، در حافظه جمعی بهعنوان یک قاعده کلی بازنمایی میشوند. هرچه تصویر جنگ برقآسا و نقطهزن در رسانهها بیشتر تکرار شود، ذهن آن را محتملتر و واقعیتر از سناریوهای پیچیده و فرساینده میپندارد. رسانهها و الگوریتمها نیز با سادهسازی بیش از حد وقایع و تبدیل جنگ به یک سناریوی تصویری، عمق فاجعه را پنهان میکنند. با شکلگیری حبابهای اطلاعاتی، کاربران عمدتاً روایتهایی را میشنوند که این تصویر سادهشده را تأیید میکند. در نتیجه، پیامدهای بلندمدت مانند فروپاشی اجتماعی، بحرانهای منطقهای، و هزینههای سنگین انسانی از دایره توجه عمومی خارج میشود.
در کنار این، با خطای شناختی دیگری به نام «پسنگری» (Hindsight Bias) روبهرو هستیم که باعث میشود پس از وقوع یک رویداد، آن را بسیار سادهتر و پیشبینیپذیرتر از آنچه در واقعیت بوده ارزیابی کنیم. در این وضعیت، ذهن با رجوع به نمونههای محدودی مانند جنگ دوازدهروزه یا عملیاتهای نظامی برقآسا (مانند عملیات آمریکا در ونزوئلا)، دچار این توهم میشود که پیروزی از ابتدا قطعی و آسان بوده است. در نتیجه، پیچیدگیهای هولناک، احتمالات شکست و متغیرهای پیشبینیناپذیر جنگ از حافظه تاریخی حذف میشوند. این سوگیری سبب میشود جامعه از یک تجربه استثنایی و کوتاهمدت، قاعدهای کلی برای آینده بسازد و با اتکا به این سادهسازی مفرط، جنگ را در قالب فانتزیهای ذهنی خود به صورت سناریویی قابلتکرار و مدیریتشده بازتولید کند.
این ذهنیت با نوعی «سوگیری خوشبینی» نیز همراه میشود؛ به این معنا که فرد، در عین پذیرش اصل جنگ، هزینهها و ویرانیهای آن را برای «دیگران» متصور میشود و خود را در پناه این فانتزی از گزند اصلی مصون میبیند
جمعبندی: فانتزی به مثابه پناهگاه
«فانتزی جنگ» پاسخی جمعی و روانشناختی به وضعیت تعلیق، سرگشتگی و انسداد مسیر تغییر است. جامعهای که در برزخ بلاتکلیفی فروافتاده، برای گریز از اضطراب فرساینده به پناهگاهی نیاز دارد. از این منظر، فانتزی جنگ ملجأیی است که ذهن برای دوام آوردن در برابر واقعیت تلخ کنونی به آن پناه میبرد.
اما خطر آنجا نهفته است که این فانتزی از یک سازوکار دفاعی به یگانه چشمانداز محتمل تبدیل شود. در این مرحله، هرگونه نقد واقعگرایانه یا پرسش از هزینههای ویرانگر جنگ نه تحلیل عقلانی، بلکه «امیدزدایی» تلقی میشود. فانتزی جنگ دوقطبی کاذبی میسازد که در آن واقعگرایی به سیاهنمایی و فانتزی به تنها راه رهایی تعبیر میشود.
فهم ریشههای این فانتزی برای درک جامعه ضروری است، اما پذیرش بیچونوچرای آن میتواند جامعه را از یک بنبست به بنبستی دیگر منتقل کند. رسالت امروز ما حفظ امکان گفتوگو در میانه این دوقطبی است؛ یعنی توانایی دیدن همزمان میل به رهایی و هزینههای ویرانگر احتمالی. تنها در این صورت است که میتوانیم بدون فروغلتیدن در سادهسازیهای خطرناک، میان بیمها و امیدها جمعیمان توازن برقرار کنیم.




نظرها
نظری وجود ندارد.