فروپاشی سرزمینی در ایران؛ روایت یک مرگ تدریجی
تئوری «هزار زخم» و انباشت شکستهای حکمرانی محیط زیستی
روزبه اسکندری ـ فروپاشی همیشه با انفجار و انقلاب آغاز نمیشود؛ گاه با خاموشی برق، قطع آب و کوچ خاموش مردم شکل میگیرد. آنچه امروز در ایران میبینیم، نتیجه انباشت خطاهای سیاستی و شکست مزمن در حکمرانی منابع است؛ وضعیتی که میتوان آن را «هزار زخم» نامید. بیآبی، خاموشی، مهاجرت اقلیمی و فرونشست زمین، نشانههای فرسایشی تدریجیاند که زیستپذیری سرزمین را تهدید میکنند. پرسش اینجاست: چند زخم دیگر مانده تا دیگر چیزی برای ترمیم باقی نماند؟

فرونشست زمین به نزدیکی تخت جمشید رسیده است

فروپاشی همیشه با انقلاب و جنگ آغاز نمیشود. گاهی با قطع آب، با خاموشی برق و با کوچ بیصدای مردمان شروع میشود. آنچه امروز در ایران جریان دارد، نه یک بحران زودگذر، بلکه نمود انباشت خطاهای سیاستی و شکستهای مکرر در حکمرانی منابع است؛ وضعیتی که میتوان آن را با استعاره «هزار زخم» توضیح داد: فرسایشی تدریجی که در اثر انباشته شدن بیتدبیریها، یک سرزمین را از درون تهی میکند تا فرو بپاشد.
دولتی ناتوان از بدیهیات
تامین پایدار آب شرب، برق و گاز از ابتداییترین وظایف هر دولت مدرن است. هنگامی که حکومتی از انجام همین بدیهیات بازمیماند، مساله توسعهنیافتگی یا رفاه نیست؛ شکست در سطوح بنیادین حکمرانی است.
ایران امروز در وضعیتی قرار گرفته که بخشی از شهرها و روستاهایش با تانکر آبرسانی میشوند و همزمان با خاموشیهای برنامهریزیشده اداره میشوند. این شرایط بیانگر ناتوانی ساختاری در مدیریت منابع و زیرساختهاست.
خشکسالی البته واقعیتی اقلیمی است، اما تبدیل شدن آن به بحران فراگیر، نتیجه دههها سیاستگذاری نادرست است: برداشت بیرویه از آبخوانها، توسعه نامتوازن کشاورزی، سدسازیهای پرهزینه و کمبازده، نادیده گرفتن ظرفیت اکولوژیک حوضههای آبریز و حذف دانش تخصصی از فرایند تصمیمسازی. کشوری که چنین مسیری را پیموده، نمیتواند بحران فعلی را به آسمان نسبت دهد در حالی که مشکل واقعی، روی زمین است.
بیآبی؛ زخمی عمیقتر از تحریم
تحریمها میتوانند اقتصاد را فرسوده کنند، اما بیآبی سرزمین را زیستناپذیر میکند. روستاهایی که ترک میشوند، شهرهایی که با تنش آبی دستوپنجه نرم میکنند و زمینهایی که فرو مینشینند، نشانههای تضعیف بنیانهای زیستپذیریاند.
هر تابستان کمآب و هر زمستان پرتنش انرژی، زخمی تازه بر پیکر ناتوان سرزمین است؛ زخمی که بلکه خزنده و پیش رونده است. این زخمها جمعیت را جابهجا میکنند، الگوهای معیشتی را فرو میریزند و آینده را مبهمتر و تاریکتر میسازند.
زمانی که مردم بهدلیل خشکسالی، بیآبی و فروپاشی اقتصادی ناچار به ترک خانههایشان میشوند، اسمش «مهاجرت» نیست؛ نوعی گریز از زیستناپذیری است. مهاجرت اقلیمی، رایی است که نه در صندوقهای رأی، بلکه در جادهها داده میشود؛ رایی علیه چگونگی حکمرانی ضد توسعه و ناپایدار.
هر خانوادهای که کوچ میکند، سرمایه انسانی، امید اجتماعی و انسجام محلی را با خود میبرد. تداوم این روند، شکافی ایجاد میکند که ترمیم آن بهسادگی ممکن نخواهد بود.
خاموشی؛ نماد بحران ساختاری انرژی
ایران با وجود برخورداری از ذخایر عظیم نفت و گاز، در تامین پایدار برق و گاز دچار اختلالهای مزمن است. این تناقض، نشانهای از بحران در نظام سیاستگذاری انرژی است.
خاموشیها دیگر رخدادهایی مقطعی نیستند؛ به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شدهاند. هر قطعی برق، اختلال در تولید، آموزش، بهداشت و اعتماد عمومی است. بیثباتی در تأمین انرژی، هزینه زندگی و سرمایهگذاری را افزایش میدهد و آینده را تیرهتر میکند.
مصرف بیمهار، قیمتگذاری یارانهای بدون اصلاح ساختار، فرسودگی زیرساختها، اتلاف گسترده در شبکه توزیع و نبود شفافیت در حکمرانی انرژی، مجموعهای از عوامل بههمپیوستهاند که چرخهای معیوب ایجاد کردهاند. کمآبی، تولید برق را کاهش میدهد؛ خاموشی، پمپاژ و توزیع آب را مختل میکند. این وابستگی متقابل بحرانها، همان جایی است که «هزار زخم» به همافزایی میرسند و سرعت فرسایش را چند برابر میکنند.
عادیشدن بحران؛ آخرین زخمِ کاری
شاید بزرگترین فاجعه، کمبود آب و خاموشی برق نباشد؛ بلکه عادیشدن آن باشد. هنگامی که جامعه به بیآبی، خاموشی و کوچ عادت میکند، حساسیت نسبت به بحران کاهش مییابد و مطالبهگری برای اصلاح ساختاری تضعیف میشود.
عادیشدن بحران یعنی کاهش آستانه انتظارات عمومی. یعنی پذیرش زیست در شرایطی که پیشتر، غیرقابلقبول تلقی میشد. این همان نقطهای است که یک نظام سیاسی در قالب دولت، بدون فشار کافی برای اصلاح، به مسیر فرسایش خود ادامه میدهد.
در چنین وضعیتی، یک موج گرمای شدید، یک خشکسالی طولانیتر یا یک شوک در توزیع انرژی میتواند به «آخرین زخم» تبدیل شود که پرده را کنار میزند و انباشت شکستها را عیان میکند.
پرسشی که باید جدی گرفت
ایران امروز با یک بحران واحد مواجه نیست؛ با همپوشانی و انباشت بحرانهای ماندگار روبهروست. بیآبی، خاموشی، فرونشست زمین، مهاجرت و تضعیف سرمایه اجتماعی، نشانههای یک بیماری عمیقترند: ضعف مزمن در حکمرانی منابع و ناتوانی در اصلاح ساختاری.
تئوری «هزار زخم» یادآور میشود که نظامها به ناگهان فرو نمیریزند؛ زمانی سقوط میکنند که توان انجام بدیهیات حکمرانی را از دست میدهند و جامعه نیز به این ناتوانی خو میگیرد.
پرسش نهایی، ساده اما بیرحمانه است: چند زخم دیگر باقی مانده تا دیگر چیزی برای ترمیم این سرزمین نماند؟




نظرها
نظری وجود ندارد.