ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

از «امید به منجی» تا «امید به خود»؛ سرخوردگی پس از وعده‌های نجات

حسین نوش‌آذر ـ هنوز رد انتظار در روان جمعی ایران جاری است؛ این بار در هیئت امید به مداخله‌ی قدرت‌های بیرونی یا چهره‌های نجات‌بخش. علی‌اصغر فرداد، روانکاو، در سومین گفت‌وگو از مجموعه‌ی «روان‌شناسی سیاست» از مکانیسم سرخوردگی جمعی می‌گوید: وقتی وعده‌ها متحقق نمی‌شوند، کشتار سنگین می‌شود و افق آینده بسته می‌ماند، ذهن جمعی میان نوستالژی، درماندگی آموخته‌شده و گرایش به راه‌حل‌های ساده سرگردان می‌ماند. اما او راهی دیگر نیز نشان می‌دهد: گذار از «فروپاشی توان» به «فروپاشی توهم»؛ از «امید به منجی» به «امید به خود».

در دوران سربداران (قرن هشتم هجری، حدود ۷۰۰ سال پیش) نیاکان ما در سبزوار و خراسان اسب سفیدی را آذین می‌بستند، با ساز و دهل به بلندترین نقطه شهر می‌بردند و تا غروب منتظر می‌ماندند که اگر امام آمد بی‌مرکب نماند. در آن ایام حکومت ایلخانان تازه فروپاشیده بود. آن‌ها کشتارهای گسترده کرده و شهرها و اقتصاد را ویران کرده بودند و یاسای چنگیزی را به جای آیین‌های ایرانی نهاده بودند و مردم دچار ستم بی‌پایان ایلچیان و عاملان محلی شده بودند. در آن ایام هم مانند امروز مردم احساس می‌کردند هیچ راهی برای بازگشت به عدالت و استقلال نیست. این دقیقاً همان مرحلهٔ شکاف میان امید و واقعیت است که روانشناسان می‌گویند در فرآیند سرخوردگی رخ می‌دهد.

هنگامی که قیام سربداران اتفاق افتاد، یکی از اندک لحظات تاریخ ایران رقم خورد: داغ امید بربادرفته (از مغول) به امید نو (مهدوی-شیعی-ملی) تبدیل شد و چرخهٔ سرخوردگی را شکست ـ هرچند موقتاً. آیا می‌توانیم بگوییم، اکنون در این بزنگاه تاریخی، پس از کشتار دی خونین، تکیه برخی جریان‌های اپوزیسیون به قدرت نظامی بیگانه به امید رهایی، امید تازه‌ای در دل‌های شکسته ایرانیان داغدار است که بسیارانی از آنان کارتل شبه‌نظامی حاکم را به عنوان یک نیروی اشغالگر درک کرده‌اند؟ مسیر دشوار سرخوردگی چگونه به بلوغ سیاسی راه می‌برد؟

موضوع گفت‌وگوی این هفته من با دکتر علی اصغر فرداد، روانپزشک روانکاو (مقیم سوئیس) وعده نجات و روانشناسی سرخوردگی جمعی است. این گفت‌وگو سومین گفت‌وگو از این مجموعه است. در گفت‌وگوی نخست به «سوگ» و در گفت‌وگوی دوم به «خشم» و پرخاشگری به‌عنوان یک سبک هویتی پرداخته بودیم.

حسین نوش‌آذر - کیرکه‌گارد امید را با نجات پیوند می‌زند. از منظر روانشناسی، فرآیند تبدیل «امید انقلابی» یا «انتظار نجات» به «سرخوردگی عمیق» چگونه رخ می‌دهد؟ این فرآیند چه تأثیری بر هویت فردی و جمعی می‌گذارد؟

علی اصغر فرداد، روانپزشکِ روانکاو و مترجم اشعار لورکا

دکتر علی اصغر فرداد ـ از منظر روان‌شناسی اجتماعی، سرخوردگیِ جمعی وقتی شدید می‌شود که سه عامل هم‌زمان رخ دهد:

  • امید بسیار بالا (تغییر و نجات، نزدیک و قطعی تصور شود)،
  • هزینه بسیار بالا (کشتار، بازداشت، شکنجه، سرکوب گسترده در همه ابعاد)،
  • عدم تحقق آرزوها ( وعده نجات متحقق نشود).

در این وضعیت، همان «شکاف میان امید و واقعیت» شکل می‌گیرد؛ چیزی که شما به درستی «داغِ امیدِ بربادرفته» نامیده‌اید. از نگاه روانکاوانه وقتی انسداد سیاسی در داخل کامل است، می‌تواند یک مکانیسم دفاعی پاتولوژیک فعال ‌شود: ساختن منجی بیرونی. ذهن جمعی به دنبال ابژه‌ای نجات‌بخش می‌گردد؛ گاه یک قدرت جهانی، گاه یک رهبر کاریزماتیک، گاه یک اسطوره تاریخی. همانند روایت «اسب سفید آذین‌بسته» در روزگار سربداران: انتظارِ آمدن کسی که عدالت را بازگرداند.

در سال‌های اخیر بخشی از افکار عمومی امید خود را به نقش بازیگرانی مانند دونالد ترامپ یا چهره‌هایی در اپوزیسیون مانند رضا پهلوی گره زده‌اند. اما وقتی انتظارات از مداخله یا حمایت مؤثر محقق نشد و جنبش با کشتار مهیب پاسخ گرفت، فرایند روانیِ سرخوردگی آغاز شد.

این فرایند معمولاً سه مرحله دارد:

  • شوک و انجماد روانی: «پس چرا نیامدند؟ این همه هزینه برای چه بود؟»
  • خشم انتقالی: فاصله گرفتن از ابژه امید (یا همان پدر نجاتبخش)
  • فروریزش معنایی: «ما هیچ نیستیم، هیچ‌چیز عوض نمی‌شود»

این سرخوردگی صرفاً پدیده‌ای سیاسی نیست؛ بلکه پدیده‌ای روانی ـ هویتی است که ساحت فردی و جمعی را هم‌زمان درگیر می‌کند. نشانه‌های آن می‌تواند شامل موارد زیر باشد:

اضطراب و اندوه فراگیر، احساس بی‌پناهی و ناتوانی، شرم بازمانده (شرم از زنده ماندن در حالی که عزیزان کشته شده‌اند)، تردید به خود و فرسایش اعتماد به نفس، بی‌اعتمادی عمومی و گسترش نگاه بدبینانه، قطبی‌شدن گفتمان سیاسی و تشدید دوگانه‌ها (سلطنت‌طلب/جمهوری‌خواه، داخل/خارج، برانداز/اصلاح‌طلب)

نمونه‌های تاریخی اخیر، از جنبش سبز ۱۳۸۸ گرفته تا آبان ۱۳۹۸ و خیزش ۱۴۰۱، نشان می‌دهد که این چرخه بارها تکرار شده است. با این حال، هرچند جامعه به اهداف نهایی خود دست نیافته، اما هر بار تجربه‌ای تازه به حافظه جمعی افزوده شده و لایه‌ای از آگاهی تاریخی شکل گرفته است.

بدیهی است که سرخوردگی همواره به فعال شدن مکانیسم‌های پاتولوژیک در فرد یا جامعه منجر نمی‌شود. سرخوردگی می‌تواند نقطه‌ای برای تأمل، بازاندیشی و بازسازی نیز باشد.

گاه از دل سرخوردگی، فرد یا جامعه به خود بازمی‌گردد، می‌اندیشد، شهامت از دست‌رفته را بازیابی می‌کند و با خیزشی آگاهانه‌تر، نیرومندتر و سازمان‌یافته‌تر مسیر دستیابی به اهداف خود را دنبال می‌کند.

-آیا الگوهای روانی مشخصی پس از سرخوردگی اجتماعی ظاهر می‌شوند؟ چگونه این سرخوردگی می‌تواند به بی‌اعتمادی مطلق به هرگونه تغییر یا برعکس، به خشم انفجاریِ جدیدی منجر شود؟

دکتر علی اصغر فرداد ـ پس از یک ضربه بزرگ، سه الگوی روانی معمولاً بروز می‌کند:

۱. نوستالژی و بازگشت به گذشته، چیزی شبیه به رگرسیون

وقتی حال، دردناک و پیچیده است و آینده، دور از دسترس و غیرقابل تصور، ذهن جمعی به گذشته پناه می‌برد، باستان‌گرایی یا بازگشت به شکوه تاریخی؛ گذشته‌ای که اتقاق افتاده و به همین دلیل ساده و قابل پیش‌بینی است و همچون ماده مخدّر و مسکن عمل می‌کند. در سطح فردی این بازگشت، با پناه بردن به دوران کودکی، به رحم مادر اتفاق می‌افتد. این‌ها ابزارهای دفاع روانی‌اند؛ زیرا همانطور که گفتم، حال، دردناک و آینده، غیر قابل تصور به نظر می‌رسند.

۲. درماندگی آموخته‌ شده

اگر اعتراض برابر با هزینه مرگ، زندان و شکنجه شود، ذهن جمعی به این نتیجه می‌رسد: «ما تنها هستیم» «ما اسیر هیولایی شکست ناپذیریم»، «ما نمی‌توانیم موثر باشیم»

ـ کناره‌گیری سیاسی، بی‌حسی عاطفی، بی اعتمادی مطلق، پارانویا (جامعه اسکیزوفرن)، فرار و مهاجرت و … از جمله پیامدهای این درماندگی‌اند. این وضعیت از خشم انفجاری خطرناک‌تر است؛ زیرا انرژی را خاموش و بدن‌ را به جسد تبدیل می‌کند؛ همانگونه که نظام سلطه چنین می‌خواهد.

۳. گرایش به راه‌ حل‌‌های ساده

همان‌گونه که پیش‌تر نیز اشاره کرده‌ام، در شرایط پیچیده و بحرانی، ذهن جمعی تمایل دارد به روایت‌های ساده‌ساز پناه ببرد؛ به وعده‌هایی از جنس «یک نفر بیاید و کار را تمام کند».

در چنین وضعیت‌هایی، گرایش به رهبران کاریزماتیک یا روایت‌های نجات‌طلبانه تشدید می‌شود. این واکنش، بیش از آنکه صرفاً سیاسی باشد، یک سازوکار روانیِ شناخته‌شده در جوامع تحت فشار و در مواجهه با دیکتاتوری‌های عریان و بی‌رحم است.

وقتی جامعه در چرخه‌ای از نبردهای مکرر، سرکوب‌های خشن، سرخوردگی‌های پی‌درپی و خشم‌های انفجاری گرفتار می‌شود، پیچیدگی واقعیت طاقت‌فرسا می‌شود. ذهن جمعی برای کاستن از اضطراب، به سوی راه‌حل‌های فوری و شخص‌محور متمایل می‌شود.

آیا سرخوردگی لزوماً منفی است؟ یا ممکن است به بلوغ سیاسی برسد؟ چه عواملی می‌تواند این گذار سخت را ممکن کند؟

دکتر علی اصغر فرداد ـ خیر، سرخوردگی لزوماً پدیده‌ای منفی نیست. از منظر روان‌کاوی، سرخوردگی اگر به‌جای انکار یا فرافکنی، «پردازش» شود، می‌تواند نقشی سازنده ایفا کند و زمینه‌ساز بلوغ سیاسی گردد.

در چنین حالتی، سرخوردگی به معنای فروپاشی توان نیست، بلکه به معنای فروپاشی توهم است. در بستر ایران امروز، این می‌تواند به معنای عبور از خیالِ «پدر نجات‌بخش» باشد؛ یعنی رها شدن از انتظارِ مداخله بیرونی یا اتکای مطلق به یک مرجع سیاسی.

برای این گذار دو شرط مهم وجود دارد:

۱. سوگواری جمعی:

نخست، سوگواری برای جان‌باختگان و برای امیدهایی که سرکوب شدند؛
و دوم، سوگواری برای توهم «پدر نجات‌بخش»؛ آن سراب فریبنده‌ای که وعده رهایی از بیرون می‌دهد.

برای نخستین سوگ، جامعه اشک می‌ریزد، یادها را در حافظه جمعی حفظ می‌کند، نام‌ها را تکرار می‌کند و به‌گونه‌ای نمادین به آنان جاودانگی می‌بخشد و صدا و کرامت انسانی را به کسانی بازمی‌گرداند که خشونت تلاش کرده آنها را به سکوت بدل کند.

اما برای دومین سوگ باید از توهم، از ابژه‌ی «پدر نجات‌بخش» دور شود. زیرا وابستگی به منجی بیرونی نوعی بازگشت به وضعیت کودکی سیاسی است؛ وضعیتی که در آن مسئولیت به دیگری واگذار می‌شود. بلوغ، مستلزم جدایی از این فانتزی است.

۲. روایت‌سازی جدید:

در قیاس تاریخی با سربداران، آن امید مهدوی ـ ملی کارکردی روانی داشت: یأس پس از ویرانی مغول را شکست و امکان کنش دوباره را با قیام سربداران فراهم کرد، هر چند موقت.

امروز اما برخی جریان‌ها «اسب سفید جدید» را در قدرت نظامی بیگانه می‌جویند و امید بیرونی را جایگزین بازیابی کرامت جمعی و ساختن ظرفیت‌های درونی می‌کنند. این جابه‌جاییِ امید، اگرچه در کوتاه‌مدت می‌تواند تسکین‌بخش باشد، اما در بلندمدت چرخه سرخوردگی را بازتولید می‌کند. پردازش سرخوردگی و رسیدن به بلوغ سیاسی، مستلزم مسئولیت‌پذیری یعنی بازاندیشی درباره مفهوم قدرت، یعنی اتکا به ظرفیت‌های داخلی، یعنی بی‌اعتمادی انتقادی نسبت به نیروی خارجی، بدون سقوط به پارانویا و بدبینی مطلق است.

در زبان روان‌کاوی، این همان گذار از «وابستگی کودکانه» به «سوژگی بالغ» است:

تبدیل «امید به منجی» به «امید به خود». حرکت از «انتظار نجات» به «سازماندهی نجات»، دور شدن از وابستگی و رسیدن به استقلال، در این افق، تکثر (رهایی از نگاه سیاه و سفید) نه تهدید بلکه سرمایه است، شرط شکل‌گیری جبهه‌ای هم‌افزا است؛ جبهه‌ای که می‌تواند حول شعارهایی شکل گیرد که هم انقلابی‌اند و هم عمیقاً انسانی، شعارهایی که از منطق سلطه و اقتدار فاصله می‌گیرند و به افق کرامت و حق زیستن می‌رسند؛ مانند «زن، زندگی، آزادی».

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.