خطاب به اپوزیسیون آزادیخواه و دموکراتیک
عبدالباسط سلیمانی ـ مسئله امروز فقط این نیست که چه کسی فریاد میزند؛ مسئله این است که چه کسی میتواند تجربه را به شبکه، شبکه را به تصمیم، و تصمیم را به اصلاح تبدیل کند. اگر اپوزیسیون آزادیخواه و دموکراتیک دوباره در دام قطبیسازی بیفتد ـ و اگر این قطبیسازی حتی روابط انسانی و پیوندهای اجتماعی را هم از هم بپاشاند ـ میدان را واگذار کرده است. راه برونرفت از این مهندسی، بازگشت به همان چیزی است که لحظهای در ۱۴۰۱ دیدیم: همافزایی افقی، حداقلهای مشترک، و ساختن نهادهایی که بتوانند از تجربه بیاموزند و مسیر را اصلاح کنند.

جمعه ۴ آذر - یکی از معترضان در زاهدان در همبستگی با خلق کرد: کردستان چشم و چراغ زاهدان، جانم فدای ایران

اجازه بدهید از یک صحنه شروع کنم، نه از یک مفهوم. پاییز ۱۴۰۱ را یادتان هست: خیابانها، دانشگاهها، محلهها، و همزمان دیاسپورا. پس از جانباختن مهسا (ژینا) امینی در بازداشت گشت ارشاد، که به نماد خشونت ساختاریِ سیاست حجاب اجباری بدل شد، چیزی فراتر از یک اعتراض شکل گرفت؛ یک لحظهی تاریخیِ همپوشانی. در آن میدان، یک گرایش یا یک پرچم مسلط نبود؛ یک طیف ناهمگون و کمسابقه از نیروهای سیاسی و اجتماعی کنار هم قرار گرفته بودند. از کمونیستها و آنارشیستها تا سلطنتطلبها، از ملیها و ملی ـ مذهبیها تا جمهوریخواهان و لیبرالها؛ از فدرالیستها تا برخی گرایشهای استقلالطلب؛ از فعالان چپ تا نیروهای مذهبیِ منتقد. هنرمندان و نویسندگان حضور داشتند؛ کردها، بلوچها، ترکها، لرها، عربها و نیز بخشی از جامعه مهاجر افغانستانی در ایران دیده میشدند. جامعه الجیبیتیکیو پلاس ــ با وجود همه مخاطرات امنیتی و اجتماعی ــ حضوری عینی، پرهزینه و گفتمانساز در صف مقدم داشت. زنان، دانشجویان، کارگران، معلمان، ورزشکاران، هنرمندان، خانوادههای دادخواه و نسلی که دیگر حاضر نبود به نام «امنیت» تحقیر و کنترل شود، در کنار هم قرار گرفتند. آنچه این تکثر را معنادار میکرد، نه همسانی ایدئولوژیک، بلکه همجهتی حول حداقلی از کرامت، آزادی و نفی خشونت بود.
این تکثر فقط در داخل نبود؛ در خارج از کشور هم همین ترکیبِ ناهمگون اما همجهت دیده شد. ایرانیان با هر پیشینه و عقیدهای کنار هم ایستادند. برای نخستین بار، یک شعار توانست مرزهای ایدئولوژیک را بشکند و به زبان مشترک تبدیل شود: «زن، زندگی، آزادی». این شعار نه فقط در تهران و سنندج و زاهدان، بلکه در برلین، پاریس، تورنتو، لسآنجلس، سیدنی و دهها شهر دیگر طنین انداخت. به انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، کردی، اسپانیایی و زبانهای دیگر فریاد زده میشد و به نماد جهانی مقاومت بدل گشت. رسانههای بینالمللی، پارلمانها، دانشگاهها و جنبشهای فمینیستی و حقوق بشری جهان آن را تکرار کردند. همبستگی جهانی بیسابقهای شکل گرفت؛ از هنرمندان مشهور تا فعالان مدنی، از اتحادیههای کارگری تا گروههای حقوق زنان، همه این شعار را بازتاب دادند.
و مهمتر از خود شعار، ظرفیت زایندهی آن بود. از دل همان جنبش، منشورهای متفاوت بیرون آمد؛ منشورهای حداقلی مطالباتی، بیانیههای کارگری، بیانیههای دانشجویی، بیانیههای فمینیستی، طرحهایی برای گذار، برای عدالت انتقالی، برای برابری قومی و جنسیتی. ائتلافهای متکثر شکل گرفتند؛ نه فقط حول یک چهره، بلکه حول اصولی مانند نفی خشونت، نفی تبعیض، برابری جنسیتی، آزادی زندانیان سیاسی، حق تعیین سرنوشت، و جدایی دین از دولت. شبکههای همکاری میان نیروهایی که سالها با هم بیاعتماد بودند شکل گرفت. لحظهای بود که «اختلاف» مانع «همکاری» نشد.
این همان نقطهی نادر بود که در آن، سیاست از دعوای پرچمها عبور کرد و به ساختن حداقلهای مشترک نزدیک شد. دقیقاً از همینجا باید پرسید: در چشم یک نظام امنیتی ـ ایدئولوژیک، خطر واقعی کجاست؟ در شعارهای تند؟ یا در همین لحظههای نادرِ همگرایی که میتواند به شبکه، اعتماد و سازمان تبدیل شود؟ پاسخ من روشن است: اقتدارگراها از «فریاد» نمیترسند؛ از «همافزایی» میترسند. از جایی میترسند که نیروهای پراکنده یاد بگیرند کنار هم بایستند، سازوکار مشترک بسازند و انرژی اعتراض را به قدرت پایدار تبدیل کنند.
اینجا باید روی یک تمایز کلیدی مکث کرد: «رخداد» با «ظرفیت» فرق دارد. رخداد (تجمع، شعار، موج) برای دستگاه امنیتی معمولاً قابلمدیریت است: میشود سرکوبش کرد، رسانهایاش کرد، فرسودهاش کرد. اما ظرفیت (اعتمادِ قابلانباشت، شبکهی قابلبازتولید، همکاریِ قابلتکرار) برای دستگاه امنیتی تهدید وجودی است؛ چون به محض اینکه ظرفیت ساخته شد، دیگر فقط با زور خاموش نمیشود؛ با هر سرکوب، در جای دیگری بازمیروید. به همین دلیل، «همافزایی» اگر به شکلِ نطفهی شبکه درآید، از نظر امنیتی خطرناکتر از هر شعار تند است. این همان جایی است که سیاست از سطح «بیان» به سطح «سازمان» عبور میکند.
اینجاست که مفهوم «مهندسی میدان اپوزیسیون» معنی پیدا میکند، بدون پناه بردن به توطئهپردازی. منطق بقا در دستگاه امنیتی این است: فقط سرکوب نکن؛ طبقهبندی کن. فقط حذف نکن؛ مدیریت کن. اپوزیسیون از نظر کارکرد دو دسته میشود: آن بخشی که میتواند سازمان بسازد، پیوند ایجاد کند و همافزایی پایدار تولید کند ـ این باید یا سرکوب شود یا فرسوده؛ و آن بخشی که میتواند میدان را قطبی کند، سر و صدا تولید کند، اما تهدید نهادی فوری ندارد ـ این میتواند «قابلمدیریت» باشد، چون انرژی را از مسیر ساختن شبکه به مسیر نزاع هویتی میکشد. از اینجا به بعد «قطبیسازی» دیگر فقط ابزار تبلیغاتی نیست؛ ابزار امنیتی است: میدان را از «حداقلهای دموکراتیک مشترک» منحرف کن به سمت «اسمها، پرچمها، رهبرها».
وقتی میگوییم «مهندسی میدان»، منظور یک «کارگردان واحد» نیست؛ منظور یک منطق سیستماتیک است. دستگاه امنیتی لازم نیست همه چیز را مانند نقشهای از پیش طراحیشده پیش ببرد؛ کافی است جهت میدان را بفهمد و بهجای خاموشکردن همه جریانها، برخی مسیرها را بهعنوان مسیرهای کمهزینهتر و کمخطرتر برای خود باز بگذارد، تقویت کند یا انرژی را بهسمت آنها کانالیزه کند.
در علوم قدرت، این را میتوان «کنترل از طریق کانالیزهکردن انرژی» نامید: انرژی اعتراض به کانالهایی هدایت شود که یا به نزاعهای درونی میانجامند، یا خود را فرسوده میکنند، یا در نهایت به ساخت نهاد نمیرسند. قطبیسازی دقیقاً چنین کانالی است: تضاد از سطح ساختاریِ «نان/کار/کرامت/آزادی» به سطح هویتیِ «پرچم/نام/چهره/بیعت» منتقل میشود. در قطبیسازی، بهجای مهار قدرت، صرفاً مخاطب بسیج میشود؛ و بسیجِ بدون سازوکار، در بهترین حالت موج است و در بدترین حالت سوخت سرکوب.
اما گذار از همافزایی به قطبیسازی ناگهانی و تصادفی نبود. این چرخش در بستر «اقتصاد توجه» رخ داد؛ جایی که الگوریتمها به افراط، تقابل و چهرهمحوری پاداش میدهند، نه به گفتوگوی نهادی و طراحی سازوکار. در چنین میدانی، سرمایه نمادین از طریق دیدهشدن انباشته میشود، نه از طریق ساختن شبکه پایدار. رقابت برای نمایندگی، بهجای تعریف قواعد همکاری، به رقابت برای تصاحب مخاطب بدل میشود. رسانههای فراملی، شبکههای اجتماعی و منطق سلبریتیسازی، سیاست را به میدان سرعت و صدا تبدیل میکنند؛ و در این میدان، پروژهای که چهرهمحورتر و قطبیکنندهتر است، مزیت ساختاری پیدا میکند. این سازوکار، حتی بدون طراحی متمرکز، میتواند سرمایه همبستگی را به رقابت هویتی ترجمه کند.
همین منطق بود که پس از اوج همافزایی ۱۴۰۱، در بیرون کشور نیز خود را نشان داد. ایده «ائتلاف» و «نمایندگی مشترک» در قالب پروژههایی مانند نشست جورجتاون کوشید آن سرمایه همبستگی را به یک قاب سیاسی تبدیل کند؛ اما میدان بهسرعت از انباشت اعتماد و تعریف حداقلهای دموکراتیک، بهسوی رقابتهای هویتی، جنگ مشروعیت و نزاع بر سر «چه کسی نماینده است» چرخید. بهجای آنکه آن تلاش به پلی برای همافزایی بدل شود، به یکی از نقاط تشدید قطبیسازی تبدیل شد: یا زیر یک پرچم قرار بگیر، یا متهم شو؛ یا با یک چهره همسو باش، یا از دایره «ملت» بیرون رانده شو. نتیجه آن بود که بهجای بحث درباره سازمان، برنامه، پاسخگویی و سازوکار مهار قدرت، جنگ روایت، ارتشهای کامنتی و برچسبزنی میدان را اشغال کرد: «با ما یا بر ما». این همان لحظهای است که همافزایی افقی تحلیل میرود و قطبیسازی عمودی جای آن را میگیرد ـ و قطبیسازی حتی وقتی علیه رژیم فریاد میزند، میتواند در کارکرد، به سود بقای آن عمل کند، زیرا سرمایه همبستگی را فرسوده میسازد.
اینجا یک معیار ساده داریم: هر پروژهای که بهجای تولید «قاعدههای همکاری»، تولید «صفبندیهای وفاداری» کند، در عمل همافزایی را معکوس میکند. جبههی دموکراتیک یعنی حداقلهایی که همه را نگه میدارد؛ اما پروژهی قطبیساز یعنی حداکثرهایی که همه را بیرون میاندازد. آنچه در عمل رخ داد، انتقال میدان از «گفتوگوی نهادی» به «جنگ مشروعیت» بود: نمایندگی، بدون سازوکار پاسخگویی و بدون زیرساخت نهادی بازخوردی، تبدیل میشود به سرمایه نمادینِ قابلمصرف؛ و سرمایه نمادین، درست همان چیزی است که در اقتصاد توجه بهسادگی میشود تصاحبش کرد، خریدش کرد، یا با ارتش کامنتی و رسانهای مصادرهاش کرد. وقتی شما «نماینده» را جلوتر از «مکانیسم» میگذارید، خودبهخود در زمین قطبیسازی بازی میکنید.
و این قطبیسازی فقط یک بحث «سیاسی» نماند؛ در زیست روزمره رخنه کرد. در فضای مجازی، بخش قابلتوجهی از هواداران سایبریِ رضا پهلوی و گفتمان پادشاهیخواهی، بهطور گسترده به دیگران با ادبیات رکیک، تحقیرآمیز و جنسیتی حمله کردند؛ هر صدای مستقلی را یا «چپ»، یا «مجاهد»، یا «جمهوری اسلامی» نامیدند؛ انگار تو یا باید بیچونوچرا دنبال شاهزاده راه بیفتی، یا دشمنی، و انگار جریان سومی حق ندارد وجود داشته باشد. اینجا دیگر مسئله فقط مناظره سیاسی نیست؛ مسئله تولید «ترس اجتماعی» و «شرمسازی» علیه دگراندیشی است. تلخیِ فضا به جایی رسیده که روابط انسانی هم ترک برداشته: دوست از دوست بریده، فامیل با فامیل قهر کرده، آدمها از ترسِ برچسب خوردن سکوت کردهاند یا از هم فاصله گرفتهاند. دقیقاً همین فرسایشِ پیوندهای اجتماعی و همین تبدیل اختلاف نظر به دشمنیِ وجودی، همان چیزی است که جمهوری اسلامی میخواهد: اپوزیسیونی که به جای انباشت اعتماد، سرمایه اجتماعیاش را در جنگ داخلی بسوزاند و هر امکانِ همکاریِ افقی را خودش از درون خفه کند.
خشونت کلامی جنسیتی، کارکردش فقط تخلیه خشم نیست؛ این یک تکنیک کلاسیکِ «مرعوبسازی» است. وقتی بحث از میدان عقلانی به میدان تحقیر میافتد، نتیجهاش قطع گفتگو نیست؛ نتیجهاش قطع سازمانیابی است، چون سازمانیابی نیازمند حداقلی از امنیت روانی و اعتماد است. خشونت جنسیتی دقیقاً بر نقطهی آسیبپذیر سرمایه اجتماعی دست میگذارد: زنان و اقلیتها را از میدان گفتگو بیرون میراند، و میدان را به یک پادگان عاطفی تبدیل میکند. این یعنی حتی اگر از منظر اخلاقی هم نگاه نکنیم، از منظر «کارکرد سیاسی»، این خشونت یک ماشینِ ضدهمبستگی است.
حالا این چارچوب را روی یک صحنه عینیتر بگذارید: اعتراضات معیشتیای که از ۷ دیماه ۱۴۰۴ (۲۸ دسامبر ۲۰۲۵) با تجمع کسبه بازار تهران آغاز شد و در هفتههای بعد، همزمان با سقوط کمسابقه ارزش ریال و جهش قیمت ارز و طلا، به شهرهای دیگر سرایت کرد. این اعتراضها از نقطهای کاملاً ملموس برخاست: ریالِ فروریخته، چکهای برگشتی، ورشکستگیهای بیصدا، فشارهای مالیاتی و تنگنای ارزی. آرام آغاز شد، اما عمق داشت. تکان بازار فقط تکان چند حجره نیست؛ لرزش آن در کل زنجیره میپیچد: تولیدکننده، کارگر، کارمند، راننده، مغازهدار و خانوادههایشان. مطالبات در ابتدا صنفی بود، اما بهتدریج رنگ سیاسی گرفت؛ نه با شعارهای حداکثری، بلکه از دل تجربهی مشترکِ فرسایش زندگی.
این همان لحظه خطرناک برای هر نظام اقتدارگراست: لحظهای که انسان اقتصادی تبدیل به انسان سیاسی میشود، آن هم نه هیجانی، بلکه شبکهای و تدریجی. این روند آرامآرام داشت منتشر میشد؛ با گفتوگوهای روزمره، با پیوندهای محلی، با همدلیهای افقی. چنین روندی اگر ادامه پیدا کند، میتواند به «بلوک اجتماعی پایدار» تبدیل شود.
اینجا مفهوم «نقطهی گذار» تعیینکننده است: گذار از نارضایتی به سیاست، از درد به مطالبه، و از مطالبه به شبکه. نظامهای امنیتی معمولاً نمیخواهند این گذار کامل شود. چرا؟ چون اگر اعتراض به مرحلهی شبکه برسد ـ یعنی اعتماد انباشته شود، پیوندها تثبیت شوند و سازوکارهای همکاری شکل بگیرند ـ سرکوب کارکردش تغییر میکند. در آن وضعیت، سرکوب صرفاً ابزار ترساندن نیست؛ تبدیل میشود به «تولید حافظه»، «تولید دادخواهی»، و در نهایت بازتولید مقاومت. اما پیش از تثبیت شبکه، منطق فرق میکند. اگر اعتراض هنوز در مرحلهی گذار باشد ـ پراکنده اما در حال پیوند خوردن ـ یک تمرکز زودهنگام میتواند این روند را قطع کند. دقیقاً در همین نقطه، فراخوانی زمانبندیشده صادر شد. حتی اگر هیچ هدایت مستقیمی در کار نباشد، اما تمرکز ناگهانی شکل گرفت، جمعیت در گلوگاههای مشخص گرد آمد، و پاسخ، سرکوب متمرکز بود. در این وضعیت، سرکوب نه علیه یک شبکهی تثبیتشده، بلکه علیه روندِ در حال شکلگیری عمل کرد؛ روندی که هنوز حافظهی سازمانیافته و پیوندهای پایدار نساخته بود. تفاوت در همینجاست: سرکوبِ دیرهنگام میتواند تکثیرکنندهی مقاومت شود؛ اما سرکوبِ پیشدستانه میتواند قطعکنندهی گذار باشد. آنچه رخ داد، دستکم در کارکرد میدانی، بیشتر به نوع دوم شباهت داشت.
اینجا یک تزِ آزمونپذیر وجود دارد، نه صرفاً یک داوری: «تمرکز زمانمند» ریسک سرکوب را بالا میبرد، چون برای دستگاه امنیتی مزیت تاکتیکی میسازد: شناسایی، فیلمبرداری، نفوذ، محاصره، دستگیری گسترده و ساخت پرونده. در حالی که «انتشار تدریجی» مزیت تاکتیکی را از دستگاه میگیرد: نمیداند کجا و کی، نمیتواند نقطهی واحد ببندد، ناچار میشود هزینهی کنترل را پخش کند. بنابراین حتی اگر نیت فراخواندهنده خیرخواهانه باشد، کارکرد میدان میتواند به سود دستگاه سرکوب تمام شود. این نکته مهم است: بحث درباره «کارکرد» است، نه لزوماً درباره «نیت».
در این چارچوب، سلطنتطلبی را میشود نه بهعنوان «ساختهشدن کامل»، بلکه بهعنوان «اپوزیسیون قابلمدیریت» فهمید: جریانی که وزن اصلیاش رسانهای و نمادین است، میتواند میدان را دو قطبی کند، اما به دلیل فقدان شبکه نهادی درونزا، سازمان پایدار و ظرفیت اجرایی، در کوتاهمدت آلترناتیو نهادی قدرت نیست. بنابراین کارکردش ـ آگاهانه یا ناآگاهانه ـ میتواند این باشد که سیاست را از مسیر سازمانیابی اجتماعی به مسیر انتظار یک چهره ببرد و هر امکان سومی را که میخواهد از پایین نهاد بسازد، یا نامرئی کند یا فرسوده.
اینجا لازم است یک تمایز را روشنتر کنیم: «اپوزیسیون قابلمدیریت» الزاماً یعنی اپوزیسیون «همکار»؟ نه. این اصطلاح میتواند دقیقاً به معنای اپوزیسیونی باشد که بهطور ساختاری برای رژیم قابلپیشبینیتر است ـ چه از طریق هدایت مستقیم، چه از طریق نفوذ غیرمستقیم، و چه حتی صرفاً از طریق سازوکارهای میدان و منطق قطبیسازی. چرا؟ چون اگر شما سیاست را روی یک چهره متمرکز کنید، دستگاه امنیتی هم فقط کافی است همان چهره/شبکه را زیر نظر بگیرد، جنگ روایت بسازد، و میدان را به دوگانهی ساده تقلیل دهد. اما اگر سیاست پراکنده و شبکهای شود، دستگاه باید با هزاران ریزشبکه طرف شود. تفاوت «مدیریت» و «کنترل» همینجاست: مدیریت یعنی هزینهی نظمدادن را پایین بیاوری، نه اینکه همه را خاموش کنی.
اگر هم اتاق فکر و حلقه مشاوران چنین جریانی در معرض نفوذ، رصد و «قابلیت هدایت امنیتی» باشند ـ خواه در شکل کنترل مستقیم، خواه در شکل اثرگذاری غیرمستقیم، و خواه در قالب یک «قفلکردن میدان روی چند گلوگاه» ـ آن وقت فراخوانهای زمانبندیشده میتواند دقیقاً در لحظهای صادر شود که بیشترین امکان برای قطع روند تدریجی وجود دارد: تمرکز جمعیت، شناسایی آسانتر، سرکوب سریعتر، و پایان دادن به سیاسیشدن شبکهای. من این را یک ادعای صرفاً روانشناختی نمیدانم؛ بهعنوان منطق میدان و منطق امنیت میگویم: هرچه میدان به گلوگاههای کمتری تقلیل یابد، مدیریتپذیرتر میشود.
همینجا باید یک ضلع دیگر را هم دید: «مدیریت چهرهسازی». جمهوری اسلامی فقط با سرکوب، میدان را کنترل نمیکند؛ با مدیریتِ چهرهها هم این کار را میکند. وقتی میگوییم «صدور سلبریتی»، منظور دقیقاً این است که در مقاطعی، خروج یا فعالیت بیرونیِ برخی چهرهها (رسانهای/هنری/اینفلوئنسرها) به شکلی تسهیل یا کمهزینه میشود تا یک اکوسیستمِ پرصدا در بیرون شکل بگیرد که بتواند هم توجه را قبضه کند و هم جهتگیریها را قابلپیشبینیتر کند: چهرههای همیشهحاضر، چند گزاره تکراری، چند دشمن ثابت، و یک قطبِ مرکزی برای همخطسازی.
این کار، لزوماً به معنی «همهشان مأمورند» نیست؛ بحثِ من کارکردِ میدانی است: وقتی سیاست به «اقتصاد توجه» تقلیل پیدا کند، مدیریت آن با چند چهره، چند شبکه و چند اتاق پژواک، آسانتر از مدیریت یک شبکه واقعیِ همبستگیِ اجتماعی است.
رژیمها فقط مخالفان را حذف نمیکنند؛ گونههای مختلف مخالفت را نیز تنظیم میکنند ـ مخالفتِ قابلنمایش، قابلمصرف، قابلبرچسب و حتی قابلتحقیر. در اقتصاد توجه، مسئله این نیست که حقیقت چه بود؛ مسئله این است که چه چیزی دیده شد و چگونه قاببندی شد. اگر دستگاه امنیتی بتواند «امر قابلدیدن» را مدیریت کند، میدان کنش را نیز تا حدی مهار کرده است؛ زیرا بدون دیدهشدن، سازمانیابی دشوارتر میشود و بدون سازمانیابی، دیدهشدن به هیجان زودگذر فروکاسته میشود. به بیان دیگر، تنظیمِ مرئیّت، مقدمهی تنظیمِ امکانِ کنش است.
این منطق را در داخل نیز میتوان مشاهده کرد، و دقیقاً در همینجا «مدیریت سطح ریسک» خود را آشکار میکند. در دانشگاه صنعتی امیرکبیر، شعار «جاوید شاه» آسانتر شنیده میشود و حتی شعارهایی تند علیه طیفهای مختلف اپوزیسیون داده میشود؛ اما اگر همانجا گروهی بخواهد با پرچم سرخ از «نان، کار، آزادی» سخن بگوید و مطالبهی سازمانیابی کارگری و پیوند طبقاتی را برجسته کند، هزینه بهمراتب سنگینتر میشود. چرا؟ چون نظامهای اقتدارگرا تهدید را با «ظرفیت سازمانی» میسنجند، نه با «شدت شعار». نمادی که بتواند به شبکهی صنفی، شورا، سندیکا و انباشت قدرت از پایین تبدیل شود، خطرناکتر است از شعاری که میدان را دو قطبی میکند اما به ساخت نهاد نمیانجامد.
همین الگو در سطح رسانهای نیز تکرار میشود. در برخی برنامههای تحلیلی تولیدشده در داخل کشور و تحت نظارت رسمی ـ برای نمونه برنامههایی مانند «آزاد» در یوتیوب ـ مهمانانی با گرایشهای پادشاهیخواه یا حتی مدافعان حملهی نظامی خارجی به ایران مجال حضور و بیان دیدگاههای خود را مییابند؛ اما بهندرت دیده میشود که یک منتقد رادیکالِ چپ که به نقد ساختار رانتی، تمرکز قدرت اقتصادی و سازوکارهای انباشت درونی میپردازد، همان امکان را داشته باشد. مسئله اینجا «مدارا» یا «تعدد صداها» نیست؛ مسئله محاسبهی ریسک است. نقدی که به نزاع هویتی دامن میزند و میدان را قطبی میکند، از منظر امنیتی قابلپیشبینیتر و کمهزینهتر است از نقدی که به سازمانیابی اجتماعی و بازتوزیع قدرت و رانت اشاره میکند.
به همین دلیل بعضی صداها آسانتر مرئی میشوند و بعضی صداها سریعتر محدود میگردند. این الزاماً ترجیح ایدئولوژیکِ صرف نیست؛ نوعی تنظیم میدان بر اساس ظرفیت انباشت هر گفتمان است. اقتدارگرا از «شعار» میگذرد، از «سازوکار» نمیگذرد. شعار ـ حتی اگر تند و پرهیاهو باشد ـ میتواند در خدمت قطبیسازی و فرسایش رقیب قرار گیرد؛ اما سازوکار یعنی امکانِ تکرار، امکانِ انباشت، امکانِ پیوند. و همین امکان انباشتِ پایدار است که نظم مسلط را واقعاً تهدید میکند.
در خارج از کشور هم همین الگو تکرار شد: در اوج خیزش «زن، زندگی، آزادی»، یکی از نادرترین لحظههای همافزایی افقی در دیاسپورای ایرانی شکل گرفت ـ تظاهرات بزرگ برلین در ۲۲ اکتبر ۲۰۲۲ که بنا بر برآوردهای مختلف، میان ۸۰ تا بیش از ۱۰۰ هزار نفر را گرد آورد. آن تجمع صرفاً یک «موج» نبود؛ تجلی سرمایهای از اعتماد و همکاری بود که توانسته بود برای ساعاتی مرزهای ایدئولوژیک را عقب براند و بر حداقلهای مشترک تمرکز کند. اهمیت آن نه در عدد جمعیت، بلکه در امکانِ انباشت شبکهای بود که میتوانست تکرار شود و به سازوکارهای پایدارتر بدل گردد. چنین لحظهای، از منظر هر نظم اقتدارگرا، خطرناکتر از شعارهای تند اما پراکنده است، زیرا ظرفیت میسازد، نه فقط هیجان.
اما این ظرفیت بهجای نهادینهشدن، بهتدریج در گرداب قطبیسازی و جنگهای مشروعیت فرسوده شد. برجستهسازی یک قطب، حملهی سازمانیافته به دیگران، برچسبزنی و مرزبندیهای هویتی جای گفتوگوی نهادی را گرفت. انرژیای که میتوانست صرف تعریف قواعد همکاری، سازوکار پاسخگویی و انباشت اعتماد شود، به نزاع بر سر نامها و چهرهها منتقل شد. میدان از «ساختن مشترک» به «تعیین تکلیف متقابل» چرخید؛ از تعریف حداقلها به مطالبهی حداکثرهای طردکننده. در چنین فضایی، هر صدای مستقلی ـ خواه چپ، جمهوریخواه، لیبرال دموکرات یا فعال صنفی ـ یا باید در یکی از قطبها هضم میشد یا به حاشیه رانده میشد.
هرگاه اختلاف بهجای ترجمهشدن به «قواعد همکاری»، به «آییننامهی طرد» تبدیل شود، میدان عملاً مهندسی میشود ـ حتی اگر این مهندسی حاصل یک طراحی متمرکز نباشد و صرفاً از منطق قطبیسازی بیرون بیاید. نتیجه روشن است: کاهش ظرفیت سازمانی، فرسایش سرمایه اجتماعی و افزایش قابلیت سرکوب. لحظههای نادرِ همافزایی اگر به نهاد، به سازوکار تصمیمگیری مشترک، و به امکانِ بازگشت تجربه به اصلاح مسیر بدل نشوند، بهسرعت به خاطرهای پرشور اما بیاثر فروکاسته میشوند. همافزایی بدون امکان تثبیت، ثبت و تصحیح، در موج بعدی فراموش میشود.
جمعبندی روشن است: در فاز بحران، رژیمهای امنیتی فقط با باتوم و زندان کار نمیکنند؛ با مهندسی میدان نیز کار میکنند. آنها خطر را نه در فریادهای پراکنده، بلکه در لحظههایی میبینند که بازار، دانشگاه، کارگر، طبقه متوسط و دیاسپورا به هم نزدیک میشوند و امکان انباشت پیوند پیدا میکنند. اگر روند بازار ادامه پیدا میکرد و سیاسیشدن تدریجی فرصت مییافت به شبکههای پایدار و سازوکارهای تصمیمپذیر تبدیل شود، میتوانست به بلوک اجتماعی ماندگار برسد. تمرکز ناگهانی و سرکوب متمرکز، آن روندِ در حال شکلگیری را پیش از تثبیت قطع کرد. این در معنای اخلاقی «به نفع» رژیم نیست؛ اما در معنای تاکتیکی، یک مسیر انباشت را در کوتاهمدت بست.
مسئله امروز فقط این نیست که چه کسی فریاد میزند؛ مسئله این است که چه کسی میتواند تجربه را به شبکه، شبکه را به تصمیم، و تصمیم را به اصلاح تبدیل کند. اگر اپوزیسیون آزادیخواه و دموکراتیک دوباره در دام قطبیسازی بیفتد ـ و اگر این قطبیسازی حتی روابط انسانی و پیوندهای اجتماعی را هم از هم بپاشاند ـ میدان را واگذار کرده است. راه برونرفت از این مهندسی، بازگشت به همان چیزی است که لحظهای در ۱۴۰۱ دیدیم: همافزایی افقی، حداقلهای مشترک، و ساختن نهادهایی که بتوانند از تجربه بیاموزند و مسیر را اصلاح کنند. پادزهر همین است: عبور از اقتصاد توجه به اقتصاد همبستگی؛ از پرچم و چهره به شبکه و سازوکار؛ از هیجان کوتاهمدت به انباشتِ قابلبازبینیِ قدرت اجتماعی.
اگر یک معیار برای تشخیص «مهندسی میدان» بخواهم ـ معیاری که نیاز به اسناد امنیتی هم ندارد ـ این است: خروجی هر موج چه بود؟ آیا موج به پیوندهای قابلتکرار، سازوکارهای پاسخگو و امکان اصلاح مسیر توضیحپذیر ختم شد؟ یا به قطبیسازیِ غیرقابل ترمیم و صفبندیهای دفعی؟ آیا هزینهی همکاری را پایین آورد یا هزینهی حرفزدن را بالا برد؟ اگر خروجی، کاهش ظرفیت یادگیری جمعی و افزایش فرسایش اعتماد باشد، آن موج ـ حتی اگر صادقانه باشد ـ در کارکرد به سمت مهندسی میدان لغزیده است.
و اگر این معیار را جدی نگیریم، سرمایهی نادر همافزایی ۱۴۰۱ را بارها خواهیم سوزاند؛ نه بهدلیل کمبود شجاعت، بلکه بهدلیل نبود سازوکاری که تجربه را به حافظه و حافظه را به اصلاح بدل کند. بدون این حلقه، هر رخداد دوباره از صفر آغاز میشود.
دربارهٔ نویسنده: عبدالباسط سلیمانی، کارگر و دانشجوی حقوق است. حوزههای تمرکز او شامل اقتصاد سیاسی، نظریهٔ بحران با رویکردی تاریخی ـ ماتریالیستی، نقد فمینیستی، تحلیل خشونت و سازوکارهای اتصال ژئواقتصادی، و نیز شکلدهیِ دستگاه فلسفیِ «دیالکتیکِ بازخوردیِ حقیقت» است.




نظرها
نظری وجود ندارد.