ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

از بمباران میدانی تا فرسایش ژئواقتصادی: وقتی «تغییر رژیم» در خیال متوهمِ مداخلهٔ خارجی می‌ماند

عبدالباسط سلیمانی ـ اگر واشنگتن آشکارا می‌گوید این جنگ پروژه‌ی دموکراسی‌سازی نیست، منطقش را باید در تحمیل اراده و بازتنظیم موازنه دید؛ اگر اسرائیل زمان را محدود می‌کند اما فشار سیاسی را بالا نگه می‌دارد، منطقش «فشار بدون تعهد» است؛ و اگر تهران نیز هم‌زمان راه مذاکره را مسدود می‌کند، از «تسلیم‌ناپذیری» سخن می‌گوید و تداوم عملیات را اعلام می‌کند، روشن است که بحران فقط محصول طراحی بیرونی نیست، بلکه به نبردی دوطرفه بر سر اراده و بقا تبدیل شده است.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

وقتی وزیر دفاع آمریکا در نخستین توجیه رسمی با صراحت می‌گوید این مأموریت «ملت‌سازی» نیست و «دموکراسی‌سازی» هم قرار نیست از دل آن بیرون بیاید ـ و حتی با تأکید اضافه می‌کند که این «عراق» نیست و قرار نیست «بی‌پایان» شود ـ دست‌کم یک فایده دارد: نقاب‌ها زودتر می‌افتند. معنای سیاسیِ این جمله ساده است: آمریکا خود را مسئول طراحی آینده‌ی سیاسی ایران نمی‌داند؛ مأموریتش تغییرِ موازنه است، نه ساختنِ نظمِ بعدی. این دقیقاً همان جایی است که رؤیای «رژیم‌چنجِ صادراتی» به دیوار واقعیت می‌خورد: جنگ آمده است چیزی را در هم بشکند و قواعدی را تحمیل کند، نه اینکه آزادی را مهندسی کند.

در روایت رسمی واشنگتن، عملیات با زبان «ماموریت روشن»، «قاطعیت کامل» و وعده‌ی تعقیب و مجازات هر کنشگری که به نیروها یا دارایی‌های آمریکا آسیب بزند تعریف می‌شود ـ یعنی بازدارندگی دیگر فقط «مدیریت بحران با حداقل هزینه» نیست، بلکه هرچه جلوتر می‌رود بیشتر شبیه «مجازاتِ پیش‌دستانه» می‌شود: یک دستورالعمل برای بالا نگه داشتن هزینه‌ی طرف مقابل، بدون تعهد به پایین آوردن هزینه‌ی پساجنگ برای جامعه‌ی هدف.

در سوی دیگر، نتانیاهو هم‌زمان دو گزاره را کنار هم می‌گذارد که اگر جدا خوانده شوند گمراه‌کننده‌اند، اما کنار هم دقیقاً منطق جنگ را لو می‌دهند: از یک طرف می‌گوید عملیات ممکن است زمان ببرد، اما «سال‌ها» طول نخواهد کشید و وارد جنگی طولانی نمی‌شویم؛ از طرف دیگر توپِ «تغییر حکومت» را به زمین داخل ایران پرت می‌کند و می‌گوید این کارِ ایرانی‌هاست. ترجمه‌ی تحلیلیِ این دوگانه روشن است: حداکثر فشار از بیرون، حداقل مسئولیت برای نظمِ بعدی. یعنی قرار است کفه‌ی میدان عوض شود، نه اینکه مسئولیتِ ساختنِ فردا پذیرفته شود.

اما ضلعِ دیگرِ این بن‌بست فقط غرب نیست. تهران هم هم‌زمان افق بحران را کوتاه نمی‌کند. علی لاریجانی صریحاً اعلام کرده ایران با ترامپ مذاکره نخواهد کرد و اساساً راه‌حل را در گفت‌وگو با او نمی‌بیند. عباس عراقچی نیز با تأکید بر اینکه در جنگ پیشین تصور می‌کردند ایران ظرف چند روز تسلیم می‌شود اما چنین نشد، تصریح کرده تفاوتی در این‌بار نمی‌بیند و روایت «تسلیم‌ناپذیری» را تکرار کرده است. در سطح نظامی هم ادبیات رسمی از پایان سریع سخن نمی‌گوید؛ گزارش‌ها از مواضع سپاه حاکی از آن است که عملیات «بی‌وقفه» ادامه خواهد یافت تا دشمن به‌طور قاطع شکست بخورد. این مجموعه مواضع نشان می‌دهد موتورِ فرسایش فقط از تل‌آویو و واشنگتن روشن نیست؛ تهران نیز عاملیت فعال دارد و سقف زمانیِ بحران را پایین نمی‌آورد. در چنین وضعی، کارزار از یک عملیات محدود به سمت یک تقابل فرسایشی سوق داده می‌شود که هر دو طرف آن را به‌عنوان نبردِ اراده‌ها تعریف می‌کنند، نه یک ضربه‌ی مقطعی.

با این قاب اگر تهران هیچ پل خروج سیاسی را نپذیرد ـ نه مذاکره‌ی واقعی، نه آتش‌بس عملی، نه میانجی‌گری معتبر ـ و طرف مقابل هم افق «تغییر/فروپاشی» را به‌عنوان تهدیدِ باز نگه دارد، مسیر پیش‌رو نه پیروزی برق‌آساست و نه آتش‌بس روشن. آنچه محتمل‌تر است یک کارزار فرسایشیِ چندلایه است که هم‌زمان روی «بدن جنگ» و «روان حکمرانی» فشار می‌آورد: موج‌های بمباران برای تضعیف فرماندهی، پدافند، توان موشکی و گره‌های اداره‌پذیری؛ و در پاسخ، ضربه‌های موشکی/پهپادی/نامتقارن برای هزینه‌مند کردن ادامه‌ی جنگ ـ اما نه فقط با هدف نظامی، بلکه با هدف دست‌کاری «ریسک» در انرژی و کشتیرانی.

نقطه‌ی چرخش دقیقاً همین‌جاست: جنگ، پیش از آنکه با بیانیه تعریف شود، با «قیمت» تعریف می‌شود. بر اساس بیانیه‌ها و گزارش‌های رسمی، قطرانرژی اعلام کرده در پی حملات به تأسیسات راس‌لفان و مسیعید تولید برخی واحدها را متوقف کرده است، و هم‌زمان رسانه‌های معتبر بین‌المللی از حرکت این شرکت به سمت اعلام فورس‌ماژور روی بخشی از محموله‌ها خبر داده‌اند. حتی اگر فورس‌ماژور به‌صورت کامل و رسمی اعلام نشده باشد، همین گزارش‌ها نشان می‌دهد بحران از سطح خبر به سطح قرارداد منتقل شده است: فورس‌ماژور یعنی ریسک جنگ وارد متن حقوقی تعهدات می‌شود ـ یعنی جنگ فقط موشک نیست؛ بند قرارداد است.

همین منطق، جهش‌های بازار را هم توضیح می‌دهد: شوک جنگ باعث جهش قابل‌توجه نفت و تکان‌های بزرگ در گاز شده و بازارها پیش از سیاست‌مداران سناریو را قیمت‌گذاری کرده‌اند ـ نه به خاطر تحلیل‌های اخلاقی، بلکه چون کشتیرانی، بیمه و امنیت عرضه به‌صورت مادی تهدید شده است. وقتی گلوگاه‌ها و مسیرها ناامن می‌شوند، «جنگ» به «عدد» تبدیل می‌شود: حق‌بیمه بالا می‌رود، کرایه بالا می‌رود، و انرژی با پریمیوم ریسک معامله می‌شود.

از این لحظه به بعد، جغرافیای جنگ فقط تهران و پایگاه و پدافند نیست؛ جغرافیای جنگ، پرواز و قرارداد و مسیر است. طبق اعلام رسمی وزارت خارجه آمریکا، دستور خروج کارکنان غیرضروری از چند کشور منطقه صادر شده و هم‌زمان رسانه‌های معتبر از اختلال‌های عملی در پروازهای منطقه‌ای خبر داده‌اند. این‌ها تزئین خبری نیستند؛ شاخص‌اند: وقتی دستگاه‌های کنسولی و امنیتی به خروج و محدودسازی می‌رسند، یعنی ریسک از سطح روایت عبور کرده و وارد سطح تصمیم شده است.

در داخل ایران هم معادله پیچیده‌تر از آن است که با مرگ یا حذف یک چهره حل شود. ساختار قدرت، شبکه‌ای از نهادهای مسلح، امنیتی، اقتصادی و انتصابی است؛ حذف یک رأس الزاماً «فروپاشی» نمی‌آورد، اما یک آزمون بی‌رحم می‌سازد: آیا شبکه می‌تواند مرجعیت تصمیم را بازتولید کند یا نه؟ اگر زنجیره فرماندهی بی‌وقفه کار کند، نتیجه در کوتاه‌مدت بیشتر به سمت «تثبیت اضطراری» می‌رود؛ اگر اختلال‌های اقتصادی/انرژی/بانکی/لجستیکی پایدار شود، هزینه حکمرانی بالا می‌رود و رقابت بر سر مرجعیت تصمیم تیزتر می‌شود ـ و آن‌وقت جنگ بیرونی به جنگ درونیِ تفسیر و اقتدار سرریز می‌کند.

سناریو ۱: تثبیت سخت

در این مسیر، شبکه‌ی قدرت با فعال‌سازی سازوکارهای موقت و امنیتی‌کردن فضا تلاش می‌کند شوک را «جذب» کند: پاسخ‌ها محاسبه‌پذیر می‌شوند (هزینه‌سازی بدون پرش به آستانه)، کنترل اطلاعات سخت‌تر می‌شود، و روایت رسمی روی «تداوم» و «انتقامِ کنترل‌شده» سرمایه‌گذاری می‌کند. منطقش بقاست: نگه داشتن جنگ در سطحی که قابل اداره باشد و هم‌زمان جلوگیری از باز شدن جبهه‌ی داخلی. این سناریو وقتی تقویت می‌شود که بازارها نشانه‌هایی از مهار نسبی نشان دهند یا کانال‌های غیرعلنی برای کاهش ریتم بحران فعال شوند ـ اما ریسک بزرگش این است که «تثبیت» اگر با اختلال پایدار در انرژی/پرداخت/حمل‌ونقل جمع شود، به جای ایجاد اقتدار، فرسایش مشروعیت و ظرفیت می‌آورد و خودش را به سناریوی بعدی هل می‌دهد.

سناریو ۲: فرسایش چندلایه

اینجا نه سقوط سریع داریم و نه توافق روشن؛ جنگ تبدیل می‌شود به «پوسیدن تدریجی». ضربه‌های موجی ادامه پیدا می‌کند، بیمه و حمل‌ونقل و انرژی با پریمیوم ریسک کار می‌کنند، تجارت محتاط می‌شود، سرمایه عقب می‌نشیند، و اداره‌ی کشور پرهزینه‌تر می‌شود ـ حتی اگر ساختمان‌ها سر پا بمانند. این سناریو از همه واقع‌گرایانه‌تر است چون با منطق هر دو طرف جور درمی‌آید: مهاجم برای تحمیل اراده نیاز دارد ظرفیت را فرسوده کند (بدون اشغال)، و طرف مقابل برای جلوگیری از تسلیم نیاز دارد هزینه بسازد (بدون اینکه بتواند جنگ را «تمام» کند). خطر مرکزی‌اش یک «حادثه‌ی بزرگ» است: یک خطای محاسباتی در دریا/هوا/گلوگاه انرژی که فرسایشِ مدیریت‌پذیر را ناگهان به جهشِ غیرقابل‌کنترل تبدیل کند.

سناریو ۳: مکث اجباری

اگر شوک انرژی، گزارش‌های مربوط به فورس‌ماژور، و افزایش هزینه‌های بیمه و حمل‌ونقل به نقطه‌ای برسد که متحدان و بازارها فشار سیاسی واقعی وارد کنند، مکث شکل می‌گیرد: نه صلح رسمی، نه توافق بزرگ، بلکه کاهش ریتم عملیات یا آتش‌بس عملیِ اعلام‌نشده. این سناریو معمولاً وقتی فعال می‌شود که «جنگ» شروع کند «مالیات جهانی» بگیرد: یعنی هزینه‌اش فقط روی طرفین نماند و به زنجیره تأمین، تورم و امنیت انرژی سرریز کند. اما این مکث شکننده است، چون مسئله بنیادین حل نمی‌شود؛ فقط مدیریت می‌شود و با یک حادثه دوباره می‌شکند.

سناریو ۴: پرش به آستانه

بدترین مسیر زمانی فعال می‌شود که یکی از طرفین به این نتیجه برسد فرسایش کافی نیست و باید «جهش» کند: ضربه بزرگ به گلوگاه‌های انرژی/بنادر/مسیرهای دریایی، یا اقدامی که تلفات و پیامد سیاسیِ سنگین بسازد و طرف مقابل را مجبور به پاسخِ بزرگ کند. نشانه‌ی نزدیک شدن به این آستانه معمولاً تغییر لحن رسمی به سمت «شکست کامل»، حرکت از حملات نقطه‌ای به ضربات زیرساختیِ فلج‌کننده، و جهش‌های چندباره در انرژی است ـ نه یک شوک اولیه که بعد بنشیند. اینجا همان نقطه‌ای است که «کارزار قابل‌مدیریت» به سمت جنگ منطقه‌ایِ گسترده‌تر می‌لغزد.

در جمع‌بندی، اگر واشنگتن آشکارا می‌گوید این جنگ پروژه‌ی دموکراسی‌سازی نیست، منطقش را باید در تحمیل اراده و بازتنظیم موازنه دید؛ اگر اسرائیل زمان را محدود می‌کند اما فشار سیاسی را بالا نگه می‌دارد، منطقش «فشار بدون تعهد» است؛ و اگر تهران نیز هم‌زمان راه مذاکره را مسدود می‌کند، از «تسلیم‌ناپذیری» سخن می‌گوید و تداوم عملیات را اعلام می‌کند، روشن است که بحران فقط محصول طراحی بیرونی نیست، بلکه به نبردی دوطرفه بر سر اراده و بقا تبدیل شده است.

در چنین چارچوبی، انتقال پاسخ‌ها به حوزه انرژی، کشتیرانی و قرارداد نشان می‌دهد جنگ از سطح میدان به سطح ژئواقتصاد منتقل شده است. آینده‌ی نزدیک نه با شعار، بلکه با یک نسبت تعیین می‌شود: نسبتِ توان تخریب به توان تحمل ـ و همچنین نسبتِ اراده برای ادامه‌دادن به هزینه‌ای که هر طرف می‌تواند جذب کند. تا وقتی آستانه‌ی پرش شکسته نشده، تصویر محتمل‌تر نه سقوط فوری است و نه پیروزی قاطع، بلکه دوره‌ای از فرسایشِ پرتنش است: جنگی که هم در آسمان جریان دارد، هم در بازارها، و هم در ساختارهای تصمیم‌گیری دو سوی بحران.

دربارهٔ نویسنده: عبدالباسط سلیمانی، کارگر و دانشجوی حقوق است. حوزه‌های تمرکز او شامل اقتصاد سیاسی، نظریهٔ بحران با رویکردی تاریخی ـ ماتریالیستی، نقد فمینیستی، تحلیل خشونت و سازوکارهای اتصال ژئواقتصادی، و نیز شکل‌دهیِ دستگاه فلسفیِ «دیالکتیکِ بازخوردیِ حقیقت» است.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.