ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

از خون تا جنون، از جنون تا آینده

سیاوش شهابی ـ‌ جامعه زیر فشار هم زمان جنگ خارجی و خفقان داخلی، چگونه از خودش محافظت می‌کند بی‌آنکه به تماشاگر انفجار و مصرف کننده خشونت تبدیل شود؟ ما در ادبیات، از بیضایی تا دولت‌آبادی، از هدایت تا احمد محمود، آینه‌هایی داریم که نشان می‌دهند در لحظه بحران، حقیقت چگونه تکه تکه می‌شود، سوگ چگونه به سیاست یا انتقام بدل می‌شود، زبان چگونه می‌شکند، و امید چگونه فقط در قالب یک تصمیم جمعی زنده می‌ماند.

در روزهایی که جنگ از آسمان به شهر برمی‌گردد و خبر انفجارها از صفحه گوشی زودتر به ذهن می‌رسد تا به خیابان، جامعه ایران با یک پارادوکس خشن روبه‌روست. جنگ فقط نقشه‌های نظامی را جابه جا نمی‌کند، اخلاق را هم جابه جا می کند. زبان را هم. ویدئویی را از تهران تماشا می‌کردم که در آن، فردی در تهران پس از بمباران میدان سپاه با شادی و فحاشی فریاد می‌زند، و آن صحنه برایم صرفا یک «لحظه بد» یا یک «شوک روانی» نبود. این تصویر، در مقیاس کوچک، نشان می‌دهد جنگ چگونه به درون روان جمعی نفوذ می‌کند و مرزهای همدلی، نفرت، امید و انتقام را به هم می‌ریزد.

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود

در چنین وضعیتی، پرسشی برایم مطرح شد که جامعه زیر فشار هم زمان جنگ خارجی و خفقان داخلی، چگونه از خودش محافظت می‌کند بی‌آنکه به تماشاگر انفجار و مصرف کننده خشونت تبدیل شود. جنون در ادبیات سیاسی ما همیشه به معنای بیماری نبوده، نام لحظه‌ای بوده که نظم ترس فرو می‌ریزد. اما امروز این جنون می‌تواند نیروی رهایی باشد یا جنون فرسودگی، شادی از ضربه خوردن هیولا، حتی اگر چاقو دست قصاب دیگری باشد. برای فهم این مرز باریک، ادبیات ایران نه تزئین متن سیاسی، بلکه یک دستگاه دیدن است. از بیضایی تا دولت‌آبادی، از هدایت تا احمد محمود، آینه‌هایی داریم که نشان می‌دهند در لحظه بحران، حقیقت چگونه تکه تکه می‌شود، سوگ چگونه به سیاست یا انتقام بدل می‌شود، زبان چگونه می‌شکند، و امید چگونه فقط در قالب یک تصمیم جمعی زنده می‌ماند.

در یکی از مشهورترین لحظه‌های شعر سیاسی معاصر، سیاوش کسرایی به جای اینکه خون را به سوگ ختم کند، آن را به جنون پیوند می‌زند. «ژاله خون شد، خون چه شد، خون جنون شد.» این «جنون» به‌جای اینکه صرفا یک اغراق شاعرانه باشد، نامِ وضعیتی است که جامعه در آن، از عقل روزمره، از نظم پذیرفته شده، از ترس‌های عادی عبور می‌کند. خون وقتی «جنون» می‌شود که دیگر فقط حادثه و فقدان نیست، تبدیل به نیرویی می‌شود که محاسبه‌های معمول را می‌شکند و امکان‌های تازه را با خشونت به صحنه می‌آورد.

اما همین واژه، امروز در ایران، معنای پیچیده‌تر و تلخ‌تری پیدا کرده است. ویدئویی که لحظه‌ای را ثبت می‌کند و فردی در تهران، پس از بمباران میدان سپاه، با شادی فریاد می‌زند که «میدان سپاه را با ع... یکی کرد» را در شبکه‌های اجتماعی دیدم. ویدیو البته دست به دست می‌شود. هرکسی هم روی آن نظری متفاوت می‌گذارد. 

برچسب زدن در اینجا احتمالا راحت‌ترین راه فرار از دیدن سازوکارهاست. با این‌حال این صحنه را نمی‌توان صرفا با اخلاق فردی سنجید و برچسب زد. اینجا با یک پدیده اجتماعی طرفیم. جنونی که از خون بیرون آمده، اما الزاما به سمت رهایی راه نمی‌برد. جنونی که می‌تواند محصولِ انسداد باشد، محصولِ سال‌ها خفگی سیاسی، سرکوب سازمان‌یابی، تحقیر، و بریدن مسیرهای کنش جمعی. وقتی امکان عدالت از داخل مسدود می‌شود، بعضی از ذهن‌ها به لذتِ لحظه‌ای از ضربه خوردن ماشین سرکوب پناه می‌برند، حتی اگر آن ضربه را نیرویی بیرونی وارد کند که خودش حامل پروژه و منطق دیگری است.

در تاریخ ادبیات ایران، چند اثر مهم وجود دارد که هر کدام یک بخش از این روان جمعی و این میدان سیاست را برای امروز ما می‌توانند روشن کنند. ادبیات اینجا پیشگویی نیست، بلکه نقش دستگاه دیدن دارد، یک عینک برای فهم اینکه جامعه چگونه در لحظه‌های بحران، حقیقت، اخلاق، زبان، و امید را بازتعریف می‌کند.

حقیقت تکه تکه در جامعه امنیتی

«مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی درباره سقوط یک نظم است، اما بیش از سقوط، درباره چیزی است که بعد از سقوط رخ می‌دهد. حقیقت واحد فرو می‌ریزد. هر کس روایت خود را می‌سازد، نه فقط از روی فریب، بلکه از روی ترس، بقا، و نیاز به معنا. جامعه وارد دادگاهی می‌شود که در آن، همه شاهدند و همه متهم. در ایران امروز نیز چنین دادگاهی شکل گرفته است. جنگ و سرکوب هم زمان، روایت ها را خشن تر می‌کند. بمباران یک مرکز امنیتی برای بخشی از جامعه می‌تواند «انتقام» تلقی شود، برای بخشی دیگر «خیانت»، برای بخشی دیگر «فاجعه»، و برای گروهی هم صرفا یک خبر. این چندپارگی، نشانه فروپاشی مشروعیت است، اما هم زمان می‌تواند به میدان جنگ داخلی روایت‌ها تبدیل شود. جنگ روایت‌ها، اگر از کنترل خارج شود، جامعه را از امکان همبستگی محروم می‌کند و راه را برای مصادره آینده باز می‌گذارد.

راه امید از همین جا شروع می‌شود. امید یعنی بازسازی حقیقت به شکل اجتماعی. حقیقت اجتماعی یعنی عبور به سمت حافظه جمعی، به سمت نام‌ها، شغل‌ها، محله‌ها، بدن‌های واقعی، و ساختن یک تصویر مشترک از اینکه چه کسی هزینه داده و چرا. وقتی حقیقت دوباره جمعی می‌شود، جنون از حالت پراکنده و بی‌افق، به سمت انرژی سیاسی قابل سازماندهی حرکت می‌کند. رژیم یک خودی و غیرخودی ایجاد کرده است، این دوگانه جعلی و خطرناک باید در ذهن جمعی ما شکسته شود.

سوگ مسدود و سیاست انتقام

«زوال کلنل» دولت آبادی یک رمان درباره شکست است، اما شکست را به معنای شکست یک برنامه سیاسی نمی‌گیرد. شکست را به معنای پوسیدن توان تصور آینده می گیرد. در چنین وضعیتی، سوگ فقط سوگ مرگ نیست، سوگ امکان است. وقتی جامعه امکان‌هایش را از دست می دهد، سوگ اگر راه خروج نداشته باشد، به شکل‌های خطرناک برمی‌گردد. نفرت کور، شوخی سیاه، لذت از خشونت، یا بی‌حسی.

آن شادی ثبت شده در ویدئو را می‌توان در همین چارچوب به عنوان علامت یک سوگ مسدود دید. سوگی که نتوانسته عدالت را لمس کند، پس به تسکین‌های لحظه‌ای چنگ می‌زند. اینجا امید نه با نصیحت اخلاقی ساخته می‌شود، نه با تمجید از خشونت. امید با سیاسی کردن سوگ ساخته می‌شود. سوگ سیاسی یعنی تبدیل رنج به مطالبه و کنش جمعی، نه تبدیل آن به سوخت برای جنگ و پروژه‌های بیرونی. سوگ سیاسی یعنی مراقبت از زندگی، حفظ جان، اعتصاب برای امنیت، همبستگی محلی، و روایت کردن نام ها در برابر عددها. این همان نقطه‌ای است که جامعه می‌تواند از دامِ انتقام نیابتی بیرون بیاید.

زبان شکسته و واقعیت تحمل ناپذیر

صادق هدایت در «بوف کور» در جهانی حرکت می‌کند که در آن واقعیت بیش از حد نزدیک است و تحمل ناپذیر. هدایت زبان را می‌شکند، چون جهان شکسته است. امروز نیز زبان عمومی در ایران زیر فشار سرکوب، جنگ، شایعه، قطع ارتباط، و تحقیرِ ممتد، مدام بین فحش، طنز تیره، دعا، خبر خون آلود، و روایت‌های قطبی تاب می‌خورد. زبان وقتی امکان سیاست واقعی را از دست می‌دهد، به سمت خشونت زبانی می‌لغزد. گاهی رکیک می‌شود، گاهی به شکل شوخی و تمسخر خود را نجات می‌دهد، گاهی هم به سکوت.

پیوند روایت هدایت با امروز برای من در این است که نشان می‌دهد چگونه بی‌صدایی و بی قدرتی، زبان را زخمی می‌کند. و درست همین جاست که امید می‌تواند یک پروژه زبانی باشد. پروژه زبانی یعنی بازپس گیری واژه ها از جنگ سالاران و دستگاه های تبلیغاتی. یعنی تبدیل فحش و شوخی سیاه به زبانِ دقیقِ مسئولیت. زبان دقیق یعنی توان نام بردن از ساختارها، از طبقه، از نابرابری، از سرکوب، و از زندگی روزمره. جامعه ای که زبان دقیق دارد، امکان سازماندهی دارد. جامعه ای که زبانش فقط به انفجار و دشنام محدود شود، آسان تر مصادره می شود.

اخلاق بقا، نه رمانتیسم جنگ

در «زمین سوخته» احمد محمود، جنگ رمانتیک نمی‌شود. جنگ، کارخانه تغییر اخلاق است. آدم‌ها زیر فشار بقا ممکن است سقوط کنند، ممکن است کوچک شوند، ممکن است سنگدل شوند. اما در همان ویرانی، شکل‌هایی از زندگی هم بیرون می‌زند. تقسیم نان، مراقبت از همسایه، ساختن شبکه‌های کوچک کمک، و نوعی عقل زمینی که با شعار کار نمی‌کند، با زندگی کار می کند.

ایران امروز، هم‌ زمان زیر ضرب سرکوب داخلی و خشونت خارجی است. در چنین وضعیتی، امید اگر فقط یک حس باشد، زود می‌میرد. امید باید اخلاق بقا باشد. اخلاق بقا یعنی جامعه آینده را به بمب و زندان واگذار نکند. یعنی مردم به جای تماشاگر شدن در میدان جنگ، روی زمین واقعی دست به کار شوند. شبکه‌های کمک محلی، مراقبت از کودکان و سالمندان، پناه دادن، خبررسانی مسئولانه، مقابله با شایعه، و مهم‌تر از همه، دفاع از حق زندگی در برابر هر دو ماشین خشونت. امید در این جا، یک تصمیم عملی است، نه یک توهم.

خون، جنون، و مرز باریک آینده

سیاوش کسرایی از «خون جنون شد» به‌عنوان جنون قیام سخن می‌گوید، جنونی که از ترس عبور می‌کند تا امکان آزادی را بسازد. اما صحنه امروز نشان می‌دهد جنون می‌تواند دو چهره داشته باشد. یک چهره، جنون رهایی است، عبور از ترس برای ساختن نیروی جمعی. چهره دیگر، جنون فرسودگی است، شادی از ضربه خوردن هیولا، حتی اگر ضربه را دستی بزند که فردا صورت دیگری از سلطه را تحمیل می کند.

این مرز باریک، جایگاه اصلی سیاست امروز ایران است. جامعه‌ای که سال‌ها حق سازماندهی، حق اعتراض، حق تشکل، و حق نفس کشیدن از آن گرفته شده، طبیعی است که گاهی به خشونت نمادین پناه ببرد، به فحش، به شادی از انفجار، به لحظه‌های انتقام. اما آینده دقیقا از همین جا جدا می‌شود. آینده از جایی شروع می‌شود که جامعه تصمیم بگیرد رنجش را به «نیروی سازماندهی شده» تبدیل کند، نه به سوخت جنگ نیابتی.

امید یعنی این که جامعه، حتی در تاریک‌ترین لحظه، حاضر نشود آینده را به نیروهای مسلح واگذار کند، چه نیروهای مسلح داخلی، چه نیروهای مسلح خارجی. امید یعنی انتقال انرژی از لذت لحظه‌ای انفجار، به قدرت جمعی زندگی. امید یعنی دفاع هم زمان از جان مردم در برابر جنگ، و از کرامت مردم در برابر سرکوب. امید یعنی ساختن حقیقت جمعی، زبان دقیق، سوگ سیاسی، و اخلاق بقا.

ادبیات ایران، وقتی جدی گرفته شود، دقیقا همین را یادآوری می‌کند. این آثار نشان میدهند جامعه چگونه در لحظه‌های بحران، حقیقت را از نو می‌سازد، سوگ را به سیاست یا انتقام تبدیل می‌کند، زبان را از هم می‌پاشاند یا دوباره می‌سازد، و در نهایت تصمیم می‌گیرد که زیر آوار، زندگی را سازمان دهد یا تسلیم جنون پراکنده شود. امروز نیز مسئله همین است. خون ریخته شده، می‌تواند جنون شود. اما جنون می‌تواند یا به سمت رهایی جهت بگیرد، یا به سمت مصرف شدن در پروژه‌های دیگران. آینده، در همین انتخاب ساخته می‌شود.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.