تجمعی علیه «جنگ، کشتار جمهوری اسلامی و عاملان جنگ در ایران» در شهر بوخوم آلمان
در شهر بوخوم آلمان، گروهی از فعالان در اعتراض به جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران و نیز سرکوبهای جمهوری اسلامی تجمع کردند. شرکتکنندگان در این گردهمایی با تأکید بر مخالفت همزمان با جنگ خارجی و استبداد داخلی، خواستار همبستگی فراملی برای دفاع از زندگی، آزادی و عدالت اجتماعی شدند.

تجمع روز پنجشنبه ۱۴ اسفند برابر با ۵ مارس کلکتیو ژن، ژیان، ئازادی NRW و کلکتیو رود در اعتراض به جنگ و سیاستهای جنگافروزانه در شهر بوخوم در آلمان . تصاویر: اختصاصی زمانه
روز پنجشنبه ۱۴ اسفند برابر با ۵ مارس کلکتیو ژن، ژیان، ئازادی NRW و کلکتیو رود در اعتراض به جنگ و سیاستهای جنگافروزانه در شهر بوخوم در آلمان تجمعی برگزارکردند. این تجمع در واکنش به تهاجم نظامی ایالات متحده و اسرائیل به ایران و پیامدهای فاجعهبار آن برای زندگی مردم پس از کشتارهای دی ماه توسط جمهوری اسلامی شکل گرفت.
در این گردهمایی، شرکتکنندگان با تأکید بر مخالفت همزمان با جنگ خارجی و سرکوب داخلی، اعلام کردند که مردم ایران سالهاست زیر فشار استبداد، فقر، بحرانهای ساختاری و سرکوب جمهوری اسلامی زندگی میکنند و اکنون نیز در معرض پیامدهای ویرانگر یک جنگ امپریالیستی قرار گرفتهاند. سخنرانان تأکید کردند که جنگ نه راهی برای رهایی، بلکه عاملی برای تشدید ویرانی، اقتدارگرایی و عادیسازی مرگ و خشونت است.

در این تجمع، سوران لطفی، فعال صنفی معلمان، و همچنین فعالان فمینیست درباره وضعیت زندانیان سیاسی در شرایط جنگی، بیارزشسازی جان انسانها توسط جمهوری اسلامی و نیز توسط قدرتهای امپریالیستی متجاوز، یعنی ایالات متحده و اسرائیل، سخن گفتند. بخشی از برنامه نیز به بازگویی تجربه زیستن در دیاسپورا توسط نسلی اختصاص داشت که جنگ ایران و عراق را در کودکی تجربه کرده و اکنون بار دیگر با سایه جنگ و فضای دوقطبیشده در خارج از کشور مواجه است.
متنهای این برنامه به دو زبان فارسی و آلمانی خوانده شد تا امکان همبستگی گستردهتر و درک مشترک از پیامدهای جنگ برای مخاطبان مختلف فراهم شود. برگزارکنندگان این تجمع بر ضرورت همبستگی فراملی و مقاومت جمعی از پایین برای دفاع از زندگی، آزادی و عدالت اجتماعی تأکید کردند.
متن سخنرانی سوران لطفی، فعال صنفی و سخنگوی پیشین شورای صنفی معلمان را میشنوید و میخوانید:
درآستانهٔ هشتم مارس، جهان بار دیگر در نقطهای ایستاده است که تاریخِ مقاومت به شکلی عریان خود را نشان میدهد. در خاورمیانه، این جغرافیای زخمی و سرکوبشده، میدان رویارویی نیروهایی شده است که هر یک به نام حقیقتی برتر سخن میگویند؛ اما آنچه در زیر پای این حقیقتها خرد میشود، زندگی واقعی انسانهاست. صدای زنان در این روز تنها پژواک مطالبات جنسیتی نیست؛ بلکه پژواک فریاد تمام کسانی است که سالها زیر بار قدرتهای مقدسنما، ایدئولوژیهای رهاییبخشِ دروغین و ماشینهای سرکوب له شدهاند. هشتم مارس در چنین جغرافیایی نه صرفاً یک مناسبت، بلکه یادآوری تاریخیِ مقاومت علیه هر قدرتی است که خود را فراتر از انسان مینشاند.
در یک سوی این میدان، حکومت خامنهای ایستاده است؛ قدرتی که مشروعیت خود را نه از ارادهٔ مردم بلکه از آسمان وام گرفته است. حکومتی که در آن قدرت نه ابزاری برای رفاه انسان، بلکه مأموریتی مقدس برای سربازان ایمان تعریف میشود؛ سربازانی که مأمورند جهان را از هر صدای متفاوت پاک کنند. در این منطق، سرکوب به نام ایمان تقدیس میشود، زندانی به دشمن حقیقت بدل میشود و فاجعه در جامهٔ تقدس عرضه میگردد. این فرمول ساده اما هولناک، دهههاست سایهای سنگین بر زندگی میلیونها انسان انداخته است؛ مردمی که میان وعدههای پوچ رستگاری و واقعیت خشن سرکوب گرفتار شدهاند.
اما تراژدی منطقه تنها به این سوی ماجرا محدود نمیشود. در سوی دیگر، اسرائیل ایستاده است که دموکراسی و آزادی را از دل بمبافکنهایش بر سر مردمی فرود میآورد که خود را پاسخ به همان تهدید معرفی میکند. در اینجا نیز ایدئولوژی، امنیت و بقا به هم گره خوردهاند و سیاست به میدان جنگی دائمی تبدیل شده است. هر بحران بهانهای تازه برای گسترش قدرت میشود و هر دشمن جدید، سوخت تازهای برای ماشین جنگی فراهم میآورد. این دو قدرت که ظاهراً در تقابل کامل با یکدیگرند، در واقع در چرخهای معیوب از یکدیگر تغذیه میکنند؛ هر یک با نشان دادن چهرهٔ هیولایی دیگری، ترس را بازتولید میکند و وفاداری طلب میکند.
در میان این تقابل ظاهراً پایانناپذیر، مردمان منطقه به گروگان گرفته شدهاند. جنگها یکی پس از دیگری آغاز میشوند، مرزها به خطوط آتش تبدیل میشوند و شهرها زیر آوار وعدههای نجات دفن میگردند. هر طرف خود را منجی معرفی میکند، اما نتیجه برای مردم عادی چیزی جز تکرار رنج نیست. تاریخ این جغرافیا انباشته از شعارهایی است که با کلمهٔ «رهایی» آغاز شدهاند اما اغلب با ویرانی پایان یافتهاند.
برای ما که در جنبشهای صنفی معلمان و در میدان آموزش ایستادهایم، این واقعیت چهرهای حتی تلختر دارد؛ زیرا نخستین قربانیان این چرخهٔ خشونت، کودکاناند. پیش از آنکه جنگ آغاز شود، در شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران نام ۲۴۰ کودک را ثبت کرده بودیم؛ کودکانی که جانشان را ماشین سرکوب جمهوری اسلامی گرفت. آن فهرست تنها یک آمار نبود؛ سندی بود از جنایتی ساختاری علیه آیندهٔ یک جامعه. کارزاری که معلمان ایران آغاز کردند، با همراهی دهها نهاد بینالمللی، اتحادیههای بزرگ کارگری و مدافعان حقوق بشر به جنبشی جهانی تبدیل شد تا یاد این کودکان را به مطالبهای برای عدالت بدل کند.
اما هنوز در آغاز این مسیر بودیم که هیولای جنگ از راه رسید و همان تراژدی را در مقیاسی دیگر تکرار کرد. این بار نه سرکوب در خیابان، بلکه آتش جنگ در آسمان، همان کودکان را هدف گرفت. در دبستان شجرهالطیبهٔ میناب بیش از ۱۶۸ کودک جان باختند و بیش از ۱۰۰ کودک دیگر زخمی شدند. اعدادی که پشت هر کدامشان جهانی از رؤیاها، بازیها و آیندههای نزیسته دفن شده است. اینجاست که حقیقت تلخ منطقه آشکار میشود: کودکان در این جغرافیا نه فقط قربانیان اتفاقی جنگ و سرکوب، بلکه نخستین اهداف آن هستند.
ما فعالان جنبشهای اعتراضی در ایران در برابر چنین تاریکیای ایستادهایم. اما برای ما، پاسخ به این تاریکی نه انفعال است و نه پناه بردن به تئوریبافیهای بیخطر پشت صفحهٔ مانیتورها. تجربهٔ سالهای اخیر نشان داده است که آزادی نه از بالا هدیه داده میشود و نه از دل رقابت قدرتهای بزرگ متولد میگردد. آنچه میتواند این چرخهٔ مرگ را بشکند، قدرت سازمانیافتهٔ جامعه است؛ قدرتی که از پایین شکل میگیرد، از دل محلات، مدارس، کارخانهها و شهرها.
به همین دلیل، جنبشهای آزادیخواهانه برای ما معنایی تازه یافتهاند. امروز سخن تنها از اعتراض نیست؛ سخن از ساختن است. ساختن شبکههایی از همبستگی اجتماعی که بتوانند در دل ویرانی، امکان زندگی جمعی را دوباره سازمان دهند. گسترش شوراهای محلات و شهرها نه یک شعار، بلکه ضرورتی تاریخی است؛ راهی برای آنکه مردم بتوانند در برابر منطق تفنگ و قدرتهای متمرکز، نیروی خود را به شکلی متشکل بازآفرینی کنند.
چنین شوراهایی میتوانند نخستین گام در جهت بازپسگیری جامعه از دست ماشینهای قدرت باشند: نهادهایی که در آنها معلمان، کارگران، زنان، جوانان و همهٔ فرودستان بتوانند دربارهٔ سرنوشت خود تصمیم بگیرند. در جایی که ساختارهای رسمی قدرت به ابزار سرکوب تبدیل شدهاند، این سازماندهی از پایین میتواند به شبکهای از خودیاری و همبستگی بدل شود؛ شبکهای که نه تنها رنجهای فوری مردم را کاهش میدهد، بلکه چشمانداز نظمی تازه را پیش میگذارد.
آنچه ما از آن سخن میگوییم، صرفاً مقاومت در برابر یک حکومت یا یک جنگ نیست؛ بلکه مقاومت در برابر منطقی است که جهان را به میدان دائمی سلطه و خشونت تبدیل کرده است. در برابر این منطق، تنها پاسخی که میتواند آیندهای متفاوت بسازد، سازماندهی تودههاست؛ جامعهای که آگاهانه، از پایین و به دست خود مردم سازمان مییابد و به سوی خودگردانی حرکت میکند. در غیاب نیروهای خدمتگزار حاکمیتی، این مردماند که باید دوباره جامعه را بسازند؛ جامعهای که در آن نه ایمانِ تحمیلی، نه امنیتِ بمبارانشده و نه وعدههای دروغین رهایی، بلکه کرامت انسانی معیار نظم اجتماعی باشد.



نظرها
نظری وجود ندارد.