جنگ و تعلیق انسانیت، نقدی نظری بر اسطورهی رهایی از مسیر خشونت
علی آشوری ـ پرسش اساسی این نیست که چه کسی در جنگ پیروز میشود؛ پرسش این است که پس از آن چه چیزی از انسان باقی میماند. اگر آزادی در آتش امنیتطلبی بسوزد، اگر حقیقت در هیاهوی تبلیغات گم شود و اگر مهر و همدلی جای خود را به سوءظن بسپارد، آنگاه حتی «پیروزی» نیز شکلی از شکست است.

حمله اسرائیل به تهران، چهارشنبه چهارم مارس ۲۰۲۶ - عکس: صادق نیکوگستر

«تو جنگ را از دور دیدهای. اما هیچ دیداری نمیتواند به وحشت آن نزدیکی کند: زمینهایی پهناور، جسدهای متعفن، سرهایی که از آبگیرها بیرون زدهاند، بویی که همه چیز را فرا گرفته است… و در این میان، انسانیت، آرام و خاموش، از دست میرود». “زندگی اما هیچ”
برتران تاورنیه
جنگ، هرچند در تاریخ با نامهایی چون دفاع، امنیت، رهایی یا عدالت ظاهر شده است، در بنیان خود نظمی است که انسانیت را به حالت تعلیق درمیآورد. تاریخ نشان میدهد که هیچ مفهومی به اندازهی «آزادی» در مشروعیتبخشی به جنگها فراخوانده نشده و در عین حال، هیچ ارزشی به اندازهی آن در میدان جنگ تهی و بیپناه نمانده است. پارادوکس بنیادین جنگ در همینجا آشکار میشود: آزادی در لحظهای که بهانهی آغاز خشونت میشود، نخستین قربانی آن نیز هست.
آزادی تنها یک شعار سیاسی نیست؛ شرطی وجودی برای زیستن انسانی است. آزادی در امنیت بدنها، در امکان سخن گفتن، در اعتماد میان انسانها و در استمرار زندگی مدنی معنا مییابد. اما جنگ دقیقاً همین بنیانها را هدف میگیرد. با آغاز جنگ، وضعیت استثنایی جای نظم عادی را میگیرد؛ قانون انعطافپذیر میشود، نظارت گسترش مییابد و اخلاق به تعویق میافتد. آنچه در شرایط عادی غیرقابل تصور است، در جنگ به ضرورتی اجتنابناپذیر تبدیل میشود.
جنگ تنها ابزارهای کشتار تولید نمیکند؛ که زبان تازهای میسازد. واژگان تغییر معنا میدهند و فاصلهی میان واقعیت و توصیف آن افزایش مییابد. مرگ غیرنظامیان «خسارت جانبی» نام میگیرد، ویرانی «عملیات دقیق» خوانده میشود و ترس جمعی به نام «امنیت» توجیه میگردد. در این فرایند، زبان دیگر حامل حقیقت نیست، خود به ابزاری برای تحملپذیر کردن خشونت تبدیل میشود.
وقتی زبان دگرگون میشود، حساسیت اخلاقی نیز فرسوده میگردد. جامعهای که به شنیدن روزانهی مرگ عادت کرده است، بهتدریج توان همدلی خود را از دست میدهد. خشونت از امر تکاندهنده به امری عادی تبدیل میشود؛ و همین عادیشدن، خطرناکترین دستاورد جنگ است.
جنگ جهان را به دوگانههای ساده فرو میکاهد: ما و آنان، دوست و دشمن، خیر و شر. این سادهسازی، پیچیدگی انسانی را حذف میکند و امکان فهم متقابل را از میان میبرد. «دیگری» دیگر انسانی با تجربه و رنج مشابه نیست، بلکه به تهدیدی انتزاعی بدل میشود. در چنین شرایطی، کشتن نه تراژدی، بلکه وظیفه تلقی میشود.
این فرایند تنها در میدان نبرد رخ نمیدهد؛ بلکه در رسانهها، آموزش، حافظهی جمعی و روایتهای ملی تثبیت میشود. جنگ، پیش از آنکه بدنها را نابود کند، تخیل اخلاقی را محدود میسازد.
پایان رسمی جنگ به معنای پایان خشونت نیست. جنگ در حافظهها ادامه مییابد. شهرهای بازسازیشده ممکن است دوباره ساخته شوند، اما ذهنهای زخمی بهسادگی ترمیم نمیشوند. ترس، تحقیر و فقدان، به تجربههای منتقلشونده میان نسلها تبدیل میشوند.
کودکانی که در فضای جنگ رشد میکنند، جهان را از خلال ناامنی میشناسند. برای آنان اعتماد امری بدیهی نیست، خطری احتمالی است. بدینسان جنگ نه فقط اکنون، آینده را نیز استعمار میکند. بیرحمی، اگر نقد نشود، به بخشی از فرهنگ بدل میشود و خشونت در اشکال تازه بازتولید میگردد.
اندیشهی «جنگ عادلانه» کوشیده است با تعیین معیارهایی اخلاقی، میان جنگ مشروع و نامشروع تمایز بگذارد. اما مسئلهی بنیادین این است که جنگ، حتی در اخلاقیترین صورت نظری خود، بر امکان کشتن استوار است. هنگامی که کشتن بهعنوان ابزار پذیرفته میشود، مرزهای اخلاقی بهتدریج فرسوده میشوند.
جنگ منطقی گسترشیابنده دارد؛ آغازش محدود اعلام میشود، اما پیامدهایش از کنترل خارج میگردد. خشونتی که برای هدفی مشخص آغاز شده، به ساختاری پایدار تبدیل میشود. از این منظر، مسئله صرفاً «چگونه جنگیدن» نیست، بلکه خودِ پذیرش جنگ بهعنوان راهحل است.
نقد و نفی جنگ به معنای انکار خشونت موجود در جهان نیست. تلاشی است برای یافتن شیوههایی از مقاومت که انسانیت را نابود نکنند. تاریخ نشان داده است که اشکال مدنی مقاومت، نافرمانی، همبستگی اجتماعی، و پایداری اخلاقی، میتوانند ساختارهای قدرت را به چالش بکشند بدون آنکه منطق نابودی را بازتولید کنند.
دفاع از صلح، دفاع از سکون یا انفعال نیست؛ دفاع از دشوارترین امکان انسانی است: حفظ اخلاق در جهانی که پیوسته به سوی خشونت میل میکند.
جنگ، حتی هنگامی که با آرمانهای بزرگ آغاز میشود، اغلب به فرسایش همان ارزشها میانجامد. هیچ پیروزیای نمیتواند جای خالی زندگیهای از دسترفته یا اعتماد فروپاشیده را پر کند. اگر انسانیت در بزنگاههای تاریخی معلق میشود، وظیفهی اندیشه یادآوری حدی است که نباید از آن عبور کرد: حدِ زندگی انسانی.
نقد نفی جنگ، در نهایت، دفاع از امکان آینده است، آیندهای که در آن آزادی نه نامی برای ویرانی، که تجربهای مشترک از زیستن با دیگری باشد.
اقتدارگرایانِ جنگطلب همواره از زبانهای بزرگ سخن میگویند: از امنیت، از عظمت ملی، دینی، از حیثیت تاریخی، از تهدیدی که باید دفع شود. آنان آیندهای روشن را وعده میدهند، اما راه رسیدن به آن را از میان ویرانی اکنون میگذرانند. منطق آنان ساده است: تمرکز قدرت، تعلیق پرسش، و بسیج ترس. در جهان آنان، تردید خیانت است و مخالفت، همدستی با دشمن.
اما آنچه این منطق پنهان میکند، حقیقتی عریان است: جنگ برای اقتدارگرایان نه یک ضرورت ناگزیر، ابزاری کارآمد برای تحکیم قدرت است. جنگ امکان پرسشگری را تضعیف میکند، صداهای منتقد را خاموش میسازد و جامعه را زیر پرچم اضطرار گرد میآورد.
در سایهی تهدید دائمی، آزادیهای حتی محدود مدنی بهسادگی بی اثر میشوند و شهروندان در روندی که به رعایای مطیع بدل گردند.
اقتدارگرایی از جنگ تغذیه میکند، زیرا جنگ مرز میان نقد و خیانت را مخدوش میسازد. در وضعیت جنگی، پیچیدگیهای انسانی به دوگانههای خام تقلیل مییابد و همین سادهسازی، بستر قدرت بیپاسخگو را فراهم میآورد. آنچه از دست میرود تنها جانها نیست؛ بلکه ظرفیت جامعه برای اندیشیدن مستقل و گفتوگوی آزاد است.
ایستادن در برابر جنگطلبی، تنها دفاع از صلح نیست؛ دفاع از خودِ سیاست بهمثابه عرصهی گفتوگو و مسئولیتپذیری است. دفاع از این اصل است که هیچ دولتی حق ندارد با ارجاع به امنیت، شأن ومنزلت انسان را معلق کند. دفاع از این باور است که قدرت،(ها)هر اندازه هم مشروعیت ادعا کند، اگر از پاسخگویی بگریزد و بر ترس تکیه زند، به استبداد میل خواهد کرد.
در نهایت، پرسش اساسی این نیست که چه کسی در جنگ پیروز میشود؛ پرسش این است که پس از آن چه چیزی از انسان باقی میماند. اگر آزادی در آتش امنیتطلبی بسوزد، اگر حقیقت در هیاهوی تبلیغات گم شود و اگر مهر و همدلی جای خود را به سوءظن بسپارد، آنگاه حتی «پیروزی» نیز شکلی از شکست است.
نقد جنگ، نقد اقتدارگرایی است؛ و دفاع از صلح، دفاع از آیندهای است که در آن قدرت نه از ترس، از رضایت و گفتوگو مشروعیت میگیرد. جهان ممکن است همواره در معرض خشونت باشد، اما تسلیم شدن به منطق آن، انتخاب ماست. و درست در همین انتخاب است که انسانیت یا حفظ میشود یا از دست میرود.




نظرها
نظری وجود ندارد.