سوگ بهمثابه آیینِ بدن و حافظه
تأملی نظری بر سنتهای مرگ در فرهنگ کُردی
آیینهای سوگ در فرهنگ کُردی، فراتر از ابراز تقلیلیافتهی اندوه، بهمثابه «فناوریهای فرهنگیِ حافظه» عمل میکنند. در این سنتها، از «ههلپهرین مهرگ» تا آواهای «هوره» و «موره»، بدن و صدا به رسانهای برای تبدیل انزوای فردی به همبستگی جمعی بدل میشوند. این نوشتار از علی آشوری با نگاهی نظری به پیوند میان اسطوره، تاریخِ سرکوب و آیینهای بدنمند، نشان میدهد که چگونه رقص بر مزار در روزهای اخیر ایران، نه یک واکنشِ گذرا، بلکه استمرار سیاستی عاطفی برای صیانت از حافظهی جمعی در برابر فراموشی و مرگآفرینی است.


در فرهنگ کُردی، مرگ در عرصهای صرفاً خصوصی محصور نمیماند. سوگ در میدان عمومی شکل میگیرد و از خلال صدا، ریتم و حرکت به تجربهای مشترک تبدیل میشود. ههلپهرین مه رگ (رقص بر مرگ) شبِ شیون در گویش کهن گورانی (ازکهنترین گویشهای زبان کردی) و سپس در فرمهای تازهتری در گویشهای هورامی، کرمانجی،کرماشانی، لکی ..، هوره، موره و چهمَری، شبکهای آیینی میسازند که در آن بدن به رسانهی حافظه بدل میشود. این آیینها را میتوان از منظر نظری در نسبت با سه مفهوم فهم کرد: بدن، حافظهی جمعی و بازتولید اجتماع.
بدن در این سنتها حامل معناست. حرکت هماهنگ در ههلپهرین مهرگ، دایرهی بستهی رقصندگان، ضرباهنگ تند دف یا دستافشانی، همگی بدن را به صحنهی ظهور اندوه بدل میکنند. اندوه درونی از طریق ریتم به کنشی بیرونی تبدیل میشود و از انزوای فردی فاصله میگیرد. این فرایند نوعی انتقال عاطفه از فرد به جمع را ممکن میسازد. سوگ در این ساختار، تجربهای مشترک و قابلتقسیم میشود و اجتماع از خلال آن خود را بازمیشناسد.
هوره و موره در سطح صوتی همین سازوکار را پیش میبرند. هوره با تحریرهای کشیده و طنیندار، زمان را امتداد میدهد و فضایی میگشاید که در آن گذشته به اکنون پیوند میخورد. صدا در اینجا تنها بیان احساس نیست؛ صورتبندی تاریخ در قالب آواست. خواندن موره با روایت زندگی و سرگذشت متوفی، مرگ را در روایت جای میدهد و از گسست کامل میان زیستن و فقدان جلوگیری میکند. روایتگری در دل اندوه، امکان تداوم را فراهم میآورد و حافظه را در زبان تثبیت میکند.
چهمَری بُعد نمایشی این سازوکار را آشکار میسازد. حرکتهای آیینی، ترکیب موسیقی و بدن، و حضور جمعی، صحنهای میآفرینند که در آن جامعه با فقدان روبهرو میشود و انسجام خود را بازسازی میکند. این آیین را میتوان گونهای تئاتر سوگ دانست که در آن مرگ به امر قابلتحملتری بدل میشود، زیرا در چارچوبی نمادین و مشترک قرار میگیرد.
از منظر نظری، این سنتها را میتوان بهمثابه فنآوریهای فرهنگیِ حافظه فهم کرد. حافظه در اینجا در آرشیوهای مکتوب نگهداری نمیشود؛ در بدنها و صداها رسوب میکند. ریتم، حرکت و تحریر، ابزار انتقال تجربهاند. اجتماع از طریق تکرار آیین، تاریخ خود را بازفعال میکند. سوگ به این معنا کنشی برای حفظ هویت در شرایطی است که تاریخ آن با خشونت، تبعید و سرکوب گره خورده است.
سوگ در نسبت با تاریخ کشتارهای جمعی
شیوهی مواجههی آیینی با مرگ در فرهنگ کُردی را باید در افق تاریخی گستردهتری دید. کُردها طی سدهها با قتلعامها، کوچهای اجباری و خشونتهای ساختاری روبهرو بودهاند. حافظهی جمعی آنان انباشته از نامها و مکانهایی است که فقدان در آنها ثبت شده است. در چنین زمینهای، رقص سوگوارانه و آواز اندوهگین معنایی فراتر از واکنش به مرگ فردی پیدا میکند. این آیینها به زبان تاریخ تبدیل میشوند؛ زبانی که رنجهای انباشته را حمل میکند و از طریق بدن و صدا انتقال میدهد.
در هفتههای اخیر، پس از فاجعهی کشتار جمعی در ایران، صحنههایی پدید آمد که در آن بازماندگان بر سر مزار عزیزانشان با حرکاتی شبیه به ههلپهرکی ( رقص) میرقصیدند. این تصویر برای ناظری بیرونی ممکن است شگفتآور باشد، اما در افق فرهنگیای که سوگ را با حرکت و ریتم درمیآمیزد، معنای روشنی دارد. رقص بر مزار، اعلام حضور زندگی در برابر مرگ و مرگ آفرین است؛ تأکید بر پیوند جمعی در برابر گسست خشونتبار. بدنِ سوگوار در این وضعیت حامل اعتراض خاموش و حافظهی جمعی است. حرکت، امکان فروپاشی کامل را مهار میکند و اندوه را به نیرویی برای ایستادگی بدل میسازد.
این شیوهی مواجهه با مرگ، نوعی سیاست عاطفی نیز در خود دارد. جامعه از خلال آیین سوگ، پیوندهایش را مستحکم میکند و روایت خود را در برابر روایت رسمیِ قدرت حفظ میکند. صدا و بدن به ابزار ثبت حقیقت تبدیل میشوند. در چنین بستری، سوگ تنها بیان فقدان نیست؛ کنشی برای نگهداشتن نامها و جلوگیری از محو شدن آنها در سکوت تاریخ است.
در مجموع، آیینهای مرگ در فرهنگ کُردی را میتوان عرصهای دانست که در آن بدن، صدا و حافظه درهم میآمیزند و اجتماع را در لحظهی بحران بازسازی میکنند. ههلپهرین مهرگ، هوره، موره و چهمَری هر یک صورتهایی از این منطق فرهنگیاند؛ منطقی که رنج تاریخی را در قالب آیین تثبیت میکند و از خلال آن امکان تداوم را میجوید. سوگ در این چشمانداز به نیرویی برای پیوند، یادآوری و مقاومت فرهنگی تبدیل میشود.
پیوست:
اسطوره، ادبیات شفاهی و نشانههای سوگ در کرماشان
در منطقهی کرماشان، بهویژه در حوالی بیستون، باورهای شفاهی ریشهداری وجود دارد که برخی از ترانههای کهن را بازماندهی «سوگ سیاوش» و «شیون شیرین» میدانند. این روایتها در حافظهی جمعی مردم بهعنوان بخشی از ادبیات شفاهی منطقه حفظ شدهاند و نسل به نسل انتقال یافتهاند. در این افق، اسطوره و تاریخ از هم تفکیک نمیشوند؛ چهرههایی چون سیاوس، شیرین و فرهاددر ضمیر فرهنگی منطقه حضوری زنده دارند.
در روایتهای شفاهی، مرگ سیاوش بهعنوان نماد بیگناهیِ قربانیشده، و مرگ فرهاد کوهکن بهعنوان تجسد عشقِ تراژیک، سرچشمهی آیینهای سوگ و حتی برخی نشانههای پوششی دانسته میشود. باور رایجی وجود دارد که سیاهیِ دائمی شلوار کُردی در این منطقه، یادگاری از آن سوگهای اسطورهای است؛ نشانهای پوشیدنی از اندوهی که در تاریخ رسوب کرده است. این تداومِ رنگ سیاه در پوشش مردانه، در ذهن جمعی بهمنزلهی یادبود فقدانی کهن تعبیر میشود.
صرفنظر از داوری تاریخی دربارهی خاستگاه این باورها، اهمیت آنها در کارکرد فرهنگیشان نهفته است. اسطوره در اینجا به حافظهی زیسته پیوند میخورد و در قالب پوشش، ترانه و آیین ادامه مییابد. بیستون، که خود در متون ادبی کلاسیک جایگاهی نمادین دارد، در تخیل جمعی به صحنهی ماندگار عشق و مرگ تبدیل شده است. حضور کوه، صخره و سنگ در این جغرافیا، با روایت فرهاد کوهکن همصدا میشود و طبیعت را به حافظهی اسطورهای پیوند میزند.
از منظر نظری، این پیوست اسطورهای نشان میدهد که آیینهای سوگ در فرهنگ کُردی تنها واکنشی به رویدادهای معاصر نیستند؛ لایههایی عمیق از روایتهای کهن را نیز در خود حمل میکنند. ادبیات شفاهی همچون مخزنِ معنا عمل میکند و اسطورهها را در ساختار عاطفی جامعه تثبیت میسازد. در نتیجه، سوگ در این فرهنگ بر بستری چندلایه شکل میگیرد: تاریخِ زیسته، خشونتهای جمعی، و خاطرهی اسطورهای در هم تنیده میشوند و شبکهای از نشانهها را میسازند که در رقص، آواز و حتی رنگ پوشش قابل مشاهده است.
این پیوست نشان میدهد که مرگ در این جغرافیا تنها واقعهای زیستی نیست؛ بخشی از تخیل فرهنگی و استمرار روایی یک ملت است. سوگ در چنین بستری به پلی میان اسطوره و اکنون تبدیل میشود و حافظه را در بدن، صدا و نشانههای روزمره تثبیت می کند.
پانوشت:
اگر امروز در ایران، مادران، خواهران و جوانان سوگوار بر خاک تازهی عزیزان خود میرقصند، این حرکت را نمیتوان تنها واکنشی عاطفی دانست. این کنش در تداوم سنتی دیرپا قرار دارد که در آن بدن، در لحظهی مرگ، خاموش نمیماند. رقص بر مزار، اعلام انکار فراموشی است. صدا و حرکت، نامها را در حافظهی جمعی حک میکنند. در این معنا، آنچه در روزهای اخیر رخ داد، امتداد تاریخی آیینهایی است که طی سدهها در کرماشان، هورامان و دیگر نواحی کردنشین شکل گرفتهاند؛ آیینهایی که رنج را به زبان جمعی بدل میکنند و از دل اندوه، پیوند اجتماعی میسازند.
منابع:
1. An Analytical-Comparative Study of Lurish and Kurdish Mourning Rituals and the Mourning Tradition in Shahnameh – Gilani, Akbari and Yari
2.Death Burial Ceremony: An Anthropological Study – Nadia Wali Jabbar & Hardi Zead Salih
3. Signs of Death in Duhok Folk Beliefs – Israa Musheer Ahmed
4. Mourning and Remembering in Yezidi Culture SSE International History blog.
5. Kurdish Folk Music –/ World Music.




نظرها
نظری وجود ندارد.