دیدگاه
موقعیت جدید ـ تلاشی برای تبیین آن
محمدرضا نیکفر ـ خطوط کلی موقعیت جدیدی که با جنگ مشخص میشود چیست؟ چه چشماندازی در برابر ما قرار دارد؟ چه کاری از ما برمیآید برای تابآوری در برابر ناملایمات و فجایع امروز و فردا؟

دود و آتش از محل حملات هوایی در فرودگاه بینالمللی مهرآباد تهران در ۷ مارس ۲۰۲۶ به هوا برمیخیزد. عکس: ATTA KENARE/ منبع: AFP

ایران و ایرانیان در موقعیتی متفاوت از وضع پیشین ـ با هر برداشتی از آن ـ قرار گرفتهاند. این متفاوت بودن از نوع بروز کیفیتی است که دیگر نمیتوان تنها با ارجاع به گذشتهی سیستم آن را توضیح داد و از این طریق برای تغییر آن چارهای اندیشید.
واقعیتی که از این وضعیت جدید در جلوی چشم ماست، بی-چارگی عمومی ایرانیان است. چه ایرانیای که خانهاش ویران میشود یا کودکش در مدرسه و عزیزش در خانه، خیابان یا درمانگاه به خاک و خون درمیغلتد، چه آن ایرانیای که در خارج از کشور رقصکنان با پرچم اسرائیل و آمریکا و تمثال KingReza از بابت بمبباران کشور تشکر میکند، چه خبرنگاران و به اصطلاح تحلیلگرانی که مدام باید بکوشند جنگ را موجه و سعادتآور توصیف کنند، و چه خود King که منتظر عنایت ترامپ است و در جایی از «آدولف» میخواهد آلمان هم در «جنگ صلیبی» شرکت کند ـ اینان همه بدبخت و بی-چارهاند، طبعاً هر یک به نوعی. به نظر میرسد که تنها جنگاوران در جمعهای حکومتی در آمریکا و اسرائیل و در مرتبهای کهتر در خود ایران، عاملیت داشته باشند. عاملیت عموم ما ایرانیان، در حد توجیه جنگ است یا تقبیح آن، یا سرگردانی و دور خود پیچیدن.
بسیار مهم است که برای پرهیز از گزافگویی، واقعیت خود را در آیینهی رخدادها ببینیم: چه آنانی که ولایتشان را رادیواکتیو کردند و کیش ولایی را به صورت کیش اورانیوم و رؤیای سلطه بر جهان اسلام درآوردند، چه آنان که ملیگراییشان به دریوزگی برای بمباران کشور و جنگزدگی ملت راه برد، و چه آن فعالان سیاسی، به ویژه در خارج از کشور، که جمهوریخواهیشان نتوانست امر عاجل جمهور را تشخیص دهد و فرقهگرا و سردرگم ماندند.
موقعیت جدید
در موقعیت جدیدی قرار گرفتهایم، نه فقط ما، بلکه منطقه، بلکه جهان. موقعیت جدید حاصل نوپدیدآییای است که دیگر واکاستنی به ویژگیهای اجزایی در موقعیت پیشین نیست.
متمرکز بر موقعیت ایرانی بمانیم: کیفیتی بروز کرده که در سطح جمعی است. میتوانیم بگوییم اکنون همه جنگزدهایم. کسی بیرون از این میدان جنگ قرار ندارد. دیروز با کسانی اختلاف نظر داشتیم، امروز جنگ پیش آمده و صفبندی جنگی جای هر کس را و کیفیت و جهت اختلافها را تعیین میکند. اگر امکان صحبت بامعنایی بماند، محور آن تنها جنگ میتواند باشد.
جنگ کنونی تنها یک حادثهی هشدار دهنده و یک عارضهی گذرا نیست؛ فراگیر است، یک تغییر فاز را موجب شده و ما را در یک موقعیت وجودی تازه قرار داده است. الگوهایی که در این موقعیت شکل میگیرند، رفتار اجزای منفرد را هم محدود میکنند. تغییر فاز عبور از یک حالت دوگانگی است، عبور از آن مرز صد درجهی مایع-بخار در مورد آب است. در اینجا دیگر موضوع مرکزی رژیم ولایی نیست، خود جنگ است. جنگ با شتاب از مرحلهی درگیریِ واکاستنی به رویاروییِ "جمهوری اسلامی-آمریکا و اسرائیل" عبور کرد، و وارد فاز رویاروییِ "ایران-آمریکا و اسرائیل" شد. میکُشند و زیرساختها را ویران میکنند. رهبر تعیین میکنند، قصد تصرف و تغییر نقشه کشور را هم دارند.
ریشه و اهرم تغییر
در این وضعیت چه میتوان کرد؟ چه باید کرد؟ این پرسش دیگر واکاستنی به این پرسش نیست که: چرا چنین شد؟ خانه، آتش گرفته است به سبب اتصال کوتاه در یک دستگاه برقی. اهرم تغییر دیگر نه برطرف کردن نقص، بلکه خاموش کردن آتش با آب یا هر وسیلهی مناسب دیگر است. بخشی از برنامهی تغییر ممکن است دور انداختن دستگاه باشد، اما در موقعیت قرار گرفتن در محاصرهی آتش، اصلْ خاموش کردن آن است.
در این وضعیت جنگی، موضع کسی که خواهان بمباران کشور تا حد از هم پاشیدن شیرازهی امور آن و سامانهی حکمرانی در آن است، واقعبینانهتر از موضع آن کسی است که حرف از مبارزه با رژیم در همان حال و هوای موقعیت پیشین میزند، یا همزمان میخواهد علیه جنگ و علیه رژیم بجنگد، و انشا مینویسد که هم با رهبری موجود مخالف است هم با تعیین رهبر از سوی آمریکا و اسرائیل برای کشور و فراخوان میدهد به سوی تشکیل مجلس مؤسسان و برقراری حاکمیت مردم.
شاخص موقعیت تازه بازپیکربندی ساختاری وضعیت است. رفتارها و گفتارها را دیگر این ساختار تازه تعیین میکنند. قیدها و محدودیتهای تازهای ایجاد میشوند که پیشتر وجود نداشتهاند؛ در همین حال قید و بندهایی از گذشته دیگر وجود ندارند. این وضعیت دامنهی کنشهای ممکن را تغییر میدهد، انگیزهها را بازتعریف میکند، و رفتار عاملان را دگرگون میسازد. بنابراین، راهحلهایی که در گذشته ممکن و مؤثر بودند، ممکن است دیگر با منطق ساختاری جدید سازگار نباشند. بازگشت خطی، پویاییهای بازخورد تازه را نادیده میگیرد.
تخصص و علاقهی روشنفکران، ریشهیابی است. روشنفکر جدی، روشنفکر "رادیکال" است، یعنی جویای ریشه و خواهان تغییر ریشهای است. خطای تکرارشوندهی روشنفکران یکی گرفتن ریشه با اهرم تغییر است. ریشهیابی، شیوهای در تفسیر جهان است. تغییر جهان اما مستلزم یافتن اهرمهای تغییر است که داشتن درک از ریشه تنها کمک به یافتن آنها و کاربستشان است، اما جای نفسِ یافتن آنها را نمیگیرد.
شهرکشی و سیاستکشی
لازمهی سیاست (Politics) به معنای تدبیر شهروندانهی امر شهر این است که شهر (Police) وجود داشته باشد. شهرکُشی (Policide، کشور کُشی، همردیف با نسلکُشی) سیاستکُشی (Politicide) است. دورانِ از مشروطه به بعد، که در ابتدای آن درک جدید از سیاست شکل گرفت، عمدتاً با اختناق سیاسی همراه بوده است. اختناق وقتی به سیاستکشی برسد، شهرکشی را هم به دنبال خواهد داشت.
رژیم به اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ با شهرکشی پاسخ داد. آن اعتراضات در صورت وجود تشکل و رهبری آگاه میتوانست به سیاستورزیای راه برد که رژیم را پس زند. سیاستکشی پیروز شد، از جمله با فراخوان ابلهانه و رذیلانهای برای تصرف مراکز حکومتی از سوی بوقهای وابسته. مردم هنوز در حال سوگواری بودند که اسرائیل و آمریکا حمله بردند. اینک برنامهیشان از کشتن مسئولان به مرتبه شهرکشی فراگیر رسیده است. رژیم ولایی هم بسان آنان واکنش نشان داده است.
مسیر جنگ را از زمان خروج از "برجام" هموار کردند. رژیم درنیافت که چه پیش خواهد آمد و با پیشگرفتن برنامهی تشدید "غنیسازی" پاسهایی را به حریفان داد که بازی را به اینجا کشاند. غنیسازی اورانیوم به فقیرسازی مردم و کشور راه برد و این برنامهای بود که از ابتدا دو پایه داشت: خط ابلهانهی ضد مردمی رژیم و خط تقابلجوی غرب با وضع تحریم و امتناع از پیش گرفتن مسیری که تنشزدایی کند. از ابتدا آگاه بودند که تحریم در درجهی اول فقیرسازی مردم است.
ما اکنون پا به دورهی شهرکشی آشکار نهادهایم، دورهای که طبعاً با سیاستکشی همراه است. ما در دهههای نخست قرن بیستم به سرنمیبریم که بگوییم میتوانیم جنگ ارتجاعی را به جنگ داخلی تبدیل کنیم و با نبرد انقلابی، هم به پایان ارتجاع برسیم هم به صلح. اینکه آن راهبرد تا کجا موفق شد، موضوع ما نیست. به یاد میآوریم آن تجربه را، در همان حالی که میدانیم آن خط نمیتواند برای ما سرمشق باشد. با قطعیت میتوانیم بگوییم که مسیر آزادی، مسیری سیاسی است که یکسر متفاوت از مسیر جنگ است.
اگر اهرمی برای تغییر وجود داشته باشد، آن را باید در حیطهی سیاست و پیشتر در نبرد برای گشودن فضای سیاسی جست که لازمهی آن پایان یافتن جنگ است.
نیروی آزادیخواه خود هیچ امکانی برای پایان دادن به جنگ جز اعتراض به آدمکشی و دادن آگاهی در این باره ندارد که از دل جنگ چیزی جز فلاکت و درماندگی بیشتر بیرون نخواهد آمد. به جرأت میتوان گفت که نیروی خواهان آزادی و عدالت در ایران هیچگاه با شرایطی تا این حد دشوار مواجه نبوده است: آن سو یک رژیم آدمکش ایستاده است، این سو دو جنگاور اجنبی آدمکش و اینجا و آنجا ایرانیانی که برای آدمکشان کف میزنند و جمع کثیری که حیران و درماندهاند.
استبداد جنگی
آمریکا و اسرائیل، جنگی را که علیه ایران آغاز کردهاند، اقدامی ضروری جلوه میدهند. رسانههای فارسیزبان وابسته هم بنابر مأموریت خود جنگ را مشروع میخوانند. جنگ آمریکا و اسرائیل اما نه از مقولهی جنگ ضروری و چارهناپذیر (War of necessity)، بلکه از مقولهی جنگ انتخابی (War of choice) است. ناگزیر نبودهاند که به جنگ رو آورند، آن سان که در حقوق بینالملل منظور شده است، بلکه به عمد و آزادانه راه آدمکشی و تخریب را پیش گرفتهاند.
این جنگاوران دست بالا را دارند و بنابر منطق انتخاب، تا حدی میتوانند خود تصمیم بگیرند که جنگ را تا کجا پیش برند، میگوییم تا حدی، چون ارابهی جنگ راه خود را میرود و فرمان آن همواره در دست جنگاوران نیست.
از آنجایی که جنگ از منظر آمریکا و اسرائیل جنگ انتخابی است، بحث میشود که آنها تا کجا پیش خواهند رفت. سناریوهای مختلفی طرح شده که مهمترینشان این دو تا هستند:
- تا جایی پیش میروند که بمبافکنی را کافی ببینند، کافی در چارچوب رسیدن به هدف ناتوان کردن حاکمان ایران، در همان حال توجه به فشارهای بینالمللی به ویژه از سوی دولتهای منطقه، محاسبهی پیامدهای اقتصادی جنگ و در نظر گرفتن افکار عمومی کشورهای خود.
- میروند تا حکومت ایران را مضمحل کنند.
در حالت نخست، نتیجه برای ایران افزون بر خونآلود شدن و ویران شدن، فقرزدگی بیشتر و تحکیم استبداد است. در حالت دوم، احتمال فروپاشی اجتماعی، جنگی داخلی و رفتن در قالبهایی چون لیبی و سوریه جدی است.
تنها اقبالی که میتواند نصیب ایران شود این است که زیر تأثیر مجموعهای از عاملها، جنگ هر چه زودتر متوقف شود. همین امر هم چیزی از شدت واقعیتی نمیکاهد که اینک با آن مواجهیم و تا مدتی نامعلوم دوام خواهد آورد: استبداد جنگی. استبداد در دورههای عادی −که معلوم نیست در زیر استبداد تا چه حد عادی است− نسبت به استبداد جنگزده همچون نسبتِ محکمهی عادی به محکمهی نظامی است. این واقعیت که این دو در نظام ولایی از ابتدا با هم درآمیختهاند، چیزی از نگرانی از این بابت نمیکاهد که قاعده زینپس محکمهی نظامی است.
در هر حال چیزی نصیب سلطنت نمیشود. برنامهی گذار به سمت سلطنت در واقعیت شامل دو مرحله است: ۱) مرحلهای که اسرائیل و آمریکا آن را پیش برند، ۲) مرحلهای که رژیم درهم کوفته شده باشد و کاخی در تهران آماده باشد برای آنکه KingReza بتواند نزول اجلال بفرمایند. حتا گیریم که به مرحلهی دوم پا بگذاریم و تا آن هنگام کاخی سالم در تهران باقی مانده باشد، آنگاه وضع چنان خواهد بود که اعلیحضرت جرأت تشریففرمایی نخواهند داشت و ترجیح میدهند دورکار باشند.
چارهجویی
با جنگ مواجه هستیم و تشدید استبداد؛ و این واقعیتِ تشدید استبداد نشان میدهد که خودکامگی تنها درونزا نیست و به زمینه و عامل بیرونی هم بستگی دارد. تمام تاریخ ایران معاصر شاهد آن است که تقویت کننده یا تشدید کنندهی استبداد، امپریالیسم است.
اهرم تغییر در این وضعیت ترکیب جنگزدگی و استبداد چیست؟ چاره در این بی−چارگی کدام است؟
در مورد اهرم تغییر توجه به این سه نکته ضروری است:
- قاعدتاً آن را در راستای تغییری که بدان تمایل داریم، جستوجو میکنیم.
- به احتمال بسیار در انتخاب خطا میکنیم اگر به دنبال تغییر کیفی وضعیت، باز در صدد یافتن اهرم تغییری باشیم برپایهی الگوی فکری (به اصطلاح "پارادایم") پیشین.
- به احتمال قریب به یقین سردرگم و وامانده شویم اگر در این وضعیت در جستوجوی اهرمی باشیم، که با یک تکان همه چیز را تغییر دهد.
انشا نوشتن در این باره که با همهی عاملهای منفی و مخرب مرزبندی میکنیم و همه را میزنیم، ساده است و از عادتهای گروه بزرگی از روشنفکران و فعالان سیاسی ایرانی است. وقتی با همه مرزبندی کنیم، دست آخر سربلند بیرون میآییم اما بدون هیچ دستاوردی. عدهای هم به این نظر گرویدهاند که با همه صحبت کنند و روادار باشند؛ کارشان پسندیده است، اما اِشکالشان این است که تحلیل روشنی از وضعیت ندارند و توجه نمیکنند که موقعیتِ حادّ "بودن-نبودن"، چندان جایی برای تسامح نمیگذارد.
وظیفهی عاجل، تلاش برای توقف جنگ است. برای انسانهایی که به مراکز قدرت وصل نیستند، تنها کاری که میماند تبلیغ علیه جنگ با هر وسیلهی ممکن است. کار عاجل دیگر، کمک به تابآوری جامعه در وضعیت جنگی است. یک فعال مدنی از تهران در این باره نوشته است:
اینترنت قطع است و زندگیِ ما زیر موج انفجارها میگذرد. در این تاریکی، شجاعانهترین کارِ ما "مراقبت از یکدیگر" است. ما صدای هم میشویم؛ در محلهها هسته همیاری میسازیم، مراقب سالمندانیم و آب و غذا را با هم شریک میشویم. نجات ما در همبستگی است.
نکتهی اصلی در این سخن بیان شده است: همبستگی برای تابآوری. شبکههای همبستگیِ امروز، قلب شبکههای مقاومت و مبارزهی فردا را میسازند.
فردا با چه وضعیتی مواجه خواهیم بود؟ مبنا را بهترین حالتی بگذاریم که چنین توصیفش کردیم: توقف جنگ زیر تأثیر مجموعهای از عاملها. در مورد آن گفتیم که در همین حالت هم با استبداد مشدّدی موجه هستیم که آن را استبداد جنگی خواندیم. شبکههایی که امروز آنها را میسازیم، چه در داخل چه در خارج، کمکی اساسی میکنند به تابآوری و مبارزه در وضعیت استبداد مشدّد.
و حال بدترین حالت را در نظر گیریم: فروپاشی سامان اجتماعی و احتمالاً ورود نیروی خارجی یا جنگ داخلی. چاره در این نهایت بیچارگی چیست؟ مهاجمان و عوامل آنان طبعاً میگویند همه تسلیم شوید و به «فرمانداری» که برایتان از سوی واشنگتن و تلآویو تعیین شده تمکین کنید. از هم اکنون این چاره را جار میزنند. چارهی بدیل چیست؟ در این باره اندیشیدهایم؟



نظرها
محمد رضا
و جمعی مانند تو، فسیل شده در افکار تاریخ گذشته مارکسیسم، ناشنوا در شنیدن فریاد مردم ایران، خفه خون گرفته در کشتار هزاران نفر در دو شب، با عداوتی به بلندای تاریخ شکست سوسیالیسم، به دشمنی با مردم ایران برخاسته اید. گفتید اگر پهلوی پایگاه دارد، فراخوان بدهد. وقتی حمایت میلیونی را دیدید، گفتید، مسئولیت این کشتار با اوست. شما ذره ای در وجودتان، به مردم ایران نمی اندیشید. سراپا نفرت و خشم از طردشدگی هستید. تمام تلاش تان را می کنید که ج ا بماند، بلکه بازار شما نیز رونقی بگیرد. آه از خیانت شما چپ ها که همیشه تاریخ انچه برای تان اهمیت نداشته ایران و ایرانی بوده
تقی روزبه
بی تردید وظیفه عاجل نه فقط اکنون بلکه از حدودیکسال پیش تمرکز بر فاجعه جنگ بوده است که برفضای کشور سنگینی می کرده است و اینک با جنگ دوم با ابعادی به مراتب ویرانکننده تر مواجهیم که عملا بدنبال سرزمین سوخته است. مختصه مهم دیگر خودویژگی وضعیت کانونی شدن فلاکت و فقرعمومی درابعادبی سابقه و جدیدی است. لحظه کنونی نیز به مراتب بیشتر نیازمند تمرکز بر همین توقف فاجعه جنگ و تحمیل آتش بس و صلح است که در مورد غزه هم مطرح بود. تا اینجا تاکید شما درست است. ۱)اما کنش معطوف به توقف جنگ یک بعدی و بسیط نیست. البته تقویت تعاون و مراقبت از یکدیگری قطعا مهم و اساسی است وباید تا آنجا که ممکن است موردتاکیدبوه و همه را در آن مشارکت داد. اما کافی نیست، بلکه کنشی چندبعدی است و همزمان ترکیبی از عوامل وکنشهای مرتبط با همان هدف اصلی. ۲) قبل از هرچیز واژه بسیط جنگ کافی نیست و تمرکز براین که جنگ دو سو و دو طرف دارد و ادامهسیاستهای قدرتها و دولتها داخلی و خارجی است و اساسا معطوف به حذف عاملیت جامعه و سرکوب اعتراضات و جنبشهای مردم ایران وتبدیل آنها به پیاده نظام خود. از منظر صدای سوم و تقویت عاملیت جامعه لازم است که تمزکز علیه هردوقطب جنگ افزوز باشد۳) مهمترین عامل بازدارنده - در هرمیزانی که به توان به صحنهآورد- گردآوری نیرو حول همین خواست است و بسط کمی و کیفی آن در کشاکش جنگ و تداوم بحران که خود در مقیاس داخی و منطقه ای و جهانی بسط پیدامی کند. بدون جمع آوری نیرو علیه آن بی-چارگی هم چنان پابرجاست آن ها به اندازه ای که وجوداشته باشند بهمان نسبت می توانند روی روندهای اصلی تاثیر بگذارند و تا حدی مشروط کنند. ۳) در همین راستا براساس تجربههای موفق تاریخ بشر در بزنگاههای مشابه و این چنین خطرناک، تشکیل یک اتحادعمل و ائتلاف سراسری از همه نیروها وگرایشهای مختلف و ضدجنگ علیه هر دوسو و حول پلاتفرمهای حداقلی اجتناب ناپذیراست. ۴) این جنگ مثل هر جنگی نه فقط با تهدیدهای بزرگ همراه است بلکه همچنین چه بسا بافرصتهای ناخواسته ای می تواند همراه باشد که رصدکردنشان مهم است. پی آمدهای منطقهای و جهانی آن و تصادم منافع قدرت های منطقه ای و اروپا و آسیا .. با منافع ترامپیسم و نیرچالش داخلی که در آمریکا بر میانگیزاند و جنبش ها ضدجنگ و غیره. به آن باید افزود حباب سیاسی برافراشته شده سلطنت نیز با دشواری و نعارضات جدید با شکافها درونی تازه ای مواجه شده و می گردد که اکنون نشانههای آن پیداشده است. قبل از همه خود ترامپ است که می گوید بدردداخل نمی خورد. ...و البته ترک خوردن سیمای مداخله بشردوستانه از ترازترامپیسی که به آن دخیل بسته است. ۵) در عین حال یکی دیگر از بی-چارگی ها فقدان داشتن افق و درکی از درونمایه تحولات مقطع کنونی و یک دورنمای کلی است. حرکت نقطه ای و تک بعدیمی تواند در خودش زندانی و خفه می شود: ویژگی عمده این لحظه کنونی سوای سه عنصر جنگ و فلاکت (و خطرقحطی و گرسنگی ) و استبداد، ضرورت درکی از علت وقوع خودجنگ است: جنگ در یک چشم اندارکلی محصول ادامه سیاستهاست (از هردوجانب) به شکل دیگر و در قالب بربریتی عریان. از همین رو تاکید بر آن سیاستها برای موثرترکردن مبارزه علیه جنگ نیز اهمیت خود را دارد.« در موردرژیم ایران مثل سیاستهای اقتدارهستهای و هژمونی گری منطقه ای و سیاست دوگانه سازی نظام/دشمن و تلاش بی وقفه اش برای دوقطبی سازی حول آن در داخل و خارج کشور در طی تمامی ۴۷ سال که اینک به آخرین پرتگاههای خود رسید هاست . از جانب دیگر تلاشی است برای بازتعریف نظم منطقه و نظم جهان توسط عروج سرمایه داری ا قتدارگرا/ نئواستعماری/نئوفاشیستی که ترامپیسم تبلور آن است. درشرایطی که رژیم اسلامی گندیده شده و به ضعیف ترین نقطه وجودی خود (به لحاظ دامنه انزوا و انباشت بحرانها) و مشخصا بحران توان بازدارندگی که قدرتهای امپریالیستی (ترامپیسم و متحدش در منطقه ) در هم شکستن آن را، هم چون دیواربرلین دوم و فروپاشی آن برای پیشبرد و تثبیت موقعیت خود می پندارند و به عنوان حلقه ضعیف و منزوی کمپ رقیب. همانگونه که دیوار برلین پایان تاریخ و پیروزی لیبرال دموکراسی (نئولیبرالیسم ) تلقی شد، اینک عروج سرمایه داری اقتدارگرای از دل سرمایه داری بحران زده نئولیبرالیتسی، با جنگی انتخابی بقول شما، در پی پختن نان خود، و تامین هژمونی خود بر منابع جهان و... است (کاری به این ندارم که قمار ترامپ بازنده یا برنده است و تا چه حد می تواند این لقمه را قورت بدهد یا در گلویش گیرکند که بحث دیگری است). او حتی پس از ونزوئلا د سودای پایان دادن به موجودیت کوبا و تا نشان افتخار باصطلاح هژمونیک شدن سرمایه داری اقتدارگرا را بر سینه خود بزند. تحلیل نقطه ای بدون تا کید داشتن افقی واقعی از وضعیت واقعی و نه وادیهای ایدئولوژیک و خیالی که اشاره کرده اید، به آن دلیل است که در نقدی که من به گفتگوی حساس و در مقطعی حساس بین شما و آقای بهتوئی در بی بی سی صورت گرفت، در دمادم شروع عنقریب جنگ دوم، در مقاله ای مفصل صورت دادم، آن گفتگو را یک کاتاستروف واقعی بویژه از جانب آقای بهتوئی خواندم . که به یک تعبییر مصداق همان بی-چارگی بود. یعنی فقدان درکی از وضعیت مشخص و خودویژگیهایش و بیگانگی محض روندهای درحال وقوع.