گزارش میدانی
«کجا پناه بگیریم؟» ـ ماندن زیر بمب و موشک به دلیل فقر
در روزهایی که بسیاری تهران را به مقصد جایی امنتر ترک کردهاند، خانوادههای کارگری و کمدرآمد مجبورند بمانند چرا که از تامین هزینه رفتن به منطقه «امن» ناتوانند. یکی از آنها به رادیو زمانه میگوید: «اگر جنگ چند ماه طول بکشد چی؟ ما که از پس هزینههای زندگی موقت در یک خانه در شهری امنتر بر نمیآییم. اگر قرارست بمیرم بهتر است در خانه خودم بمیرم.»

«جایی نداریم برویم» و «هرکجا برویم امن نیست» را این روزها از زبان مردمان ایران که زیر آوار بمبها و موشکهای اسرائیل و آمریکا در تهران و شهرهای بزرگ و کوچک ماندهاند، زیاد میشنویم. در دهمین شب حملات به تهران یک دوست که بعد از مدتها و به بیان خودش «پس از خریدن چند فیلترشکن» توانست به اینترنت دست یابد، کوتاه نوشت: «دارم برمیگردم خونه پدری. شاید اونجا حداقل روانی امنتر باشه برام».
او سالها، از دوران دانشجویی در تهران ساکن است. تا قبل از حمله اسرائیل و آمریکا در آزمایشگاه شاغل بود و وقتهای آزاد را «در حلقه دوستان» مشغول مطالعه جمعی. میگوید تا قبل از شروع جنگ «خیلی امیدوار بود» اما حالا تمام آن امیدواری جایش را به «وحشت و اضطراب» داده است.
میگوید آزمایشگاه ـ غیرپزشکی ـ به دلیل اینکه حمل و نقل پرخطر است و تولید هم کمتر شده چند تن از نیروها را موقت به مرخصی فرستاده و او یکی از آنها است. از شروع حملات «کمتر شبی توانستم بخوابم» و هر روز در مسیر رفت و آمد «نگران بودم یکی از بمب و موشکها بخورد همانجا که هستم». برای او «سخت است» خانهاش را ترک کند و «بعد سالها برگردد خانه پدری»، «اما چاره چیست؟ حداقل آنجا شبها تنها نیستم و اگر هم کشته شوم کنار خانواده خواهم بود».
نرگس ـ نام مستعار ـ تنها ساکن تهران نیست که از شروع حمله آمریکا و اسرائیل پایتخت را ترک میکند. او میگوید: «هرکس که امکانش را داشت همان روزهای اول از تهران خارج شد». برای خروج از تهران و دیگر شهرها باید چه امکانی داشت و چه کسانی این امکان را دارند؟ او جواب میدهد:
یکی از دوستانم میگفت جنگ هم ما طبقه پایین را میکشد. برای طبقه بالا شبیه یک فیلم سینمایی است و حتی هیجان هم دارد. میروند دوردست و تماشا میکنند مرگ ما را.
به گفته او؛ طی ۱۰ روز نخست جنگ شماری از ایرانیها از مرزها هم گذشتهاند؛ ارمنستان، ترکیه و برای آنها که امکانش را داشتند حتی دورتر، اروپا. رسانهها گزارش کردهاند «درخواست پناهندگی» ایرانیها زیاد نیست اما نمیگویند که مرزها بسته است و هنوز مانده تا سیل آواره جنگی راه بیفتد.
نرگس از دیدن رقص و پایکوبی «هموطنان» در اروپا و آمریکا شوکه شده است و میگوید: خیلی دوست دارند این وضعیت را، بلیت بگیرند جایشان را با ما عوض کنند.
بازار داغ اقامتگاه امن: شبی سه تا هشت میلیون تومان
پیش از حمله بمبافکنهای اسرائیل و آمریکا که جنگطلبان آن را «کمک به مردم» و «برای آزادی آنها» توصیف کردند هم در باره نداشتن پناهگاه و به خطر افتادن جان میلیونها ساکن ایران هشدار داده شد. حمله اسرائیل در خرداد ۱۴۰۴ که به «جنگ ۱۲ روزه» هم معروف شد، اگرچه به این گستردگی نبود بیپناهی مردم در وضعیت جنگی را آشکار کرد.
در تضاد با تبلیغات گسترده طرفداران جنگ مبنی بر اینکه «غیرنظامی نمیزند»، در این روزها حتی مدرسه و بیمارستانها هم در امان نبودهاند و با گذشت زمان چهره واقعی «بمبهای نجاتبخش» آشکار شده است. این وضعیت ساکنان تهران و شهرهای دیگر که در معرض حملات بیشتری هستند را در موقعیت ناامنی دائمی قرار داده است و در صورت امکان ترک خانه و شهر.
روزنامه شرق ۱۸ اسفند ۱۴۰۴ از افزایش قیمت اجاره یک روزه و یک شبه در شهرکهای پیرامونی تهران خبر داد و نوشت:
متوسط قیمت پیشنهادی برای اجاره روزانه یک واحد مبله یک خواب در پردیس در بازه ۲ تا ۳٬۵میلیون تومان به ازای هر شب و متوسط قیمت پیشنهادی برای اجاره روزانه یک واحد مبله ۲ خوابه در پردیس در بازه ۳ تا ۶ میلیون تومان در نوسان است. این در حالی است که قیمت پیشنهادی برای واحدهای بزرگتر ۳خواب که عمدتا در فاز یک که شخصیساز است واقع شدهاند به ۸ تا ۱۰میلیون تومان نیز میرسد.
بر اساس این گزارش؛ علیرغم تعطیلی یک هفتهای این شهر، بخش قابلتوجهی از شهروندان ترجیح دادند که از خانههای خود در پایتخت خارج نشوند و به این ترتیب از سویی تهران همانند جنگ ۱۲روزه در اواخر خرداد امسال خالی از سکنه نشد و بازار اجاره روزانه خانه در شهرهای حومهای تهران نیز همانند جنگ گذشته رونق نداشت.
علت کاهش خروج از تهران چه میتواند باشد، آن هم در شرایطی که بمباران شدیدتر و خطر بیشتر است؟ تبلیغات دروغین رسانههای خارج از ایران مبنی بر اینکه «غیرنظامی نمیزند» یا توان و امکان مالی؟
«مردن در خانه خود»: حکایت مشترک روزهای جنگ
اگر جنگ نبود این روزها همه در تکاپوی نوروز بودند و آماده مسافرت. همانند تمام سالهای قبل قیمت بلیت قطار، اتوبوس و هواپیما گران میشد و پیدا کردن بلیت سختترین کار. امسال اما امکان پرواز نیست. حتی آمد و شد درون شهری هم تنها اگر ضروری باشد و از سر اجبار انجام میشود.
نوا ــ نامی که یکی از کاربران شبکه اجتماعی اینستاگرام میخواهد در گزارش نامیده شود _ از چند ماه قبل قصد داشت برای نوروز برود دیدار پدر و مادر. تا قبل از جنگ «مطمئن بودم هفته اول را با آنها خواهم بود» و «چند مرتبه قیمت پرواز را نگاه کردم». او اما الان نمیداند «اصلن رفتن حتی زمینی ممکن است» و «پروازها دوباره عادی خواهد شد».
یونس ـ نام مستعار ـ از همان روز نخست چمدانها را بست تا اگر که گفتند همه باید شهر را ترک کنند، دست خانواده را بگیرد و برود. کجا را اما نمیدانست: «جایی نداشتیم. اصلا آشنایی در یک شهر یا روستای امن نداریم که امکان پذیرفتن چهار نفر دیگر را داشته باشند».
از کرمان چند سال قبل برای کار به تهران کوچ کرد. مستاجر است در نزدیکی میدان آزادی و در روزهای نخست جنگ مجبور بود برود محل کار؛ «رستورانی که کار میکردیم بمب خورد و ویران شد. بعد آن بیکار شدم. من و ۱۳ نفر دیگر». میگوید: «بعد از بیکار شدن فکر کردم برگردم کرمان خانه فامیل. هر چه که فکر کردم یک فامیل یا آشنا که بتواند برای چند روز ما را هم پذیرا باشد نداشتم. علاوه بر این در بیکاری خرید بلیت برای چهار نفر هم پول میخواهد. نمیشود رفت خانه مردم و سربار آنها شد».
او به همراه همسر و دو فرزند نوجوانش این روزها را در خانه ماندند و «هر شب از صدای انفجارها وحشتزده شدند». حالا هم در جستجوی کار موقت است تا هزینه زندگی را تامین کند، اما «در این شرایط کار کجا بود و اگر باشد معلوم نیست حقوقت را بدهند یا نه». یونس میگوید از قولش بنویسم «بدبختی جنگ برای ما کارگران و طبقه پایین است. ثروتمندها از جنگ هم سود میبرند».
او خبر کشته شدن کارخانه آرد و نشاسته حیدرآباد سولدوز بر اثر حملات آمریکا و اسرائیل را از دیگران شنیده است و از صدا و سیما هم کشته شدن نیروهای امداد و نجات و کادر درمان را. نگران است «رفتگرانی که شب تا صبح مشغول کارند» در این حملات کشته شوند. او میگوید:
چند وقت بعد هم نام کارگران کشتهشده را کسی در یاد نخواهد داشت. اگر همین حکومت باشد برای آدمهای خودش بزرگداشت میگیرد اما نهایت کاری که برای کارگران میکند شهید نامیدن آنهاست. اگر هم یکی دیگر بیاید آنها را هم از نیروهای حکومتی میداند که حقشان بود کشته شوند.
شماره تماس چند تن از آشنایان در ایران را برایش مینویسم و میگویم زنگ بزند و برود آنجا. نگران نباشد جا دارند و با روی باز پذیرایش خواهند بود. در جواب مینویسد: «چند روز میتوانم بمانم آنجا و آنها چقدر تحمل خواهند کرد. نمیشود که مزاحم دیگران شد. اصلا همه اینها به کنار مگر من فقط این وضع را دارم؟ برای همه جا هست؟»
یک زن ۶۴ ساله ساکن مهرآباد جنوبی که از شروع جنگ هدف حملات ویرانگر بوده است میگوید در این موقعیت کجا میتوان رفت؟ او که به همراه همسر بازنشسته و دخترش در یک خانه فرسوده زندگی میکند و با ناراحتی قلبی درگیر است، در پاسخ به این که «چرا تهران را ترک نمیکنید و به شهر یا روستاهای دیگر نمیروید؟ نمیترسید؟» میگوید:
معلوم است که میترسیم اما کجا برویم؟ در روستا خانهای مستقل نداریم. در شهرهای دیگر هم همینطور. یکی از دوستان تعارف کرده بود که برویم رشت و گفته بود که آپارتمانی خالی دارند اما اینها تعارف است. نمیشود مجانی رفت خانه مردم. بعضی تعارف می کنند، بعد وقتی میروی خانهشان یکدفعه رفتارشان عوض میشود.
او در جنگ ۱۲ روزه رفتن به خانه خویشاوندان را تجربه کرد. تجربهای که برایش آزاردهنده بود و نمیتواند فراموش کند آن یک هفته را. به همین دلیل میگوید:
حتی نزدیکترین اعضای فامیل وقتی بیش از یکی دو روز پیششان باشی، معذب میشوند و منت میگذارند. من حاضرم در خانهام زیر بمباران بمیرم ولی زیر منت نروم.
از نگاه او «بهترین کار این است که آدم بتواند خانه اجاره کند در یک شهر امن تر.». میپرسم چرا این کار را نکردید؟ و پاسخ میدهد:
خیلی خیلی گران است. ما با یک بازنشستگی زیر ۲۰ میلیون تومان زندگی میکنیم. شوهرم هم با اینکه ۷۶ سال دارد هنوز خیلی کم کار آزاد میکند که بتوانیم دوام بیاوریم اما هم او کمی مریض است و هم وضعیت کارش خیلی بد است. صاحبکارش هم در این شرایط به نیروی کار او نیاز ندارد. به این دلیل است که ما نمیتوانیم خانه کوچک را در مهرآباد ول کنیم و برویم. حداقل اینجا پول اجاره لازم نیست بدهیم. تازه اگر برگشتیم کی تضمین میکند که همین وسایل خانهمان را دزدها ندزدیده باشند.
برای او و بسیاری دیگر این روزهای ناگوار پر از اضطراب بار روانی و حس ناامنی مضاعفی به همراه دارد و هر روز که جنگ طولانیتر میشود، نگرانتر میشوند و همزمان راضی به ماندن در خانه خودشان حتی اگر اجبار باشد. این زن میگوید
اگر جنگ چندین ماه طول بکشد چی؟ ما که از پس هزینههای زندگی موقت در یک خانه در شهری امنتر بر نمیآییم. پس اگر قرارست بمیرم بهتر است در خانه خودم بمیرم.
ترس از پایان زندگی در این روزها حس مشترک بسیاری از ساکنان ایران است. آنها زیر بمب و موشکهای کشنده و ویرانگر که رقص و شادی برخی از هموطنانهایشان را به همراه داشته است، در پس هر حملهای وحشتزدهتر از قبل نگرانتر میشوند. حکومت هم از تامین امنیت و سرپناه امن ناتوان مانده و به روایت بسیاری «مردم را به حال خود رها کرده است». ایستگاههای مترو جایگزین پناهگاهها شدهاند اما به روایت یک ساکن تهران «یکدفعه دیدی ایستگاه مترو را هم زدند و بعد گفتند که کاربرد نظامی داشته است».
با تمام این رنجها اما آنطور که برخی از کاربران شبکههای اجتماعی و فعالان سیاسی و مدنی در ایران روایت میکنند، این جنگ و این تنهایی همگانی «مردم را به هم نزدیکتر کرده است» و «یک ما جمعی زیر بمباران در خیابان دارد متولد میشود که نوعدوست است و یاریدهنده». آیا فرصتی برای بروز این «ما» در آینده خواهد بود؟ کسی نمیداند چرا که حالا دیگر خیلیها باورشان شده است که «هدف ویرانی ایران است نه کمک به مردم».



نظرها
نظری وجود ندارد.