گزارش میدانی
استیصالِ اجتماعی به مثابه وضعیت جنگی؛ مردم چه میگویند؟
جامعه ایران این روزها در تعلیقی فرساینده میان «وقوع جنگ» و «ادامه بلاتکلیفی» گرفتار شده است. ترس از مرگ جای خود را به خستگی، بیحسی و نوعی مرگاندیشی روزمره داده که در آن آینده بیش از جان، محل نگرانی است. فضای مجازی و رسانهها بر اضطراب جمعی میدمند و گفتوگوهای روزمره میان امید، خشم و استیصال در نوسان است. بخشی از جامعه جنگ را پایان کابوس میبیند و بخشی دیگر ویرانیِ بیبازگشت. در این میان، آنچه بیش از هر چیز فرسوده شده، امکان تصور یک آینده روشن و مشترک است.

معترضان ایرانی در جریان تظاهراتی در شیراز، ایران، در ۹ ژانویه ۲۰۲۶، خیابانی را با سنگ مسدود کردند. عکس: Maria/ منبع: AFP
بسیار گفته و نوشته شده که جامعهی ایران جامعهای چندصدایی است اما این روزها یک صدا بیشتر شنیده میشود و بازتابِ تسلط آن صدا چنان است که راه بر هر صدای دیگری میبندد. صدایی که بازتابِ آن در رسانههای اجتماعی و مردم کوچه و بازار چیزی جز خشم، ناامیدی، انشقاق و هراس رقم نمیزند. «هراس» لغتی است که مهابتِ ترس را با خود همراه دارد اما هیبتِ ترس این روزها شکسته است؛ چه، وقتی جان انسانها (هم از سوی حکومت و هم از سوی اپوزیسیون پر سروصدا) ارزش ندارد، مرگ هیمنهی خود را از دست میدهد و دیگر کسی از مرگ نمیترسد. چنین به نظر میرسد که مردم خود را در صفِ مردگان تماشا میکنند؛ فرقی ندارد که با حملهی نظامی کشته شوند یا جانهای خود و عزیزانشان در یک اعتراض خیابانی بر زمین بریزد. چیزی که این روزها بیش از همیشه مردم را ناامید و خسته کرده است طولانی شدن این صف است؛ صف انتظار برای حمله. تلویزیونهای ماهوارهای و فضای مجازی خارج از کشور مدام از احتمال قریبالوقوع حمله میگویند. رسانههای داخلی از انتقام و اعدام زندانیان معترض دیماه و در همین حال برخی اینفلوئنسرها راههای بقا در زمان حمله را آموزش میدهند، (اینکه در زمان جنگ چه غذاهایی را باید ذخیره کرد، برای حیوان خانگی باید چه راهکاری اندیشید، چگونه کیف لوازم ضروری و داروها را همواره آماده و دم دست نگه داشت و از شارژر و چراغ قوه، بطری آب و... کلی چیزهای دیگر که باید در آن کیف جا گیرد حرف میزنند)، و به این ترتیب به تعداد بازدیدکنندگان خود میافزایند در همان حال که گروهی دیگر تأکید دارند جنگ مردم را نشانه نمیگیرد و جنگهای امروز مثل جنگهای قدیم نیست و نقطهزنی هدف جنگ است.
جر و بحثهای مجازی تا جایی میرود که ناگهان از دهان یکی بپرد که هر کس در جنگ دوازده روز مُرد، حقش بود و همین هم برای بیاعتمادی کافی است. مردم سر فروبرده در گوشیهای موبایل بیش از پیش مستأصل از همدیگر میپرسند احتمال بروز حملهی نظامی از سوی آمریکا چقدر است؟! در رد و بدل کردن این پرسش و پاسخ دنبال سرنخی هستند که آیا باید نگران احتمال جنگ باشند یا از وقوع آن خوشحال باشند؟ در چنین اوضاع و احوالی نرخ دلار هم مرتب بالا میجهد. در مناطق بالای شهر، فروشگاههای زنجیرهای تند تند پر و خالی میشود. کسانی که دستشان به دهانشان میرسد تا میتوانند ارزاق میخرند اما در مناطق پایین و حاشیهی شهرها خبری از خرید نیست. حتی حال و هوای دم عید نیز مثل هر سال نیست و روزبازارهای محلی کمرونقتر از پیش چشم به راه مشتریانی دوختهاند که فقط عبور میکنند بیآنکه چیزی بخرند.
رنگ و بوی نوروز در دل تیرگی
دستفروش مترو دو بطری کوچک از جیب کتش در میآورد. درون هر بطری، دو ماهی کوچک، بسیار کوچک، اندازه ناخن شست یک نوجوان شنا میکنند: قیمت هر بطری، ۱۶۰ هزار تومان. تک و توک بطری را میگیرند و به ماهیهای ریز درون آب زل میزنند. فروشنده میگوید «بخرید، اگر نه همین را هم دم عید بالای دویست نمیدهند». زنی خسته از کار برگشته میپرسد: «یعنی عید را هم میبینیم؟» دیگری جواب میدهد: «انشااله که جنگ نمیشود و عید امسال هم به شادی میآید و میرود.» دختر جوانی سر از گوشی موبایل بلند میکند و به رویشان پوزخند میزند. میگوید: «کاشکی زودتر جنگ بشه، راحت بشیم.» عاقلهزنی آن طرفتر میگوید: «دخترم، اگر جنگ دیده بودی این حرف را نمیزدی! اضطراب آن دوازده روز را هم که دیدهای ولی هنوز مانده تا بفهمی جنگ واقعی یعنی چی.» دخترک شانه بالا میاندازد و دوباره به موبایلش پناه میبرد. دستفروش به خنده میگوید: «موبایل را از ما نگیرن هر چی شد، شد!» کسی به کنایهاش نمیخندد. حالا بطریهای ماهی را به جیب کتش برمیگرداند و میگوید: «باید همیشه امیدوار بود. آمدیم جنگ نشد و ماهی عید نداشتیم.» و میخندد. تک و توک با او میخندند؛ سرد، بیرمق، پرسؤال، چشم به راه و دل نگران.
فراوانی جستوجوی گوگل این روزها چنین جملاتی است: «حمله آمریکا به ایران امشب ساعت چند است؟» «احتمال حملهی آمریکا به ایران امشب»، «زمان حملهی آمریکا به ایران»، «احتمال حملهی آمریکا به ایران چند درصد است؟» و... این پرسشها اما در صف نانوایی، در انتظار مترو یا جاهایی که میتوانند مردم با هم همکلام شوند شنیده نمیشود.
در اجتماع رو در رو مردم به چشم و دهان هم نگاه میکنند تا ببینند میشود از چشم و دهان دیگری امیدی به رهایی و آسایش یافت یا نه؟ از پرسش مستقیم دربارهی جنگ خودداری میکنند بیآنکه نگران اعلام نظر خودشان باشند. اعلام نظر یعنی یافتن کسی به همراهی و موافقت، به اینکه تنها نیست و هستند کسانی که مثل او فکر میکنند و فکرش را درست میدانند. ولی پرسش یعنی امکان مخالفت و شنیدن مخالفت در فضای این روزها دلهرهآور است.
هیچکس هیچکس را نمیشناسد و جو بیاعتمادی و اتهام ترسو بودن بیش از همیشه سایه افکنده است. یکی میخواهد از دیگری بشنود که «بابا! طوری نیست میاد میزنه میره» و دیگری جوابش میدهد: «که نه، اینطوره! گفته این دفعه خیلی شدیدتر از پیش میزنه. بچههامون چی میشن؟!» زنی میگوید بچه شیرخواره دارد و شبها از ترس جنگ خوابش نمیبرد. مردی منتظر نوبت در صف عابربانک میگوید: «اینهایی که خارج کشور نشستهاند دلشان خوش است که بیاید بزند، یک عده کشته شوند تا آنها برگردند خوش و خرم.» و یکی دیگر جوابش میدهد: «اینطور نیست، آنها هم اینجا کس و کار دارند و نگران میشوند.» صدایی از پشت سر همه را ساکت میکند که: «از جنگ حرف نزنین، مادرم تپش قلب داره!»
صف برمیگردد و مادر و دختری را میبیند که به نقطهی نامعلومی چشم دوختهاند. انگار نهانگار همین الان حرف میزدند. فروشندهی هایپرمارکت همچنان که دارد قیمت اجناس را حساب میکند، آه بلندی میکشد و میگوید: «لعنت شده ترامپ! چرا نمیاد بزنه راحت بشیم بره؟!» و در جواب پرسش اینکه آیا موافق جنگ است میگوید: «بابا، خسته شدیم از بلاتکلیفی. هی هر روز یکبار میگه میزنه یکبار میگه نمیزنه. من میگم مرگ یک بار، شیون یکبار. این وضع بازاره؟!...»
مرد جوانی که حسابدار یکی از شرکتهای پربازده مالی است و میگوید ته این شرکت به دست آقازادهها میرسد، میگوید:
از مدتها پیش، خیلی قبل از اعتراضات دیماه، جنب و جوشی در شرکت افتاده بود و سرمایهدارهای اصلی شرکت پولهایشان را خارج کردند.
و در جواب پرسش اینکه از این گفته مطمئن است؟ میگوید: «از نیمههای تابستان هیچ چیز مثل قبل نبود. آنها یک بحران عظیم اقتصادی را پیشبینی کرده بودند. حالا اینکه پولهایشان را خارج کردند یا در جای دیگری سرمایهگذاری کردند نمیداند ولی از جلسات پی درپی مدیران پشت درهای بسته میگوید که نتیجهاش به کارمندهای جزئی مثل او نمیرسید.» میگوید: «همانجا شستم خبردار شد که اتفاقاتی در راه است. حالا پیشبینی جنگ بوده یا نه را نمیدانم ولی لااقل دربارهی وضعیت وخیم اقتصادی خبر داشتند.»
رونق یک مَثَل پرکاربرد: مرگ یکبار، شیون یکبار
مرگاندیشی ذاتی ایرانی در کنار بیم روزمره از جنگ، جامعه را به وضعیت انفعالی شبهعرفانی سوق داده است و ناامیدی را در تار و پود اندیشه و جسم و جان میلیونها مرد و زنی انداخته است که از وقتی یادشان میآید جز بیم مرگ چیزی نداشتهاند اما فقط ناامیدی نیست، زیر چهرههای غمگین و خستهی مردم در عبور پرشتاب کار و زندگی، خشم است که دندان بر دندان میفرساید، خشمی پنهان که آمادهی انفجار است.
در این میان، هنوز هستند کسانی که میگویند اصلاً اخبار گوش نمیکنند و کاری به هیچ چیز ندارند. خانم مهندسی که در یک شرکت آی. تی مشغول به کار است، در جواب پرسشِ احتمالِ وقوع جنگ و بهطور کلی وضعیت آینده میگوید: «این چیزی است که از دست من خارج است و من برای چیزی که توان مقابله با آن را ندارم و نمیتوانم جلویش را بگیرم یا بر وقوعش تأثیر بگذارم، تقلایی نمیکنم چون بیفایده است. سعی میکنم زندگیام را با همین لحظاتی که هست پر کنم. به پسرم برسم. کارهایم را بکنم و از این چیزها.» مادرش ادامه میدهد: «او تمام کودکیاش را در جنگ گذرانده است در وقتی که پدرش جبهه بود. ترس از دست دادن پدر همیشه با او هست و برای همین الان تنها چیزی که برایش اهمیت دارد نجات یافتن پدرش از بیماری سختی است که به آن دچار شده و خوشبختانه حالا روزهای را سخت پشت سر گذاشته است.»
این امید کوچک زندگی و زنده ماندن چیزی است که خانم مهندس جوان و مادرش دوست ندارند با فکر چرایی و کجایی و چگونگی و زمان جنگ خرابش کنند اما دغدغهی آنها هم مثل اغلب مردم، بیشتر از جنگ، مسائل اقتصادی است. مادر میگوید:
کسانی که دلشان جنگ میخواهد، وضعیت اقتصادی بدی ندارند. دست به دهان نیستند و میتوانند اگر اتفاقی افتاد با پساندازشان سر کنند.
با این همه هستند کسانی از طبقات فرودست که جنگ را نعمتی برای رها شدن از کابوس بیچیزی میدانند و حوصلهی تحلیل هم ندارند. فقط میخواهند اگر جنگ چیزی مثل صاعقه است، زود بزند و برود. اگر هم به خانهی آنها خورد، خورد حداقل دیگر فکر آزاردهندهاش تمام شده است. برخلاف آنها، یک نویسنده کتاب کودک که راننده تاکسی اینترنتی است میگوید:
من در عمرم یک قران از دولت پول نگرفتهام. نه بیمه دارم و نه دستم جلوی دولت دراز است. وضع کتاب که از قبل هم کساد بود، حالا بدتر هم شده. منظورم این است که نوشتن من برای درآمد نیست. ولی یک لحظه هم دوست ندارم جنگ بشود. چرا؟ چون تمام این زیر ساختها که در طول چهل سال با همه دزدی و رانتی که داشتهاند، از گلوی مردم زده شده و ساخته شده، یک شبه خراب بشود؟ همین کسانی که خواهان جنگند بعد میدانند چطور باید زندگی کنند؟ اصلاً میدانند نبود انرژی یعنی چه؟
او ادامه میدهد:
بله! پزش قشنگ است که همه چیز کن فیکون بشود تا ما هم اگر زنده ماندیم نجات پیدا کنیم اما این دیگر چه جور نجاتی است روی ویرانهها! کسی که طالب جنگ است ویرانی را ندیده است. قوه تخیل هم ندارد یا نفسش از جای گرم در میآید و میداند که جنگ به او و خانوادهاش آسیبی نمیزند. فوقش چند صباحی در دنیای مجازی سوگواری میکند. خیلی شیک و بعد میرود مشروبش را سر میکشد یا تلویزیونش را تماشا میکند و روتین زندگیاش را ادامه میدهد. شبی که خبردار شدم آمریکاییها پایگاه سن دیهگو را میخواهند تا صبح خواب به چشمم نیامد. اصلاً نمیدانستم اگر جنگی اینطور تمام عیار دربرگیرد باید چه خاکی به سر خودم و بچههایم بریزم!
نکتهای که در صحبتهای این و آن و به خصوص جوانترها به دست میآید این است که یک جور ترس از مخالفت با جنگ هم در ذهن مردم هست. اگر کسی بگوید جنگ بد است، به خصوص اگر دوستانی داشته باشد که در فضای مجازی بر طبل جنگ میکوبند، طرفدار وضع موجود قلمداد میشود و این حذف او را از گروه همسالان و دوستان سبب میشود.
در سونای استخر، پسر جوانی تکیه داده به دیوار بخار میگوید: «اگه بگم جنگ بده پسرخالهام دیگه باهام حرف نمیزنه!» و خندهاش در بخار فضا گم میشود همچنان که خطوط چهرهاش. یک لحظه نگاه میکنم، انگار دیگر آنجا نیست. موضوع این است که دیگر کسی نگران مردن نیست، نگران از دست دادن عزیزان یا جان خودش، همه نگران آیندهی نامعلومی هستند که جنگ بر رویش پرده کشیده است. جوانان که تا قبل از این هم، نبودِ چشمانداز روشنی از آینده آنها را به تنگ آورده بود، حالا که این پرده را جلوی چشم همگان میبینند، کمتر در ترس از جنگ به سر میبرند؛ انگار نبود آینده چیزی است که آنها از قبل تجربهاش کردهاند.
پسرک زباله جمعکن کیسهاش را زمین میگذارد و میگوید: «جنگ؟... چه جنگی؟!» بود و نبود جنگ برای خیلی مثل این پسرک یکسان است، کسانی که در هر صورت قرار است زیر چرخ دندههای بیرحم زندگی خرد شوند اما هستند کسانی که هنوز چشم به امید و آیندهای دوختهاند، مثل یک خبرنگار روزنامه کوچک محلی که میگوید: «تنها راه ممکن تغییرات گام بهگام با قدرت جامعهی مدنی و بدون دخالت خارجی است.» او از تأثیر جنبش زن، زندگی، آزادی بر اجتماع میگوید. به روسریهایی که دیگر به سر زنان بازنگشت و آن را نشانهای از قدرت مردم میداند اما چند نفر مثل این روزنامهنگار میتوانند چشماندازی چنین بلندمدت در پیش رو ببینند؟ این چیزی است که اندیشیدن به جنگ نگاه به آینده را محال کرده است.
در مجموع میتوان بین موضوع جنگ و ضریب فضای مجازی نسبت برقرار کرد. هرچه به اینستاگرام مشغولتر، احتمال پذیرش و انتظار برای جنگ بیشتر. در سوی دیگر برخی رسانهها بر طبل جنگ میکوبند و همین موجب اثرگذاری بر مخاطبانی شده که به آن رسانه اعتماد دارند و توجه دارند گرچه در صحبتهای خودمانی نظر دیگری داشته باشند. میتوان بین منتظران جنگ و مخالفان چنین اتفاقی در حال حاضر تعادل نسبی در نظر گرفت که مدام کفه به سمت یکی از دو طرف سنگین میشود. در چنین شرایطی، بدون نظرسنجی معتبر نمیتوان نظری قاطع داشت اما از روی شواهد به نظر میرسد، در وضعیتی نامتعادل، شرایط مساوی است؛ مساوی در مسابقهی نیمهنهایی که حتماً یکی از آنها باید به مرحله بعد برود: بروز جنگ یا عدم وقوع آن.




نظرها
نظری وجود ندارد.