چگونه تمامی طیفهای سیاسی فراموش کردند که روی زمین ایستادهایم؟
رها راوی ـ اینکه در آینده جمهوری، بازگشت به سلطنت، یا اصلاح ساختار موجود خواهیم داشت، پرسشهای اصلی نیستند. اکنون پرسشهای بنیادین روی زمین اینها هستند: سرنوشت زندانیان چه میشود؟ چگونه میتوان اعدامها را متوقف یا دستکم کاهش داد؟ افرادی که جراحت جدی دارند، چگونه میتوانند به اتاقهای عمل امن در آن سوی مرزها منتقل شوند؟ بازماندگان فاجعه چگونه با تنشهای روحی آن کنار خواهند آمد و چه تدابیر مراقبتی و درمانی باید اندیشید؟ در شرایط تورم روزافزون و بیکاری گسترده، چگونه میتوان زنده ماند؟ در صورت وقوع جنگ و بیثباتی زیرساختهای آب، برق و گاز، چه سازوکاری برای دوام وجود دارد؟ در وضعیت سرکوب، برای ارائه و دریافت خدمات عمومی و اجتماعی، چگونه میتوان شبکهی اینترنت و گردش اطلاعات و اعتماد متقابل را بازسازی کرد؟

کودکی در زندان ـ عکس از شاتراستاک

جامعهی ایران در وضعیت بحرانی چندلایه و همزمان قرار دارد؛ بحرانی که ابعاد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، حقوقی و زیرساختی را بهطور توأمان در بر گرفته است. با این حال، طیفهای مختلف سیاسی، بهجای تمرکز بر مدیریت بحرانهای عینی و فوری، عمدتاً معطوف به آیندهای هستند که هنوز تحقق نیافته است:
آیندهای جمهوریخواهانه، یا بازگشت به سلطنت، یا اصلاح ساختار موجود. هر یک از این نیروها، افق رهایی را در نظمی میجویند که پس از تحقق یک تغییر کلان در ساختار قدرت شکل خواهد گرفت.
در نتیجه، مسئلهی اصلی از سطح «اکنون» به سطح «آیندهی نامتعین» منتقل میشود؛ گویی رفع شر مطلق و حل مسائل اجتماعی، منوط به تحقق آن آینده است.
پرسشهای مطرح
اما در این میان، پرسشهای بنیادینی که بر زمینِ اکنون انباشته شدهاند، با غفلت مواجه میشوند:
- سرنوشت زندانیان چه میشود؟
- چگونه میتوان اعدامها را متوقف یا دستکم کاهش داد؟
- افرادی که جراحت جدی دارند، چگونه میتوانند به اتاقهای عمل امن در آن سوی مرزها منتقل شوند؟
- بازماندگان فاجعه چگونه با تنشهای روحی آن کنار خواهند آمد و چه تدابیر مراقبتی و درمانی باید اندیشید؟
- در شرایط تورم روزافزون و بیکاری گسترده، چگونه میتوان زنده ماند؟
- در صورت وقوع جنگ و بیثباتی زیرساختهای آب، برق و گاز، چه سازوکاری برای دوام وجود دارد؟
- در وضعیت سرکوب، برای ارائه و دریافت خدمات عمومی و اجتماعی، چگونه میتوان شبکهی اینترنت و گردش اطلاعات و اعتماد متقابل را بازسازی کرد؟
اینها پرسشهایی هستند که در واقعیت ایران امروز قرار دارند؛ فوریاند و نیازمند پاسخهای عملی و مداخلهی سیاسی در زمان حال هستند.
پاسخهای موجود
به نظر میرسد در برابر این پرسشها، دو دسته پاسخ شکل گرفتهاند.
نخست: پاسخهای جامعهی مدنی و گروههای حقوق بشری
این پاسخها عمدتاً بر تشکلسازی، نهادگرایی حقوق بشری و خلاقیت عمومی در جامعه تأکید دارند. آنها بر تقویت شبکههای همیاری، مستندسازی نقض حقوق بشر، ایجاد پیوندهای حمایتی و سازماندهی اجتماعی تمرکز میکنند. این پاسخها ضروری و ارزشمندند، اما ناکاملاند.
دلیل این ناکاملی آن است که بسیاری از این نهادها، در نبود امکان برقراری ارتباط فراجناحی و خلق اعتبار سیاسی گسترده در سطح بینالمللی، با محدودیتهای جدی در عملکرد و ارائهی خدمات مواجه میشوند. آنها برای گسترش ظرفیت خود، نیازمند تعامل با نهادهای سیاسی و احزاب هستند. بخشی از سازماندهی کلان، تعریف اولویتها و ایجاد پوشش حمایتی در ماهیت بر عهدهی نیروهای سیاسی است. بنابراین جامعهی مدنی بدون پیوند با نهاد سیاسی، در معرض فرسایش و انسداد قرار میگیرد.
دوم: پاسخ نیروهای سیاسی و احزاب
در مقابل، گروههای سیاسی پاسخی دیگر روی میز میگذارند: عبور از جمهوری اسلامی، یا دستکم عبور از شیوهی حکمرانی آن، بهعنوان کلانپاسخ به تمامی مشکلات.
این پاسخ، در سطح اصولی، با خواست و نیاز عمومی جامعه همراستاست؛ اما در سطح عینی و روشی، تهی از جزئیات عملی است. سقوط حکومت تمامیتخواه به شکل فوری متحقق نمیشود. در حالی که مسائل و رنجهای اجتماعی فوریاند. بنابراین میان زمان تحقق کلانپروژه و زمان فوریت بحران، شکافی عمیق وجود دارد.
چرا عملکرد سیاسی در سطح انتزاع باقی میماند؟
پرسش اساسی این است: چرا کنشگران سیاسی ایرانی کمتر به پاسخهای کاربردی برای این مسائل میپردازند و رقابت سیاسی عمدتاً در سطح انتزاع و سخن جریان دارد، نه در سطح سنجش عملکرد؟
این مسئله صرفاً ناشی از غفلت فردی یا ضعف اخلاقی این گروههای سیاسی نیست، بلکه ریشه در درک خاصی از ماهیت نهاد سیاسی دارد.
نیروهای سیاسی خود را در منطق نخبهگرایی سیاسی عمدتاً بهعنوان نهاد قدرت بالقوه تعریف میکنند؛ نهادی که وظیفهاش پاسخ به پرسشهای حوزهی قدرت، رقابت ایدئولوژیک و تعیین تکلیف آینده است. در این چارچوب، سیاست بر رقابت برای تصرف دولت آینده تقلیل مییابد و کمتر ارتباطی را با امور اجرایی و حقوق بشری و مدنی با هویت خودش جستوجو میکند. در حالی که نهاد سیاسی، در منطق کلاسیک خود، باید برآمده از جامعهی مدنی و در پیوستگی با آن باشد.
هنگامی که این پیوستگی گسسته شود، نوعی گسست کارکردی شکل میگیرد؛ نهاد سیاسی از زیستجهان اجتماعی فاصله میگیرد و به میدان رقابت گفتمانی برای تصرف قدرت آتی تبدیل میشود.
چرایی این گسست را میتوان در دو سطح تحلیل کرد.
۱. سرکوب ساختاری
حجم بالای سرکوب، امکان سازماندهی آزاد نیروهای اجرایی و میدانی را از جریانات سیاسی سلب کرده است. بسیاری از احزاب و گروهها برای سالها به حوزهی سخن محدود شدهاند؛ با هزینههای بالا متوقف و عقب رانده شدهاند. در نتیجه، سیاست از کنش اجرایی به موضعگیری گفتمانی تقلیل یافته است. و خود به سنت نخبه گرایی سیاسی و عدم کنشگری فوری و انفصال دامن زده است.
۲. کلانروایتهای دولتمحور و نجات بخش در فرهنگ سیاسی ایران
در فرهنگ سیاسی ایران، سیاست غالباً با تصرف قدرت دولتی هممعنا شده است. گروههای مختلف تصور میکنند باید پس از سرنگونی «شر بزرگ» بخشی قابل توجه از قدرت را در دست بگیرند و تبدیل به دولت شوند تا بتوانند بهطور جدی دست به حل مشکلات بزنند. این نگاه، سیاست را به آینده موکول میکند. و هرچیزی را تا رسیدن به آن نقطه صرفاً یک ابزار میسازد.
در حالی که این نقطهی آغاز نامعلوم است. حتی پیش از سرنگونی و در حین آن، میتوان و باید در حد بضاعت، مدیریت کاهش رنج عمومی را آغاز کرد. سیاست، صرفاً پروژهی تصرف قدرت نیست؛ میتواند پروژهی سازماندهی تابآوری اجتماعی نیز باشد.
پیامدهای این وضعیت چه هستند؟
۱. پروژههای سیاسی، بهویژه در برخی جریانهای طرفدار ایدهی شکوفایی ایران و ایران پایدار، عمدتاً بر سقوط نظام تمرکز دارند. چون این را تنها کلانپروژهی خود میدانند، لذا کمتر به هزینههای این مسیر و نیازهای حیاتی جامعه میپردازند. تمهیدات آنها کمتر در جهت تقویت مقاومت اجتماعی است و بیشتر در حال مصرف پتانسیلهای موجود در جامعهاند.
۲. گروههای مختلف سیاسی اختلافات جدی در سطح نظری دارند. با این حال، در بزنگاههای جنبشی ناگزیر از همزیستی موقتاند. ائتلافی که بر سر آیندهی نامتعین شکل گیرد، شکننده است. اما ائتلاف بر سر پروژههای مشخص و پاسخ به نیازهای جاری جامعه میتواند زمینهی گفتوگو، شناخت عملکرد عینی و رقابت سالم را فراهم کند. در وضعیت گسست نهاد سیاسی از امر مدنی، چنین ائتلافی شکل نمیگیرد. و ائتلافی مبتنی بر عقبنشینی از باورهای اساسی گروههای مختلف و تقلیل گرایانه تبلیغ میشود.
۳. هنگامی که گزارهی «عبور از جمهوری اسلامی» به جهان مخابره میشود، بدون ارائهی سناریوهای عملی، نیروهای خارجی در ابهام قرار میگیرند.
توصیههای سلبی مانند بستن سفارتها کافی نیستند. تعامل دولتها با جمهوری اسلامی صرفاً سیاسی نیست؛ بلکه اداری، حقوقی و مدنی نیز هست. در غیاب پیشنهادهای ایجابی و عملی، نتیجه، بیتصمیمی و بیعملی نهادهای بینالمللی است.
۴. جامعهی ایران از آوردههای کنش جمعی این گروههای سیاسی محروم میشود و هزینههای این وضعیت بیش از منافع عمومی آن است.
باید چه کرد؟ تغییر پارادایم سیاست و بازتعریف ماهیت نهاد های سیاسی
آنچه ضروری به نظر میرسد، بازتعریف ماهیت نهاد سیاسی در منطق اپوزیسیون است. نهادهای سیاسی باید ارتباط خود را با امر مدنی بازیابی کنند و تنها به بدیل دولت آینده تقلیل نیابند. اپوزیسیون لازم است هویت خود را نه صرفاً در استفاده از رنج عمومی برای گذار از نظام، بلکه در مدیریت برای کاهش همان رنج تعریف کند.
این امر مستلزم گذار از «سیاستِ پس از سقوط» به «سیاستِ در دل بحران» است.
سیاستِ پس از سقوط، حل مسائل را به آیندهای وابسته میکند که تحقق آن نامعلوم است.
سیاستِ در دل بحران، بر مداخلهی تدریجی، نهادمند و شبکهای در اکنون تأکید دارد.
ایجاد نهادهای سیاسی ـ مدنی میانجی، تعریف پروژههای مشخص، و فاصله گرفتن از کلانروایتهای نجات آینده، میتواند زمینهی بازسازی پیوند سیاست و جامعه را فراهم کند و هزینهها را در وضعیت فعلی برای جامعهی ایران کاهش دهد.




نظرها
نظری وجود ندارد.