ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

آیا دنیای بدون جنگ امکان‌پذیر است؟

سعید بیدخت ـ این یادداشت می‌کوشد به پدیده جنگ نه فقط در قالب یک رویداد سیاسی، بلکه به‌عنوان بخشی از تجربه تاریخی و فرهنگی بشر نگاه کند. نویسنده استدلال می‌کند که جنگ، برخلاف تصور رایج، صرفاً نشانه بربریت یا فقدان تمدن نیست، بلکه شکلی از تداوم روابط میان دولت‌ها و نیروهای سیاسی است. در جهانی که دشمنان یکدیگر را از انسانیت تهی می‌کنند، خطر آن است که جنگ بیش از پیش به عرصه ظهور «هیولاها» بدل شود. این نوشته می‌پرسد: آیا در چنین جهانی اساساً می‌توان به امکان دنیایی عاری از جنگ اندیشید؟

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

وقتی با چشمانی که با کثافت دنیا آغشته شده‌اند نگاه می‌کنیم، شبیه مسافران قطاری هستیم که در تونلی تصادف کرده‌اند: از نقطه‌ای که تصادف کرده‌ایم، نور انتهای تونل قابل مشاهده نیست، آن نور آنقدر کوچک است که باید بدون لحظه‌ای مکث برای تشخیص آن به نگاه کردن ادامه داد، و علاوه بر این، وجود انتهای تونل قطعی نیست. در آن لحظه که حواس ما آشفته یا بیش از اندازه تیز است، چیزی جز موجودات عجیب‌الخلقه اطراف خود نمی‌بینیم. هر یک از ما از طریق کالیدوسکوپ‌هایی (زیبابین) نگاه می‌کنیم که بسته به وضعیت روانی ما در آن لحظه، عمق زخمی که در تصادف دریافت کرده‌ایم، ما را به تحسین یا خستگی سوق می‌دهند. سوالاتی مانند "چه باید بکنم؟" یا "چرا باید این کار را بکنم؟" سوالاتی هستند که نباید در چنین لحظاتی پرسیده شوند.

این عبارت فرانتس کافکا در «یادداشت‌های اکتاو آبی»، گوشه‌ای از اضطراب وجودی، احساس گیر افتادن و ناامیدی‌ای است که هم‌اکنون بسیاری از ما ایرانی‌ها آن را تجربه می‌کنیم. زندگی در شرایطی بحرانی که راه فراری نیست و ما نظاره‌گر نابودی خود و دیگران هستیم. در مسافران قطار، سرنوشت ما -که بدون اختیار در مسیری (زندگی) قرار گرفته‌ایم ـ مشترک است. در تونل، در محدودیت هستیم؛ در تاریکی، در بن‌بست و در عدم دسترسی به نور یا آزادی. در تصادف، یک فاجعه یا بحران وجودی‌ای که همه چیز را در هم شکسته است، به‌وقوع می‌پیوندد. و همه این‌ها، توصیف احساس پوچی و فشاری است که نمی‌توانیم تغییرش دهیم و تنها باید آن را تجربه کنیم.

این نوشتار بیش از آنکه بخواهد به جنگ جاری جمهوری اسلامی ایران با آمریکا و اسرائیل بپردازد، به خود پدیده جنگ متمرکز شده است. اگرچه جنگ جاری خود دینامیسم‌ها و منطق‌های متفاوتی دارد ـ از جمله ماهیت نظام‌های سیاسی طرفین درگیر و دلایل دیگر ـ که باید بررسی شود، ولی همانطور که بیان شد این نوشتار به خود پدیده «جنگ» متمرکز شده است. آیا دنیایی عاری از جنگ واقعا ممکن است؟

وقتی موضع ضدجنگ می‌گیریم، مانند بسیاری از انسان‌هایی فکر می‌کنیم که بر نامطلوب بودن جنگ تاکید می‌کنند؛ چرا که هیچ کس جنگ را به‌دلیل ماهیت‌اش نمی‌خواهد. اما به‌قول کلاوزویتس، واقعیت وحشتناک‌تری وجود دارد: جنگ‌ها، مانند آفتاب‌پرست‌ها، با تغییر شکل مطابق با شرایط محیط، به حیات خود ادامه می‌دهند.

درست است که انسان‌ها تولید کننده تضادها هستند، اما این به این معنی نیست که وجود جنگ مطابق با «طبیعت انسان» است. چرا که نمی‌توانیم هر شکلی از مبارزه در طبیعت را جنگ بنامیم. جنگ شکلی از رابطه بین دولت‌ها/اتحادهای سیاسی است. بر اساس ویژگی‌های اساسی، جنگ بین دولت‌ها یا بین جوامع سیاسی انسانی از اشکال مبارزه در طبیعت فرق می‌کند. انسان‌ها، اگر از منظر هگلی نگاه کنیم، موجوداتی دارای میل و شناخت هستند که خود را از نظر سیاسی در جامعه سازماندهی می‌کنند و در این سازماندهی، خود (طبیعت خود) را از طریق ارتباط زبانی و کار نفی می‌کنند. پس مستقل از عناصری که زمینه فرهنگی را تشکیل می‌دهند، نمی‌توانیم یک «جنگ طبیعی» را تصور کنیم. به‌همین دلیل، جنگ نیز بخشی از فرهنگ انسانی است. بنابراین، این ادعا که یک فرهنگ توسعه‌یافته می‌تواند «بدون جنگ» موجودیت خود را حفظ کند، نامعتبر است.

انسان‌ها جنگ می‌کنند، اما این جنگ، جنگ فرد در طبیعت نیست. جنگ را فقط می‌توان از طریق واسطه‌هایی که انسان‌ها را انسان می‌کنند، در نظر گرفت. انسان‌ها ـ در سطوح سیاسی ـ یا شهروند هستند یا سرباز: بنابراین، آنها همیشه به عنوان جزئی از یک مجموعه سیاسی با جنگ روبرو می‌شوند.

با متمدن‌تر شدن بشریت، ظرفیت تمدن برای تولید خشونت نیز افزایش یافته است. همانطور که فیلسوفانی چون آدورنو و بنیامین استدلال کرده‌اند، عقل خشونت را رام نکرده یا از بین نبرده است؛ بلکه آن را به اشکال غیرقابل پیش‌بینی‌ای بازتولید کرده است. شاید هم به همین دلیل است که بنیامین برای برچیده شدن همه اشکال خشونت تز مسیحی‌یایی را طرح می‌افکند؛ تزی که اگر چه ماهیتی دینی دارد ولی خیزی‌ست نظری برای برچیده شدن همه اشکال خشونت؛ چه در شکل حقوق طبیعی و پوزیتیویستی در قامت انحصار در دولت و چه در شکل تقابل بین دولت‌ها.

پس، هم تمدن و هم عقل، هیچ‌کدام نقطه مقابل جنگ نیستند. برابر دانستن مستقیم «جنگ با بربریت» و «تمدن با صلح»، یک خطا است. شاید بزرگترین مغالطه این باشد که «جنگ» را به یک پدیده «ضد انسانی» تقلیل دهیم. چرا که در این صورت، با پدیده‌ای به‌نام «جنگی عاری از انسانیت» روبرو خواهیم شد. به این طریق، هر اقدامی برای غیرانسانی کردن جنگ، ضربه بزرگی به ماهیت سیاسی بشریت می تواند باشد.

پس جنگ، حذف روابط بین اتحادهای سیاسی (دولت‌ها) نیست، بلکه ادامه آنها به اشکال دیگر، به شکل خشونتی سازمان‌یافته، هدفمند و نامحدود است. ولی نکته مهم، هم دشمن و هم دشمن‌اش، چهره‌های انسانی‌اند. در جهانی که دشمن، دشمن‌اش را از انسانیت تهی کند، فضای بیشتری برای هیولاها نسبت به انسان‌ها وجود خواهد داشت. در جهانی که انسانیت به نام انسانیت غیرانسانی شود، نظم از یک سو هیولاهای خود را تولید خواهد کرد و از سوی دیگر از میان این هیولاها، چهره‌های نجات‌دهنده ظهور خواهند کرد.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.