پهلویسم؛ آناتومی تراز دوم بحران سیاسی در ایران
پهلویسم، در میانه بحران عمیق نظام سیاسی ایران، بهعنوان آلترناتیوی پرصدا مطرح شده؛ اما آیا خودْ حامل بحرانهای تازه نیست؟ این یادداشت، بحران پهلویسم را در دو سطحِ تداوم قدرت و ناتوانی در پذیرش تکثر سیاسی بررسی میکند. از بحران جانشینی و مشروعیت نهادی تا بازسازی نوستالژیک گذشته در رسانهها، متن نشان میدهد مسئله فقط «نوستالژی» نیست، بلکه یک گره ساختاری است. پرسش مرکزی این است: آیا بازگشت به گذشته میتواند راهی برای عبور از بحران امروز باشد؟

عتراض ایران آزاد در لندن. معترضان به سمت سفارت آمریکا راهپیمایی کردند. ۲۵ ژانویه ۲۰۲۶، منبع: shutterstock

مفهوم «بحران» در این یادداشت بهمثابه وضعیتی ساختاری و تعیینکننده فهم میشود؛ وضعیتی که در آن یک نظم سیاسی یا گفتمان مسلط، به نقطهای میرسد که امکان تداوم آن تنها از خلال تشدید ناپایداری، تعلیق قواعد و یا توسل به خشونت نمادین و عینی ممکن میشود. همانگونه که ریشه واژه بحران (krísis) در سنت یونانی و نیز تعریف کلاسیک آن در منابعی چون لغتنامه دهخدا نشان میدهد، بحران لحظه داوری، نقطه عطف و مرز میان بقا و فروپاشی است. از این نظر، بحران نه صرفاً نشانه بیماری، بلکه لحظهای است که در آن وضعیت موجود ناگزیر باید به سمت دگرگونی یا زوال حرکت کند.
در وضعیت کنونی ایران، میتوان از دستکم دو تراز متمایز اما بههم عجین شده بحران سخن گفت. تراز نخست، خود نظام حاکم است که بهعنوان انباشت تاریخی بحرانهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و مشروعیتی عمل میکند. این تراز، بهرغم اهمیت بنیادینش، موضوع این یادداشت نیست. تمرکز این متن بر «تراز دوم بحران» است: پهلویسم، نه صرفاً بهعنوان یک نوستالژی سیاسی، بلکه بهمثابه یک گفتمان سیاسی فعال که در دل بحران نظام موجود سربرآورده و خود حامل مجموعهای از بحرانهای درونی و بیرونی است.
بحران پهلویسم را میتوان دستکم در دو بعد تحلیلی بررسی کرد: بعد عمودی سیاست و بعد افقی آن. در بعد عمودی، مسئله اصلی به تداوم، مشروعیت و امکان بازتولید قدرت سیاسی بازمیگردد. پهلویسم، چه در قالب سلطنت مشروطه و چه در روایتهای جدیدتر، با بحران بنیادین جانشینی و تداوم نهادی مواجه است. اگر قانون اساسی مشروطه بهعنوان مبنای حقوقی پهلویگرایی در نظر گرفته شود، (نگاه کنید به شاه ایران خوانده شدن رضا پهلوی در در آبان ۱۳۵۹ در قاهره و تشکیل دولت در تبعید در اردیبهشت ۱۳۶۵ توسط او با هدف برقراری مجدد سلطنت مشروطه در ایران) اصل ۳۶ متمم قانون اساسی (اصلاح شده در سال ۱۳۰۴) بهصراحت سلطنت را به «اعقاب ذکور» رضا شاه پهلوی محدود میکند. این امر، امکان انتقال سلطنت به فرزند دختر را منتفی میسازد، مگر از طریق بازنگری در قانون اساسی؛ و همین بازنگری، خود بحرانزا است. زیرا گشودن باب بازنگری در قانون اساسی مشروطه، بهمنزله پذیرش منطق رفراندوم و اراده عمومی است؛ منطقی که نمیتوان آن را به یک اصل محدود کرد و از تسری آن به سایر اصول جلوگیری نمود. به بیان دیگر، تلاش برای حل بحران جانشینی از طریق اصلاح حقوقی، کل سازه حقوقی-نمادین سلطنت را در معرض داوری عمومی قرار میدهد. از این رو، حتی سناریوی انتقال نمادین قدرت به فرزند دختر، اگرچه در ظاهر میتواند بهعنوان حرکتی «پیشرو» یا «مدرن» انگاشته شود، در تعارض آشکار با متن صریح قانون اساسی مشروطه قرار دارد و بدون تعلیق یا تخریب مبنای حقوقی خود سلطنت ممکن نیست. این نخستین لایه بحران در تراز عمودی پهلویسم است.
اما این بحران به همینجا ختم نمیشود. در افق میانمدت، پرسش بنیادیتری سربرمیآورد: حالا که پهلویسم، حتی در صورت استقرار فرضی، قادر به تداوم بهعنوان یک نظام سلطنتی نیست، آیا ناگزیر به شکلی از جمهوری -احتمالاً جمهوری متمرکز و اقتدارگرا- گذار خواهد کرد؟ اگر قرار باشد پس از یک یا دو دهه، بهدلیل بحران جانشینی یا فشارهای ساختاری، نظام سلطنتی به جمهوری تبدیل شود، پرسش از ضرورت و عقلانیت برپایی اولیه سلطنت بهطور جدی مطرح میشود. یعنی، چه لزومی دارد که از همان ابتدا مسئله جمهوریت بهجای سلطنت مطرح نشود؟ ولی در صورت گذار هم بحران سوم سر برمیآورد: خطر تثبیت یک جمهوری تکسالار یا ریاستجمهوری اقتدارگرا با محوریت شخص یا حلقهای محدود از برگزیدگان خودخوانده پهلویگرا.
در چنین سناریویی، حتی اگر فرض شود که رضا پهلوی از طریق انتخابات آزاد یا اجبار سیاسی به قدرت برسد، مسئله تمرکز قدرت و جانشینپروری بار دیگر به شکلی دیگر بازتولید میشود. اینبار نه در قالب وراثت سلطنتی، بلکه در قالب وراثت دسپوتیسم با آنتریک/تحریک/توطئه شبکه برگزیدگان خودخوانده پهلویسم که عملاً نقش تعیینکننده در مهندسی قدرت خواهند داشت. بنابراین، بحران عمودی پهلویسم، چه در شکل سلطنت و چه در شکل جمهوری، به مسئلهای ساختاری بازمیگردد: ناتوانی در حل مسئله تداوم قدرت بدون تمرکز، انحصار و حذف.
در بعد افقی سیاست، بحران پهلویسم شاید عریانتر و کمنیازتر از توضیح نظری باشد. الگوهای رفتاری و گفتمانی غالب در میان بخش قابلتوجهی از نیروهای پهلویگرا، حاکی از نفی بنیادین تکثر، دشمنسازی از «دیگری»، خشونتکلامی است؛ مانند تهدیدات «گلسا قمری»، در برنامه تلویزیونی علیه مخالف خود، فراخوانهای صریح یا ضمنی به حذف فیزیکی مخالفان، مانند تهدیدات «شاهکار بینشپژوه» در تجمعات در اروپا به اعدام مخالفان در ایران و موج تهدیدات طرفداران پهلوی در شبکههای اجتماعی علیه مخالفان، مانند شاهین نجفی و..،. از این نظر، تهدید به اعدام، تهدید و تحقیر مخالفان، نفرتپراکنی اتنیکی و ایدئولوژیک، و بیاعتنایی به اصول اخلاق سیاسی، نه بهعنوان استثنا، بلکه بهعنوان بخشی از منطق درونی این گفتمان بروز یافتهاند. این وضعیت، پهلویسم را در سطح افقی به گفتمانی تبدیل میکند که نهتنها ظرفیت ائتلاف سازی ندارد، بلکه فعالانه به فروپاشی هرگونه امکان همگرایی دامن میزند.
این بحران افقی، با فقدان درک از مفاهیمی چون سیاست، مبارزه مسالمتآمیز و دینامیسمهای خشونت در نظام جمهوری اسلامی تشدید شده است. فراخوانهای شتابزده و فاقد ارزیابی واقعبینانه از توازن قوا، بدون درک منطق واکنشهای سرکوبگرانه یک نظام ایدئولوژیک و آخرالزمانی، عملاً به افزایش هزینههای انسانی از طریق کشتار، بازداشت، سرکوب خشن و بسته شدن افق اعتراضات خیابانی منجر شدهاند. در این معنا، پهلویسم نهتنها آلترناتیوی برای وضعیت موجود ارائه نکرده، بلکه در بزنگاههای حساس، به تقویت ماشین سرکوب کمک کرده است.
اما پرسش اساسی اینجاست: چگونه چنین گفتمانی، با وجود این بار سنگین بحران، توانسته به یکی از صداهای پرطنین در فضای سیاسی ایران بدل شود؟ پاسخ را باید در لایههای عمیقتری از حافظه تاریخی و سازوکارهای «پیشفهم» جستوجو کرد. پهلویسم، در نسبت با جمهوری اسلامی، در موقعیت آنتیتز قرار گرفته است؛ اما این آنتیتز نه بر پایه نقد تاریخی و عقلانی، بلکه بر اساس حافظهای ایدئولوژیزهشده و گزینشی شکل گرفته است. محدودیت شدید آزادیهای فردی و اجتماعی در جمهوری اسلامی، بهویژه در حوزههایی چون پوشش، روابط اجتماعی و سبک زندگی، نوعی نوستالژی سیاسی تولید کرده که گذشته را بهعنوان یوتوپیا بازسازی میکند. این بازسازی، بدون دستکاری ایدئولوژیک حافظه ممکن نبود. بازنمایی گزینشی از دوره پهلوی -عمدتاً متمرکز بر سبک زندگی بخش محدودی از طبقات مرفه شهری- در کنار سانسور سیستماتیک روایتهای مربوط به خفقان سیاسی، نابرابری ساختاری و فقر گسترده در دوره پهلوی، به تورم حافظهای خاص انجامیده است: تورم آزادیهای فردی و انقباض واقعیتهای سیاسی و اجتماعی. همان چیزی که تلویزیون منوتو، ایراناینترنشنال، ایندیپندنتفارسی و بعضا بیبیسی فارسی آن را انجام داده است. اما چگونه؟ با بازنمایی گزینشی و مکرر آزادیهای قشر خاصی در دوره پهلوی در حالی که میخندند، در ساحل شنا میکنند، مشروب مینوشند، ابراز عشق میکنند، میرقصند، آواز میخوانند …؛ همانچیزی که جمهوری اسلامی برای ساختن یک انسان معنوی آن را از شهروندان دریغ کرد. تمامی بازنماییهای این رسانهها مربوط به بخش شمالی تهران است که خیابان انقلاب اسلامی (خیابان شاهرضا سابق) -که از خیابان آزادی آغاز شده و در سوی شرقی در میدان امام حسین پایان مییابد- تهران را به بخش جنوبی و شرقی تقسیم میکند. همزمان، تاختوتاز ایدئولوژیک جمهوری اسلامی علیه پهلوی، بهدلیل شکست پروژه «انسان معنوی»، نتیجهای معکوس به بار آورده و پهلوی را به نماد «هر آنچه جمهوری اسلامی نیست» تبدیل کرده است. همانطور که تولید نسل بهاصطلاح انقلابی و مومن در سایه پروپاگاندای ایدئولوژیک و مسلط ساختن گفتمان علیه غرب، آمریکا و اسرائیل نتیجه معکوس به بار آورده است. به زبان ساده، ظهور فهمی متقارن که در آن هر چیزی که جمهوری اسلامی میگوید، برعکسش درست/حقیقی تلقی میشود.
در فقدان تاریخنگاری انتقادی و آلترناتیوهای سیاسی فراگیر، این حافظه دستکاریشده مبنایی برای تخیل سیاسی بدل شده است. نتیجه، بحرانی در حافظه جمعی است که حال را نادیده میگیرد، آینده را در گذشته جستوجو میکند و گذشته را بهطور همزمان متورم و ناقص بازسازی میکند. تورم حافظه در بازنمایی آزادیهای دوره پهلوی و کمبود حافظه درباره خفقان سیاسی، فساد و توزیع ناعادلانه ثروت و فقر فراگیر. پهلویسم، در این معنا، نه پاسخ به بحران ایران، بلکه یکی از صورتهای بازتولید بحران است: بحرانی که سیاست را از امکان اندیشیدن به آیندهای نو و کثرتگرا محروم میسازد.




نظرها
نظری وجود ندارد.