شاه، شیخ، بناپارت و ملتی در جستوجوی یک زندگی معمولی
در تاریخ معاصر ایران، هر بار که بحران و جنگ رخ داده، قدرت میان سه الگو جابهجا شده است: شاه، شیخ و فرماندهان نظامی «بناپارتی». سیاوش سریر نشان میدهد چگونه جنگها و وضعیت اضطراری بارها زمینه بازتولید اقتدار و سرکوب را فراهم کردهاند. اکنون نیز در آستانه جانشینی و در دل بحران، همان چرخه تاریخی دوباره در حال تکرار است. اما جامعهای که دههها سرکوب و جنگ را تجربه کرده، بیش از هر چیز در جستوجوی چیزی سادهتر است: یک زندگی معمولی.

دو افسر پلیس مسلح در ۱۳ مارس ۲۰۲۶، در بحبوحه عملیات نظامی ایالات متحده و اسرائیل، در مقابل یک بنر غولپیکر که تصویر رهبر جدید ایران، آیتالله مجتبی خامنهای، و فرماندهان نظامی را به تصویر میکشد، در تهران، ایران، نگهبانی میدهند. عکس: Morteza Nikoubazl/ منبع: AFP

در رمان درخشان «زمین سوخته» نوشته احمد محمود، وقتی شخصیتهای داستان، در یک عصر انتهای تابستان، با لحظه آغاز جنگ ایران و عراق مواجه میشوند، بیش از هر چیز غافلگیر شدهاند. در نتیجه امید به یک جنگ کوتاه مدت دارند، چیزی سریع و برق آسا. جنگ ایران و عراق اما تبدیل به جنگی طولانی و فرسایشی شد، امری ویرانگر و نابود کننده بخشی از زیرساخت های مهم توسعه ایران، امری که همزمان موجب شکلگیری یک نظامِ بسته ایدئولوژیک با ارزشهای مشخص «وفاداری»، «ایثار»، «شهادت» و «پیروی محض» از ولایت فقیه بود.
در واقع جنگ و وضعیت اضطراریاش به نظامِ تازه بر آمدهی روحانیان، این امکان را داد تا ایدههایش را تجربه و نیروهایش را سازماندهی کند. اما همزمان از طریق یک دولت مرکزی نسبتاً توانمند و مشروعیت به دست آمده از دل انقلاب پنجاه و هفت، زندگی روزمره کاملاً در جریان بود.
ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، اما دیگر ربطی به دفاع یا شعارهای ملی و میهنی نداشت. از این مقطع، مسئله اصلی، قوام ساختاری به نام سپاه پاسداران، سرکوب نیروهای سیاسی منتقد، حذف دیگر احزاب و مهمتر از همه جا انداختن یک نظام ایدئولوژیک مذهبی بود که در سطح شعار به دنبال فتح قدس از دل کربلا می رفت. جنگ موجب شکلگیری بنیادها و نهادهایی شد که تا به امروز برندگان اصلی انقلاب پنجاه و هفت هستند. در نتیجه به تعبیر خودشان «جنگ نعمت بود».
در این میانه، بدنهای سربازان جوان و نوجوانی که روی مین میرفتند، به شکلی که در مجموعه مستندگونه «روایت فتح» ساخته مرتضی آوینی میبینیم، «نه لحظه نبرد برای پیروزی، که رهایی روح از بند تن بود». در گفتمان شیعی-ایدئولوژیک جنگ، اصولاً مرگ و شهادت نه مسیر که خود هدف اصلی بود، چیزی که می توانست همه چیز ـ از جمله زندگی را، به وقفه بیندازد. در این وقفه هشت ساله، «مرکزیت قدرت»، در وضعیتی نسبتاً امن مشغول تولید نوعی بوروکراسی نوین بود، که حول مسئله مرگ و جنگ شکل میگرفت. مسئله «شهادت» در این میان خود یک سیستم امتیازپروری ویژه پدید آورده بود. شهید نه فقط ابژهای سیاسی ـ ایدئولوژیک، که یک مازادِ ارزش اقتصادی بود: امکان گرفتن وام بانک سهمیه دانشگاه یا استخدام در یک اداره دولتی را برای بازماندگان پدید میآورد. شکلگیری یک سیستم امتیازپرور حول بدنهای مرده و ایده «شهادت»، هرگز در جمهوری اسلامی از بین نرفت. صرفاً در مقطع دهه هفتاد و در دورانِ سازندگی ـ اصلاحات، دچار نوعی وقفه شد، وقفهای که بهشدت توسط فیلمسازان ایدئولوژیکی چون ابراهیم حاتمی کیا مورد انتقاد قرار می گرفت. در فیلم «آژانس شیشهای» برای مثال، شکایت اصلی این نیست که چرا «بدنِ جانباز» به اندازه کافی امتیاز ندارد، مسئله این است که چرا «جنگ تمام شده است؟»، چرا آن چرخه شهادت ـ مازاد ارزش شهید ـ تغذیه ایدئولوژیک متوقف شده است؟ چرا ما سوار هواپیما میشویم تا به سفر برویم به جای آنکه با خمپارهها به معراج برویم؟ دقیقاً در همین نقطه بود که قاسم سلیمانی با راهاندازی نیروهای نیابتی بار دیگر ایده شهادت را برای نظام زنده کرد. بریده شدنِ سر «حججی» در سوریه، برای جمهوری اسلامی، هیچ کم از بدنِ تکه پاره شده حسین فهمیده نداشت، حتی برتر و بهتر بود، چرا که در جنگ ایران و عراق، رگههای قوی از ایدههای ملی-میهنی وجود داشت، اما حضور حججی در سوریه، برای «دفاع از حرم» بود، و حرم را میتوان نوعی قلعهای ایمانی در نظر گرفت که از «بیت رهبری» شروع میشد و تا یمن، تا بوسنی و حتی شاید حتی تا هتلهای زنجیرهای هیلتون لندن ادامه میافت.
نظام اسلامی در دوران درآمدهای نفتی و حذف چهرههایی مثل «میرحسین موسوی» از انقلاب، با خیال راحت برای خود و هوادارانش مازاد تولید کرد، حالا لازم نبود حتماً کسی «شهید شود» تا وام بانکی برایش صادر شود، حتی مداحی برای ولی فقیه میتوانست کافی باشد. در نتیجه هرچه از سویی با نئولیبرالیسم رانتیر و گنگستری اخت بیشتری گرفت، از بعد ایمانی آن کاسته شد و بر بعد امتیازپروری آن افزوده شد.
دیوارهای این قلعه که در دهه شصت نسبتاً گشوده و باز بودند و امکان نوعی بازتوزیع امتیازات را تا شهرستانهای کوچک در حاشیه ایران در قالب حرکات جهادی و بسیجی امکانپذیر میکردند، سال به سال کوچکتر و متمرکزتر در دست اَبَربدهکاران بانکی، تراستیها و وابستگان نظامی شد.
سپاه پاسداران و حلقه سخت قدرت، دیگر نه بر اساس نگاه استعلایی، بلکه به علت سیستم اقتصادی یگانهای که حول «تقابلگرایی» ساختهاند، امکان تعامل عادی با سرمایهداری جهانی را ندارند. آنها شبکهای از اقتصاد رانتیر و نیمهپنهان بنا کردهاند که در آن سود نه از تولید، بلکه از کنترل منابع خام، قاچاق، پروژههای دولتی و شبکههای مالی غیرشفاف حاصل میشود.
در یک نگاه سمبولیک، در میان شهرهای شیشهای حاشیه خلیج فارس، دستگاه پرتاب سنگ سپاه نه ابزار او، بلکه دلیل وجودی اوست.
اینجا سیستمی ساخته شده بود که در آن رانت بر سود غلبه دارد. این رانت نه بر اساس توسعه صنعتی، بلکه بر اساس فروش مواد خام و اقتصاد نیمهپنهان شکل گرفته است. این اقتصاد نوعی سرمایهداری گنگستری است که بقای خود را در بحران و تقابل مییابد.
سپاه پاسداران نه صرفاً یک ارتش است و نه صرفاً یک طبقه اقتصادی؛ بلکه ترکیبی از هر دو است. نهادی که هم ابزار نظامی دارد، هم شبکه اقتصادی گسترده، و هم مشروعیت ایدئولوژیک.
از این منظر، سپاه را میتوان نوعی «بلوک بناپارتی» دانست: نیرویی که در شرایط بحران، خود را ضامن نظم معرفی میکند و میان طبقات مختلفِ قدرت (و نه جامعه) تعادل برقرار میکند، در حالی که در عمل منافع اقتصادی و سیاسی خود را تثبیت میکند. برای این گروه کشتار چه در شکل خیابانی و چه در شکل جنگ همچنان ایدهای مرکزی است، چیزی است که بلدند و انجامش دادند، در دی ماه با کشتار و در اسفند ماه با جنگ. در نتیجه، چهار دهه پس از آن جنگ نخستین ویرانگر، ملت ایران، نه تنها نسبت به جنگِ دوم و سوم اصلاً غافلگیر نشدند، که بخشی از روی استیصال به استقبالش رفتند. صحنه دیگر هیچ شباهتی به آغاز رمان زمین سوخته نداشت.
بهنظر میرسد آن هسته سخت قدرت هم ابداً از جنگ غافلگیر نشد، بلکه جنگ را بهعنوان یک موقعیت تنفس، سرکوب داخلی و شاید توافق بینالمللی بعدی به همراه یک رهبری جدید دید: فصل سوم جمهوری اسلامی. و این ایده کاملاً پیش رفت. آن ها در برابر جنگ غافلگیر نشدند، آماده شلیک بودند و اتفاقاً شلیک کردند به تمامی آن خانههای شیشهای خلیج فارس، فضای داخلی را نیز قبضه کردند، خیابانها دیگر نه در اختیار زنان مبارز یا جوانان دانشجو، که در زیر چکمههای سپاهیان است.
در این شرایط، حاکمیت به شکلی غیرقابل باور که شاید ریشه در بخش «ایدئولوژیک مذهبی» آن دارد، بهشدت بر رویکردهای نخنمای پروپاگاندایی کسالتبار پافشاری میکرد. آنها همچنان داشتند پروپاگاندای آوینی را ادامه میدادند در حالیکه تصاویر و بدنها عوض شده بودند، گفتمان همان گفتمان آوینی بود، همچنان قرار بود از بند تن رها شد و به دیدار خدا رفت، اما تصاویر چیز دیگری میگفتند، مهمتر از تصاویر، خود جنگها عوض شده بود. دیگر نیازی به بدنهای فراوان نبود، یک بدنِ مرکزی کشته شده کافی بود: سیدعلی خامنهای! حالا که نبرد پهپادها و موشک هاست، دیگر امکان استفاده از تل بدنهای متلاشی شده جوانان ایرانی نبود، ایده رهبر شهید و رهبر جانباز جایگزین آن ایده نخستین شده بود.
و ما وارد عصر جانشینی شدیم. در بسیاری از تحلیلهای اصطلاحاً غربی با نوعی گمگشتگی و گیجی نسبت به مفهوم سیاست و قدرت ایران روبهرو هستیم و مهمترین دلیل آن همانا بدیع بودن این سیستم است. در واقع، برای فهم وضعیت کنونی باید به مقطع انقلاب مشروطه بازگردیم. جایی که ایرانیان کوشیدند پیوند خود را با جهان پیشامدرن و استبداد آسیایی سنتی ببرند، و وارد عصر جدیدی شوند، عصری که هنوز برای خودمان نیز قابل فهم نیست.
مسئله اینجاست که دوگانه «روحانیت» و «پادشاهی» که بهزعمی، بنیان دولت هفت هزار ساله ایرانی بوده است، دچار اخلال شده است، اما وارد نوعی سیستم دموکراتیک نشده، بلکه دائماً در نبردهایی مجبور به بازتولید و بازآرایی عناصر خود شده است. مشروطه این دوگانه را دچار بحران کرد، چون با زبانی مدرن به جای جستجوی «حقیقت»، به دنبال «حق» خود میگشت. مشروطه به دنبال قانون و ساختارهای قانونی نظیر مجلس، قوّه مقننه و عدالتخانه بود و قصد کنترل و محدودسازی قدرت استبداد شاهی ـ ولایتی را داشت. مشروطه معتقد بود، دیگر نیازی به تعادل خونبار شاه ـ ملا نیست و خود میتواند از مسیر قانون این را ایجاد کند. طبیعتاً استبداد با تمام قوای خویش بر او حمله میکند و موجب شکستش میشود.
در نقطه نخستین، این پادشاهی است که سریعاً خلأ را پر میکند و میکوشد پروژه مدرنیسمِ انقلابی مشروطه را خود، در دل سنت پادشاهی بدون کمک روحانیان پیش ببرد. اما پروژه رضاشاه، در برابر حذف روحانیان، نمیکوشد نوعی قانونگرایی دموکراتیک را جایگزین کند، بلکه تلاش میکند گفتمان هفت هزار ساله را آخوندزدایی کرده و با استبدادی یکبعدی پروژه مدرنسازی را سریعاً پیش ببرد. چیزی که با درآمدهای نفتی دهه چهل و پنجاه خیلی سریع وارد امر ملتسازی شده و میکوشد تمدن بزرگِ آریایی را پدید بیاورد. در واقع مشروطه و آرمانهای دموکراتیکش ذبح میشود تا مدرنیسم و توسعه آمرانه همراه با نوعی گفتمان متوهمانه پیش برود.
این گفتمان در مقطع انقلاب ۱۳۵۷ توسط آن ستون دیگر، یعنی روحانیت، سرنگون میشود. پاشنه آشیل روحانیت اما در این نقطه است که، ساختارهای روحانیت شیعه هرگز واجد قدرت مطلقه یا قدرت اجرایی نبوده است، آنان به صورت تاریخی در حیطه «قانون/شرع»، «مشاورِ استبداد» و «اخلالگر» نقش ایفا کردهاند، در صورتی که سلطنت همواره این قدرت مطلقه را داشته است. شاید در برهههایی مثل دوره قاجار یا صفویه قدرت روحانیت افزایش یافته باشد، اما قدرت مطلقه هماره در اختیار پادشاه بوده است؛ همان چیزی که مارکس استبداد آسیایی مینامد. ایده ولایت فقیه، یک تئوری کارنشده بود و تا به اینجا نیز صرفاً در یک مقطع، که اکبر هاشمی رفسنجانی در جایگاه یک «یاگو» مثل نمایشنامهای از شکسپیر، در بزنگاهی توانست نقطه ثقل قدرت را در مسئله جانشینی جا به جا کند، هیچ تجربه دیگری وجود ندارد.
مجتبی خامنهای تجربه دوم جانشینی در حوزه ولایت فقیه است، در حالی که جانشینی در تاریخ ایران مسئلهای است بنیادین و قدیمی، موضوعی که حتی در وضعیتهای صلح، اکثراً با نوعی چالش همراه بوده است. تاریخ ایران پر است از فضاهای بیم و امید، از آوردن شبانه ولیعهد، از در بند کردن برادری در قلعه و کتوالی، یا سنت هولناک میل داغ بر چشمان کشیدن و کور کردن هر گزینه ولیعهدی. مسئله جانشینی برای «بازماندگان»، ایده ترسناکی است، چرا که قدرت و ثروت به صورت ناگهانی از یک «گروه» به «گروه دیگری» منتقل میشود و گروه غالب اجازه هر کاری را دارد، هر چند این هرکاری در نهایت، و آنگونه که در تاریخ بیهقی یا سفرنامه «شاردن» قابل جستوجوست، به روابط بسیار زیاد میان حاجبان و سرهنگان و امیر بهادران مربوط میشود.
بازگردیم به اکنون ایران. طبیعتاً پس از بلایی که بر سر سید احمد خمینی آمد، و تبدیل شدن سیدحسن به یک نگهبانِ مرقد، خاندان خامنهای و نیروهای امنیتی دور او نمیخواستند بگذارند هشتاد و خردهای پیرمرد سالخوردهی خبرگان ناگهان قدرت را از دست آنان گرفته و در دست هر شخص دیگری بگذارند. چون سنت ولایت فقیه برخلاف سلطنت مشکل عمدهای داشت: دربار جا به جا میشد، بیت از جماران به مرکز شهر میآمد و ولی فقیه، از آنجا که اختیار مطلقه داشت، میتوانست درجا دستور حذف رئیس دفتر سابق را بدهد. این بار در برابر کل تاریخ تشیع و خود ایده ولایت مطلقه فقیه ایستادند، نه صرفاً بیت خامنهای، که سرداران سپاه! که در فهمی تاریخی، همان قزلباشانِ شاه عباسی هستند، که به میانجی «ولایت» هم خون میریزند، هم سر میبرند، و هم ثروت میاندوزند.
در تاریخ سیصد سال گذشته ایران حداقل سه مقطع بسیار مهم داریم، که وضعیت آشفتگی و جنگی، موجب نوعی خلاء قدرت شده است، که با وجود کوشش های بسیار درون دودمانی، نتوانسته ایران را حفظ کند. مورد نخست، پایان سلسله صفویه است، که با وجود به قدرت رساندن شاه تهماسب، در نهایت تهماسب قلی خان افشار، که به ضرب شمشیر مشغول دفاع و حمله بود، تصمیم گرفت، خود جامه پادشاهی بر تن کند. ایده «سلطنت» در ایران در نقش نوعی میانجی کار میکرد، زمانیکه «خاندان» پیشین نمیتوانست ادامه دهد، در شورای مغانی، نادر پسر پینهدوزی را به پادشاهی میرساند. این ماجرا به شکلی دیگر در وضعیت هرج و مرج پسا کریمخانی نیز دیده میشود، نقطهای که یک پادشاه خواجه، در متناقضترین شکل ممکن به ضرب شمشیر و خونخواری سرسلسله دودمانی میشود. و نهایتا در وضعیت متاخرتر ، با شکست و سرکوب جنبش مشروطه، رضاخان، نظامی قزاق، به جای راهاندازی نوعی جمهوری نوپا مثل کشور همسایه ترکیه، قبای پادشاهی بر تن میکند. اینجا ما با ایده «سلطنت» و کارکرد آن در ایران روبرو هستیم نه با «شخص شاه» یا «فرزندش» یا دودمانش. وضعیت سید مجتبی را میتوان با همین رویکرد تحلیل کرد، یعنی چیزی میان جستوجو برای شاه تهماسب صفوی یا هر کس از آن خاندان سید عظیمالشأن که بتوان پشت نام او منافع طبقه اصلی را حفظ کرد، یعنی «خاندان» و «نظام» باقی بماند، به هر قیمتی، چرا که وضعیت جنگی است، چرا که دشمنان به دروازههای شهر رسیدهاند. با این همه باید گفت، در اکثر اوقات، پادشاه، مرده به قدرت میرسد.
از سوی دیگر، تا حد زیادی هنوز شبیه به وضعیت مشروطه، در حینی که «زن، زندگی، آزادی» و جنبش دی ماه تا سر حد مرگ سرکوب شدهاند، گروهی در داخل و گروهی در خارج از مرزها به دنبال استبداد پادشاهی هستند. یکی امید به پاسداران مسلح دارد، و دیگری منتظر کمک نتانیاهو و ترامپ است تا قدرت به پادشاهِ اصلی بازگردد (مثل محمدعلی شاه که میخواست قاجار را به ضرب تیر و تفنگ لشکر قزاقهای روس نجات دهد).
اکنون ایران وضعیتی پستمدرن دارد: خامنهای را از طریق پیشرفتهترین شیوهها با هوش مصنوعی کشتهاند و قزلباشان مدرن، فعلا به مدد هوش مصنوعی کم کیفیتی در شبکه های تلویزیونی با خامنهای جونیور بیعت میکنند، درحالیکه عدهای به دنبال تخمهای از پادشاه دیگری هستند. هرج و مرج عجیبی برپاست و تاریخ ایران به ما میگوید، که از دل این هرج و مرجها، اکثرا یک فرمانده نظامی سر برمیآورد و به نام نظم، آزادیهای جامعه را سرکوب میکند. این فرماندههان را میتوان محتاطانه «بناپارتهای ایرانی» نامید: فرماندهانی نظامی، اکثراً خونریز که در شرایط هرج و مرج قدرت را به دست گرفتهاند. آن ها از ایده جنگ نهایت استفاده را بردهاند، و ضمن سرکوب خواستههای دموکراتیک، به زور شمشیر میکوشند تا خود را ناجی «میهن» و «نظم» معرفی کنند، با کشورهای قدرتمند صلحی کنند، منافع ذینفعان سیاسی و اقتصادی را حفظ کنند، و در نهایت، این ملت هفت هزار ساله یا امت خداجو را دوباره زین کنند و به سوی توهماتی کشنده هدایت کنند، شاید این بار با ایده ناسیونالیسمِ ایرانی تندرو، علیه همسایگان ثروتمند عرب.
در چنین شرایطی شاید مهمترین پرسش نه این باشد که چه کسی قدرت را به دست خواهد گرفت، بلکه این باشد که آیا جامعه ایران میتواند از چرخه تاریخی ظهور «بناپارتها» خارج شود یا نه؟
شاید این بار تفاوتی وجود داشته باشد. جامعهای که چهار دهه تجربه سرکوب، جنگ، بحران اقتصادی و اعتراضات گسترده را پشت سر گذاشته است، بعید است دیگر به دنبال امپراتوری ملی، و امت اسلامی برود؛ او این بار در جستوجوی یک زندگی معمولی است و این دقیقاً همان نقطهی آغازین انقلاب مشروطه است: تلاش برای محدود کردن استبداد، تقدسزدایی از قوانین و زیستن در آزادی و برابری.




نظرها
نظری وجود ندارد.