ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

ترور لاریجانی؛ خاکستری بدون برآمدن ققنوس

علی رسولی ـ کسی که نتوانست میان دو جنگ، «ابتکار» به خرج بدهد و سرمایه اجتماعی نظام را پاسداری کند، می‌توانست به ناگاه در نقش «چرچیل» و «کسینجر» ظاهر شود و جمهوری اسلامی را به سلامت از مهلکه کنونی نجات دهد؟ جمهوری اسلامی برای زنده‌ ماندن بیش از هر زمانی به «چهره‌ای مبتکر و مقتدر» نیاز دارد؛ کسی که بتواند طرحی موازی برای خاتمه پایدار جنگ خلق کند و میان «آرزو اندیشی» و «واقعیت» پل بزند. لاریجانی چنین چهره‌ای نبود و مجتبی خامنه‌ای و دیگر مدیران و سرداران فعلی هم نیستند.

روز سه‌شنبه ۲۶ اسفند، ساعتی پس از آنکه اسرائیل از هدف قراردادن و ترور علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران خبر داد و هنوز ایران این خبر را تایید نکرده بود، کاربری از هواداران جمهوری اسلامی در شبکه اجتماعی ایکس نوشته بود که «اگر» خبر ترور لاریجانی درست باشد چیز مهمی پیش نیامده. استدلال او این بود: نظام از دهه ۶۰ در «مدیریت پیامدهای ترور شخصیت‌ها» تبحر یافته است.

در طرف مقابل اما اسرائیل در تلاش بود تا عملیات را یک دستاورد بزرگ بخواند. در روایت طرف اسرائیلی که بعدتر به ترامپ هم سرایت کرد از لاریجانی به عنوان «رهبر بالفعل» یا دوفاکتوی جمهوری اسلامی نام برده شد. یعنی کسی که در چند ماه گذشته، پیش و پس از کشته شدن علی خامنه‌ای، زمام امور امنیتی را در دست داشته است. اینکه کسی پیش از کشته شدن خامنه‌ای در چنین جایگاهی قرار داشته باشد حتما به او وزن ویژه‌ای در تحولات پس از کشته شدن فرمانده کل قوا خواهد داد.

شکاف میان این دو روایت را چگونه می‌توان پر کرد؟ یک روایت به سخن روح‌الله خمینی در زمینه تحولات دوران جوانی انقلاب ۵۷ ارجاع می‌دهد که «بکشید ما را ملت ما بیدارتر می‌شود» و دیگری از «نابودی مطلق ساختار فرماندهی و کنترل رژیم» می‌گوید.

اما ورای وزن و جایگاه علی لاریجانی در وضع کنونی جمهوری اسلامی برخی دیگر از منظر «سناریوهای پایان جنگ» به این تحول پرداخته‌اند. برای نمونه ولی نصر یا تریتا پارسی همان روز سه‌شنبه نوشتند که کشتن لاریجانی طرح اسرائیل برای فروبردن هر چه بیشتر آمریکا در باتلاق جنگ بود. به این معنا که اگر بنا بر مذاکره بر سر کاهش تنش یا کنترل دامنه جنگ یا حتی ختم آن به میان می‌آمد، آمریکا لاجرم باید با لاریجانی وارد مذاکره می‌شد و اکنون که لاریجانی کشته شده دو اتفاق رخ خواهد داد: یکی اینکه جایگزین او فردی رادیکال‌تر خواهد بود و دوم اینکه چنین فردی چون رابطه متوازنی با بخش تکنوکرات و نظامی جمهوری اسلامی ندارد و قاعدتا به بخش نظامی نزدیک‌تر است توان یا اراده تصمیم سیاسی بزرگ برای پیمودن مسیر کاهش تنش را نخواهد داشت.

این هم مدل دیگری از مواجهه با موضوع «ترور علی لاریجانی» است. هر کسی از هر زاویه‌ای می‌تواند این رویداد را تحلیل کند ولی چون سرعت تحولات بسیار بالا است، افراد فرصت نمی‌کنند مبانی تحلیل خودشان را به مخاطب عرضه کنند یا به نقدها پاسخ دهند. آنچه فعلا به عنوان تحلیل پس از واقعه عرضه می‌شود بیشتر به طرحواره‌ای خام برای درک سرسری رویدادها شباهت دارد تا آنچه بنا است سرشت و ماهیت رویداد و پیوندشان با دیگر عوامل را روشن کند.

برای فهم جایگاه واقعی این ترور، باید آن را در چارچوب سناریوهای پایان جنگ دید. غایت وضع کنونی یکی از این سه سناریو خواهد بود: شکست مطلق آمریکا، شکست مطلق ایران، پایان جنگ با سناریوی موازنه امنیتی قابل تحمل برای هر دو طرف.

در دو سناریوی شکست مطلق یکی از طرفین اساسا حضور یا عدم حضور لاریجانی چندان وزنه تعیین‌کننده‌ای نیست. مثلا اگر ایران طرح آفندی و پدافندی‌اش در ترکیب با فشار ژئوپلیتیکی (آنچه که الان انجام می‌دهد) قرار است به پیروزی مطلق‌اش بینجامد، ترور لاریجانی، سکته تعیین‌کننده‌ای در چنین سرنوشتی ایجاد نخواهد کرد.

کسانی که در تحلیل ترور لاریجانی، خمینی را از گور فرامی‌خوانند و زایش نیروی انسانی و مدیران وفادار در سال‌های نخست انقلاب را با ۱۴۰۴ و وضع سالخوردگی انقلاب یکی می‌پندارند نهایتا سناریوی پیروزی مطلق ایران را «مفروض محتوم» گرفته‌اند.

در سناریوی پیروزی مطلق آمریکا هم فقدان لاریجانی نه تنها عامل منفی نیست بلکه تنها به منزله دستیابی به یکی از اهداف در فهرست هدف‌‌های جنگی است. آن‌هایی که مفروض محتومشان پیروزی مطلق آمریکا است از این منظر وزن بسیار زیادی به ترور لاریجانی می‌دهند و آن را دستاوردی تعیین کننده تصور می‌کنند.

سناریوی سومی هم وجود دارد که چیزی مابین این دو مطلق است. اینکه جنگ با یک توافق سیاسی ـ امنیتی به پایان برسد. شاید در این سناریو می‌شد از نقش لاریجانی سخن گفت و آن را مهم دانست. اما کسانی که سرنوشت جنگ را نهایتا در جغرافیای چنین وضعیتی می‌پندارند الزاما شبیه به هم فکر نمی‌کنند.

در میان هواداران این سناریو، طیفی از چهره‌ها وجود دارند که هر کدام نقش یک طرف مخاصمه را تعیین‌کننده‌تر می‌دانند. برای نمونه، تحلیلگران نزدیک به سپاه پاسداران و حتی محمد باقر قالیباف، رئیس مجلس شورای اسلامی از وضعیتی می‌گویند که ایران یا با «پیروزی مطلق» یا «معامله سیاسی» جنگ را به صورتی خاتمه می‌دهد که آمریکا علاوه بر آنکه موشکی، هسته‌ای و نیابتی را می‌پذیرد، بلکه به معادله اقتصادی امنیتی جدیدی در تنگه هرمز تن خواهد داد که در آن ایران از کشتی‌های عبوری عوارض می‌گیرد.

یکی از این افراد، فواد ایزدی است. تحلیلگر اتاق فکرهای سپاه و چهره رسانه‌ای آن‌ها که حتی حساب و کتاب هم کرده و می‌گوید با گرفتن عوارض از کشتی‌ها سالی ۷۳ میلیارد دلار کاسبی خواهیم کرد.

در طرف دیگر این طیف افرادی هستند که می‌گویند آمریکا و اسرائیل آنقدر از نظام لایه‌برداری می‌کند تا نهایتا یک لایه تن به معامله انتقال قدرت بدهد. یعنی از درون جمهوری اسلامی طرح اسقاط تدریجی جمهوری اسلامی کلید خواهد خورد. این‌ها معتقدند که نهایتا جمهوری اسلامی به مرحله پایان ذخایر موشکی و پهپادی خواهد رسید و در آنجا علاوه بر واگذاری موشکی، نیابتی و هسته‌ای، معامله بر سر عادی‌سازی روابط با آمریکا، مشارکت اقتصادی با ترامپ و پذیرش دوفاکتوی اسرائیل را هم با عاملیت «لایه اهل معامله جمهوری اسلامی» عملیاتی می‌کند.

قاعدتا در هیچ کدام از این دو طیف، لاریجانی نمی‌توانست نقشی آنقدر تعیین‌کننده داشته باشد که سرنوشت جنگ به بود و نبود او گره بخورد.

اما یک وضع سومی هم در دل همین سناریوی تعیین معادله جنگ با «معامله» وجود دارد. اینکه جنگ به دلیل هزینه‌های سیاسی و اقتصادی غیرقابل ادامه شود، آمریکا بخواهد به هر شکل ممکن به آن خاتمه دهد، ایران هم در وضع مشابهی باشد و هر طرف نهایتا به بازگشت محترمانه به همان «معادله بحران‌زای پیش از جنگ» بازگردند. یعنی ایران همان هسته‌ای و نیابتی و موشکی‌اش را با توان کمتر و گرفتاری بیشتر پی بگیرد، آمریکا هم برای چند سالی تنفس بگیرد و به امید فروپاشی از درون جمهوری اسلامی شب را سحر کند.  

تنها وضعی که در آن نقش لاریجانی می‌توانست پررنگ باشد این وضع احتمالی بود. اما هیچ نشانه‌ای از چنین وضعی در افق دیده می‌شود؟ در طرف ایرانی ما بیانیه‌ای از رهبر ناپیدای سوم داریم که می‌گوید جنگ با پیروزی مطلق ایران خاتمه خواهد یافت و آمریکا هم باید غرامت بدهد یا منتظر آتش ایران باشد. حتی اگر این را رجزخوانی جنگ و نه بیان واقعی بپنداریم چگونه جمهوری اسلامی از وضع کنونی تنگه هرمز عقب خواهد نشست؟ در ازای آن چه امتیازی خواهد گرفت؟

اما فارغ از تنگه هرمز، مدیریت تنش ناشی از هسته‌ای، موشکی و نیابتی در چنین طرحواره‌ای از خاتمه جنگ، چگونه خواهد بود؟

مهم‌تر از همه، بازگشت به نامعادله بحران‌زای پیش از آغاز جنگ حتی اگر ماجرای تنگه هرمز هم حل بشود شاید برای طرف ایرانی یک وضع میانه به حساب بیاید ولی برای طرف آمریکایی از جهت تبعاتش همان وضع «شکست مطلق» است.

لاریجانی قطعا چهره‌ای کلیدی در ساختار قدرت جمهوری اسلامی در چندماه گذشته بود ولی وضع کنونی واجد چنان پیچیدگی‌هایی است که نمی‌توان او را کلید همه درهای ناگشوده تصور کرد. در ایران، تا اینجای کار آنچه در روی زمین در جریان است اجرای «طرح آفندی و پدافندی در حمله آمریکا و اسرائیل» است. آیا لاریجانی یک ابتکار سیاسی یا طرح راهبردی برای مدیریت رویدادها پس از اجرای این طرح جنگی داشت؟ ما نشانه‌ای از آن ندیده‌ایم. آیا لاریجانی می‌توانست به قول تحلیلگر بی‌بی‌سی فارسی «سقوط سخت نظام» را به «فرود نرم» تغییر دهد؟ برای این هم نشانه‌ای وجود نداشت.

علی لاریجانی چهره‌ای مهم در جمهوری اسلامی بود ولی او از نسل «مدیران اجرایی» بود تا «مدیر راهبردی». او در آن نقش اجرایی، مهم بود ولی «غایت جنگ» به بود و نبود او چندان ارتباطی ندارد. مساله اصلی امروز جمهوری اسلامی این نیست که چه کسی ترور شد، بلکه این است که آیا اساسا ایده‌ای برای پایان جنگ دارد.   

علی لاریجانی «مبتکر» یا «ایده‌پرداز» نبود. مدیری بود که آنچه از او خواسته می‌شد را فارغ از هزینه‌هایش اجرا می‌کرد. نمونه کارش پیش چشم ما است. هم در صدا و سیما و هم در مجلس شورای اسلامی. او مجری ابتکارات رهبر کشته شده جمهوری اسلامی بود ولی خودش صاحب فکر و ایده راهبردی نبود. در دو دوره دبیری شورای امنیت ملی در زمان ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد و همین چند ماه گذشته هم می‌توان دید که او تنها مجری چیزی بود که از او خواسته شده بود نه اینکه «طرحی نو در اندازد». نمونه برجسته کار او را در مدیریت فاجعه‌بار اعتراضات دی‌‌ماه و تبدیل آن اعتراضات به بزرگترین کشتار تاریخ معاصر می‌توان دید. کسی که نتوانست میان دو جنگ، «ابتکار» به خرج بدهد و سرمایه اجتماعی نظام را پاسداری کند، می‌توانست به ناگاه در نقش «چرچیل» و «کسینجر» ظاهر شود و جمهوری اسلامی را به سلامت از مهلکه کنونی نجات دهد؟

جمهوری اسلامی برای زنده‌ ماندن بیش از هر زمانی به «چهره‌ای مبتکر و مقتدر» نیاز دارد؛ کسی که بتواند طرحی موازی برای خاتمه پایدار جنگ خلق کند و میان «آرزو اندیشی» و «واقعیت» پل بزند. لاریجانی چنین چهره‌ای نبود و مجتبی خامنه‌ای و دیگر مدیران و سرداران فعلی هم نیستند. فعلا ایده‌پردازان جمهوری اسلامی، بلاگرهای امنیتی‌ای هستند که نظام را به وضع کنونی دچار کرده‌اند. آیا از خاکستر لاریجانی، ققنوس جمهوری اسلامی متولد می‌شود؟ بعید است.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.