نردبان تصعید تنش در خلیج فارس؛ آنکه بالاتر نشست استخوانش سختتر خواهد شکست؟
علی رسولی ـ فعلا هر سه طرف حاضرند یک پله دیگر در نردبان تنش بالاتر بروند؛ اما هنوز نمیخواهند از همان پله سقوط آزاد کنند. این به آن معنا است که جنگ به پایان نزدیک نشده، فقط از یک آستانه مهم عبور کرده است.

دونالد ترامپ - بنیامین نتانیاهو - طرح صلح خاورمیانه - معامله قرن WASHINGTON, DC - JANUARY 27: U.S. President Donald Trump (L) welcomes Israeli Prime Minister Benjamin Netanyahu at the White House on January 27, 2020 in Washington, DC. President Trump said tomorrow he will announce the administration's much-anticipated plan to resolve the Israeli-Palestinian conflict. Mark Wilson/Getty Images/AFP
حمله اسرائیل به تاسیسات گازی پارس جنوبی در روز ۲۷ اسفند و پاسخ ایران با حمله به تاسیسات گاز مایع در قطر و تاسیسات انرژی در عربستان، امارات و دیگر نقاط خلیج فارس، جنگ را وارد مرحلهای کرد که دیگر نمیتوان آن را فقط ادامه همان الگوی قبلی آفند و پدافند دانست.
تا اینجای کار به نظر میرسد آنچه رخ داده، عبور از یک آستانه است: ورود مستقیم زیرساختهای انرژی به قلب میدان نبرد.
اسرائیل با حمله به بزرگترین میدان گازی ایران، به صورت عملی به آخرین خط قرمز اقتصادی جنگ نزدیک شد؛ و ایران هم با حمله به راس لفان قطر (که بزرگترین تاسیسات گاز مایع این کشور است) و تهدید و هدفگیری دیگر زیرساختهای منطقه، نشان داد که برای استفاده از آخرین کارت آفندیاش برای روزهای بنبست تردید نخواهد کرد: بیثبات کردن امنیت انرژی خلیج فارس.
این تحول جدید، همزمان با نشست وزیران خارجه کشورهای حوزه خلیج فارس در ریاض رخ داد؛ نشستی که قرار بود بر کاهش تنش تمرکز کند، اما طرفه آنکه صدای موشکها و رهگیرهای پدافندی در آسمان ریاض فضای جلسه را پر کرده بود.
اما شاید عجیبترین تحول، موضع متناقض آمریکا در برابر این رویداد بود. ساعتی پس از آنکه فازهای ۳ تا ۶ پارس جنوبی در عسلویه هدف اسرائیل قرار گرفتند، اکسیوس به نقل از یک مقام ارشد اسرائیلی گزارش داد حمله به این تاسیسات «با هماهنگی و تایید آمریکا» انجام شده است.
حملات ایران به تاسیسات انرژی در قطر، امارات، کویت، بحرین و عربستان سعودی که آغاز شد ورق برگشت. دونالد ترامپ در تروث سوشال نوشت که آمریکا و قطر از حمله به پارس جنوبی خبر نداشتهاند و به ایران هشدار داد اگر حمله به زیرساختهای انرژی همسایگان را ادامه دهد، این بار آمریکا خود پارس جنوبی را خواهد زد.
همین عوض شدن ورق در واشنگتن به خودی خود یک خبر مهم بود: دولت ترامپ در برابر پیامدهای تصعید تنش، دستکم در سطح علنی، کوشید از تصمیم اسرائیل فاصله بگیرد و همزمان بر خطوط بازدارندگیاش «حمله مستقل به پارس جنوبی» را هم بیفزاید. البته اینکه این تهدید در سطح لفظی خواهد ماند یا نه را تحولات روزهای آینده مشخص خواهد کرد.
اما این تحول مهم در روز ۲۷ اسفند و بامداد ۲۸ اسفند، چهار نکته مهم داشت:
نکته اول: چشمک به تصعید تنش
آنچه در عمل رخ داد، تلاش اسرائیل و آمریکا برای سنجش این مساله بود که پله بعدی نردبان تنش را بالا بروند یا نه و از همه مهمتر این پله بالاتر، فشار به زیرساختهای اصلی برای تسلیم ایران باشد یا نه.
اسرائیل با حمله به پارس جنوبی نشان داد حاضر است برای افزایش فشار، از برگ هدف قرار دادن زیرساختهایی استفاده کند که هم برای اقتصاد ایران حیاتی است و هم بهطور غیرمستقیم به منافع قطر گره میخورد. در مقابل، ایران هم با حمله به راس لفان و فشار بر تاسیسات انرژی خلیج فارس نشان داد که بستن هرمز تنها کارت در اختیار او نیست و میتواند با حمله به زنجیره انرژی منطقه جعبه ابزارهای آفندیاش را تکمیل کند.
اما واکنش بعدی آمریکا، قطر و حتی خود اسرائیل نشان داد دستکم فعلا ورود بیمحابا به جنگ انرژی، هزینههایی دارد که کنترل آن بسیار دشوار است.
به بیان دیگر، چهارشنبه و پنجشنبه بیشتر شبیه «تست آستانه» بود: تا کجا میشود از نردبان تنش بالا رفت و از آن سقوط هم نکرد.
نکته دوم: یک هل کوچک برای یک گام بزرگ
ایران نشان داد آخرین کارت آفندیاش، به آتش کشیدن تاسیسات انرژی منطقه است؛ و همین میتواند معادله سیاسی خلیج فارس را تغییر دهد.
تا پیش از حمله به پارس جنوبی، بسیاری از دولتهای عربی خلیج فارس هنوز میتوانستند میان محکوم کردن حملات ایران و پرهیز از ورود مستقیم به جنگ، نوعی فاصله سیاسی حفظ کنند. اما وقتی پاسخ ایران متوجه پالایشگاهها، هابهای الانجی، بنادر و مراکز انرژی در قطر، عربستان و امارات شد، موضوع برای کشورهای حوزه خلیج فارس به مسئله بقا و امنیت ملی تبدیل شد.
ریاض پیشتر هم از حملات ایران به کشورهای خلیج فارس انتقاد کرده بود، اما سخنان فیصل بن فرحان، وزیر خارجه سعودی در شامگاه ۲۷ اسفند آشکارا تندتر از هر زمان دیگری بود.
او گفت عربستان حق اقدام نظامی علیه ایران را برای خود محفوظ میداند و هشدار داد که رفتار تهران جایگاه سیاسی و اخلاقیاش را ویران میکند.
کشورهای عربی حوزه خلیج فارس تا امروز تلاش کردهاند تا جای ممکن از خسارات حمله اسرائیل و آمریکا به ایران در امان بمانند. از روز نخست جنگ آنها با این موضوع دستوپنجه نرم میکنند که آیا باید وارد درگیری مستقیم با ایران بشوند یا نه. قاعدتا امارات و عربستان از حملات به ایران منتفع میشوند ولی سیاست «انتفاع مجانی» تا کجا کار خواهد کرد؟
این کشورها حتما به این فکر میکنند که اگر بنا بر پاگذاشتن به معرکه جنگ با ایران باشد، باید حتیالامکان ۲ شرط متحقق شود: یکی اینکه از سقوط نظام جمهوری اسلامی کاملا مطمئن باشند و دوم اینکه ورودشان در آخرین ساعات یا آخرین روزهای این جنگ باشد تا حتیالامکان از حملات آفندی جمهوری اسلامی مصون بمانند.
اما اگر بن بستکنونی هیچ کدام از این دو شرط را تامین نکند چه؟ اگر ایران بخواهد کارت حمله به تاسیسات انرژی را نه در واکنش به حملات اسرائیل و آمریکا بلکه برای احیای موقعیت نظامیاش استفاده کند چه؟ در این حالت کشورهای عربی احتمالا به این نتیجه خواهند رسید که هزینه بیطرفی از هزینه مشارکت کمتر نیست.
چرا همزمانی این حملات با نشست وزیران خارجه کشورهای عربی در ریاض مهم بود؟ آن نشست در حالی برگزار میشد که قطر حمله به پارس جنوبی را «خطرناک و غیرمسئولانه» خوانده بود، اما تقریبا همزمان ایران با حمله به راس لفان و دیگر زیرساختها کاری کرد که اولویت دولتهای عربی از محکوم کردن اسرائیل به فکر کردن درباره بازدارندگی علیه ایران منتقل شود.
چند ساعت پیش از این نشست، انور قرقاش، چهره مهم در سیاست امنیتی و دیپلماسی امارات متحده عربی گفته بود که وضع کنونی نهایتا سبب نزدیکی بیش از پیش کشورهای عربی به اسرائیل و آمریکا خواهد شد. رویدادهای ۲۷ اسفند شاید بهانه بیشتری برای این همپیوندی به اعراب خواهد داد.
در چنین وضعی، حتی اگر این کشورها هنوز نخواهند به یک ائتلاف نظامی رسمی بپیوندند، احتمالا به سمت اشکال دیگری از همکاری عملی خواهند رفت: اشتراک اطلاعات، هماهنگی پدافندی، تسهیل لجستیک، گشودن حریم هوایی، یا مشارکت در دفاع موشکی و دریایی.
این همان منطقه خاکستری میان بیطرفی و شکل دادن به ائتلاف نظامی عربی است؛ و ایران با حمله به تاسیسات انرژی، خطر هل دادن همسایگانش به این نقطه را بالا برده است.
نکتهسوم: تعیین نقش در بازی شطرنج
یک جنبه مهم دیگر این تحولات، چرخش علنی ترامپ چند ساعت پس از مشخص شدن مصائب آزمودن پله بالاتر تنش بود. اما به چه شکل؟ به شکل عقبنشینی از «تله تنش»؟ چنین به نظر نمیرسد. این تحول به نظر میرسد نشانه اختلاف تاکتیکی در اردوگاه آمریکا و اسرائیل درباره سرعت و دامنه تصعید تنش است، نه نشانه عقبنشینی راهبردی.
اگر گزارش اکسیوس را مبنا بگیریم، کاخ سفید از حمله اسرائیل بیخبر نبوده یا دستکم با آن مخالفت نکرده است. اما وقتی نتیجه حمله نه فروپاشی اراده ایران بلکه کشیده شدن آتش به راس لفان و دیگر تاسیسات منطقه شد، ترامپ بلافاصله کوشید یک خط سیاسی تازه ترسیم کند: اسرائیل دیگر بدون دلیل به پارس جنوبی حمله نخواهد کرد، اما اگر ایران باز هم تاسیسات انرژی همسایگان را بزند، این بار آمریکا خود وارد عمل میشود.
این موضع به ظاهر متناقض، در واقع تلاشی برای بازتعریف نقشها بود. در شکل بیرونی این تناقض چنین چیزی دیده میشود: آمریکا میخواهد حق تشدید نهایی تنش را برای خود محفوظ نگه دارد، نه اینکه اجازه دهد اسرائیل با حملات بیمحابا، واشنگتن را ناخواسته به مرحلهای کند که هنوز زمانش را مناسب نمیداند.
اما فارغ از جلوه بیرونی این تناقض، به نظر میرسد یک تعریف نقش در این بازی شطرنج وجود دارد: وقتی نیاز به نمایش جنون باشد و هزینههای جنون نامشخص، بهتر است اسرائیل دست به کار شود و آمریکا منتظر خروجی بماند. اگر خوب پیش رفت که خود را مبتکر آن جنون نشان میدهد و اگر بد پیش رفت، دست خود را تمیز نگه میدارد و میگوید در جریان نبوده است.
به تعبیر دیگر، آمریکا نگفته که خط زدن زیرساخت انرژی ایران غلط است؛ گفته که تصمیمگیری درباره این سطح از جنگ باید در واشنگتن متمرکز باشد. این نکته مهمی است، چون نشان میدهد تقسیم نقشها در طرف آمریکایی و اسرائیلی، آنطور که نمایش داده میشود، اختلاف بر سر هدف نهایی نیست، بلکه بر سر توالی و اولویتها و هزینه هر بخش بازی برای هر بازیگر است. آمریکا هنوز میخواهد توان نظامی ایران را فرسوده کند و اسرائیل هم دقیقا همین را میخواهد؛ اما واشنگتن میخواهد جهش به جنگ انرژی و ائتلافسازی خلیج فارس، با کنترل زمانی خودش رخ دهد.
نکته چهارم: بنبست و نردبان
بنبست کنونی تا اینجای کار به ما میگوید که فعلا نه به پایان جنگ نزدیک شدهایم و نه به پیروزی هیچیک از سه طرف؛ و دقیقاً به همین دلیل احتمالا پلههای بالاتری از نردبان تنش کمکم آزموده میشود.
آمریکا هنوز به آن دستاورد راهبردیای که بتواند با آن از جنگ خارج شود نرسیده است. اسرائیل هم با وجود موفقیت در ترورها و ضربات زیرساختی، هنوز نتوانسته ایران را از ابزارهای اصلی بازدارندگیاش دور کند. ایران نیز با وجود حمله به تاسیسات انرژی منطقه و حفظ فشار در تنگه هرمز، نه توانسته آمریکا و اسرائیل را به عقبنشینی وادارد و نه افق روشنی برای خروج امن از این مرحله ساخته است. در چنین وضعی، «پیروزی» برای هر سه طرف دور از دسترس است. همین دوریِ از پیروزی، موتور اصلی تصعید تنش است: وقتی راه خروج روشن نیست، هر طرف وسوسه میشود با یک شوک دیگر، موازنه را به نفع خود برهم بزند.
بنابراین، حتی اگر پس از شوک ۲۷ و ۲۸ اسفند فعلا حمله دوباره به پارس جنوبی یا طرحهایی مثل تسخیر جزیره خارگ به تعویق بیفتد، این الزاما به معنای کاهش تنش نیست. برعکس، ممکن است به معنای انتقال تصعید تنش به حوزهای دیگر باشد؛ حوزهای که هم برای آمریکا و اسرائیل کمهزینهتر است و هم برای ایران از نظر نمادین و ساختاری سنگین: موج تازه ترورها و حذف چهرههای ارشد امنیتی و نظامی.
اگر جنگ انرژی فعلا زیادی پرهزینه تشخیص داده شود، منطقیترین جایگزین برای حفظ فشار، بازگشت به الگوی حذف «سرهای نظام» است؛ یعنی تشدید ترور و فروپاشاندن تدریجی لایه فرماندهی. آنچه در روزهای اخیر با هدف قرار دادن لاریجانی، فرماندهان بسیج و وزیر اطلاعات دیده شد، میتواند پیشدرآمد همین جابهجایی باشد.
فعلا هر سه طرف حاضرند یک پله دیگر در نردبان تنش بالاتر بروند؛ اما هنوز نمیخواهند از همان پله سقوط آزاد کنند. این به آن معنا است که جنگ به پایان نزدیک نشده، فقط از یک آستانه مهم عبور کرده است.
خلیج فارس، کشورهای اطراف آن و تاسیسات انرژیاش نه صرفا حاشیه جنگ، بلکه یکی از اصلیترین میدانهای تعیین سرنوشت غایی جنگ خواهد بود؛ میدانی که در آن هر حمله تازه میتواند هم بازار جهانی انرژی را بلرزاند و هم صفبندی سیاسی منطقه را متحول کند. مسئله اصلی اکنون این نیست که آیا تنش کاهش مییابد؛ مسئله این است که پله بعدی نردبان تنش کجا خواهد بود: دوباره انرژی، یا این بار راس هرم قدرت در تهران.




نظرها
نظری وجود ندارد.