چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

روان‌شناسی قلدری در تحلیل جنگ

وقتی بقا با پیروزی اشتباه گرفته می‌شود

سارا شادابی ـ اگر در یک تحلیل، رنج انسان‌ها، زندگی روزمره، آینده و امنیت جامعه دیده شود، آن تحلیل هنوز در قلمرو واقعیت حرکت می‌کند. اما اگر این عناصر حذف شوند و جای خود را به زبان نمایش قدرت بدهند، تحلیل به‌تدریج به روایتی روانی تبدیل می‌شود؛ روایتی که کارکردش نه فهم جهان، بلکه ترمیم یک خودانگاره زخمی است.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

در روزهای اخیر، بخشی از روایت‌هایی که درباره جنگ ایران ساخته می‌شود، بیش از آنکه تلاشی برای فهم واقعیت نظامی و سیاسی باشد، به نوعی نمایش قدرت شباهت دارد. در این روایت‌ها جملاتی از این دست زیاد شنیده می‌شود: «ایران جهان را شوکه کرد»، «همه را به زانو درآورد»، «پدافندها را بی‌اثر کرد»، «هیچ‌کس فکر نمی‌کرد ایران این‌قدر دوام بیاورد». در ظاهر، این زبان ممکن است نشانه‌ای از قدرت یا موفقیت به نظر برسد. اما در سطحی عمیق‌تر، با نوعی الگوی روانی روبه‌رو هستیم: آمیزه‌ای از خودشیفتگی جمعی، حساسیت افراطی به منزلت گروه، و منطقی مبتنی بر ترس، تحقیر و شیفتگی به اثر روانی قدرت.

نخستین مسئله این است که در این روایت‌ها، «بقا» به جای «پیروزی» می‌نشیند. دوام آوردن، ضربه زدن، یا حتی غافلگیر کردن طرف مقابل، لزوماً به معنای پیروزی نیست. در منطق سیاسی، پیروزی زمانی معنا پیدا می‌کند که اهداف سیاسی متحقق شوند: رفتار طرف مقابل تغییر کند، موقعیت تثبیت شود، یا وضعیتی پایدار و مطلوب به دست آید. اما وقتی این معیارها کنار می‌روند، جای آن‌ها را شاخص‌های نمادین می‌گیرند: «ترساندن»، «شوک ایجاد کردن»، «نظم را به هم زدن» و «نشان دادن اینکه هنوز می‌توان ضربه زد».

این جابه‌جایی معیار، صرفاً یک اشتباه تحلیلی نیست. می‌تواند نشانه یک سازوکار دفاعی روانی باشد: جایی که ناتوانی در اشاره به نتایج ملموس، با بزرگ‌نمایی اثر نمادین جبران می‌شود. وقتی نمی‌توان از امنیت بیشتر، ثبات بیشتر، یا افق سیاسی روشن‌تر سخن گفت، زبان به سوی نمایش قدرت می‌رود. در چنین وضعی، خودِ «اثر گذاشتن بر دیگری» به جای «دستاورد واقعی» می‌نشیند.

از این منظر، طولانی شدن جنگ می‌تواند به جای آنکه نشانه بن‌بست، فرسایش یا پیچیده‌تر شدن واقعیت تلقی شود، به عنوان «اثبات شکست دشمن» بازخوانی شود. اینکه پیش‌بینی اولیه طرف مقابل غلط از آب درآمده، به «برتری مطلق ما» تعبیر می‌شود. اینکه کشور هنوز فرو نریخته، به «پیروزی تاریخی» بدل می‌شود. این همان نقطه‌ای است که تاب‌آوری با غلبه، و بقا با پیروزی اشتباه گرفته می‌شود.

در پسِ این الگو، نوعی خودشیفتگی جمعی عمل می‌کند: باوری اغراق‌آمیز به عظمت گروه خود، همراه با این احساس که دیگران آن عظمت را به رسمیت نمی‌شناسند. در این حالت، هر رویداد نه بر اساس نتیجه واقعی، بلکه بر اساس ارزش نمادین آن برای عزت‌نفس جمعی تفسیر می‌شود. مسئله دیگر فقط این نیست که «چه اتفاقی افتاده»، بلکه این است که «ما در آینه این اتفاق چگونه به نظر می‌رسیم». آیا هنوز می‌توان خود را شکست‌ناپذیر، ترساننده و تحقیرناپذیر دید یا نه؟

اینجاست که جنگ، برای بخشی از گفتار عمومی، از یک رخداد سیاسی به صحنه‌ای برای ترمیم خودانگاره جمعی تبدیل می‌شود. ایستادن، تاب آوردن، یا حتی صرفاً فرو نریختن، به نشانه عظمت تعبیر می‌شود. جامعه یا بخشی از آن به جای آنکه با محدودیت، فرسایش و فقدان روبه‌رو شود، به تصویری پناه می‌برد که در آن هنوز «کامل»، «مسلط» و «برتر» است.

اما این فقط مسئله خودشیفتگی نیست. بخش دوم ماجرا چیزی است که می‌توان آن را منطق قلدری نامید. قلدری فقط اعمال زور نیست؛ نوعی سازمان‌دهی روانی و اخلاقی جهان بر اساس ترس است. در این منطق، مهم نیست هزینه واقعی چه بوده یا چه بر سر انسان‌ها آمده است؛ مهم این است که طرف مقابل ترسیده باشد، غافلگیر شده باشد، یا احساس ناامنی کرده باشد. ارزش عمل نه با پیامد انسانی یا سیاسی آن، بلکه با ظرفیتش برای تحمیل شوک سنجیده می‌شود.

از اینجا به بعد، تحلیل به‌تدریج از سطح ارزیابی قدرت، به سطح شیفتگی به قدرت می‌لغزد. دیگر پرسش اصلی این نیست که «چه چیزی واقعاً به دست آمده؟» بلکه این است که «چقدر توانستیم دیگری را بلرزانیم؟». اینجا نوعی لذت هم وارد کار می‌شود: لذت از خودِ نمایش قدرت، از اینکه دیگری غافلگیر شده، ترسیده، یا احساس ناامنی کرده است. قدرت دیگر فقط ابزار نیست؛ خودِ تجربه شوک‌آفرینی و تحقیر دیگری، به منبع لذت بدل می‌شود.

در چنین فضایی، زبان هم تغییر می‌کند. واژه‌های انسانی جای خود را به واژه‌های عملیاتی می‌دهند: «زدیم»، «خواباندیم»، «ترکاندیم». این فقط یک تغییر زبانی نیست؛ نشانه نوعی فاصله‌گیری اخلاقی است. وقتی انسان‌ها به «هدف» یا «عدد» تقلیل پیدا می‌کنند، حساسیت نسبت به رنج آن‌ها کاهش می‌یابد. و هرچه رنج انسانی کمتر دیده شود، لذت از «اثرگذاری» و «قدرت‌نمایی» آسان‌تر می‌شود.

این زبان فقط خشن نیست؛ انسان‌زداست. در آن، جنگ دیگر عرصه‌ای از مرگ، سوگ، آوارگی، بی‌خانمانی، اضطراب و فروریختن زندگی روزمره نیست؛ به صحنه‌ای از رکوردها، ضربه‌ها و شوک‌ها تبدیل می‌شود. از این‌رو، مسئله فقط این نیست که چه کسی چه کسی را زده است. مسئله این است که آیا هنوز می‌توان درباره جنگ حرف زد، بی‌آنکه انسان‌ها از مرکز روایت حذف شوند.

در کنار این، باید به یک سازوکار عمیق‌تر هم توجه کرد. جامعه‌ای که سال‌ها زیر فشار، تحریم، تهدید یا تحقیر زیسته، ممکن است به جای مواجهه با زخم‌های خود، به سمت بازنمایی خود به عنوان «قدرتی ترساننده» حرکت کند. این حرکت، از نظر روانی قابل فهم است. فرد یا جامعه‌ای که تجربه مزمن ضعف و بی‌اعتباری داشته، ممکن است برای ترمیم عزت‌نفس خود، به تصاویر قدرت افراطی و انتقام نمادین پناه ببرد. اما اگر این جبران آگاهانه نشود، به بازتولید همان منطق خشونت می‌انجامد: قربانی دیروز، به زبان مهاجم امروز سخن می‌گوید.

در این میان، یک خلأ مهم در بسیاری از این روایت‌ها، نبود تعریف دقیق از «پیروزی» است. پیروزی در جنگ صرفاً به معنای زنده ماندن یا حتی ضربه زدن نیست. پیروزی زمانی معنا دارد که چند شرط هم‌زمان برقرار باشد: تحقق اهداف سیاسی، تثبیت دستاوردها، و ایجاد وضعیتی که برای جامعه قابل زیست‌تر باشد. اگر این معیارها در نظر گرفته نشوند، هر نوع دوام آوردنی می‌تواند به اشتباه «پیروزی» نامیده شود.

بقا شرط لازم برای پیروزی است، اما شرط کافی نیست. یک کشور می‌تواند ماه‌ها یا حتی سال‌ها در جنگ دوام بیاورد، بدون آنکه به اهداف سیاسی خود برسد یا وضعیت بهتری برای مردمش ایجاد کند. در چنین حالتی، دوام طولانی نه نشانه پیروزی، بلکه نشانه فرسایش است. از بین رفتن این تمایز، تحلیل را به تبلیغات نزدیک می‌کند.

اما مسئله فقط روان‌شناختی نیست؛ اطلاعاتی هم هست. در شرایطی که اینترنت محدود یا قطع می‌شود، دسترسی به روایت‌های متکثر از بین می‌رود. آنچه باقی می‌ماند، عمدتاً روایت‌های رسمی یا نزدیک به قدرت است؛ روایت‌هایی که به طور طبیعی تمایل دارند تصویر کنترل‌شده، مقتدر و امیدوارکننده ارائه دهند و هزینه‌ها، نارضایتی‌ها و آسیب‌های داخلی را به حاشیه برانند.

در چنین وضعی، جامعه با «واقعیت کامل» مواجه نیست، بلکه با نسخه‌ای گزینش‌شده از آن روبه‌روست. وقتی اینترنت قطع است، وقتی ارتباطات مختل است، وقتی روزنامه‌نگاری مستقل و روایت‌های شهروندی محدود می‌شوند، آنچه شنیده می‌شود عمدتاً روایت جمهوری اسلامی از جنگ است. و وقتی فقط یک صدا باقی می‌ماند، نه فقط تنوع روایت از بین می‌رود، بلکه خودِ امکان قضاوت مستقل هم ضعیف می‌شود.

این مسئله فقط رسانه‌ای نیست؛ شناختی هم هست. ذهن انسان در غیاب اطلاعات متنوع، تمایل دارد آنچه در دسترس است را به‌عنوان کل واقعیت بپذیرد. بنابراین، حتی کسانی که قصد دارند واقع‌بین باشند، ممکن است ناخواسته در دام تصویری ناقص بیفتند. در این وضعیت، آنچه به عنوان «تحلیل» عرضه می‌شود، گاه بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشد، بازتاب همان ساختار اطلاعاتی مسلط است.

در نتیجه، خطر اصلی فقط این نیست که جامعه‌ای درباره قدرت خود اغراق کند. خطر این است که این اغراق جایگزین درک واقعیت شود. وقتی تصویر قدرت از خودِ قدرت مهم‌تر شود، تصمیم‌گیری‌ها هم ممکن است بر اساس همان تصویر شکل بگیرند، نه بر اساس واقعیت‌های عینی. در این حالت، دیگر پرسش از هزینه‌ها، محدودیت‌ها، زخم‌ها و افق آینده، جای خود را به حفظ یک تصویر می‌دهد: تصویر کشوری که «جهان را شوکه کرده» و «هنوز ایستاده است».

تفاوت میان «تحلیل قدرت» و «شیفتگی به قدرت» دقیقاً در همین‌جاست. تحلیل قدرت، به ظرفیت‌ها، محدودیت‌ها، هزینه‌ها و نتایج نگاه می‌کند. شیفتگی به قدرت، از خودِ تصویر قدرت لذت می‌برد. در اولی، پرسش این است که «چه چیزی واقعاً تغییر کرده؟» در دومی، پرسش این است که «دیگران چقدر تحت تأثیر قرار گرفته‌اند؟»

شاید مهم‌ترین نشانه این تمایز، جایگاه انسان در روایت باشد. اگر در یک تحلیل، رنج انسان‌ها، زندگی روزمره، آینده و امنیت جامعه دیده شود، آن تحلیل هنوز در قلمرو واقعیت حرکت می‌کند. اما اگر این عناصر حذف شوند و جای خود را به زبان نمایش قدرت بدهند، تحلیل به‌تدریج به روایتی روانی تبدیل می‌شود؛ روایتی که کارکردش نه فهم جهان، بلکه ترمیم یک خودانگاره زخمی است.

بلوغ فکری شاید دقیقاً از همین‌جا آغاز شود: از توانایی حرف زدن درباره قدرت، بدون شیفتگی به آن؛ از دیدن واقعیت جنگ، بدون لذت بردن از تحقیر؛ و از فهم این نکته که دوام آوردن، هرچند مهم، همان پیروز شدن نیست. جامعه‌ای که نتواند این تمایز را حفظ کند، ممکن است به جای فهم واقعیت، فقط تصویر بزرگی از خود را پرستش کند.

منابع:

  • Bagci, S. C., Stathi, S., Vezzali, L., Piyale, Z. E., & Turnuklu, A. (2023). Social identity threat across group status: Links to psychological well-being and intergroup bias through collective narcissism and ingroup satisfaction. British Journal of Social Psychology, 62(1), 278–298. 
  • Castano, E. (2008). On the perils of glorifying the ingroup: Intergroup violence, ingroup glorification, and moral disengagement. Social and Personality Psychology Compass, 2(1), 154–170. 
  • Eker, I., & colleagues. (2022). How being narcissistic about your groups shapes politics: Collective narcissism as a political phenomenon. In The Cambridge Handbook of Political Psychology. Cambridge University Press. 
  • Golec de Zavala, A. (2019). Collective Narcissism. In The Oxford Handbook of Social and Political Trust / overview chapter on collective narcissism. 
  • Golec de Zavala, A. (2020). Collective Narcissism and Its Social Consequences. Current Directions in Psychological Science, 29(3), 273–278. 
  • Golec de Zavala, A., Cichocka, A., Eidelson, R., & Jayawickreme, N. (2013). Collective Narcissism Moderates the Effect of In-Group Image Threat on Intergroup Hostility. Journal of Personality and Social Psychology, 104(6), 1019–1039. 
  • Golec de Zavala, A., & Cichocka, A. (2011). Collective Narcissism and Intergroup Hostility: The Dark Side of “In-Group Love”. Social and Personality Psychology Compass, 5(6), 309–320. 
  • Landry, A. P., Ihm, E. D., & Schooler, J. W. (2022). Dehumanization and mass violence: A study of mental state language in Nazi propaganda, 1927–1945. PLOS ONE, 17(11). 
  • Leidner, B., Castano, E., Zaiser, E., & Giner-Sorolla, R. (2010). Ingroup glorification, moral disengagement, and justice in the context of collective violence. Personality and Social Psychology Bulletin, 36(8), 1115–1129. 
  • Marchlewska, M., Jaworska, M., Sutryk, K., Cichocka, A., & Golec de Zavala, A. (2025). So different yet so alike? Political collective narcissism predicts blatant dehumanization of political outgroups among conservatives and liberals. British Journal of Social Psychology, 64(2), e12803. 
  • Rai, T. S., Valdesolo, P., & Graham, J. (2017). Dehumanization increases instrumental violence, but not moral violence. Proceedings of the National Academy of Sciences, 114(32), 8511–8516

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.