ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بحران آلترناتیو در جامعه مضطرب؛ گذار کم‌هزینه چگونه ممکن است؟

در جامعه‌ای که اضطراب مزمن شده، سیاست قبل از آن‌که میدان «برنامه» باشد، میدانِ «امنیت روانی» است. این یادداشت توضیح می‌دهد چگونه فروپاشیِ اعتماد، نمادهای بزرگ و تاریخی را از ابزارِ همبستگی به محرکِ سوءظن و واگرایی تبدیل می‌کند؛ و چرا در لحظه گذار، جامعه به‌جای انتخابِ بهترین گزینه، به سمت «آشنا‌ترین» گزینه عقب می‌نشیند. نویسنده با مثال‌هایی مثل مصرِ پس از ۲۰۱۱ نشان می‌دهد بدون نهادهای میانی و قواعد روشن تصمیم‌گیری، گذار می‌تواند به بازتولید اقتدارگرایی ختم شود ـ و در پایان از «نماد کم‌هزینه» و «آلترناتیو حداقلیِ نهادمند» حرف می‌زند که به‌جای وعده نجات، امکان مشارکت و مهار قدرت بسازد.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

بحران آلترناتیو در ایران فقط کمبود چهره یا برنامه نیست؛ بحران اعتماد و معناست. در جامعه‌ای با اضطراب مزمن، نمادها پیش از آنکه امید بسازند، می‌توانند شکاف‌های حل‌نشده را فعال کنند و ظرفیت جامعه برای تصور آینده را کاهش دهند. این یادداشت نشان می‌دهد چگونه فرسایش اعتماد نهادی و نمادین، انتخاب سیاسی را به سمت گزینه‌های آشنا و کم‌ریسک روانی سوق می‌دهد و چرا گذار بدون چارچوب نهادیِ میانی، مستعد بازتولید اقتدارگرایی یا واگرایی است. در پایان، چارچوبی حداقلی برای «آلترناتیو کم‌خطر» و «نماد کم‌هزینه» پیشنهاد می‌شود.

بخش اول: نماد، اعتماد و بنیان‌های روانی سیاست

تعریف نماد: نماد (Symbol) در جامعه مدنی به‌عنوان یک عنصر ارتباطی و فرهنگی، نقش بسیار مهمی در شکل‌دهی، انتقال و تقویت اعتماد اجتماعی دارد. در توضیح تفصیلی، نماد تصویری است که معنایی فراتر از ظاهر خود دارد و به یک مفهوم، ارزش، یا باور مشترک در میان اعضای جامعه اشاره می‌کند. نمادها می‌توانند کلمات، تصاویر، اشیاء، رفتارها یا آیین‌ها باشند که حامل پیام‌های جمعی‌اند. از مرسوم‌ترین نمادها پرچم ملی، نشان صلح، مراسم مذهبی یا حتی شعارهای مدنی هستند؛ همگی نمادهایی که معنا و هویت جمعی را تقویت می‌کنند. از منظر روان‌شناختی، نماد احساس تعلق به یک گروه را تشدید کرده و نوعی اعتماد متقابل و پیوند عاطفی شکل می‌دهد. این ابزار ارتباطی، بدون کلام ارزش‌های بنیادین جمعی را به نمایش می‌گذارد و با بازتولید آن‌ها، به شکل‌گیری و تقویت اعتماد اجتماعی کمک می‌کند. ارزش‌هایی مانند عدالت، همبستگی و صداقت در همه جوامع شناخته شده‌اند. به‌عنوان نمونه، نماد رایج دادگستری در بسیاری از کشورها مثلاً روی ساختمان‌های دادگاه در آمریکا و اروپا، ترازوی عدالت (Scales of Justice) است. عدالت با نماد پیکره زن با ترازو و شمشیر و اغلب چشم‌بند بازنمایی شده است. در سنت حقوقی اروپایی و آمریکای شمالی بسیار استفاده می‌شود و به آن بانوی عدالت یا لیدی جاستیس «(Lady Justice / Justitia) گفته می‌شود. در مصر باستان نیز پرِ ماعت ـ به‌عنوان معیار سنجش حق و باطل ـ در نقش‌مایه‌ها و آثار تاریخی، نماد راستی/نظم/عدالت بوده است.

تعریف اعتماد: در ساده‌ترین تعریف می‌توان اعتماد را چنین تعریف کرد: اعتماد یعنی انتظار ثبات و خیرخواهی در رفتار دیگری، با وجود ناتوانی از کنترل کامل او.» در علم روان‌شناسی، اعتماد حداقل در دو سطح تعریف می‌شود. در سطح فردی (Interpersonal Trust) که احتمالاً یعنی «من به قول تو باور دارم»؛ این سطح معمولاً ساختاری بنیادین دارد و فقدان آن منجر به توسعه اضطراب در سایر سطوح اعتماد می‌شود.

در سطح دوم، اعتماد اجتماعی یا نهادی (Institutional Trust) قرار دارد که به معنای «ما به نهادها و کارکرد نمادین آن‌ها باور داریم که در جهت خیر عمومی عمل می‌کنند» است. این سطح از اعتماد، به نهادهای رسمی دولت، رسانه، قوه قضاییه، ارتش، آموزش‌وپرورش و غیره مربوط می‌شود و وقتی این سطح آسیب ببیند، مشروعیت سیاسی فرو می‌ریزد. به تعبیر نیکلاس لومن، جامعه‌شناس آلمانی، «اعتماد مکانیسم کاهش پیچیدگی است.» به این معنا که جوامع در پاسخ به جهانی پر از ابهام، به اعتماد متوسل می‌شوند.

اما سطح سومی از اعتماد نیز هست که در ادبیات معاصر به آن اعتماد نمادین یا سیستمی (Symbolic / Systemic Trust) گفته می‌شود: اعتماد به ارزش‌ها، قانون، عدالت، وطن یا آینده. این سطح گسترده‌ترین سطح اعتماد است؛ لزوماً عمیق نیست، اما با نمادها و حافظه جمعی پیوند دارد. وقتی این سطح فرو بریزد، مردم حتی به «خودِ ایده ملی» نیز بی‌اعتماد می‌شوند.

شاید بتوان گفت اعتماد، قلب سیاست‌ورزی است. بدون آن، قدرت به اجبار تبدیل می‌شود و مشروعیت از بین می‌رود و مشروعیت یعنی مردم بپذیرند که قدرت حق دارد تصمیم بگیرد. این پذیرش با زور یا قانون حاصل نمی‌شود، بلکه با باور به صداقت، توانایی و خیرخواهی حکومت ممکن است. به همین دلیل است که دولت‌ها در بحران‌های اعتماد، حتی اگر قوی باشند، ناپایدار می‌شوند.

اعتماد را می‌توان به‌عنوان سرمایه سیاسی در نظر گرفت. در سیاست، اعتماد مثل «پول» است. هر رهبر، حزب یا نظام سیاسی مقداری از این سرمایه را دارد. اگر آن را خرج کند (مثلاً وعده دهد، اصلاح کند یا بحران حل کند) و موفق باشد، سرمایه‌اش افزایش می‌یابد. اما اگر خلف وعده کند یا حقیقت را پنهان کند، اعتماد را از دست می‌دهد و بازسازی آن بسیار دشوار است.

برخلاف باور عمومی، سیاست زبان زور نیست؛ حتی در خاورمیانه. در سیاست‌ورزی مدرن، هیچ ائتلاف، مذاکره یا انتقال قدرتی بدون اعتماد شکل نمی‌گیرد. اعتماد پیش‌شرط گفت‌وگو است. وقتی گروه‌ها، دولت‌ها و حکومت‌ها به هم بی‌اعتماد شوند، آن‌گاه تنها زبان باقی‌مانده، زور است و آن لحظه‌ای است که سیاست از معنا می‌افتد.

سازوکار روانی در جامعه بی‌ثبات

نماد، تنها بازنمایی یک ارزش یا خاطره تاریخی نیست؛ بلکه ابزاری فعال در سازمان‌دهی تجربه جمعی و کاهش عدم‌قطعیت اجتماعی است. قدرت نمادها در ایجاد پلی مشترک میان افراد، نهادها و آینده‌ نامعلوم است. به تعبیری نمادها در جامعه حالاتی هستند که بدون نیاز به شناخت مستقیم یکدیگر یا کنترل دائمی رفتار قدرت، انتظار ثبات، تداوم و قابل‌پیش‌بینی‌بودن داشته باشند.

از این منظر، نمادها بخشی از سازوکار تولید اعتماد هستند. ارزش‌هایی چون عدالت، قانون، همبستگی یا وطن، صرفاً شعار نیستند بلکه در زمان و در موقعیت‌های مختلف به شکلی نسبتاً پایدار بازتولید می‌شوند. نمادها این تداوم را ممکن می‌کنند، زیرا تجربه‌های پراکنده افراد را در یک چارچوب معنایی مشترک قرار می‌دهند. به بیان دیگر، نمادها نقش «میانجی روانی» میان فرد و نظم اجتماعی را ایفا می‌کنند. آن‌ها به افراد کمک می‌کنند احساس کنند بخشی از یک کل قابل‌اعتماد هستند، حتی زمانی که دسترسی مستقیم به قدرت، نهاد یا تصمیم‌گیرندگان ندارند. در غیاب این میانجی نمادین، اعتماد ناچار است به تجربه‌های فردی و مقطعی فروکاسته شود؛ وضعیتی که به‌سرعت شکننده و ناپایدار می‌شود.

نماد زمانی می‌تواند نقش اعتمادساز و انسجام‌بخش خود را ایفا کند که میان آنچه وعده می‌دهد و آنچه افراد در زندگی روزمره تجربه می‌کنند، حداقلی از همخوانی وجود داشته باشد. شکاف میان نماد و تجربه زیسته زمانی شکل می‌گیرد که این همخوانی به‌طور مزمن از بین برود؛ یعنی جامعه به‌صورت تکرارشونده با وضعیتی مواجه شود که ارزش‌های نمادین مانند عدالت، امنیت، برابری یا وحدت در تجربه واقعی افراد بازتاب نیابد. در این نقطه، مسئله صرفاً ناکارآمدی یا خطای مقطعی نیست، بلکه فروپاشی اعتبار نماد به‌عنوان میانجی معناست. وقتی این شکاف تثبیت می‌شود، نماد دیگر حامل معنا و اطمینان نیست، بلکه به‌عنوان نشانه‌ای بی‌اعتبار یا حتی فریبنده ادراک می‌شود. جامعه در این وضعیت، نماد را نه بر اساس آنچه می‌گوید، بلکه بر اساس آنچه در عمل پنهان یا توجیه می‌کند ارزیابی می‌کند. این تغییر ادراک، فرآیندی تدریجی و جمعی است که طی آن نماد از ابزار کاهش اضطراب به یادآور تناقض، بی‌عدالتی یا حذف تبدیل می‌شود. در این وضعیت، نماد از ابزار اعتمادساز به منبع تردید تبدیل می‌شود و زمینه روانیِ فرسایش اعتماد و انسداد آلترناتیو را فراهم می‌کند. در چنین شرایطی، جامعه نه‌تنها به نماد خاص، بلکه به کل منظومه معنایی‌ای که  نمادها نمایندگی می‌کنند، بدبین می‌شود. این بدبینی به‌سرعت تعمیم می‌یابد و سرمایه نمادین نظم سیاسی را تحلیل می‌برد.

نمونه‌های تاریخی نشان می‌دهند که این شکاف چگونه می‌تواند پیامدهای سیاسی گسترده ایجاد کند. در بحران اقتصادی دهه ۱۹۳۰ در اروپا، فاصله میان وعده‌های دموکراسی لیبرال و تجربه واقعی بیکاری، فقر و ناامنی، اعتماد عمومی به نمادهای دولت‌های موجود را فرسود و زمینه را برای بازتعریف رادیکال نمادها فراهم کرد. در مثال دیگری، در برخی انقلاب‌های قرن بیستم، نمادهای آزادی و عدالت پس از مدتی به‌دلیل استفاده سرکوبگرانه حکومت‌های جدید، اعتبار خود را از دست دادند و به نشانه‌هایی از خشونت و حذف بدل شدند. در هر دو حالت، مسئله اصلی نه خود نماد، بلکه شکاف پایدار میان معنا و تجربه بود.

در نتیجه، فروپاشی نماد نه یک رخداد ناگهانی، بلکه پایان یک فرآیند فرسایشی است که از ناسازگاری مزمن میان وعده‌های نمادین و واقعیت زیسته آغاز می‌شود. تا زمانی که این شکاف ترمیم نشود، بازسازی اعتماد اجتماعی یا تولید نمادهای جدید نیز با دشواری جدی مواجه خواهد بود، زیرا جامعه پیشاپیش نسبت به هر ادعای نمادین جدید حالت تدافعی پیدا کرده است.

سازوکار اضطراب 

در تداوم افزایش شکاف میان وعده‌های نمادین و تجربه زیسته افراد اضطراب جمعی شکل می‌گیرد. در چنین شرایطی، نمادها دیگر نقش کاهش‌دهنده پیچیدگی را ایفا نمی‌کنند، بلکه خود به منبع ابهام و تردید بدل می‌شوند. آنچه پیش‌تر معنا می‌بخشید، اکنون به پرسش کشیده می‌شود.

اعتماد نه به‌صورت ناگهانی، بلکه به‌صورت تدریجی به‌واسطه اضطراب فرسوده می‌شود. جامعه در وضعیت اضطراب مزمن، دیگر نمی‌پرسد «این نماد چه می‌گوید؟» بلکه می‌پرسد «این نماد چه چیزی را پنهان می‌کند؟» در این وضعیت، نماد از ابزار پیوند اجتماعی به نشانه‌ای بالقوه تهدیدآمیز تبدیل می‌شود. همچنین اضطراب جمعی حساسیت جامعه را نسبت به تناقض‌ها افزایش می‌دهد. هر ناهماهنگی میان گفتار و عمل، هر شکست نهادی یا هر تجربه تحقیرشده، به کل منظومه نمادین تعمیم داده می‌شود. در نتیجه، اعتماد نهادی، اعتماد نمادین و حتی اعتماد به آینده به‌طور هم‌زمان آسیب می‌بینند. این فرایند، نه لزوماً آگاهانه است و نه صرفاً ایدئولوژیک؛ بلکه واکنشی دفاعی برای کاهش فشار روانی ناشی از عدم اطمینان است.

پیامد این دو سازوکار

وقتی نمادها کارکرد اعتمادساز خود را از دست می‌دهند و اضطراب به تجربه مسلط جامعه بدل می‌شود، پیامد سیاسی آن نه صرفاً نارضایتی یا اعتراض، بلکه اختلال در توانایی جامعه برای تصور و درک موضوعیت آلترناتیو سیاسی است. در چنین شرایطی، مسئله اصلی دیگر نبود گزینه‌های مختلف نیست، بلکه فقدان گزینه‌ای است که از نظر روانی و نمادین «قابل اعتماد» به نظر برسد. در جامعه مضطرب، آلترناتیوها پیش از آن‌که بر اساس برنامه، کارآمدی یا عدالت ارزیابی شوند، بر اساس میزان ریسک روانی غربال می‌شوند. هر آلترناتیوی که بار نمادین حل‌نشده، ابهام معنایی یا تداعی‌های متناقض داشته باشد، به‌سرعت با واکنش دفاعی مواجه می‌شود؛ حتی اگر از نظر عقلانی یا فنی برتر باشد.

به این ترتیب، انسداد شکل‌گیری آلترناتیو نه حاصل کمبود نخبگان یا فقدان ایده، بلکه نتیجه فعال‌شدن هم‌زمان دو سازوکار است: فرسایش اعتماد از یک‌سو، و اضطراب مزمن از سوی دیگر. این انسداد توضیح می‌دهد که چرا در برخی جوامع، حتی در اوج بحران مشروعیت نظم موجود، گذار سیاسی به‌سختی قابل‌تصور می‌شود و جامعه به‌جای حرکت به‌سوی آینده، به گزینه‌های آشنا، نمادهای قدیمی یا ساختارهای به‌ظاهر باثبات عقب‌نشینی می‌کند.

آلترناتیو سیاسی

در چند سطر آلترناتیو را نه به‌عنوان شعار، بلکه به‌عنوان معماریِ نهادیِ قابل اجرا تعریف می‌کنیم. آلترناتیو سیاسی یعنی گزینه‌ای واقعی، قابل‌تصور و قابل‌اجرا برای جایگزینی نظم سیاسی موجود؛ نه صرفاً مخالفت، نه شعار، و نه یک چهره محبوب. در اصل، پاسخ به این پرسش است که «اگر فردا این نظام نباشد، چه چیزی واقعاً می‌تواند جایش را بگیرد و کشور را اداره کند؟»

آلترناتیو سیاسی مجموعه‌ای است از حداقل پنج خصیصه منسجم. چشم‌انداز قدرت (چه نظمی جایگزین می‌شود؟)، سازوکار گذار (چگونه از وضعیت موجود عبور می‌کنیم؟)، معماری نهادی (قدرت چگونه توزیع و مهار می‌شود؟)، پاسخ به شکاف‌های جامعه (عدالت، مرکز.پیرامون، هویت‌ها) و مشروعیت اجتماعی قابل‌تعمیم (نه فقط در یک اردوگاه).

برای پرهیز از سوءتفاهم، این نکته که آلترناتیو سیاسی چه چیز نیست نیز حائز اهمیت است: صرفاً «نه گفتن» به حکومت موجود؛ داشتن یک چهره کاریزماتیک بدون برنامه نهادی؛ نوستالژیِ گذشته قدرتمند یا تاریخی؛ اتحاد موقتی نیروهای ناراضی بدون توافق ساختاری؛ و شعارهایی مانند «اول سرنگونی، بعداً فکر می‌کنیم».

بنابراین، آلترناتیو سیاسی یعنی بدیلی که هم بتواند قدرت را به دست بگیرد، هم بتواند آن را محدود کند و هم بتواند جامعه متکثر را با کمترین هزینه در کنار هم نگه دارد. در این‌جا مایلم به اهمیت نیروی متخصص اشاره کنم؛ نیروهایی که به‌صورت علمی و آکادمیک فرایندهای تاریخی، اجتماعی، سیاسی و مدنی را می‌شناسند و در عین حال با روش‌های کنشگری نیز آشنا هستند. هیچ آلترناتیو سیاسی به‌تنهایی نمی‌تواند همه این خصوصیات مطلوب را داشته باشد، مگر آن‌که در دایره روابط خود به‌طور مشخص نهادمحور باشد و به بیان دیگر، علم‌ستیز نباشد. یعنی آلترناتیوی که تصور نکند به‌تنهایی قادر است همه‌چیز را ببیند، بفهمد و عمل کند.

آلترناتیو در جامعه مضطرب

در جامعه مضطرب، انتخاب سیاسی پیش از آنکه عقلانی باشد، از فیلتر امنیت روانی عبور می‌کند. وقتی جامعه دچار بی‌اعتمادی و عدم اطمینان مزمن است حالتی که لزوماً زاییده ناکارآمدی همه بخش‌های اجتماعی نیست و مطابق توضیحات بخش اعتماد، تنها کافی است که ساختار حاکم نتوانسته باشد اعتماد را حفظ یا افزایش دهد، این فروپاشی اعتماد منجر به تهدید آینده می‌شود. در چنین وضعیتی، انتخاب جمعی به‌دنبال این نیست که «کدام آلترناتیو بهترین برنامه را دارد؟» بلکه این پرسش مهم‌تر می‌شود که «کدام گزینه کم‌خطرتر به نظر می‌رسد؟» بنابراین آلترناتیوها ابتدا با معیار احساس امنیت روانی غربال می‌شوند. یکی از خطاهای شناختی جمعی که در این میان رخ می‌دهد، اصل «آشنایی» (Familiarity Bias) است که از قوی‌ترین سوگیری‌های روانی به‌شمار می‌رود. انسان‌ها در بحران، به گزینه‌های آشنا گرایش دارند، حتی اگر ناکارآمد بوده باشند. نام یا تداعی آشنا، فرد، نهاد یا پدیده را قابل پیش‌بینی می‌کند و این امر به کاهش اضطراب جمعی می‌انجامد.

به همین دلیل، گذشته شناخته‌شده، نام‌های قدیمی و نمادهای آشنا در ذهن جامعه «کم‌ریسک‌تر» از گزینه‌های جدید و ناشناخته به نظر می‌رسند؛ اما این انتخاب روانی لزوماً یک انتخاب سیاسی پایدار نیست. وقتی هیجان‌ها توسط سیستم حاکم تحریک می‌شوند، اصل دیگری بروز می‌کند: «نمایندگیِ ادراک‌شده». بخش‌های مختلف جامعه تداعی مانوسی با آن گزینه دارند. این تداعی لزوماً واقعی نیست، بلکه تجربه‌ای دور، ادراک‌شده، احساسی و فاقد کارکرد نهادی است. بنابراین اگر یک آلترناتیو فقط با یک طبقه، یک هویت یا یک خاطره تاریخی هم‌ذات‌پنداری شود، بخش‌های دیگر جامعه به‌طور ناخودآگاه عقب می‌کشند.

از طرف دیگر، هر آلترناتیو یک «بار هیجانی» دارد که از حافظه تاریخی تغذیه می‌کند؛ به‌عبارتی، بار نمادین دارد. هرچه این آلترناتیو مبهم‌تر، متناقض‌تر یا حل‌نشده‌تر باشد، به‌جای امید و پیش‌بینی‌پذیری، اضطراب مضاعف تولید می‌کند ـ حتی اگر برنامه‌ها منطقی باشند. در روان‌شناسی سیاسی، نمادی که به‌طور پایدار اضطراب تولید کند، رد می‌شود یا جامعه را دوپاره می‌کند.

نکته نهایی، اصل «کاهش هزینه ذهنی» (Cognitive Load) است. در بحران، جامعه توان پردازش پیچیدگی را ندارد. به همین دلیل، آلترناتیوهای بیش‌ازحد پیچیده، طرح‌های بلندمدت بدون نقطه اتکا یا مدل‌هایی که «توضیح سخت» دارند، شانس کمتری پیدا می‌کنند حتی  اگر دقیق‌تر باشند. با این حال، سادگی روانی به معنای ساده‌سازی سیاسی نیست. آلترناتیو موفق، آنی است که از نظر روانی قابل‌فهم باشد، اما از نظر نهادی ساده‌لوحانه نباشد.

در اینجا به نظر می‌رسد اضطراب جمعی یک وضعیت احساسی گذرا نیست، بلکه یک سازوکار پایدار در نوع ادراک و انتخاب جمعی دیده می‌شود. دراصل وضعیت مسلط جامعه که بیانگر نهایت ناامنی و تجربه‌های مکرر شکست است امکان پیش‌بینی‌ زندگی جمعی راسلب کرده است. در چنین شرایطی، جامعه نه‌تنها با بحران معنا واعتماد روبروست بلکه با بحران ظرفیت تصمیم‌گیری نیز مواجه شده است. از منظر روان‌شناسی سیاسی، اضطراب مزمن هم‌زمان ظرفیت جامعه برای پردازش پیچیدگی را کاهش می‌دهد. طرح‌های سیاسی چندلایه، مدل‌های نهادی پیچیده یا پروژه‌های بلندمدت حتی اگر دقیق و واقع‌بینانه باشند در چنین فضایی شانس کمتری برای پذیرش دارند، زیرا بار شناختی بالایی ایجاد می‌کنند. جامعه مضطرب به‌دنبال «سادگی روانی» است، نه لزوماً ساده‌سازی سیاسی. این تمایز مهم است، زیرا توضیح می‌دهد چرا برخی آلترناتیوها نه به‌دلیل ضعف محتوایی، بلکه به‌دلیل ناتوانی در کاهش فشار ذهنی جمعی کنار گذاشته می‌شوند.

اضطراب همچنین رابطه جامعه با نمادها و آلترناتیوها را احساسی‌تر و ناپایدارتر می‌کند. در این وضعیت، هر آلترناتیو بار هیجانی خاصی حمل می‌کند که از حافظه تاریخی، تجربه‌های حل‌نشده و تداعی‌های جمعی تغذیه می‌شود. اگر این بار هیجانی مبهم، متناقض یا قطبی‌کننده باشد، آلترناتیو حتی با برنامه‌ای منطقی به‌جای امید، اضطراب بیشتری تولید می‌کند. در نتیجه، جامعه یا آن را پس می‌زند، یا پیرامون آن دوپاره می‌شود. به این معنا، اضطراب جمعی نه‌فقط پیامد بحران‌های سیاسی، بلکه یکی از عوامل فعال در انسداد شکل‌گیری آلترناتیو قابل اعتماد است. تا زمانی که این سازوکار فعال باشد، سیاست بیش از آنکه میدان گفت‌وگو و امکان‌سازی باشد، به عرصه واکنش‌های دفاعی، عقب‌نشینی روانی و انتخاب‌های حداقلی تبدیل می‌شود.

به عنوان مثال در مصر پس از ۲۰۱۱، جنبش اعتراضی میدان تحریر از نظر بسیج اجتماعی و قدرت نمادین بسیار قوی بود، اما آلترناتیو نهادیِ میانی که بتواند میان نیروهای متعارض مصالحه‌ای پایدار ایجاد کند، وجود نداشت. مسئله اصلی نه فقدان مخالفت با رژیم پیشین، بلکه فقدان معماری نهادی برای دوران پس از سقوط بود. در سطح قدرت سیاسی، رقابت به‌سرعت به یک منازعه صفرویک تقلیل یافت؛ رقابتی که عمدتاً میان اخوان‌المسلمین (به‌ویژه دولتِ محمد مرسی) و ارتش مصر شکل گرفت. ارتش، به‌عنوان نهادی که از دوران مبارک دست‌نخورده باقی مانده بود، نه تنها از فرایند گذار کنار گذاشته نشد، بلکه عملاً نقش داور و بازیگر اصلی را هم‌زمان ایفا کرد. اخوان‌المسلمین، با وجود پیروزی انتخاباتی، نتوانست (یا نخواست) ائتلافی فراگیر بسازد، قواعد بازی را نهادی کند یا نگرانی بخش‌های دیگر جامعه از سکولارها تا اقلیت‌ها و حتی بخشی از بدنه دولت را به رسمیت بشناسد. در مقابل، ارتش خود را تنها نیروی «ضامن نظم» معرفی کرد و از خلأ آلترناتیو نهادی بهره برد.

در غیاب یک چارچوب نهادیِ توافقی که بتواند قدرت را هم‌زمان توزیع و مهار کند، این رقابت صفرویک به‌تدریج به مداخله مستقیم ارتش انجامید. در نهایت، با تثبیت قدرت عبدالفتاح السیسی، نه‌تنها دستاوردهای انقلاب ۲۰۱۱ از میان رفت، بلکه اقتدارگرایی در شکلی سخت‌تر و نهادینه‌تر بازگشت.

تجربه مصر نشان می‌دهد که حتی قوی‌ترین جنبش‌های اعتراضی، اگر به آلترناتیو نهادیِ میانی مجهز نباشند، در برابر نهادهای قدیمی و منسجم به‌ویژه ارتش آسیب‌پذیرند. در چنین شرایطی، فقدان آلترناتیو سیاسی نه به دموکراسی، بلکه به بازتولید اقتدارگرایی منجر می‌شود.

اما در ایران، پیوندِ اضطراب مزمن با تمرکز نمادین، می‌تواند به واگرایی کارکردی حتی بدون پروژه تجزیه منجر شود. آنچه تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهند این است که فروپاشی نظم‌های سیاسی، اغلب نه از فقدان مخالفت یا خشم اجتماعی، بلکه از فقدان آلترناتیوی نهادی و قابل اعتماد آغاز می‌شود. جنبش‌ها می‌توانند از نظر نمادین قدرتمند باشند، اما اگر نتوانند هم‌زمان اضطراب جمعی را کاهش دهند، اعتماد اجتماعی تولید کنند و آینده‌ای قابل تصور بسازند، در برابر ساختارهای منسجم قدیمی آسیب‌پذیر خواهند بود. در چنین شرایطی، جامعه به‌جای حرکت به سوی آزادی، اغلب به سمت بازیگران آشنا، قدرتمند و کم‌ریسک‌تر روانی عقب‌نشینی می‌کند

نقش اضطراب در تخریب نماد

در این بخش، سازوکار اضطراب را نه به‌عنوان تکرار نظریه، بلکه به‌عنوان سازوکاری برای فهم واگرایی و شکست آلترناتیو در ایران پی می‌گیریم. همان‌طور که در بحث «شکاف میان نماد و تجربه زیسته» نشان داده شد، فروپاشی اعتبار نماد زمانی آغاز می‌شود که وعده‌های نمادین به‌طور مزمن با واقعیت زندگی روزمره ناسازگار شوند. در تداوم فرسایش اعتماد، اضطراب جمعی در پی بحران‌های اقتصادی، جنگ، سرکوب یا بی‌ثباتی سیاسی به وضعیت مسلط جامعه بدل می‌شود. در چنین شرایطی، افراد به جهان اجتماعی با نگاهی شک‌آمیز می‌نگرند و حساسیت آن‌ها نسبت به تناقض‌ها افزایش می‌یابد. اضطراب، اعتماد را نه به‌صورت ناگهانی، بلکه به‌شکل تدریجی و فرسایشی تخریب می‌کند.

در وضعیت اضطراب مزمن، پرسش مسلط جامعه تغییر می‌کند: مسئله دیگر این نیست که «نماد چه می‌گوید؟» بلکه این می‌شود که «این نماد چه چیزی را پنهان می‌کند؟». نمادها که پیش‌تر نقش کاهش‌دهنده پیچیدگی و ایجادکننده اطمینان داشتند، اکنون به نشانه‌هایی بالقوه مشکوک یا حتی تهدیدآمیز تبدیل می‌شوند. به‌ویژه زمانی که سرکوب یا فشار سیستماتیک وجود دارد، تفسیرهای منفی و افراطی از نمادها به‌راحتی پذیرفته می‌شوند.

در جامعه‌ای مضطرب، نمادها می‌توانند به‌جای ایجاد غرور یا انسجام، یادآور خطر، شکست یا فریب باشند. پرچم، شعار ملی یا مفاهیم وحدت‌بخش ممکن است به‌عنوان ابزار کنترل یا مشروعیت‌بخشی به رنج تجربه‌شده تعبیر شوند. آنچه پیش‌تر عامل پیوند بود، اکنون می‌تواند محرک واکنش‌های دفاعی یا کناره‌گیری روانی شود.

تجربه تاریخی بحران اقتصادی دهه ۱۹۳۰ در اروپا نمونه‌ای روشن از این سازوکار است. در آن دوره، اضطراب اجتماعی گسترده موجب فرسایش اعتماد به نمادهای دولت‌های لیبرال شد و زمینه را برای بازتعریف رادیکال همان نمادها فراهم کرد.

نیروهای افراطی توانستند با مصادره و بازمعناگذاری نمادها، نشانه‌های جدیدی بیافرینند که اقتدار، مستثنی کردن و خشونت را نمایندگی می‌کردند. در این‌جا، اضطراب نه‌تنها نمادهای پیشین را تخریب کرد، بلکه مسیر جایگزینی آن‌ها را نیز هموار ساخت.

به این معنا، اضطراب جمعی صرفاً پیامد بحران‌های سیاسی نیست، بلکه خود به عاملی فعال در تخریب سرمایه نمادین و تعمیق بی‌اعتمادی بدل می‌شود. هنگامی که اضطراب مزمن می‌شود، نماد دیگر نمی‌تواند نقش میانجی میان ارزش‌ها و تجربه زیسته را ایفا کند و در نتیجه، کل نظم معنایی جامعه دچار بی‌ثباتی می‌گردد. این فرایند، یکی از زمینه‌های اصلی انسداد اعتماد و اختلال در شکل‌گیری آلترناتیوهای سیاسی قابل اتکاست.

تمرکز نمادین و واگرایی پیرامون

در روانشناسی اجتماعی مفهومی هست که به آن «محرومیت از رسمیت» یا همان " deprivation of recognition" گفته میشود. درسطوح عمیق معنایی زیرمجموعه ای از جوامع هستند که پیوسته احساس می‌کنند زبان رسمی، نمادهای ملی یا روایت‌های تاریخی جایی برای تجربه آن‌ها ندارد بنابراین پیوند عاطفی و نمادین خود با کل ملی را از دست می‌دهند. این فرایند، اغلب پیش از هر مطالبه صریح سیاسی، خود را به‌صورت فاصله‌گیری روانی، بی‌اعتمادی و گریز از نمادهای مرکزی نشان می‌دهد. وضعیتی که در آن نه‌تنها قدرت سیاسی، بلکه حق تعریف معنا، هویت و ارزش‌های مشترک نیز در مرکز انباشته می‌شود، مرکز تعیین می‌کند «ملت چیست»، «میهن‌دوستی چگونه باید بیان شود» و «عدالت یا پیشرفت چه معنایی دارد». پیامد این تمرکز، حذف تجربه‌های زیسته پیرامون از زبان رسمی و نمادین جامعه است. هنگامی که معنا از بالا و به‌صورت یک‌سویه تولید می‌شود، بخش‌های پیرامونی جامعه خود را نه به‌عنوان سوژه‌های مشارکت‌کننده، بلکه به‌مثابه ابژه‌های تفسیرشده احساس می‌کنند. این وضعیت منجر به بی‌اعتمادی نمادین در پیرامون می‌انجامد. در این حالت واگرایی لزوماً به‌معنای مطالبه فوری تجزیه یا جدایی نیست، بلکه به‌صورت تدریجی و کارکردی شکل می‌گیرد. پیرامون، برای بازسازی معنا و امنیت روانی، به نمادهای جایگزین پناه می‌برد: هویت‌های محلی، قومی، مذهبی یا منطقه‌ای. این واکنش، نه الزاماً پروژه‌ای سیاسی، بلکه تلاشی دفاعی برای بازیابی حس دیده‌شدن و کنترل معناست. بنابراین واگرایی پیامد مستقیم تمرکز نمادین است، حتی اگر نیت مرکز، وحدت یا انسجام ملی باشد.

دو تجربه تاریخی این سازوکار را به‌روشنی نشان می‌دهند. در امپراتوری عثمانی، تمرکز معنای خلافت و هویت سیاسی در مرکز، همراه با نادیده‌گرفتن تجربه‌های نمادین اعراب، زمینه‌ساز شکل‌گیری پان‌عربیسم شد. این فرایند بیش از آنکه ناشی از اختلاف‌های صرفاً قومی یا دینی باشد، واکنشی به محرومیت نمادین و حذف از نظم معنا بود. در نمونه‌ای دیگر، اتحاد جماهیر شوروی با ارائه تعریفی واحد و مرکزگرا از عدالت، پیشرفت و هویت سوسیالیستی، تجربه‌های معنایی اقوام غیرروس را به حاشیه راند. نتیجه این تمرکز نمادین، نه انسجام پایدار، بلکه انفجار هویتی و فروپاشی پیوندهای نمادین در دهه ۱۹۹۰ بود.

این الگو نشان می‌دهد که تمرکز نمادین حتی  زمانی که با زبان وحدت، پیشرفت یا عدالت توجیه می‌شود ـ می‌تواند به فرسایش اعتماد پیرامون و واگرایی تدریجی منجر شود. تا زمانی که امکان مشارکت معنادار پیرامون در تعریف «ما» وجود نداشته باشد، نمادهای مرکزی نه‌تنها اعتماد تولید نمی‌کنند، بلکه به عامل فاصله‌گیری و انشقاق بدل می‌شوند.

اثر محرومیت جمعی بر اضطراب و نماد جمعی

تمرکز نمادین، اضطراب جمعی و فروپاشی معنا نه در سطح شعار، بلکه در ناخودآگاه جمعی جامعه عمل می‌کنند. در این چارچوب می‌توان فهمید که چرا اصرار بر محوریت نمادین یک رهبر یا چهره، در چنین زمینه‌ای، می‌تواند فرایند واگرایی ملی را فعال کند حتی بدون نیت مستقیم سیاسی برای تجزیه یا واگرایی. در این بخش، تمرکز بر «ساختار روانی،نمادین» یک نماد سیاسی است، نه داوری درباره صلاحیت، شایستگی یا نیت فردیِ حاملِ آن نماد. هدف، نشان دادن این نکته است که در جامعه‌ای با اضطراب مزمن و حافظه تاریخی چندپاره، یک چهره می‌تواند هم‌زمان برای گروهی معنای ثبات و امید، و برای گروهی دیگر معنای حذف و تبعیض را فعال کند؛ و همین دوپارگیِ نمادین، مستقل از برنامه‌ها، می‌تواند به واگرایی یا انسداد اعتماد بینجامد. تجربه‌های تاریخی مانند دگردیسی جایگاه لخ والسا در لهستان پس از گذار، یا تغییر معنای نمادهای انقلاب فرانسه در دوران «وحشت»، نشان می‌دهند که مسئله غالباً نه شخص، بلکه سازوکارهای معنا، حافظه و اعتماد است.

در اینجا تجزیه نه به‌عنوان یک پدیده صرفاً ژئوپولیتیک، بلکه به‌مثابه فرسایش روانی اجتماعی در جامعه ایران بررسی می‌شود. هیچ ملتی یک‌باره تجزیه نمی‌شود؛ پیش از آنکه نقشه پاره شود، «باور مشترک به باهم‌بودن» فرو می‌پاشد. آنچه ما تجزیه می‌نامیم، در واقع پایان یک زنجیره روانی اجتماعی است که با اضطراب، انباشت نابرابری و شکست نمادهای اعتماد آغاز می‌شود. در ایران، هنگامی که از اصرار بر محوریت نمادین رضا پهلوی سخن گفته می‌شود، مسئله نه شخص او، بلکه ساختار روانی نماد اوست. این نماد برای بخشی از جامعه نشانه ثبات و مدرنیته است، اما برای بخشی دیگر یادآور مرکزگرایی، تبعیض و حذف. اصرار بر چنین نمادی در جامعه‌ای با حافظه‌ای رنج‌دیده، می‌تواند به‌جای وحدت، اضطراب و گریز روانی تولید کند.

محرومیت در جوامع نابرابر، صرفاً فقر مادی نیست، بلکه تداوم احساس نادیده‌گرفته‌شدن است. در روان‌شناسی اجتماعی، این تجربه با مفهوم deprivation of recognition توضیح داده می‌شود: وضعیتی که در آن گروهی احساس می‌کند «در نظام معنا وجود ندارد». در ایران، تمرکز تاریخی قدرت در مرکز از صفویه تا امروزباعث شده مناطق پیرامونی، با وجود غنای فرهنگی و منابع عظیم، خود را «ابزار تصمیم‌های دیگران» بدانند. خوزستان نفت دارد اما نه اختیار توسعه آن را؛ بلوچستان مرز دارد اما نه امنیتِ برخاسته از خود؛ کردستان فرهنگ دارد اما نه حق تفسیر مستقل خود از ایران. این الگوی تکرارشونده، زخمی عمیق در روان جمعی ایجاد کرده است: «ما هستیم، اما دیده نمی‌شویم.» این زخم، بذر بی‌اعتمادی به هر نماد مرکزی است حتی اگر آن نماد نو یا مدرن باشد.

در امپراتوری عثمانی، احساس محرومیت نمادین در میان اعراب باعث شد پروژه پان‌عربیسم در برابر خلافت عثمانی شکل بگیرد. این فرایند نشان می‌دهد که تجزیه می‌تواند از دل احساس نادیده‌گرفته‌شدن نمادین زاده شود، نه صرفاً از اختلاف‌های دینی یا اقتصادی.

تمرکز نمادین به این معناست که مرکز، نه‌فقط قدرت سیاسی، بلکه حق تفسیر جهان را نیز در اختیار دارد. وقتی مرکز تعیین می‌کند «ایرانی بودن» یعنی چه، یا «میهن‌دوستی» چگونه باید بیان شود، زبان ملی به‌تدریج از معنا تهی می‌شود، زیرا تجربه‌های زیسته پیرامون در آن جایی ندارند. به تعبیر میشل فوکو، «قدرت همیشه همراه با تولید معناست». وقتی معنا از بالا تولید شود، جامعه در پایین زبان خود را از دست می‌دهد، و بی‌زبان شدن به‌معنای بی‌اعتماد شدن است. هنگامی که معنا در مرکز تولید می‌شود، جامعه پیرامونی جایی برای ابراز تفسیر خود از جهان ندارد. در اتحاد جماهیر شوروی، حزب کمونیست چنان معنای واحدی از عدالت و پیشرفت ارائه می‌داد که اقوام غیرروس احساس کردند جهان معنایی‌شان به رسمیت شناخته نمی‌شود. نتیجه این فرایند، انفجار هویتی دهه ۱۹۹۰ بود. در ایران نیز، اصرار بر بازتولید یک نماد مرکزی چه مذهبی و چه سلطنتی همان منطق را تکرار می‌کند: تعیین معنا از مرکز و حذف تجربه از پیرامون.

در ایران، دهه‌ها بحران از جنگ و تحریم تا نوسان‌های شدید اقتصادی نوعی «عادت‌واره مضطرب» anxious habitus ساخته است؛ وضعیتی که در آن مردم به‌طور خودکار نسبت به هر وعده کلان یا چهره کاریزماتیک واکنش دفاعی نشان می‌دهند. جامعه مضطرب به نمادهای ساده، روزمره و نزدیک اعتماد می‌کند، نه به نمادهای تاریخی و پرشکوه.

اصرار بر نمادهای سنگین مانند سلطنت، ایدئولوژی، مذهب یا نجات ملی در چنین جامعه‌ای اغلب نتیجه معکوس دارد: افزایش اضطراب و فرار از همبستگی. نمونه تاریخی روشن، عراق پس از صدام است. در دوران بازسازی، هر نماد ملی (پرچم، سرود، ارتش) که بار حافظه اقتدار صدام را داشت، طرد شد و جامعه ترجیح داد به نمادهای محلی قبیله، مذهب، منطقه ـ پناه ببرد در نتیجه، تجزیه کارکردی عراق رقم خورد.

اضطراب مزمن حالتی است که جامعه به‌صورت جمعی در آن گیر می‌کند: همیشه نگران، همیشه در وضعیت «دفاع یا گریز». در چنین شرایطی، هر نماد بزرگ یا تاریخی به‌جای امید، خطر را تداعی می‌کند، زیرا ناخودآگاه جمعی مردم تجربه‌های شکست و فریب را به آن نماد پیوند زده است. دوران گذار، به‌ویژه زمانی است که جامعه در حال بازتعریف خویش است و نمادها شکننده می‌شوند. اگر یک رهبر یا چهره در این لحظه بیش‌ازحد به‌عنوان نماد «کل گذار» برجسته شود، او به آینه تمام اضطراب‌های جمعی بدل می‌شود.

تجربه لهستان پس از کمونیسم نمونه‌ای آموزنده است. لخ والسا، رهبر اتحادیه همبستگی، نماد دموکراسی بود؛ اما پس از چند سال، همان نماد به نشانه انحصار، خودمحوری و نابرابری تعبیر شد و جامعه علیه او موضع گرفت. دلیل این چرخش آن بود که نماد، در لحظه گذار، قابلیت تملک جمعی خود را از دست داده بود. در ایران نیز، رضا پهلوی برای بخشی از جامعه نماد نوستالژی نظم است، اما برای بخشی دیگر نماد نابرابری و تمرکز تاریخی. اصرار بر محوریت نمادین او، در جامعه‌ای مضطرب، به‌معنای تبدیل یک نماد دوپاره به نقطه واگرایی است. در اینجا تحلیل نمادین ناگزیر به سطحی از داوری نهادی نزدیک می‌شود، زیرا برخی ساختارها می‌توانند مستقل از افراد، بار نمادینِ نابرابری یا حذف را در حافظه جمعی فعال کنند.

نکته‌ای بسیار مهم در این میان، نابرابری بنیادین نهفته در نظام پادشاهی حتی در شکل مشروطه آن است. برای بخشی از جامعه، هر سازوکاری که مشروعیت را حتی در قالب مشروطه به تبار یا تداوم تاریخی پیوند بزند، می‌تواند بار نمادینِ نابرابری و مرکزگرایی را فعال کند؛ به‌ویژه در جامعه‌ای که حافظه تاریخی آن مملو از تجربه‌های تبعیض، سانسور و مرکزگرایی است. در اسپانیا، پادشاه خوان کارلوس به‌صراحت از گذشته سلطنت فاصله گرفت، اشتباهات پیشینیان را نقد کرد و سلطنت خود را نماد دموکراسی جدید معرفی نمود، نه تداوم گذشته. اگر چنین فاصله‌گذاری آگاهانه‌ای صورت نگیرد، جامعه دچار بحران معنا می‌شود؛ و وقتی معنا فرو بریزد، اعتماد نیز از میان می‌رود. در ایران، فقدان سازوکار شفاف یا «گفت‌وگوی جمعی» برای تعیین نقش نمادین رضا پهلوی، همین بحران معنا را تشدید می‌کند. این نماد برای بخشی از جامعه یادآور گذشته‌ای است که در آن «عدالت از بالا» تعریف می‌شد و برای بخشی دیگر، یادآور «مرکز علیه پیرامون» است. بدون گفت‌وگوی صادقانه درباره معنا، هر نمادی می‌تواند به تله‌ای برای تفرقه بدل شود.

در سیاست مدرن، مشروعیت از گفت‌وگو می‌آید، نه از تکرار. اصرار بر نماد خاص، در سطح روانی، همان چیزی است که فروید آن را «تکرار اجباریِ ترومای تاریخی» می‌نامد. جامعه‌ای که هنوز زخم سلطه و تمرکز را ترمیم نکرده است، اگر دوباره با همان ساختار مواجه شود، واکنشی دفاعی نشان می‌دهد: عقب‌نشینی، بی‌اعتمادی یا گریز به هویت‌های خردتر. در روان‌شناسی اجتماعی، این فرایند کناره‌گیری روانی یا همان psychological withdrawal نام دارد. مردم برای محافظت از روان خود، از امر ملی فاصله می‌گیرند و به شبکه‌های کوچک‌تر پناه می‌برند: خانواده، قوم، زبان، مذهب یا منطقه. در یوگسلاوی اواخر دهه ۱۹۸۰، میلوسویچ با اصرار بر نمادهای قوم‌محور صرب، همین فرایند را فعال کرد؛ اقوام دیگر به‌صورت دفاعی عقب نشستند و تجزیه روانی پیش از جنگ آغاز شد. تجزیه کارکردی مرحله‌ای است که در آن کشور هنوز به‌ظاهر واحد است، اما دیگر «کار نمی‌کند». اعتماد از میان رفته، نهادها به‌صورت جزیره‌ای عمل می‌کنند و وفاداری‌ها محلی می‌شوند. در چنین وضعیتی، وحدت ملی فقط در سطح زبان و نماد باقی می‌ماند. در عراق پس از ۲۰۰۳ یا لبنانِ امروز، مردم هنوز یک پرچم دارند، اما اقتصاد، رسانه و حتی کمک‌های بشردوستانه به‌شکل قومی و منطقه‌ای توزیع می‌شوند. این همان واگرایی خاموش است که از بی‌اعتمادی نمادین آغاز می‌شود و در نهایت به فروپاشی ملی می‌انجامد.

اگر نمادهای سنگین، متمرکز و تاریخی در جوامع مضطرب می‌توانند اضطراب و واگرایی تولید کنند، به این معنا نیست که سیاست بدون نماد ممکن است. مسئله نه حذف نماد، بلکه تغییر کیفیت آن است.

نمادهای کم‌هزینه‌تر معمولاً نمادهایی‌اند که قابل تملک جمعی‌اند، تک‌مرکزی نیستند، بار حافظه حل‌نشده ندارند و بیش از آنکه وعده نجات بدهند، امکان مشارکت می‌سازند. به همین ترتیب، آلترناتیو سیاسیِ کم‌خطر الزاماً آلترناتیوی کامل یا نهایی نیست، بلکه چارچوبی موقت، گفت‌وگومحور و نهادمند است که بتواند اعتماد حداقلی برای عبور از وضعیت بحرانی ایجاد کند.

انسداد شکل‌گیری آلترناتیو سیاسی

فقدان آلترناتیو نهادی در جوامع بحران‌زده، اغلب به‌اشتباه به کمبود ایده، نخبگان یا برنامه‌های سیاسی نسبت داده می‌شود. حال آن‌که آنچه در عمل مانع شکل‌گیری آلترناتیو قابل‌اتکا می‌شود، پیش از هر چیز یک وضعیت روانی ـ نمادین است. در جامعه‌ای که اعتماد فرسوده شده، نمادها بی‌اعتبار شده‌اند و اضطراب مزمن به تجربه مسلط بدل گشته است، مسئله اصلی «نبود گزینه» نیست، بلکه ناتوانی جامعه در پذیرش و تصور یک گزینه به‌مثابه آینده‌ای قابل زیست است.

در چنین شرایطی، آلترناتیوها پیش از آن‌که در میدان سیاست رقابت کنند، در سطح ادراک جمعی از میدان خارج می‌شوند. هر طرح نهادی، هر چهره سیاسی یا هر پروژه گذار، ناگزیر بار نمادینی را حمل می‌کند که از حافظه تاریخی، تجربه‌های حل‌نشده و شکاف‌های اجتماعی تغذیه می‌شود. اگر این بار نمادین نتواند اضطراب را کاهش دهد و حداقلی از پیش‌بینی‌پذیری روانی ایجاد کند، حتی دقیق‌ترین و واقع‌بینانه‌ترین برنامه‌ها نیز با بی‌اعتمادی یا بی‌تفاوتی مواجه می‌شوند. انسداد آلترناتیو، در این معنا، پیامد فعال‌شدن هم‌زمان فروپاشی اعتماد و غلبه اضطراب است، نه نتیجه خلأ فکری یا سیاسی.

تجربه مصر پس از ۲۰۱۱ این سازوکار را به‌روشنی نشان می‌دهد. جنبش اعتراضی از نظر نمادین و بسیج اجتماعی قدرتمند بود، اما فقدان یک چارچوب نهادیِ میانی که بتواند هم‌زمان اعتماد ایجاد کند، اضطراب جمعی را مهار نماید و قواعد بازی را برای بازیگران متعارض قابل پیش‌بینی سازد، به رقابتی صفر ـ یک انجامید. در این وضعیت، جامعه نه به‌دلیل فقدان مخالفت با نظم پیشین، بلکه به‌دلیل ناتوانی در تصور یک نظم جایگزینِ قابل‌اعتماد، به بازتولید اقتدارگرایی تن داد.

از این منظر، انسداد آلترناتیو نه یک شکست مقطعی، بلکه مرحله‌ای ساختاری در مسیر فروپاشی یا گذار سیاسی است. تا زمانی که نمادها نتوانند معنا را بازسازی کنند، اعتماد به‌عنوان سرمایه سیاسی احیا نشود و اضطراب جمعی کاهش نیابد، آلترناتیوهای سیاسی حتی اگر متکثر و پرشمار باشند ـ در سطح ایده باقی می‌مانند و به نیروی سازمان‌دهنده بدل نمی‌شوند. به همین دلیل است که نماد، اعتماد و آلترناتیو سیاسی نه سه مقوله مستقل، بلکه سه ضلع یک مثلث‌اند: فروپاشی هر ضلع، دو ضلع دیگر را نیز تضعیف می‌کند.

در نهایت، نقد نمادها یا آلترناتیوهای موجود به‌هیچ‌وجه به معنای دفاع از وضع موجود یا مشروعیت‌بخشی به قدرت حاکم نیست. برعکس، این نقد از این پیش‌فرض می‌آید که گذار سیاسی پایدار، بدون توجه به سازوکارهای روانی ـ نمادین جامعه، ناخواسته می‌تواند به بازتولید اقتدارگرایی یا واگرایی ملی بینجامد. پیش از آن‌که نظم‌های سیاسی فروبپاشند، معنا فرو می‌ریزد؛ و پیش از آن‌که معنا فروبریزد، اعتماد تحلیل می‌رود. سیاستی که این زنجیره را نادیده بگیرد، حتی با نیت تغییر، راه را برای انسداد آلترناتیو هموار می‌کند.

چه می‌توان کرد؟ حداقل‌های عملی در جامعه‌ای مضطرب

اگر مسئله اصلی در جامعه‌ای با اضطراب مزمن نه فقدان ایده، بلکه ناتوانی در پذیرش آلترناتیو به‌مثابه آینده‌ای قابل زیست است، آنگاه پرسش «چه می‌توان کرد؟» باید با احتیاط و حداقل‌گرایی پاسخ داده شود. در چنین زمینه‌ای، هر طرح سیاسی‌ای که بار نمادین سنگین، وعده‌های کلان یا پیچیدگی نهادی بالا داشته باشد، پیش از آن‌که فرصت ارزیابی عقلانی پیدا کند، در سطح روانی پس زده می‌شود. چون جامعه مضطرب پیچیدگی را پس می‌زند و نمادهای سنگین را تهدیدآمیز می‌بیند، پاسخ عملی باید حداقلی، قابل فهم و اعتمادساز باشد نه پروژه‌ای نهایی. بنابراین، نقطه عزیمت نه ساختن «آلترناتیو کامل»، بلکه طراحی چارچوب‌هایی کم‌خطر، موقت و اعتمادساز است.

آلترناتیو کم‌خطر الزاماً آلترناتیوی ایده‌آل یا جامع نیست، بلکه ساختاری است که بتواند اضطراب جمعی را کاهش دهد و حداقلی از پیش‌بینی‌پذیری سیاسی ایجاد کند. چنین آلترناتیوی، به‌جای تمرکز بر «چه کسی» یا «چه نظامی»، بر «چگونه تصمیم‌گرفتن» متمرکز است. از این منظر، چند مؤلفه حداقلی اهمیت دارد:

نخست، کمیته‌های تخصصی مستقل و قابل‌پاسخ‌گویی که به‌جای تمرکز قدرت در یک چهره یا مرکز نمادین، دانش و تصمیم‌سازی را توزیع کنند. حضور متخصصان حوزه‌های حقوق، اقتصاد، سیاست عمومی، مرکز پیرامون و جامعه مدنی، نه به‌عنوان تزئین، بلکه به‌عنوان منبع مشروعیت، نقش کلیدی دارد.

دوم، منشور حداقلی مشترک که نه وعده نجات، بلکه خطوط قرمز و تعهدات پایه را مشخص کند: حفظ جان، پرهیز از خشونت، شمول‌گرایی، برابری حقوقی، و تعلیق هرگونه تصمیم نهایی درباره شکل نظام تا پس از گذار. منشور حداقلی به‌جای حل همه اختلاف‌ها، تعارض‌ها را موقتاً قابل‌تحمل می‌کند.

سوم، سازوکار شفاف تصمیم‌گیری. در جامعه مضطرب، ابهام نهادی خود منبع اضطراب است. روشن بودن اینکه چه کسی، در چه سطحی، با چه اختیاراتی و تا چه زمانی تصمیم می‌گیرد، حتی اگر تصمیم‌ها موقت یا ناقص باشند، از نظر روانی امن‌تر از تمرکز مبهم قدرت است.

چهارم، تضمین نمادین و نهادیِ مرکز پیرامون. بدون به‌رسمیت‌شناختن تنوع تجربه‌های زیسته و حق تفسیر پیرامون از «ایران»، هیچ چارچوب گذار نمی‌تواند اعتماد فراگیر تولید کند. این تضمین نه‌فقط باید در گفتار، بلکه در ترکیب نهادها و سازوکارها قابل مشاهده باشد و نهایتاً، سازوکارهای کنترل و محدودسازی قدرت. آلترناتیوی که از ابتدا نشان ندهد چگونه خود را مهار می‌کند، در جامعه‌ای با حافظه اقتدارگرایی، ناگزیر به سوءظن و پس‌زدگی منجر می‌شود.

نماد کم‌هزینه قابل تملک جمعی و دعوت‌کننده به مشارکت است. در کنار آلترناتیو نهادی، مسئله نماد نیز تعیین‌کننده است. نماد کم‌هزینه نمادی نیست که بی‌معنا یا خنثی باشد، بلکه نمادی است که بار حافظه حل‌نشده، مرکزگرایی یا وعده‌های کلان نجات را حمل نکند. چنین نمادی چند ویژگی کلیدی دارد. نخست، به‌جای تمرکز بر یک چهره، روایت یا نشانه واحد، نمادهای متکثر و هم‌عرض امکان هم‌زیستی معناهای متفاوت را فراهم می‌کنند و از دوپاره‌سازی جامعه می‌کاهند در واقع نماد چند وجهی است . دوم، نماد کم‌هزینه نمادی است که افراد و گروه‌های مختلف بتوانند خود را در آن بازشناسند، نه اینکه صرفاً مصرف‌کننده معنایی از پیش‌تعیین‌شده باشند درواقع قابلیت تملک جمعی دارد. سوم نمادهایی که ناخواسته یادآور تبعیض، سرکوب یا مرکزگرایی‌اند، حتی با نیت وحدت، اضطراب تولید می‌کنند. در جامعه مضطرب، «بی‌خطر بودن روانی» بر «باشکوه بودن تاریخی» تقدم دارد بنابراین باید فاقد حافظه حل‌نشده اقتدار یا حذف باشد. چهارم، دعوت‌کننده به مشارکت، نه اطاعت. نمادی که از مردم می‌خواهد همراهی کنند، گفت‌وگو کنند یا سهم بگیرند، از نظر روانی پایدارتر از نمادی است که انتظار تبعیت، وفاداری یا ایمان دارد.

نتیجه 

آنچه در این مقاله به‌عنوان بحران آلترناتیو توصیف شد، بیش از آنکه با فقدان ایده یا اراده توضیح داده شود، با سازوکارهای روانی نمادین جامعه‌ای مضطرب قابل فهم است. از این رو، پاسخ به این بحران نیز نه در ساختن طرح‌های حداکثری، بلکه در طراحی چارچوب‌های کم‌خطر، موقت و اعتمادساز نهفته است. آلترناتیوی که بپذیرد کامل نیست، و نمادی که ادعای نجات ندارد، در چنین جامعه‌ای شانس بیشتری برای دیده‌شدن، پذیرفته‌شدن و تداوم دارد. نقد نمادها یا آلترناتیوهای موجود، به‌هیچ‌وجه به معنای دفاع از وضع موجود یا مشروعیت‌بخشی به قدرت حاکم نیست. برعکس، این نقد از این پیش‌فرض می‌آید که گذار سیاسیِ پایدار، بدون کاهش اضطراب جمعی، بازسازی اعتماد و پرهیز از بازتولید الگوهای فرسوده معنا ممکن نخواهد بود.

نادیده‌گرفتن این ملاحظات روانی اجتماعی، حتی با نیت براندازی، می‌تواند ناخواسته به بازتولید اقتدارگرایی یا واگرایی ملی منجر شود. آنچه در این متن بررسی شد نشان می‌دهد که نماد، اعتماد و آلترناتیو سیاسی سه ضلع یک مثلث‌اند. فروپاشی هر ضلع، دو ضلع دیگر را نیز تضعیف می‌کند. در جامعه‌ای با اضطراب مزمن و حافظه تاریخی زخمی، اصرار بر نمادهای سنگین و متمرکز حتی با نیت وحدت می‌تواند نتیجه‌ای معکوس داشته باشد. پیش از آنکه کشورها از هم بپاشند، معنا فرو می‌ریزد؛ و پیش از آنکه معنا فروبریزد، اعتماد تحلیل می‌رود. سیاستی که این زنجیره را نادیده بگیرد، ناخواسته راه را برای واگرایی و تجزیه کارکردی هموار می‌کند.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.