چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

از آسمان تهران تا آب‌های لیتانی: جنگ ۲۰۲۶، حزب‌الله و بازآرایی خشونت منطقه‌ای

جنگی که با بمباران آسمان تهران آغاز شد، در فاصله‌ای کوتاه به جنوب لبنان و سواحل مدیترانه کشیده شد؛ اما این گسترش صرفاً کارزاری نظامی علیه حزب‌الله نبود، بلکه گذار به منطق عملیاتیِ «فشار حداکثری» علیه کل جامعه لبنان بود. ورود حزب‌الله نیز، در سوی دیگر، بیش از آنکه انتخابی استراتژیک باشد، بازتاب تنگنایی بود که در آن قرار گرفته بود: سازمانی تضعیف‌شده که با خطر از دست دادن مشروعیت مواجه بود. ورود حزب‌الله درگیری را به سطحی تازه برده است: از یک حمله هوایی به بحرانی منطقه‌ای و چندلایه که میان جنگ، سیاست و اقتصاد درهم فرو ریخته است.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

حمله هوایی ایالات متحده و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، نه صرفاً یک رویداد نظامی، بلکه نقطه عطفی در تداوم بحرانی بود که سال‌ها در حال انباشت بود. این حملات که به کشته‌شدن شماری از مقامات عالی‌رتبه ایرانی، از جمله علی خامنه‌ای، انجامید، به‌سرعت میدان جنگ را فراتر از مرزهای ایران گسترش داد و لبنان و اسرائیل را نیز درگیر کرد.

در ۲ مارس، حزب‌الله لبنان با شلیک راکت به اسرائیل وارد جنگ شد؛ اقدامی که با پاسخ گسترده اسرائیل ـ حملات هوایی و سپس تهاجم زمینی به جنوب لبنان، به‌ویژه جبل عامل ـ مواجه شد. برخلاف جنگ‌های پیشین، این‌بار دامنه حملات محدود به مناطق شیعه‌نشین نماند و مناطق مسیحی، سنی و دروزی را نیز دربر گرفت. این گسترش، نشانه گذار از یک تقابل محدود به عملیاتی فراگیر با منطق «فشار حداکثری» علیه کل جامعه لبنان بود.

پیامدهای انسانی این حملات سریع و گسترده بود. بنا به گزارش رسمی، بیش از ۸۰۰ هزار نفر ـ عمدتاً از جنوب ـ آواره شدند. دستورهای تخلیه ۳ و ۴ مارس، که ساکنان جنوب رود لیتانی و ضاحیه بیروت را به ترک فوری فراخواند، به جابه‌جایی جمعیتی وسیعی انجامید. این منطقه در ۱۲ مارس تا رود زهرانی گسترش یافت و تقریباً کل جنوب شیعه‌نشین را دربر گرفت. هم‌زمان، صدها نفر کشته شدند و زیرساخت‌های حیاتی ـ از بیمارستان‌ها تا مدارس ـ به‌شدت آسیب دید.

ورود حزب‌الله بیش از آنکه انتخابی استراتژیک باشد، بازتاب تنگنایی بود که در آن قرار گرفته بود. این سازمان که در سال‌های اخیر تضعیف شده بود، با خطر از دست دادن مشروعیت مواجه بود.

با این حال، تقلیل این جنگ به «آغاز در ۲۸ فوریه» خطای تحلیلی است. آنچه رخ داد، اوج چرخه‌ای از تنش‌ها بود که دست‌کم از ۲۰۲۳، با ورود حزب‌الله به درگیری‌های مرتبط با غزه، شدت گرفته بود. در سطحی عمیق‌تر، این بحران در ساختار فرقه‌ای لبنان، پیامدهای جنگ داخلی، و دگرگونی‌های درونی حزب‌الله ریشه دارد.

این مقاله، با تمرکز بر تحولات ۲۰۲۶ و بازگشت به زمینه‌های تاریخی، می‌کوشد جنگ را نه در قالب تقابل دو «اردوگاه»، بلکه به‌عنوان فرآیندی پیچیده تحلیل کند که در آن منطق‌های امپراتوری و سازوکارهای داخلی سلطه به‌طور هم‌زمان عمل می‌کنند.

جنگ ۲۰۲۶: از حمله هوایی تا واگشایی نظم‌های محلی

حمله ۲۰۲۶ را می‌توان در سه سطح به‌هم‌پیوسته فهمید: نظامی، منطقه‌ای و اجتماعی.

در سطح نظامی، این حمله نشان‌دهنده تغییر در دکترین اسرائیل و ایالات متحده بود. هدف دیگر مهار نبود، بلکه تغییر توازن قوا از طریق ترور هدفمند و ضربه به زیرساخت‌ها بود ـ تلاشی برای ایجاد خلأ قدرت در تهران.

در سطح منطقه‌ای، ورود حزب‌الله بیش از آنکه انتخابی استراتژیک باشد، بازتاب تنگنایی بود که در آن قرار گرفته بود. این سازمان که در سال‌های اخیر تضعیف شده بود، با خطر از دست دادن مشروعیت مواجه بود. اما ورود به جنگ، در شرایط ضعف، به‌سرعت به بحرانی برای خود لبنان تبدیل شد.

در سطح اجتماعی، دامنه خشونت به کل جامعه لبنان گسترش یافت. برخلاف ۲۰۰۶، آسیب‌ها محدود به یک حوزه فرقه‌ای نماند. این امر هم به افزایش آوارگی انجامید و هم شکاف‌های داخلی را تشدید کرد. بسیاری از نیروهای سیاسی غیرشیعه، حزب‌الله را مسئول کشاندن کشور به جنگ دانستند، در حالی که خود نیز هدف حملات بودند.

دولت لبنان نیز این‌بار موضعی متفاوت اتخاذ کرد و به‌طور علنی خواستار خلع سلاح حزب‌الله شد؛ موضعی که در کنار تداوم حملات اسرائیل، بیانگر ناتوانی ساختاری دولت در اعمال حاکمیت بود.

در همین حال، عدم تقارن جنگ آشکار بود: اسرائیل با پشتوانه نظامی گسترده در برابر حزب‌اللهی قرار داشت که با منابع محدود و حمایت منطقه‌ای ضعیف‌تر می‌جنگید. این نابرابری نه‌فقط در میدان نبرد، بلکه در پیامدها نیز دیده شد: تخریب زیرساخت‌ها، آوارگی گسترده، و شکل‌گیری اقتصادهای بحرانی ـ از جمله افزایش شدید اجاره‌بها.

در مجموع، جنگ ۲۰۲۶ را باید به‌عنوان بحرانی چندلایه دید که در آن ساختارهای داخلی لبنان، مداخلات منطقه‌ای و منطق‌های جهانی قدرت در هم تنیده‌اند.

تاریخ حزب‌الله: از سیاست طبقاتی تا سیاست فرقه‌ای

برای فهم جایگاه حزب‌الله، باید به تاریخ آن در بستر نظام فرقه‌ای لبنان بازگشت.

نظام سیاسی لبنان، بر پایه «پیمان ملی» ۱۹۴۳، قدرت را بر اساس سهمیه‌بندی فرقه‌ای توزیع کرد: ریاست‌جمهوری برای مارونی‌ها، نخست‌وزیری برای سنی‌ها و ریاست پارلمان برای شیعیان. این ساختار به تثبیت نابرابری‌ها، به‌ویژه علیه شیعیان، انجامید.

در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، بخش بزرگی از شیعیان به جنبش‌های چپ پیوستند. حزب کمونیست و گروه‌های رادیکال، به‌ویژه در میان کارگران مهاجر جنوب، نفوذ قابل‌توجهی داشتند و امکان سیاستی فراتر از فرقه‌گرایی را نشان می‌دادند.

این مسیر با ظهور جنبش امل و سپس حزب‌الله تغییر کرد. انقلاب ایران (۱۹۷۹) و اشغال لبنان (۱۹۸۲) زمینه‌ساز شکل‌گیری حزب‌الله شد ـ سازمانی که با حمایت ایران به نیروی اصلی مقاومت علیه اسرائیل بدل شد و پس از خروج اسرائیل در ۲۰۰۰، مشروعیت خود را تثبیت کرد.

اما این مشروعیت به‌تدریج دگرگون شد. حزب‌الله از یک جنبش مقاومت به یک بازیگر سیاسی ـ اقتصادی بدل شد و از طریق بازسازی، شبکه‌های اقتصادی و نفوذ در اتحادیه‌ها، به نیرویی هژمونیک در میان شیعیان تبدیل شد. در این روند، سیاست طبقاتی جای خود را به سیاست فرقه‌ای داد و مطالبات اجتماعی مستقل به حاشیه رانده شد.

مداخله در جنگ سوریه از ۲۰۱۱ نیز این تحول را تعمیق کرد و حزب‌الله را به بازیگری منطقه‌ای بدل ساخت ـ با هزینه‌های سیاسی قابل‌توجه در داخل لبنان و جهان عرب.

برخلاف جنگ‌های پیشین، این‌بار دامنه حملات محدود به مناطق شیعه‌نشین نماند و مناطق مسیحی، سنی و دروزی را نیز دربر گرفت. این گسترش، نشانه گذار از یک تقابل محدود به عملیاتی فراگیر با منطق «فشار حداکثری» علیه کل جامعه لبنان بود.

در آستانه جنگ ۲۰۲۶، حزب‌الله دیگر صرفاً یک نیروی مقاومت نبود، بلکه سازمانی بود گرفتار در تناقض‌های داخلی، وابستگی‌های منطقه‌ای و محدودیت‌های ساختاری.

فراتر از اردوگاه‌ها: جنگ به‌مثابه آرایش چندلایه قدرت

جنگ ۲۰۲۶ را نمی‌توان در قالب تقابل دو «اردوگاه» فهمید، زیرا این اردوگاه‌ها خود آرایش‌هایی سیال از نیروهای ناهمگون‌اند که در سطوح نظامی، اقتصادی و ایدئولوژیک با یکدیگر تلاقی می‌کنند. آنچه به‌نام «محور مقاومت» یا «محور غرب» شناخته می‌شود، در عمل شبکه‌هایی از دولت‌ها، شبه‌نظامیان، بازارها و نهادهای مالی است که هم‌زمان همکاری و رقابت دارند. فروکاستن این وضعیت به یک دوگانه ژئوپولیتیکی، آنچه را در سطح جوامع و زیست روزمره در حال وقوع است، از نظر پنهان می‌کند.

در این چارچوب، جنگ را باید به‌مثابه فرآیندی برای بازآرایی میدان اجتماعی دید؛ جایی که خشونت نظامی با سازوکارهای اقتصادی و سیاسی درهم می‌آمیزد. حملات هوایی، اشغال سرزمینی یا ترور، صرفاً ابزارهای نظامی نیستند، بلکه بخشی از منطقی‌اند که فضاهای زیست، مسیرهای لجستیکی و حتی ترکیب جمعیتی را دگرگون می‌کند. تخلیه جنوب لبنان یا ویرانی زیرساخت‌ها را باید در همین افق فهمید: نه فقط پیامد جنگ، بلکه خودِ جنگ.

از این منظر، تمایز میان «مقاومت» و «سلطه» نیز ناپایدار است. نیروهایی که در مقام مقاومت ظاهر می‌شوند، می‌توانند هم‌زمان در بازتولید سلطه داخلی نقش داشته باشند. تجربه حزب‌الله نشان می‌دهد چگونه یک سازمان برآمده از مبارزه ضد اشغال، به‌تدریج در درون ساختار فرقه‌ای لبنان به نیرویی هژمونیک بدل شد؛ ساختاری که امکان شکل‌گیری همبستگی‌های فراتر از فرقه را محدود می‌کند. در اینجا، مقاومت بیش از آنکه نفی سلطه باشد، شکل خاصی از بازتوزیع آن است.

هم‌زمان، مداخله خارجی نیز به حضور مستقیم نظامی محدود نیست، بلکه در قالب شبکه‌هایی از وابستگی‌های مالی، تکنولوژیک و امنیتی عمل می‌کند. حمایت‌های نظامی، تحریم‌ها، بازارهای انرژی و حتی سازوکارهای بیمه و حمل‌ونقل، اجزای یک زیرساخت گسترده‌اند که تداوم جنگ را ممکن می‌سازد. جنگ در این معنا نه گسست، بلکه تشدید روندهایی است که پیش‌تر در حال شکل‌گیری بوده‌اند.

در این میان، موقعیت جوامع محلی اغلب نادیده گرفته می‌شود. این جوامع صرفاً قربانی نیستند، بلکه میدان‌هایی‌اند که در آن‌ها اشکال مختلف قدرت اجرا و بازتولید می‌شود. آوارگی، تخریب و ناامنی، به دگرگونی روابط اجتماعی و تشدید نابرابری‌ها در سطح خرد می‌انجامد ـ از بازارهای اضطراری تا بهره‌برداری اقتصادی و سیاسی از بحران.

فهم جنگ ۲۰۲۶ مستلزم تغییر زاویه دید است: گذار از روایت‌های اردوگاهی به تحلیلی از تلاقی منطق‌های مختلف قدرت ـ دولت‌ها، بازارها، گروه‌های مسلح و زیست روزمره. در این افق، آنچه آینده را رقم می‌زند نه پیروزی یک اردوگاه، بلکه نحوه تثبیت این منطق‌های متداخل است.

چنین نگاهی، امکان بازاندیشی در سیاست را نیز فراهم می‌کند. هر چشم‌انداز رهایی‌بخش ناگزیر باید از این دوگانه‌ها عبور کند و به امکان‌های همبستگی فراتر از مرزهای فرقه‌ای و اردوگاهی بیندیشد؛ در غیر این صورت، جنگ همچنان سازوکار اصلی تنظیم قدرت باقی خواهد ماند.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.