عروسکهایی که دیگر صاحب ندارند
اکرم اسدی ـ عروسکهایی که دیگر صاحب ندارند، فقط اشیایی بیجان نیستند، آنها نماد فقدان، نماد سکوت و نماد مسئولیتی هستند که بر دوش همه ماست. آنها از ما میخواهند که بیتفاوت نباشیم، که ببینیم، که بپرسیم و که برای تغییر تلاش کنیم. هر عروسک رهاشده، یادآوری است از کودکی که باید میخندید، اما اکنون تنها خاطرهای از او باقی مانده است.

نمای داخلی ساختمانهای تخریبشده در محلههای جوادیه و بریانک در نتیجه حملات آمریکا و اسرائیل به تهران، ایران در ۱۵ مارس ۲۰۲۶. عکس: Fatemeh Bahrami/ منبع:AFP

جنگ فقط مرزها را جابهجا نمیکند، زندگیها را میشکند، معناها را فرو میریزد و آیندهها را میبلعد. در میان آوارها، در صدای انفجارها و میان دود و خاکستر، بیصداترین قربانیان، کودکانی هستند که نه سلاحی به دست گرفتهاند و نه نقشی در تصمیمگیریها داشتهاند.
آنها تنها در زمان و مکانی اشتباه به دنیا آمدهاند، جایی که کودکی کردن، به رویایی دستنیافتنی تبدیل شده است.
کودکان در جنگ، پیش از آنکه کشته شوند، بارها میمیرند. نخستین مرگ، زمانی رخ میدهد که امنیت از زندگیشان رخت برمیبندد.
وقتی مدرسهشان ویران میشود، وقتی خانهشان دیگر پناه نیست، وقتی صدای خنده جای خود را به صدای آژیر و گلوله میدهد، بخشی از وجود آنها خاموش میشود. دنیای آنها که باید پر از بازی، خیال و آرامش باشد، ناگهان به میدان ترس، بیثباتی و بقا تبدیل میشود.
در چنین شرایطی، حتی سادهترین مفاهیم زندگی نیز تغییر معنا میدهند. شب دیگر زمان استراحت نیست، بلکه زمانی است برای ترسیدن از حملات ناگهانی. روز دیگر زمان بازی نیست، بلکه زمانی است برای پیدا کردن آب، غذا یا پناهگاه. کودکی که باید الفبا یاد بگیرد، ناگهان یاد میگیرد چگونه از صدای انواع سلاحها تفاوت قائل شود.
تصویر یک عروسک خاکآلود در میان خرابهها، شاید یکی از تلخترین و ماندگارترین نمادهای جنگ باشد. عروسکی که زمانی همدم بازیها، رازدار خیالها و نشانهای از دنیای کودکانه بوده، اکنون در میان ویرانهها رها شده است.
این عروسک دیگر صاحبش را نمیبیند، صاحب کوچکش یا کشته شده، یا آواره، یا در جایی نامعلوم گم شده است. این اشیای ساده، شاهدان خاموش فجایعی هستند که هیچ زبانی قادر به توصیف کامل آن نیست.
هر عروسک، هر کفش کوچک، هر دفترچه نیمهسوخته، داستان ناتمامی از کودکی است که فرصت بزرگ شدن نیافته است. داستانهایی که هیچگاه نوشته نمیشوند، اما در حافظه جمعی انسانها باقی میمانند. این اشیا، بیش از هر گزارش و آماری، حقیقت جنگ را فریاد میزنند، حقیقتی که در آن، معصومیت قربانی میشود.
مرگ کودکان در جنگ تنها یک عدد در آمار نیست. هر عدد، نامی دارد، چهرهای دارد، رویایی داشته و آیندهای که هرگز تحقق پیدا نکرده است. برخی میخواستند پزشک شوند، برخی معلم، برخی هنرمند، و برخی فقط میخواستند زندگی کنند، زندگیای ساده، در کنار خانواده، با امیدی کوچک اما واقعی. اما جنگ، پیش از آنکه حتی فرصت انتخاب به آنها بدهد، همه چیز را از آنها گرفت.
در کنار کودکانی که جان خود را از دست میدهند، میلیونها کودک دیگر با زخمهای عمیق روانی زنده میمانند. آنها شاهد مرگ عزیزانشان بودهاند، صدای انفجار را در خواب و بیداری شنیدهاند و ترس را بهعنوان بخشی از زندگی خود پذیرفتهاند. این زخمها، اگرچه دیده نمیشوند، اما تا سالها و حتی نسلها باقی میمانند. کودکانی که در جنگ رشد میکنند، اغلب با اضطراب، افسردگی و احساس ناامنی دائمی دستوپنجه نرم میکنند.
بسیاری از این کودکان مجبور به ترک خانههایشان میشوند و به آوارگانی تبدیل میگردند که نه سرپناهی دارند و نه آیندهای مشخص. اردوگاههای پناهجویان، برای آنها نه خانه است و نه امنیت واقعی. در آنجا نیز زندگی در شرایط سخت، کمبود امکانات و عدم دسترسی به آموزش، رؤیای یک زندگی عادی را بیش از پیش دور از دسترس میکند.
جنگ، مفهوم کودکی را از بین میبرد. کودکانی که باید در حیاط مدرسه بدوند، ناچار میشوند در صفهای طولانی کمکهای بشردوستانه بایستند. کودکانی که باید قصه بشنوند، صدای انفجار را از بر میشوند. آنها زودتر از آنچه باید، بزرگ میشوند، اما نه از سر انتخاب، بلکه از سر اجبار. این «بزرگ شدن» نه نشانه رشد، بلکه نشانه از دست رفتن چیزی عمیق و جبرانناپذیر است.
در بسیاری از مناطق جنگزده، کودکان حتی به کارهای سخت یا خطرناک کشیده میشوند. برخی مجبور به کار برای تامین حداقلهای زندگی میشوند، و برخی دیگر در معرض سوءاستفاده یا حتی جذب در گروههای مسلح قرار میگیرند. این چرخه خشونت، نسلی را شکل میدهد که به جای تجربه صلح، با جنگ بزرگ شده است.
مسئولیت این فاجعه تنها بر دوش کسانی نیست که ماشه را میکشند، بلکه بر عهده جهانی است که گاه دیر میبیند، دیر واکنش نشان میدهد یا اصلا واکنشی نشان نمیدهد. سکوت در برابر مرگ کودکان، به نوعی مشارکت در تداوم این چرخه است. بیتفاوتی، خطرناکتر از خشونت مستقیم است، زیرا به آن اجازه ادامه میدهد.
رسانهها، سازمانهای بینالمللی و دولتها هر یک نقشی در کاهش این رنج دارند، اما بدون ارادهای واقعی برای پایان دادن به جنگها، این تلاشها کافی نخواهند بود. آنچه بیش از همه نیاز است، تغییری در نگاه انسانهاست، نگاهی که ارزش زندگی هر کودک را فراتر از سیاست، مرز و منافع بداند.
اگر جنگها با تصمیم بزرگسالان آغاز میشوند، قربانیان اصلی آن، کودکانی هستند که حتی معنای جنگ را نمیدانند. شاید مهمترین پرسش این باشد: جهانی که نمیتواند از کودکانش محافظت کند، چه آیندهای برای خود تصور میکند؟ آیندهای که در آن، نسلهای آسیبدیده، خود با زخمهای گذشته زندگی خواهند کرد.
عروسکهایی که دیگر صاحب ندارند، فقط اشیایی بیجان نیستند، آنها نماد فقدان، نماد سکوت و نماد مسئولیتی هستند که بر دوش همه ماست. آنها از ما میخواهند که بیتفاوت نباشیم، که ببینیم، که بپرسیم و که برای تغییر تلاش کنیم. هر عروسک رهاشده، یادآوری است از کودکی که باید میخندید، اما اکنون تنها خاطرهای از او باقی مانده است.
شاید نتوانیم تمام جنگها را متوقف کنیم، اما میتوانیم صدای این کودکان باشیم. میتوانیم اجازه ندهیم که رنج آنها در سکوت گم شود. زیرا جهانی که صدای کودکانش را نشنود، دیر یا زود، صدای انسانیت را نیز از دست خواهد داد.





نظرها
نظری وجود ندارد.