پرونده مدرسه میناب: چگونه یک مدرسه در دل جنگ، به میدان نبرد بر سر حقیقت تبدیل شد
سیاوش شهابی ـ میناب فقط این پرسش را پیش نمیکشد که چه کسی شلیک کرد. این پرسش را هم پیش میکشد که چه کسی، بعد از شلیک، تلاش کرد شوک عمومی را خنثی کند؟ چه کسی مرگ کودکان را به پروندهای برای چانهزنی سیاسی تقلیل داد؟ و چه کسی از مدرسه، به جای آنکه مدرسه ببیند، یک استثنا ساخت؟ هر پاسخ جدی به پرونده میناب باید هر دو لایه را با هم ببیند: خطای احتمالی یا حمله غیرقانونی در میدان، و فرسایش معیارهای انسانی در زبان. جنگها معمولا با این دومی دوام میآورند. وقتی جامعه بپذیرد که بعضی کودکان کمتر کودکاند، کار موشکها خیلی آسانتر میشود.

فاجعه کشتار کودکان مدرسه شجره میناب در ۲۸ فوریه ۲۰۲۴
صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴، در همان ساعتهایی که موج اول حملات آمریکا و اسرائیل به ایران هنوز در حال گسترش بود، یک ساختمان در میناب فرو ریخت که قرار نبود در مرکز بحثهای نظامی قرار بگیرد: دبستان شجره طیبه. در ساعات نخست، آنچه از محل بیرون میآمد بیشتر شبیه آشوب بود تا خبر. تصاویر آوار، کیفهای مدرسه، کفشهای کوچک، دیوارهای فروریخته و اعداد متناقض درباره شمار کشتهشدگان، همه پیش از آنکه معلوم شود دقیقا چه اتفاقی افتاده، در گردش بود. چند روز بعد، با کنار هم قرار گرفتن ویدیوها، تصاویر ماهوارهای، بقایای مهمات و یافتههای اولیه تحقیق داخلی آمریکا، تصویری روشنتر شکل گرفت: محتملترین سناریو این بود که یک موشک کروز آمریکایی به محوطه مدرسه و ساختمانهای مجاور آن اصابت کرده و دادههای هدفگیری قدیمی یکی از محورهای اصلی بررسی شده است. چند روز بعدتر، پنتاگون سطح تحقیق را بالاتر برد و رسیدگی را به افسر ارشدی خارج از فرماندهی عملیاتی منطقه سپرد؛ اقدامی که معمولا وقتی انجام میشود که ماجرا دیگر یک خطای حاشیهای تلقی نمیشود.
به خلاصه شنیداری این مقاله با صدای سیاوش شهابی گوش دهید:
از اینجا به بعد، پرونده میناب فقط یک پرونده نظامی نبود. این پرونده سه لایه پیدا کرد. لایه اول، فنی و حقوقی بود: آیا یک مدرسه به اشتباه در بسته هدف نظامی قرار گرفته بود؟ لایه دوم، سیاسی بود: چه کسانی، در اولین روزها، مسئولیت را انکار یا جابهجا کردند؟ و لایه سوم، شاید مهمتر از هر دو، اخلاقی بود: چه شد که مرگ کودکان، به جای اینکه خط قرمز باشد، موضوعی برای چانهزنی روایی شد. این گزارش از همان لایه اول شروع میکند، اما در همانجا نمیماند. چون مدرسه میناب قصه آن لحظهای است که جنگ، زبان را هم آلوده میکند.
یک مدرسه کنار دیوار
درباره خود محل، امروز چند واقعیت تقریبا تثبیت شده وجود دارد. مدرسه شجره طیبه بخشی از یک شبکه آموزشی وابسته به سپاه بود و آدرس آن در نسخههای آرشیوی وبسایت این شبکه در مجاورت یا در محدوده محلهای تحت کنترل سپاه ثبت شده بود. اما همین واقعیت، در همان حال، با واقعیت دیگری همراه بود که بعدها اهمیت تعیینکننده پیدا کرد: ساختمان مدرسه سالها با دیوار از مجموعه مجاور جدا شده بود، از دستکم ۱۳۹۸ نقاشیهای دیواری و نشانههای آشکار یک محیط آموزشی بر دیوارهای بیرونی آن دیده میشد، در فهرستهای عمومی محلی به عنوان مدرسه دخترانه ثبت شده بود و تا اسفند ماه ۱۴۰۴ نیز نشانههای فعالیت آموزشی در آن دیده میشد. بررسیهای بعدی همچنین نشان دادند که در شعاعی چند کیلومتری، فقط خود مدرسه و چند ساختمان در مجموعه مجاور هدف قرار گرفته بودند. این نکته مهم است، چون ماجرا را از فرضیه بمباران کور به سمت هدفگیری مشخص میبرد.
در ویدیوهایی که از لحظه حمله و ثانیههای پس از آن به دست آمده و با تصاویر ماهوارهای تطبیق داده شدهاند، یک مهمات هدایتشونده دیده میشود که چند کارشناس مستقل آن را به احتمال زیاد تاماهاوک تشخیص دادهاند. بررسی بقایای پیدا شده در محل نیز با همین فرضیه سازگار بود. همزمان، اسناد و اظهارات مقامهای مطلع از تحقیق داخلی آمریکا به یک احتمال مشخص اشاره میکردند: کسانی که بسته هدفگیری را آماده کرده بودند، از دادههای بهروز استفاده نکرده بودند و ظاهرا میان مدرسه و پایگاه مجاور تمایز کافی نگذاشته بودند. هنوز روشن نیست این دادهها چرا و چگونه در فهرست هدف باقی مانده بود، یا آیا عوامل دیگری مانند زمانبندی، فشار عملیاتی یا ضعف در بازبینی نهایی نیز نقش داشتهاند. اما قدر مشترک همه این گزارشها یک چیز است: مدرسه برای سالها نشانههای عمومی و علنی یک فضای غیرنظامی را داشته است.
در جزئیات، هنوز ابهام کم نیست. شمار کشتهها در روایتهای مختلف از حدود ۱۵۰ تا ۱۷۵ نفر ذکر شده است. برخی گزارشها از ۱۶۸ کودک کشتهشده سخن گفتهاند. معلوم نیست رقم نهایی در گزارش رسمی نهایی چه خواهد بود و آیا تفکیکی روشن میان دانشآموزان، معلمان، کارکنان و افراد حاضر در محوطه ارائه خواهد شد یا نه. اما برای فهم مسئله اصلی، این اختلاف عددی تعیینکننده نیست. حتی پایینترین برآوردها هم از یکی از مرگبارترین حملات به یک مدرسه در سالهای اخیر خبر میدهند. مسئله این است که ساختمانی که از بیرون، از نقشه و از تصاویر ماهوارهای، ظاهر یک مدرسه را داشته، چگونه در زنجیره تصمیمگیری به عنوان هدفی قابل حمله درآمده است.
روز اول، پیش از آنکه حقیقت برسد
در ساعات و روزهای اول، روایتها نه بر اساس دادههای تثبیتشده، بلکه بر اساس نیازهای سیاسی طرفهای درگیر شکل گرفتند. رئیسجمهور آمریکا ابتدا بدون ارائه مدرک گفت ممکن است خود ایران مسئول حمله بوده باشد و حتی به شکلی عجیب این احتمال را مطرح کرد که ایران شاید تاماهاوک داشته باشد. چند روز بعد، با بالا آمدن شواهد، موضع رسمی به سمت انتظار برای نتیجه تحقیق تغییر کرد. در سوی دیگر، تصاویر مراسم تشییع با تابوتهای کوچک و پرچمپیچیده وارد مدار تبلیغات رسمی شد و فاجعه، بهجای آنکه صرفا موضوع پرسشگری درباره مسئولیت باشد، خیلی زود در دستگاه معنابخشی دولتی جذب شد. این اتفاق در جنگها چیز تازهای نیست. هر طرف پیش از آنکه حقیقت تثبیت شود، سعی میکند جای آن را با روایتی که به کارش میآید پر کند. میناب هم از این قاعده مستثنا نبود.
اما چیزی که پرونده میناب را از یک تنازع عادی بر سر خبر جدا میکند، سرعت و جهت تغییر روایتهاست. در ابتدا، سناریوی «کار خود رژیم بود» یا «موشک اشتباهی خودشان خورد» در بخشی از فضای آنلاین فارسی به سرعت پخش شد. وقتی شواهد فنی، بقایای مهمات، و یافتههای اولیه تحقیق داخلی آمریکا این مسیر را ضعیف کرد، تمرکز از «چه کسی شلیک کرد» به «آن ساختمان واقعا چه بود» منتقل شد. بعد، وقتی روشن شد که مدرسه سالها نشانههای آشکار یک مرکز آموزشی را داشته، مرحله سوم آغاز شد: کاستن از وزن انسانی فاجعه از راه نسبت دادن کودکان به نهاد نظامی، خانوادههایشان، یا محیط اطرافشان. الگو روشن بود. انکار، وقتی جواب نداد، جای خود را به ابهامافکنی داد. و ابهام، وقتی کافی نبود، به سلب همدردی رسید.
در نمونههای قابل مشاهده از واکنشهای آنلاین فارسی در روزهای پس از حمله، این سه خط بهوضوح تکرار میشد: نسبت دادن اولیه حمله به خود حکومت، تاکید بعدی بر «دیواربهدیوار بودن» مدرسه با پایگاه یا «مال سپاه بودن» آن، و در برخی موارد، تقلیل ارزش انسانی قربانیان با اشاره به اینکه دانشآموزان یا خانوادههایشان به سپاه مربوط بودهاند. این نمونهها سرشماری همه فضای آنلاین نیستند و نمیتوان از آنها یک آمار جامع ساخت، اما برای دیدن سازوکار روایتسازی کافیاند. مسئله فقط دروغگویی نبود. مسئله این بود که اگر خط اول فرو میریخت، خط دوم آماده بود و اگر خط دوم هم کافی نبود، خط سوم، یعنی خلع قربانی از معصومیت، به میدان میآمد.
جایی که سیاست مداخله وارد میشود
در این نقطه، بحث دیگر صرفا درباره چند حساب ناشناس یا چند واکنش آشفته نیست. برای فهم اینکه چرا چنین الگوهایی اصلا مجال رشد پیدا کردند، باید به زمینه سیاسی پیش از حمله نگاه کرد. در هفتههای پیش از جنگ، رضا پهلوی بهطور علنی از تشدید فشار خارجی دفاع کرده بود. او در دیماه از جامعه بینالمللی خواسته بود «کاملا» به معترضان بپیوندد، ساختار فرماندهی و کنترل سپاه را هدف بگیرد، داراییهای رهبران حکومت را مسدود کند و دیپلماتهای ایران را اخراج کند. کمتر از یک ماه بعد، در حاشیه کنفرانس امنیتی مونیخ، یک گام فراتر رفت و گفت مداخله نظامی آمریکا میتواند جانها را نجات دهد، حمله میتواند حکومت را تضعیف یا سقوط آن را تسریع کند، و ابراز امیدواری کرد که چنین حملهای روند بازگشت مردم به خیابانها را شتاب دهد. اینها اظهارات مبهم یا نقلقولهای دست دوم نبودند. موضعگیریهای مستقیم و علنی بودند.
اهمیت این مواضع فقط در خودشان نیست، در آن چارچوب سیاسی است که میسازند. وقتی یک پروژه سیاسی، حمله خارجی را نه فقط یک احتمال هولناک، بلکه یک ابزار بالقوه برای تسریع «گذار» میبیند، با یک مسئله دشوار مواجه میشود: اگر همان حمله خارجی به کشتار کودکان منجر شود، چه باید کرد؟ در اینجا دو راه وجود دارد. یا باید در خود فرضِ «بمباران بهمثابه میانبر تغییر» تجدیدنظر کرد، یا باید فاجعه را از نظر روایی مدیریت کرد تا همچنان بتوان گفت هزینه سنگین بوده، اما در اصل ضرورت سیاسیِ پروژه تغییری نکرده است. بخش مهمی از رفتار آنلاین همسو با این اردوگاه، دستکم در مورد میناب، بیشتر به راه دوم شباهت داشت تا راه اول. تمرکز از مسئولیت حمله به ماهیت قربانیان منتقل شد، انگار مهمتر از اینکه چه کسی شلیک کرده، این است که آیا کشتهشدگان به اندازه کافی «بیطرف» بودهاند که شایسته سوگواری باشند.
این دقیقا همان نقطهای است که بخشی از گفتار سلطنتطلبانه با زبان عمومی پروپاگاندای جنگی تلاقی میکند. پروپاگاندای جنگی برای ادامه حیات، به یک کار ساده نیاز دارد: مخدوش کردن مرز غیرنظامی و نظامی. اگر نتواند این مرز را از بین ببرد، باید آن را کدر کند. اگر ساختمانی آشکارا مدرسه است، میگوید «کنار پایگاه بوده». اگر قربانی کودک است، میگوید «از خانواده طرف مقابل بوده». اگر همدردی عمومی بالا میرود، میگوید «ماجرای اصلی چیز دیگری است». این زبان لزوما از یک اتاق عملیات واحد بیرون نمیآید، اما در عمل همان کار را برای جنگ انجام میدهد: بار اخلاقی کشتار را سبک میکند. در پرونده میناب، بخشی از واکنشهای همسو با ایده مداخله، نه لزوما با هماهنگی، بلکه با همین منطق عمل کردند.
مدرسه، حتی کنار پایگاه، مدرسه است
همینجا باید میان دو بحث که عمدا یا سهوا به هم دوخته شدهاند، تفکیک روشن گذاشت. بحث اول این است که مدرسه در چه نسبتی با مجموعه مجاور قرار داشت. درباره این، اسناد موجود روشناند: مدرسه در شبکهای وابسته به سپاه قرار داشت و کنار یک مجموعه نظامی بود. بحث دوم این است که آیا همین نسبت مکانی یا نهادی، مدرسه را به هدف مشروع حمله تبدیل میکرد یا نه. پاسخ به این پرسش دوم، از نظر حقوق بشردوستانه و حتی از نظر منطق ساده تفکیک، منفی است. قواعد عرفی حقوق جنگ میگویند اشیای غیرنظامی در برابر حمله حفاظت دارند، مگر فقط در مدتی که به هدف نظامی تبدیل شوند. و در صورت تردید درباره شیئی که به طور معمول کاربری غیرنظامی دارد، از جمله مدرسه، باید آن را غیرنظامی فرض کرد. همین قواعد بر تکلیف راستیآزمایی و اتخاذ همه احتیاطهای ممکن پیش از حمله هم تاکید میکنند.
این نکته در بررسیهای حقوقی و کارشناسی پرونده میناب هم بهصراحت تکرار شده است. ارزیابیهای مستقل حقوقی که پس از حمله منتشر شدند، تاکید میکنند که مدرسه یک شیء غیرنظامی بوده و دانشآموزان و معلمان غیرنظامی بودهاند؛ مجاورت مدرسه با تاسیسات سپاه و حتی حضور احتمالی فرزندان اعضای سپاه در آن، این نتیجه را تغییر نمیدهد. به زبان ساده، «فرزند عضو سپاه بودن» یا «در مدرسهای درس خواندن که در شبکهای وابسته به سپاه اداره میشود» وضعیت رزمی ایجاد نمیکند. اگر این اصل کنار گذاشته شود، دیگر نه فقط میناب، بلکه هر مدرسهای که در یک شهر پادگانی یا در نزدیکی مرکز نظامی باشد، بالقوه به هدف قابل توجیه تبدیل میشود. این همان سراشیبیای است که زبان جنگ دوست دارد جامعه را به آن هل بدهد.
در همین چارچوب است که باید به جملههایی مثل «مدرسه سپاه بود» یا «اینها کودکان سپاهی بودند» نگاه کرد. این عبارات در ظاهر شاید فقط یک موضع سیاسی به نظر برسند، اما در عمل یک کار دقیق انجام میدهند: معصومیت را از قربانی پس میگیرند. سوگ را مشروط میکنند. میگویند برای همدردی، اول باید شجرهنامه سیاسی مرده را بررسی کرد. این منطق، از نظر اخلاقی و حقوقی، خطرناکتر از آن است که به چشم یک فحاشی گذرا دیده شود. چون درست در لحظهای وارد عمل میشود که جامعه باید بر مرز میان کودک و دشمن پافشاری کند. اگر آن مرز فرو بریزد، بعد از مدرسه، بیمارستان و خانه مسکونی هم نوبتشان میرسد.
حکومت، جنگ، و کالایی کردن مرگ
پرونده میناب البته فقط درباره گفتار سلطنتطلبانه یا آمریکایی نیست. جمهوری اسلامی نیز در این ماجرا، مثل بسیاری از بحرانهای دیگر، همزمان هم قربانی حمله خارجی بود و هم تولیدکننده معنای سیاسی دلخواه خود. تابوتهای کوچک، تصاویر تشییع، واژههای رسمی درباره «شهدا»، و تبدیل فاجعه به جزئی از روایت کلان دولت، همه نشان میداد که حکومت نیز مرگ کودکان را صرفا بهعنوان موضوعی برای حقیقتیابی رها نمیکند. از این نظر، میناب صحنهای بود که در آن سه ماشین معنابخش همزمان کار میکردند: ماشین جنگی که باید خطا یا مسئولیت را مدیریت میکرد، ماشین حکومتی که باید فاجعه را در روایت خود جذب میکرد، و ماشین اپوزیسیونی که برای آن جنگ میتوانست یک فرصت سیاسی باشد و بنابراین هزینه انسانی آن باید یکجوری توضیح داده میشد. در این میان، چیزی که جا میماند خود کودکاناند؛ نه به عنوان نماد، نه به عنوان سرمایه سیاسی، بلکه به عنوان انسانهایی که در یک صبح عادی مدرسه کشته شدند.
برای همین است که میناب را نمیشود صرفا یک اشتباه مرگبار نامید و پرونده را بست. اگر گزارش نهایی روزی بگوید یک داده قدیمی، یک بازبینی ناقص یا یک زنجیره تصمیمگیری معیوب به این حمله منجر شده، تازه فقط لایه اول توضیح داده شده است. لایه دوم، که کمتر دربارهاش حرف زده میشود، این است که پس از اصابت، چه بر سر حقیقت آمد. چه کسانی از همان ابتدا کوشیدند فاجعه را انکار کنند. چه کسانی وقتی انکار دیگر جواب نمیداد، به سراغ مبهم کردن هویت مدرسه و دانشآموزان رفتند. و چه کسانی مرگ کودکان را نه به عنوان لحظهای برای بازاندیشی در سیاست جنگ، بلکه به عنوان مسئلهای برای مدیریت افکار عمومی دیدند. پرونده میناب در این معنا، فقط درباره خطای هدفگیری نیست. درباره کیفیت اخلاقی نیروهایی هم هست که میخواهند از دل جنگ، آیندهای سیاسی بسازند.
آنچه میناب آشکار کرد
میناب یک هشدار روشن در خود دارد. این هشدار فقط متوجه ارتشها و فرماندهیها نیست، متوجه سیاستمدارانی هم هست که جنگ را ابزار تغییر میبینند. هر پروژهای که برای نجات خود، مجبور شود روی جنازه کودک توضیح بدهد که «اما باید زمینه را هم دید»، یا «اما اینها به آن نهاد مربوط بودند»، یا «اما نزدیکی به پایگاه را نباید فراموش کرد»، در واقع یک چیز را از دست داده است: توانایی تشخیص مرز ابتدایی میان هدف نظامی و زندگی غیرنظامی. این مرز، مرز لوکس اخلاقگرایان نیست. همان حداقل لازم برای باقی ماندن هر جامعه در قلمرو انسانیت است.
در پایان، میناب فقط این پرسش را پیش نمیکشد که چه کسی شلیک کرد. این پرسش را هم پیش میکشد که چه کسی، بعد از شلیک، تلاش کرد شوک عمومی را خنثی کند. چه کسی مرگ کودکان را به پروندهای برای چانهزنی سیاسی تقلیل داد. و چه کسی از مدرسه، به جای آنکه مدرسه ببیند، یک استثنا ساخت. هر پاسخ جدی به پرونده میناب باید هر دو لایه را با هم ببیند: خطای احتمالی یا حمله غیرقانونی در میدان، و فرسایش معیارهای انسانی در زبان. جنگها معمولا با این دومی دوام میآورند. وقتی جامعه بپذیرد که بعضی کودکان کمتر کودکاند، کار موشکها خیلی آسانتر میشود.
فایل صوتی سیاوش شهابی را در زیر بشنوید:





نظرها
نظری وجود ندارد.