خارگ، هرمز و مرزهای قدرت آمریکا
سیاوش شهابی ـ خارگ و هرمز فقط دو نام جغرافیایی نیستند. آنها نام لحظهای هستند که در آن، جنگ از کنترل طراحانش بیرون میزند و به بحرانی علیه کل نظم انرژی جهانی بدل میشود. اگر آمریکا پایانه نفتی خارگ را نزده، از سر انساندوستی نبوده است. نزده چون میداند آنجا دیگر فقط خاک ایران نیست. آنجا نقطهای است که نفت، جنگ، روسیه، اروپا، بازار و ترس جهانی در هم قفل میشوند. این دقیقاً همان حقیقتی است که زیر همه شعارهای پیروزی، هنوز با سماجت ایستاده است.

تصویری که در ۱۲ مارس ۲۰۱۷ گرفته شده، نمایی از یک تأسیسات نفتی در جزیره خارک، در ساحل خلیج فارس را نشان میدهد. عکس و منبع: ATTA KENARE / AFP
آمریکا به خارگ حمله کرد، اما پایانه صادرات نفت ایران را نزد. همین تناقض ظاهری شاید بهتر از هر بیانیه رسمی ماهیت این جنگ را توضیح دهد. خارگ فقط یک جزیره نیست. خارگ جایی است که نیروی نظامی، بودجه دولت ایران، مسیر نفتکشها و اعصاب بازار جهانی انرژی روی یک نقطه کوچک به هم گره میخورند. وقتی واشنگتن به تأسیسات نظامی جزیره حمله میکند اما زیرساخت نفتی را سالم میگذارد، در واقع اعتراف میکند که حتی برترین قدرت نظامی جهان هم نمیتواند هر چیزی را که میزند، کنترل کند. گاهی خودِ هدف، به اندازهای در ساختار اقتصاد جهانی فرو رفته که تخریب آن فقط دشمن را نمیزند، بلکه زنجیرهای از بحران را علیه همه آزاد میکند.
اهمیت خارگ در همین گرهخوردگی نهفته است. رویترز گزارش داده که حدود ۹۰ درصد صادرات نفت ایران از این جزیره عبور میکند، ظرفیت ذخیرهسازی آن حدود ۳۰ میلیون بشکه است و نابودی جدی پایانههایش میتواند تا حدود ۲ میلیون بشکه در روز از عرضه جهانی کم کند. ایران حتی بعد از شروع جنگ هم از خارگ روزانه حدود ۱.۱ تا ۱.۵ میلیون بشکه صادر کرده است، عمدتاً به چین. این یعنی خارگ فقط یک تأسیسات نیست، بلکه شاهرگ اصلیِ تبدیل نفت زیر زمین به پول نقد، بودجه، واردات و بقای مالی دولت است. آمریکا این را میداند، ایران هم میداند، و بازار از همه بهتر میفهمد. برای همین است که حمله به خارگ، اگر به قلب نفتی آن برسد، دیگر یک عملیات تاکتیکی صرف نیست؛ ضربه به یک گره سیستمی است.
اما خارگ را نمیشود جدا از هرمز فهمید. مسئله فقط این نیست که ایران چهقدر نفت صادر میکند، بلکه این است که جنگ در جایی جریان دارد که حدود یکپنجم نفت جهان از آن عبور میکند. رویترز و آژانس بینالمللی انرژی این بحران را بزرگترین اختلال عرضه در تاریخ معاصر توصیف کردهاند. قیمت برنت دوباره از ۱۰۰ دلار گذشته، ذخایر اضطراری در مقیاس بیسابقهای آزاد شده و حتی این مداخله عظیم هم هنوز فقط نقش مُسکن را بازی میکند. وقتی میدان جنگ به یک chokepoint واقعی اقتصاد جهانی میرسد، دیگر با منطق ساده «بمباران کن و تمامش کن» نمیشود پیش رفت. جنگ از شکل درگیری نظامی بیرون میآید و به سازوکار تولید بحران در بازار جهانی تبدیل میشود.
برای همین، نزدن پایانه نفتی خارگ نشانه ضعف مطلق آمریکا نیست، اما نشانه آزادی عمل نامحدودش هم نیست. واشنگتن میتواند بزند، اما نمیتواند مطمئن باشد که پیامدهای زدن در همانجا متوقف میشود. ایران هم صریحاً هشدار داده که حمله به زیرساخت انرژیاش میتواند با پاسخ علیه زیرساخت کشورهای همپیمان آمریکا همراه شود، و حمله پهپادی به فجیره هم فقط یک یادآوری بود که این تهدید لزوماً لفظی نیست. در چنین وضعی، تصمیم آمریکا برای حمله به اهداف نظامی و اجتناب از نابودی شبکه نفتی، بیشتر از آنکه نشانه خویشتنداری اخلاقی باشد، اعتراف به یک ترمز ساختاری است. این ترمز را نه صلحطلبی واشنگتن، بلکه ترس از شوک انرژی، اختلال بیمه و حملونقل، و جهش قیمتها روی پای امپراتوری گذاشته است.
این جنگ فقط بازار نفت خام را هم بههم نزده است. رویترز گزارش داده که بحران فعلی فرآوردهها را حتی شدیدتر از خود نفت خام زده است. قیمت گازوئیل در سنگاپور ۵۷ درصد و سوخت جت ۱۱۴ درصد جهش کرده، چین صادرات سوخت را فوراً متوقف کرده و کشورهایی که به واردات سوخت وابستهاند، به سمت سهمیهبندی، کاهش فعالیت پالایشگاهها و ذخیرهسازی اضطراری رفتهاند. این همان نقطهای است که بحث انرژی از نفت خام فراتر میرود و به زندگی روزمره، حملونقل، کشاورزی، معدن، صنعت و معاش میلیونها نفر وصل میشود. وقتی تنگه هرمز میلرزد، فقط نمودار برنت بالا نمیرود؛ زنجیره توزیع سوخت، قیمت کالاها و چشمانداز رشد اقتصادی هم میلرزد. ماشین سرمایهداری جهانی خیلی مدرن به نظر میرسد، اما هنوز با چند گلوگاه قدیمی نفس میکشد.
در این میان، روسیه نه ناجی بازار است و نه تماشاگر بیرون از صحنه. روسیه از این بحران یک امتیاز مضاعف میگیرد. از یک سو، آمریکا برای آرامکردن شوک بازار یک معافیت ۳۰ روزه برای بخشی از نفت و فرآوردههای روسی روی آب صادر کرده است. از سوی دیگر، پوتین آشکارا گفته بحران انرژی رسیده و روسیه آماده همکاری دوباره با اروپا است. این یعنی همان نفتی که دیروز «نامشروع» و «تحریمی» بود، امروز در لحظه بحران دوباره به نفت «ضروری» نزدیک میشود. البته روسیه جای خارگ را پر نمیکند. خودش در ۲۰۲۵ حدود ۲۳۸ میلیون تن نفت صادر کرده و ۸۰ درصد آن را به چین و هند فرستاده است، نه اروپا. اما همین هم کافی است تا شکافی در رژیم تحریم باز شود و مسکو دوباره خود را بهعنوان بازیگری که حذف کاملش ممکن نیست، به رخ بکشد.
اروپا در این صحنه بیشتر موضوع فشار است تا فاعل تعیینکننده. اتحادیه اروپا امروز به جای شکل دادن به زمین بازی، مشغول مهار پیامدهای آن است. قیمت گاز در اروپا طی دو هفته حدود ۵۰ درصد بالا رفته، و مقام اقلیمی سازمان ملل هم در بروکسل یادآوری کرده که اتحادیه اروپا هنوز بیش از ۹۰ درصد نفت و ۸۰ درصد گاز خود را وارد میکند. همزمان بروکسل در حال بررسی تقویت مأموریت دریایی Aspides است، اما هر تغییر مهمی به اجماع ۲۷ کشور نیاز دارد و آلمان نسبت به گسترش آن به هرمز بدبین است. این یعنی اروپا کاملاً بیعاملیت نیست، اما عاملیت آن فرسوده، تدافعی و پراکنده است. قارهای با وزن اقتصادی عظیم، اما با ستون فقرات ژئوپلیتیک لق. بیشتر از آنکه روند را تعیین کند، دارد هزینه بازی دیگران را حساب میکند.
ترامپ هم خودِ این محدودیت را فهمیده و به همین دلیل بحران هرمز را به اهرمی برای انضباط دادن به متحدان تبدیل کرده است. او در روزهای اخیر صریحاً هشدار داده که اگر متحدان ناتو و کشورهایی که از نفت و گاز عبوری از هرمز سود میبرند به آمریکا کمک نکنند، آینده ناتو «خیلی بد» خواهد بود. ژاپن فعلاً گفته برنامهای برای اعزام مأموریت اسکورت ندارد و اروپا هم هنوز میان بحث، تردید و تعلل گیر کرده است. اینجا مسئله فقط امنیت کشتیرانی نیست. مسئله این است که آمریکا میخواهد هزینه نظم انرژی جهانی را اجتماعی کند، اما فرماندهی سیاسی و نظامی آن را نزد خودش نگه دارد. به زبان سادهتر، واشنگتن میگوید بار را همه بردارند، اما سکان را من نگه میدارم. همین هم نشان میدهد که قدرت آمریکا در این جنگ بیش از آنکه شکل یک اراده یکپارچه داشته باشد، شکل مدیریت شتابزده بحران را به خود گرفته است.
پس سؤال اصلی این نیست که آیا آمریکا میتواند ایران را بیشتر ویران کند. البته که میتواند. سؤال مهمتر این است که آیا میتواند این ویرانسازی را به نتیجهای کنترلشده، کمهزینه و از نظر ژئوپلیتیک قابل مدیریت تبدیل کند. تا این لحظه، پاسخ روشن نیست. هر چه جنگ بیشتر به خارگ، هرمز، فجیره، LNG قطر، بیمه نفتکشها و بازار فرآوردهها نزدیک میشود، فاصله میان «توان تخریب» و «توان مهار پیامدها» بیشتر آشکار میشود. این همان جایی است که افسانه پیروزی سریع از هم میپاشد. نه چون ایران ناگهان شکستناپذیر شده، بلکه چون میدان جنگ از مرزهای ایران عبور کرده و به درون مدار بازتولید اقتصاد جهانی خزیده است.
در اینجا، خوانندگان باید بدانند که دیگر موضوع جنگ بر سر نفت، ربطی به رژیم حاکم در تهران ندارد. بلکه جنگی است که هر چه جلوتر میرود، بیشتر نشان میدهد منطقش با منطق امنیت مردم ایران و آینده منطقه یکی نیست. این جنگ میتواند ایران را زخمیتر کند، اما همزمان مرزهای قدرت آمریکا را هم عریان کرده است. امپراتوری هنوز میتواند آتش بریزد، اما نمیتواند تضمین کند که آتش فقط خانه دشمن را خواهد سوزاند.
نتیجه این است که خارگ و هرمز فقط دو نام جغرافیایی نیستند. آنها نام لحظهای هستند که در آن، جنگ از کنترل طراحانش بیرون میزند و به بحرانی علیه کل نظم انرژی جهانی بدل میشود. اگر آمریکا پایانه نفتی خارگ را نزده، از سر انساندوستی نبوده است. نزده چون میداند آنجا دیگر فقط خاک ایران نیست. آنجا نقطهای است که نفت، جنگ، روسیه، اروپا، بازار و ترس جهانی در هم قفل میشوند. این دقیقاً همان حقیقتی است که زیر همه شعارهای پیروزی، هنوز با سماجت ایستاده است.




نظرها
نظری وجود ندارد.