ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

خواندن ایران از دور، در زمان جنگ و قطعی اینترنت

سیاوش شهابی ـ‌ در سایه قطعی اینترنت و بمباران، روایت‌های کوتاه مردم از تهران، رشت و شهرهای دیگر به تنها روزنه فهم آن‌چه در ایران می‌گذرد بدل می‌شود. این نوشته‌ها شهادت‌هایی کوچک‌اند از جامعه‌ای که میان جنگ، سرکوب و خاموش‌سازی هنوز می‌کوشد صدایش را زنده نگه دارد.

جنگ برای من از آسمان شروع نمی‌شود. از موبایلی شروع می‌شود که جواب نمی‌دهد. از پیامی که تیک نمی‌خورد. از لحظه‌ای که می‌فهمم دیگر راه ساده‌ای برای پرسیدن یک سوال بسیار ابتدایی ندارم: زنده‌اید؟ آن‌هایی که پناهنده شده‌اند، این نوع ترس را خوب می‌شناسند. ما همیشه کمی دیرتر می‌فهمیم، کمی ناقص‌تر می‌فهمیم، و اغلب با عذاب وجدان می‌فهمیم. اما در زمان جنگ، این دیر فهمیدن دیگر فقط یک رنج عاطفی نیست. تبدیل می‌شود به یک وضعیت دائمی. تو نشسته‌ای این‌سوی مرز، و آن‌سوی مرز، کشورت زیر بمباران است، اینترنت قطع یا نیمه‌جان است، و تو برای فهمیدن حالِ دوستان و فامیل و خیابان‌هایت باید به چند خط پراکنده چنگ بزنی.

برای همین است که من این نوشته‌هایی را که از داخل ایران جمع‌آوری و ترجمه می‌شوند، مثل «محتوا» نمی‌خوانم. مثل جایگزین موقت تماس‌های از دست‌رفته می‌خوانم. مثل چیزی میان خبر و نفس. در میان نوشته‌هایی که روی تویتر منتشر شده‌اند، بارها پست‌هایی با عنوان‌هایی مثل «A message from Iran» و «Field Report from the Capital» منتشر شده؛ روایت‌هایی از تهران، رشت، تهرانپارس و جاهای دیگر، که در آنها مردم از وحشت شبانه، بی‌پناهی، کندی و قطعی اینترنت، فضای امنیتی، و خستگی حرف می‌زنند. یکی می‌نویسد هر روز دنبال دو چیز است: آخرین خبر و راهی برای اتصال. دیگری از رشت خواهش می‌کند صدای شهرش را به فارسی و انگلیسی بیرون ببرند. یکی دیگر می‌گوید دو روز است از خانه بیرون نرفته و فقط دنبال خبری امیدوارکننده می‌گردد. 

قطعی اینترنت را معمولا با زبان فنی توضیح می‌دهند؛ اختلال، محدودیت، کاهش دسترسی. اما برای کسی مثل من، که رابطه‌اش با داخل کشور همین حالا هم از هزار سوراخ رد می‌شود، قطع اینترنت چیزی خیلی خشن‌تر است. نوعی کور کردن اجباری است. یعنی تو نه فقط نمی‌توانی خبر بگیری، بلکه نمی‌توانی مطمئن شوی که رنج آدم‌ها اصلا دیده می‌شود. در یکی از همین پست‌ها، کسی نوشته بود که «صداهای ما را خفه می‌کنند» و حتی در رسانه‌های داخلی هم نمی‌شود نظر گذاشت. در پستی دیگر، کسی گفته بود بالاخره راهی برای وصل شدن پیدا کرده، اما از همه چیز می‌ترسد. این ترس را من از پشت صفحه حس می‌کنم. چون در ایرانِ جنگ‌زده، وصل شدن به اینترنت دیگر کار روزمره نیست. شبیه پیدا کردن یک منفذ هواست. شبیه این است که کسی از زیر آب، دهانش را برای چند ثانیه به سطح برساند. 

وقتی از دور می‌خوانم که کسی نوشته «امروز نزدیک خانه‌مان را زدند» یا «صاحب شیرینی‌فروشی با موشک کشته شد»، برای من اینها فقط جزئیات خبری نیستند. من وطنم را از همین جزئیات دوباره می‌شناسم. نه از بیانیه‌های رسمی. نه از نقشه‌های حمله. نه از آن تحلیل‌های شسته‌رفته‌ای که جنگ را به فلش و نمودار و توازن قوا تقلیل می‌دهند. جنگ در این نوشته‌ها یک پدیده انتزاعی نیست. جنگ یعنی خانه‌ای که دیگر خانه نیست. یعنی خانواده‌ای که نیمه‌شب از جایش کنده می‌شود. یعنی مغازه‌ای که تا دیروز بخشی از ریتم عادی زندگی بود و امروز فقط خبر مرگ صاحبش مانده. یکی از پست‌ها از معجزه‌وار بودن ترک خانه در نیمه شب و اصابت موشک در نزدیکی همان خانه در روز بعد می‌گوید. یکی دیگر از خبر کشته شدن یک شیرینی‌فروش می‌نویسد. اینها همان جاهایی‌اند که جنگ از ارتفاع پایین می‌آید و روی شانه مردم می‌نشیند. 

بیرون از ایران، خیلی‌ها دوست دارند از مردم ایران یک تصویر ساده بسازند. یا جامعه‌ای را ببینند که در لحظه جنگ، یکپارچه و میهن‌پرستانه به صف شده است، یا جامعه‌ای را که از فرط فرسودگی، دیگر هیچ حسی ندارد. این نوشته‌ها هر دو فانتزی را خراب می‌کنند. چیزی که از دل آنها بیرون می‌آید نه حماسه است و نه بی‌حسی. بیشتر شبیه سکوتی فشرده و عصبی است. در یکی از گزارش‌ها، تهران شهری توصیف می‌شود که زیر وزن تورم، فضای نظامی‌شده و درماندگی شهروندان خم شده است. در گزارشی دیگر گفته می‌شود این بار نسبت به دوره قبلی، افراد بیشتری در تهران مانده‌اند، اما زندگی به حداقل فروکاسته شده و مردم در فضای نگرانی و احتیاط حرکت می‌کنند. اینها تصویر یک «ملت بسیج‌شده» نیست. تصویر شهری است که نفسش را نگه داشته. شهری که هنوز زنده است، اما مثل بیماری که ضربه بعدی را انتظار می‌کشد. 

من این سکوت را می‌فهمم، چون تبعید هم سکوت خودش را دارد. تبعید یعنی خیلی وقت‌ها نمی‌توانی از زبان خود عزیزانت بفهمی چه می‌گذرد، اما از لحن چند غریبه، حال یک شهر را حدس می‌زنی. و چه وضعیت غریبی است: غریبه‌ها موقتا جای نزدیکان تو را پر می‌کنند، فقط چون هنوز می‌توانند شهادت بدهند. یکی از دردناک‌ترین چیزهایی که این پست‌ها به من می‌دهند همین است: حس همزمان نزدیکی و بی‌قدرتی. من به آدم‌هایی که می‌نویسند نزدیک می‌شوم، اما نمی‌توانم بهشان دسترسی داشته باشم. می‌فهمم، اما نمی‌توانم کاری کنم. می‌خوانم، اما نمی‌توانم زنگ بزنم و بگویم «الان کجایی؟»

شاید به همین دلیل است که برای من مهم‌ترین چیز در این نوشته‌ها، «تحلیل» نیست؛ صداست. خود زنده بودن صدا. اینکه کسی در دل این وضعیت هنوز وقت و توان پیدا می‌کند چند خط بنویسد. کسی از رشت التماس می‌کند که صدای شهرش شنیده شود. کسی از تهران می‌نویسد فقط به دنبال راهی برای اتصال است. کسی دیگر می‌گوید پنجره‌ها می‌لرزند و دلش از شیشه بیشتر می‌لرزد. اینها جمله‌های کوچک‌اند، اما من در آنها چیزی را می‌بینم که بسیار بزرگ‌تر از خود جمله‌هاست: امتناع از محو شدن. امتناع از اینکه انسان‌ها به اعداد روی نقشه تبدیل شوند. 

چیزی دیگر هم در این پست‌ها برای من مهم است. این است که مردم داخل ایران حاضر نیستند در دوگانه‌های احمقانه‌ای که از بیرون برایشان ساخته می‌شود جا بگیرند. آن دوگانه قدیمی و کسل‌کننده: یا باید پشت حکومت بایستید چون کشورتان در حال جنگ است، یا باید از جنگ استقبال کنید چون از حکومت متنفر هستید. هر مخالفت با جمهوری اسلامی، به سکوت در برابر تجاوز خارجی تقلیل می‌یابد. هر دفاع از کشور، وفاداری به حاکمیت جا زده می‌شود. این همان گرهی است که باید باز شود. چون چیزی به اسم سران حکومت وجود دارد، اما چیزی به اسم زیرساخت‌های جمهوری اسلامی نداریم. زیرساخت، شرط مادی زندگی جمعی است. متعلق به جامعه است، حتی وقتی یک الیت در قدرت سیاسی آن را امنیتی کرده، نظامی کرده یا در خدمت بقای خود قرار داده باشد.

زندگی واقعی چنین منطق کودنی را مسخره می‌کند. در یکی از پست‌ها، با خشم گفته می‌شود که سال‌ها سایه جنگ بالای سر مردم بود، اما نه پناهگاهی ساخته شد و نه تدارکی دیده شد. در پیامی دیگر، با طعنه‌ای تلخ از «آخوند شیعه» حرف زده می‌شود که ترجیح می‌دهد در جنگی تحقیرآمیز کشته شود تا با مردم خودش آشتی کند. اینها حرف‌های پراکنده نیستند. فشرده یک تجربه تاریخی‌اند: نفرت از جنگ و خشم از حکومت، همزمان، در یک جامعه، در یک بدن، در یک جمله. 

من هم وقتی اینها را می‌خوانم، دقیقاً همین را می‌فهمم. اینکه مردم ایران نه سرباز روایت رسمی‌اند، نه سوخت جنگ‌طلبی بیرونی. جامعه‌ای که از خلال این متن‌ها با من حرف می‌زند، جامعه‌ای است که هم از بمباران می‌ترسد، هم از حکومتی که سال‌ها آن را در بی‌پناهی، سرکوب و فقر نگه داشته است. این نکته برای من صرفاً سیاسی نیست؛ شخصی است. چون یکی از ترس‌های دائمی من در تبعید این است که صدای آدم‌های واقعی، زیر لایه‌های چاقِ تبلیغات گم شود. زیر تبلیغات حکومت. زیر تبلیغات جنگ. زیر آن نطق‌های قلابی اخلاقی که همیشه جای درد واقعی را می‌گیرند.

جنگ در این نوشته‌ها فقط از آسمان نمی‌آید. از زمین هم می‌آید. از گشت خیابانی، از ایست بازرسی، از گوشی‌ای که می‌گیرند و می‌گردند. یکی از پست‌ها می‌گوید گشت‌ها به‌طور تصادفی تلفن مردم را می‌گیرند و حتی گالری پنهان و زباله دیجیتال را هم می‌گردند. این تصویر برای من عجیب نیست؛ هولناک است، اما عجیب نیست. چون ما سال‌هاست این منطق را می‌شناسیم: هر بحران بیرونی، فرصتی تازه برای تشدید محاصره داخلی می‌شود. در نتیجه، مردم فقط از حمله نمی‌ترسند؛ از ترجمه داخلی جنگ هم می‌ترسند. از اینکه جنگ، به زبان دولت، دوباره تبدیل شود به مراقبت، تفتیش، مهار و خاموش‌سازی. 

این است که رابطه من با این پست‌ها، رابطه‌ای سرد و پژوهشی نیست. من اینها را مثل آرشیو درد می‌خوانم. مثل یادداشت‌هایی که از زیر آوار به بیرون پرتاب شده‌اند. هر کدامشان برای من چیزی بیش از یک داده‌اند. نشانه حیات‌اند. نشانه اینکه جامعه هنوز کاملا دفن نشده، هنوز کسی هست که از میان دود و ترس و اختلال، چیزی بگوید. من از خلال این متن‌ها به خانه برنمی‌گردم، اما برای چند دقیقه از بی‌خبری مطلق بیرون می‌آیم. برای چند دقیقه می‌توانم حس کنم که ایران هنوز فقط یک موضوع سیاسی نیست. هنوز آدم‌ها در آن راه می‌روند، می‌ترسند، شوخی تلخ می‌کنند، خشمگین می‌شوند، برای هم خبر می‌فرستند، و با همه درماندگی، نمی‌گذارند جهان به‌راحتی فراموش‌شان کند.

بعضی‌ها شاید بگویند این فقط چند پست پراکنده است. درست است. فقط چند پست پراکنده است. اما در زمانه‌ای که کل دستگاه‌های قدرت مشغول تولید دروغ، حذف صدا و مهندسی ادراک‌اند، همین چند پست پراکنده گاهی از هزار تحلیل مرتب باارزش‌تر می‌شوند. چون در آنها هنوز چیزی از گرمای زندگی مانده است. هنوز دست آدم روی جمله پیداست. هنوز وحشت، مصنوعی و صیقل‌خورده نشده. هنوز می‌شود فهمید که پشت هر پیام، یک تن نشسته، یک خانه‌ای هست، یک خیابانی هست، یک خانواده‌ای در بی‌خبری و اضطراب مانده‌اند.

برای من، این نوشته‌ها نه حماسه‌اند و نه سوگواریِ تزئین‌شده. بیشتر شبیه پایداری شکننده‌اند. پایداری مردمی که زیر دو آتش مانده‌اند: آتش جنگ و آتش خاموش‌سازی. و ما که بیرون مانده‌ایم، گاهی جز همین خواندن، کاری از دست‌مان برنمی‌آید. اما همین خواندن هم بی‌معنا نیست. خواندن، در اینجا، فقط دریافت خبر نیست. نوعی نگه داشتن رابطه است. نوعی مقاومت در برابر فراموشی است. نوعی سر باز زدن از پذیرفتن این دروغ که وقتی اینترنت را قطع کردند و صداها را خفه کردند، دیگر چیزی برای شنیدن باقی نمانده است.

نه، چیزی باقی مانده است. همین چند خط. همین شهادت‌های کوتاه. همین خواهش‌ها برای دیده شدن. همین جمله‌های لرزان از تهران و رشت و سنندج و خیابان‌های وحشت زده. و من، به عنوان یک پناهنده، فعلاً ایران را از همین‌ها لمس می‌کنم. از همین‌ها می‌فهمم که جامعه هنوز احساس می‌کند، هنوز قضاوت می‌کند، هنوز از جنگ بیزار است، هنوز از حکومت خشمگین است، و هنوز با آخرین رمقِ زبان، خودش را به بیرون پرتاب می‌کند. در زمانه‌ای که دیده نشدن خودش بخشی از مرگ است، همین نوشتن‌های کوتاه شاید شریف‌ترین شکل زنده ماندن باشد.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.