نه این رژیم، نه آن بمبها: ایران، میان دروغ حکومت و منطق جنگ
سیاوش شهابی ـ مردم میتوانند حکومت را مشروع ندانند و در همان حال نخواهند کشورشان به میدان تسویهحساب قدرتهای دیگر تبدیل شود. میتوانند از سپاه متنفر باشند و خواستار نابودی آن و در عین حال نخواهند ایران بیدفاع بماند. میتوانند خواهان فروپاشی نظم سرکوب باشند و در همان حال بمباران و قیمومت خارجی را راه رهایی ندانند. این پیچیدگی تناقض نیست؛ این وضعیت واقعی جامعهای است که میان استبداد داخلی و تجاوز خارجی له شده، اما هنوز از میان این دو لبه راه سومی را جستوجو میکند.

ویرانی ناشی از حملات هوایی آمریکا و اسرائیل در تهران ـ عکس از روزنامه شرق

در زمان جنگ، دروغ فقط در بیانیههای رسمی یا در تریبونهای تلویزیونی تولید نمیشود. در خود واژهها هم جا خوش میکند. یکی از مهمترین این دروغها آنجاست که الیت در قدرت میکوشد خود را با کلیت کشور یکی جا بزند. در این زبان، هر حمله به ساختارهای نظامی و امنیتی حکومت، حمله به «ایران» معرفی میشود. هر مخالفت با جمهوری اسلامی، به سکوت در برابر تجاوز خارجی تقلیل مییابد. هر دفاع از کشور، وفاداری به حاکمیت جا زده میشود. این همان گرهی است که باید باز شود. چون چیزی به اسم سران حکومت وجود دارد، اما چیزی به اسم زیرساختهای جمهوری اسلامی نداریم. زیرساخت، شرط مادی زندگی جمعی است. متعلق به جامعه است، حتی وقتی یک الیت در قدرت سیاسی آن را امنیتی کرده، نظامی کرده یا در خدمت بقای خود قرار داده باشد.
این تفکیک فقط یک دقت زبانی نیست؛ یک موضع سیاسی است. اگر این مرز از بین برود، حکومت میتواند برق، آب، بندر، بیمارستان، مدرسه، پالایشگاه، جاده، اینترنت و حتی خود شهر را به نام خود مصادره کند؛ اما خطر فقط به اینجا ختم نمیشود. از بین بردن این مرز دقیقاً همان چیزی است که دشمن هم به آن نیاز دارد. وقتی رژیم با کشور یکی جا زده میشود، و وقتی ساختارهای نظامی حکومت با بافت زندگی مردم درهمآمیخته معرفی میشوند، آنگاه همهچیز آسانتر به «هدف مشروع» تبدیل میشود. به همین منطق است که حمله به مخازن سوخت تهران، با همه خطرات مستقیمش برای زندگی شهری، در زبان جنگی قابل توجیه میشود. با همین منطق است که سنتکام در یک بیانیه ادعا میکند «رژیم» از مراکز غیرنظامی استفاده میکند و از همانجا راه را برای گسترش دایره اهداف باز کند. دروغ همیشه بخشی از جنگ است؛ اما دروغ اصلی این است که با پاک کردن مرز میان نهاد حکومت و جامعه با تمام تنوع و تکثرش، آن را هم در میدان مشروع تخریب وارد میکند.
اما کشور یعنی شبکهای از زندگی. یعنی فضاهای مادی و عاطفیای که مردم در آن نفس میکشند، کار میکنند، عاشق میشوند، سوگواری میکنند، فرار میکنند، ترک میکنند، برمیگردند و برای آیندهای نامطمئن تلاش میکنند. کشور یعنی همان چیزی که در زمان جنگ ناگهان از سطح مفهوم پایین میآید و به سطح تن و اعصاب و حافظه میرسد. بیمارستانی که باید فعال بماند. نانواییای که باید کار کند. جادهای که باید باز بماند. محلهای که نباید به خاکستر تبدیل شود. شماره تلفنی که باید هنوز جواب بدهد. از این منظر، دفاع از کشور دیگر یک عبارت انتزاعی نیست؛ دفاع از امکان تداوم زندگی است.
وقتی حکومت مشروعیت ندارد
در ایران امروز، این مسئله حادتر است، چون کشور زیر حمله است اما حکومت و عاملانش برای بخش بزرگی از مردم مشروعیت ندارد. این فقط نارضایتی از یک دولت به مفهوم غربی آن نیست. شکافی عمیق میان حکومت و جامعه است؛ شکافی که با سرکوب، زندان، تحقیر، فساد، تبعیض جنسیتی، غارت اقتصادی، نابودی محیط زیست و نابود کردن امکان سازمانیابی اجتماعی ساخته شده است. نمایشهای خیابانی طرفداران حلقه اصلی رژیم در شهرها و فراخوانهای مداوم برای باز کردن مساجد و به خیابان آوردن بسیجیها و مخابره تصاویر جمعیت برای مهندسی همین تصویر است. وقتی مقامهای رسمی این رژیم به نام ایران حرف میزنند، بسیاری از مردم خود را در آن صدا نمییابند. وزیر امور خارجه میتواند در سطح حقوقی نماینده یک دولت باشد، اما از نظر اخلاقی و سیاسی لزوماً نماینده مردمی نیست که سالها از همان دولت زخم خوردهاند.
اما اینجا باید یک سوءتفاهم بزرگ را کنار زد. بیاعتباری حکومت به معنای تعلیق دفاع از کشور نیست. برعکس، همین شکاف است که دفاع از کشور را از انحصار حکومت بیرون میکشد. یعنی مردم میتوانند حکومت را مشروع ندانند و در همان حال نخواهند کشورشان به میدان تسویهحساب قدرتهای دیگر تبدیل شود. میتوانند از سپاه متنفر باشند و خواستار نابودی آن و در عین حال نخواهند ایران بیدفاع بماند. میتوانند خواهان فروپاشی نظم سرکوب باشند و در همان حال بمباران و قیمومت خارجی را راه رهایی ندانند. این پیچیدگی تناقض نیست؛ این وضعیت واقعی جامعهای است که میان استبداد داخلی و تجاوز خارجی له شده، اما هنوز از میان این دو لبه راه سومی را جستوجو میکند.
نیک میدانم که بسیاری از خوانندگان در اینجا ممکن است سؤال کنند چگونه میتوان چنین هیولایی را از پای درآورد. سؤال این است: اگر اختلاف غرب بر سر برنامه اتمی به وضعیت امروز منتهی نمیشد چه؟ ایالات متحده برای پاسداری از حقوق بشر و دموکراسی هیچ ایرانی، ناوهای هواپیمابر با هزینههای روزانه میلیون دلار را قطعاً به خلیج فارس نمیآورد. اسرائیل، بهعنوان دولتی متهم به نسلکشی علیه فلسطینیان، هیچ نقطهای از ایران را برای خلاصی ما از شر سپاه بمباران نمیکند. فهم تلاقی میان خواست تغییرات سیاسی در ایران و بنبست ژئوپلیتیک با غرب در اینجا بسیار مهم است؛ وضعیتی که به راست افراطی جنگطلب، که مطلقاً دموکراتیک نیست، فضای مانور بیشتری داده است.
ایرانی بودن
دقیقاً همینجا است که بحث ایرانی بودن هم معنای تازهای پیدا میکند؛ نه به شکل ناسیونالیسم دولت/ملت یا مردمی داخل مرزهای سرزمینی، نه به شکل عظمتطلبی تاریخی، نه به صورت آن احساساتی که از مردم یک ملت یکدست میسازند. ایرانی بودن در این وضعیت بیشتر شبیه بازسازی یک نسبت است؛ نسبتی با آدمها، شهرها، خیابانها، زبانها، لهجهها، رنجها و امیدهایی که هنوز وجود دارند. ایران نام یک اجتماع زخمخورده است که حاضر نیست هم به دست استبداد داخلی بلعیده شود و هم به نام نجات از بیرون ویران شود.
این بازسازی عمیقاً مدرن و در عین حال عاطفی است. مدرن است چون بر تفکیک ساختار حکومت و دولت از کشور و جامعه استوار است. یعنی وفاداری به کشور لزوماً وفاداری به حکومت با تمام تناقضات و پیچیدگیها و استبدادش نیست. عاطفی است چون کشور را از سطح انتزاع به سطح زندگی برمیگرداند. ایران در این لحظه میتواند نه یک شعار و نه یک ساختار مهندسیشده، بلکه یک محله باشد؛ نه یک دولت، بلکه یک بیمارستان؛ نه یک سرود، بلکه مدرسهای که نباید زیر آوار برود. ایران نه یک مفهوم فلسفی، بلکه خانهای است که نباید به نام امنیت یا آزادی نابود شود. هیچکس نباید جامعه را چیزی یکدست و یکنواخت جا بزند. این تکثر و تنوع را باید دید و دقیقاً به آن احترام گذاشت. این شکل از تعلق نه مقدس است نه بیتناقض؛ اما واقعی است، و درست به همین دلیل نیروی سیاسی دارد.
رژیم کشور نیست، اما کشور هم بدون دفاع رهاشدنی نیست. وقتی امروز دولت بهعنوان ساختار قانونی در کشور، علیرغم همین تناقض، به یک بحران زیستمحیطی از طریق حمله به انبارهای نفت در تهران به نهادهای بینالمللی شکایت میکند، این دیگر شامل هر جنبندهای است که در آن جغرافیا نفس میکشد، نه رژیم. از دل همین تمایز میتوان توضیح داد که چرا همزمان دو مطالبه را میتوان مطرح کرد: از یک سو خواهان سرنگونی حکومت دینی و انحلال تمامی ساختارهای ایدئولوژیک، غارتگر و سرکوبگرش مانند ستاد اجرایی فرمان خمینی، سپاه و دهها نهاد غارتگر و سرکوبگر باشیم؛ و از سوی دیگر دفاع از کشور را به تمسخر راست ملیگرای/فارسگرای جنگطلب یا به انحصار رژیم با قرائت خاص شیعهمحور از امت نسپاریم. این دو موضع نهتنها متناقض نیستند، بلکه فقط در کنار هم معنای واقعی پیدا میکنند.
رژیم اسلامی مفهوم ایران را با قرائت خودش از اسلام شیعی و امت یکی کرده است تا هر مخالفتی با خود را به خیانت به کشور تبدیل کند. راست ملیگرای فارسگرای جنگطلب نفرت مردم از رژیم را به رضایت برای بمباران و ویرانی کشور ترجمه کرده و اسمش را گذاشته جنگ با جمهوری اسلامی. جامعه اما دقیقاً چون هیچیک را نپذیرفته است، زبان سومی را جستوجو میکند. در این زبان سوم، کشور چیزی است که باید هم از چنگ حکومت مستبد بازپس گرفته شود و هم از چنگ آنان که میخواهند آن را به نام نجات بازطراحی و تسخیر کنند.
در این زبان، دفاع از کشور دیگر فقط نام موشک و ستاد نیست؛ نام حافظه، مراقبت، روایت، پیوند اجتماعی و امتناع از تسلیم به دو اردوگاه دروغ است. ایران، در این معنا، چیزی است که باید با بازگرداندن کشور به مردمی که سالها از آن رانده شدهاند و با این حال هنوز نمیخواهند خانهشان را به هیچیک از دو اردوگاه واگذار کنند، دوباره تصاحب شود.




نظرها
نظری وجود ندارد.