جنگ ایران آمریکا و بحران تخیل سیاسی
صدرا عبدالهی در این نوشتار با رویکردی متفاوت، جنگ جاری میان ایران، آمریکا و اسرائیل را نه یک «رویداد» گذرا، بلکه یک «وضعیت پایدار» و نشانهای از اختلال در زمان تاریخی توصیف میکند. نویسنده هشدار میدهد که خطر اصلی، نه خود درگیریها، بلکه عادیسازی این تعلیق و فروپاشی تدریجی ادراک جوامع از امکان تغییر است. آیا آنچه تجربه میکنیم صرفاً یک بحران است یا ورود به نظمی جدید که بر پایه بینظمی و تثبیت بحران بنا شده؟

میدان آزادی تهران - دوشنبه ۱۷ فروردین

شاید خطای بنیادین تقریبا تمام تحلیلهایی که درباره جنگ ایران، آمریکا، اسرائیل نوشته شده این باشد که هنوز آن را بهعنوان یک رویداد تعریف میکنند، در حالی که آنچه در جریان است اساسا از جنس رويداد نیست بلکه نوعی وضعیت است. وضعیتی که نه آغاز مشخصی دارد و نه پایان روشنی و به همین دلیل نیز با ابزارهای تحلیلی معمول به درستی درک نمیشود. ما درون زمان و تاریخی ایستادهایم که خود زمان تاریخی دچار نوعی اختلال شده است. گویی دیگر نمیتوان به سادگی از گذشتهای که به آیندهای منتهی میشود سخن گفت. شاید بتوان آنرا میان دوره خطرناک نامید و این صرفا فاصلهای میان دو نظم جهانی نیست، بلکه خلایی است که در آن نه تنها ساختارهای قدرت بلکه خود معنا دچار تعلیق شده اند.
ما عادت کردهایم تاریخ را به صورت خطی تصور کنیم. نظمی فرو میپاشد و نظمی دیگر جای آن را میگیرد؛ اما این تصویر بیش از حد ساده است و امروز دیگر کارکرد ندارد. آنچه اکنون با آن مواجهیم نه گذار از یک نظم به نظمی دیگر بلکه تعلیق خود امکان نظم است. نشانههای فروپاشی جهان قدیم همه جا قابل مشاهده اند از فرسایش نهادهای بینالمللی گرفته تا بیاعتباری توافقها و بازگشت بیپرده منطق زور در روابط جهانی و اداره کشورها. اما آنچه کمتر دیده میشود این است که جهان جدید نه تنها هنوز متولد نشده بلکه حتی در افق تخیل سیاسی نیز به روشنی قابل تصور نیست. این دقیقا همان نقطهای است که جنگ در آن معنا پیدا میکند؛ نه به عنوان انحراف از مسیر تاريخ، بلکه بهعنوان نشانهای از توقف آن.
وقتی یک نظام تاریخی دیگر قادر به تولید آینده نیست، ناگزیر به جای آن چیزی دیگر را جایگزین میکند و آن جایگزین به شکلی پارادکسیکال خود بحران است. در غیبت افق در غیبت امکان تصور آینده جنگ به تنها نیرویی تبدیل میشود که میتواند حرکت را شبیهسازی کند و زمان را به جلو هل دهد. حتی اگر این حرکت در واقع نوعی درجا زدن باشد. در این معنا جنگ دیگر وسیله ای برای رسیدن به هدف نیست بلکه خود جنگ به جای هدف مینشیند؛ نوعی پرکننده خلا که به جهان شکلی موقت و در عین حال ناپایدار میدهد. قدرتها در چنین شرایطی نه صرفا برای منافع مشخص بلكه برای فرار از پرسشی عمیق تر وارد جنگ میشوند. اینکه اگر جنگ نباشد چه چیزی باقی میماند؟ و چون پاسخی برای این پرسش وجود ندارد جنگ ادامه پیدا میکند.
در سطوح رسمی متداول این وضعیت در قالب تهدیدهای متقابل بازدارندگی و دفاع صورتبندی میشود، اما در سطحی عمیقتر، نیروی محرک اصلی را باید در نوعی ترس جست وجو کرد که به ندرت به زبان آورده میشود. ترس از افول یا دقیقتر، ترس از بیاهمیت شدن.
قدرتها بیش از آنکه از یکدیگر بترسند، از این میترسند که دیگر نقش تعیین کنندهای در شکل دادن به جهان یا حکمرانی خود نداشته باشند. افول در اینجا صرفا کاهش منابع یا نفوذ نیست، بلکه نوعی فروپاشی معناست. از دست دادن این احساس که ما هنوز مرکز ثقل هستیم، در چنین وضعیتی حتی اقداماتی که از منظر عقلانیت ابزاری پرهزینه یا غیر منطقی به نظر میرسند معنای تازهای پیدا میکنند؛ زیرا آنها را میتوان به عنوان تلاشهایی برای اثبات هنوز بودن فهمید. جنگ در این سطح نه یک انتخاب استراتژیک بلکه پاسخی وجودی به اضطراب نابود شدن است.
با این حال شاید ریشهایترین بحران در جایی حتی عمیق تر قرار دارد؛ در ناتوانی فزاینده در تخیل سیاسی.
مدلهای حکمرانی که امروز بر جهان حاکماند عمدتا محصول شرایطی هستند که دیگر آن شرایط وجود ندارد اما همچنان به کار گرفته میشوند؛ گویی جهان تغییر نکرده است، در حالی که فنآوری، شبکههای ارتباطی و ساختارهای اجتماعی دگرگون شده اند و این یعنی زبان سیاست همچنان در گذشته باقی مانده است. این ناهماهنگی میان واقعیت و ابزارهای فهم آن شکافی ایجاد کرده که به سادگی قابل پر کردن نیست و در چنین شرایطی مسئله دیگر این نیست که سیاستمداران نمیخواهند راهحلهای جدید ارائه دهند، بلکه اغلب نمیتوانند؛ زیرا در چارچوبهایی فکر میکنند که دیگر توان پاسخگویی به مسائل جدید را ندارند. وقتی تخیل سیاسی از کار می افتد آنچه باقی میماند تکرار است. بازتولید الگوهای قدیمی در جهانی که دیگر به آنها پاسخی ندارد و در میان این الگوها جنگ یکی از در دسترسترین و در عین حال مخربترین و پرهزینهترین گزینههاست.
اگر این سه موضوع را در کنار هم قرار دهیم؛ رقابت برای تعریف نظم جهانی ترس از افول و بیاهمیت شدن و ناتوانی در تولید اشکال جدید حکمرانی تصویری شکل میگیرد که در آن جنگ نه به عنوان ابزار بلکه به عنوان ساختاری برای پر کردن خلا معنا ظاهر میشود. در جهانی که آینده نامشخص است و افقهای مشترک فروپاشیدهاند، جنگ نوعی انسجام موقت ایجاد میکند، حتی اگر این انسجام بر پایه تخریب باشد. به این معنا جنگ به چیزی شبیه یک چارچوب جایگزین تبدیل میشود. چارچوبی که به کنشها معنا میدهد به تصمیمات فوریت میبخشد و به زمان جهت بیرونی میدهد بدون آنکه واقعا راهی به بیرون از بحران بگشاید.
در چنین وضعیتی میتوان از چیزی سخن گفت که شاید بتوان آن را تعلیق پایدار نامید حالتی که در آن نه با گذار موقتی بلکه با تثبیت خود تعليق مواجهیم. نظمی که از بین رفته بازنمیگردد و نظمی که باید جای آن را بگیرد هنوز شکل نگرفته است، اما این فاصله دیگر کوتاه مدت نیست بلکه به وضعیتی نسبتا دائمی تبدیل شده است. در این چارچوب بیثباتی دیگر استثنا نیست بلکه به قاعده بدل میشود و جنگ نیز نه به عنوان حادثهای ناگهانی بلکه به عنوان بخشی از این قاعده درک میشود.
اما شاید خطرناکترین پیامد این وضعیت نه خود جنگ بلکه عادی شدن این تعلیق باشد. جوامع ظرفیت بالایی برای سازگاری دارند حتی با شرایطی که در ابتدا غیر قابل تحمل به نظر میرسند. وقتی زندگی در میان بحرانهای مداوم به امری عادی تبدیل شود وقتی نبود آینده دیگر شوک آور نباشد و وقتی پرسش از امکانهای دیگر جای خود را به نوعی پذیرش خاموش بدهد آنگاه با نوعی فروپاشی مواجهیم که نه انفجاری است و نه ناگهانی بلکه تدریجی و تقریبا نامرئی است. این همان نقطهای است که در آن خطر اصلی دیگر در سطح رویدادها نیست بلکه در سطح ادراک و انتظار انسان هاست.
اکنون سوالی که اینروزها در این میان شکل میگیرد شاید ناراحت کنندهتر از آن باشد که به راحتی بتوان از آن عبور کرد. اگر واقعا در جهانی زندگی میکنیم که دیگر قادر به تولید آیندهای قابل تصور نیست، اگر بحران به جای افق ایستاده و جنگ به جای پروژههای جمعی جهت حرکت را تعیین میکند، آنگاه باید پرسید که آیا آنچه ما تجربه میکنیم صرفا مجموعهای از بحرانهای گذراست یا نشانه ورود به نوعی وضعیت تاریخی جدید است که در آن خود امکان خروج از بحران زیر سؤال رفته است. و اگر چنین است آیا جنگها صرفا بازتاب این ناتوانی اند یا به تدریج آن را تثبیت و بازتولید میکنند. و در نهایت اگر سیاست در شکل کنونیاش دیگر قادر به خلق آینده نیست چه چیزی جای آن را خواهد گرفت. آیا این خلا توسط نیروهای اقتصادی و تکنولوژیک پر خواهد شد یا آنچه در پیش است نوعی پراکندگی و بینظمی است که هنوز اسمی برای آن نداریم.
این پرسشها پاسخ سادهای ندارند اما شاید اهمیتشان دقیقا در همین باشد که ما را وادار میکنند از افقهای آشنا فاصله بگیریم و با این امکان مواجه شویم که آنچه در ارتباط با «وضعیت موقت» قبل از شروع جنگ ایران، آمریکا، اسرائیل تصور میکردیم در حال تبدیل شدن به شکل جدیدی از واقعیت است.
صدرا عبدالهی
۱۴۰۵/۰۱/۱۴




نظرها
نظری وجود ندارد.