خوانشی فمینیستی از جنگ در گفتوگو با آزاده کیان
مردانگی نظامیشده و بازتولید سلطه مردسالاری
در دل جنگ، این زنان و شبکههای مراقبت جمعیاند که زندگی را در برابر منطق خشونت حفظ میکنند. آزاده کیان در گفتوگو با رادیو زمانه تشریح میکند چگونه پیوند میان مردسالاری، نظامیگری و سرمایهداری جنگمحور، خشونت را بازتولید میکند و در مقابل، همبستگی و مراقبت جمعی میتواند افقی برای صلحی پایدار بگشاید.

زنی در حال عبور از کنار ساختمانهای مسکونی آسیبدیده در حملات اخیر به شهرک وحدت در کرج، جنوب غربی تهران، در تاریخ ۳ آوریل ۲۰۲۶. عکس: ATTA KENARE / AFP
بسیاری ممکن است جنگ را فقط از منظر اخلاقی موردبررسی قرار دهند اما از رویکرد فمینیستی، نظام جنگی بر همان روابط قدرت و منطق مردسالارانهای بنا شده است که در سطوح دیگر جامعه هم عمل میکند. پژوهشگران فمینیست بر این باورند که جنگ، شکل تشدیدشدهی نظام سلطه است. نظامهای سیاسی که خشونت علیه زنان را عادیسازی کنند میتوانند خشونت علیه «دیگری» را در سطح ملی و بینالمللی هم عادیسازی کنند. خانم آزاده کیان، پروفسور مطالعات جنسیت در پاریس، در گفتوگو با زمانه، از این رویکرد فمینیستی به جنگ میگوید، و از منطق سودآوری جنگ برای تداوم هژمونی مردانگیها.
زهرا باقریشاد ـ بگذارید از مخالفت شما با جنگ شروع کنیم. دلیل مخالفت شما با جنگ که البته به وضعیت کنونی هم مربوط میشود، اما سابقهای طولانیتر و حتی پیش از این جنگ دارد چیست؟
آزاده کیان ـ در مورد جنگ فعلی، یعنی جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، من از همان ابتدا این جنگ را هم غیرقانونی از منظر حقوق بینالملل و هم نامشروع دانستم. حتی از کسانی که، برای مثال، مانند رئیسجمهور فرانسه جنگ را غیرقانونی میدانستند اما در عین حال آن را مشروع تلقی میکردند، در رسانهها انتقاد کردم. من طبعاً با جنگ مخالفم، زیرا جنگ به هیچ وجه اخلاقی نیست. جنگ انسانها را میکشد، زخمی میکند، بیخانمان میسازد و ویرانیهای گستردهای به بار میآورد. اصولاً حقوق انسانهایی را که قربانی جنگ هستند به طور کامل زیر پا میگذارد و این دقیقاً همان چیزی است که امروز در این جنگ شاهد آن هستیم: کشتار مردم، بیخانمانی، و نابودی زیرساختها و ساختارهای اساسی.
البته برخی اندیشمندان غربی، برای مثال، کارل اشمیت، فیلسوف و نظریهپرداز آلمانی، معتقد بودند که جنگ لزوماً غیراخلاقی نیست. از نگاه او، جنگ علیه «دشمن» تعریف میشود و حتی از خشونتهای اجباری در دوران جنگ علیه دشمنان خارجی دفاع میشد. او سیاست را نیز در قالب یک دوگانهی بنیادین میان دوست و دشمن میدید و اساساً به صلح پایدار قائل نبود؛ بلکه سیاست را نوعی جنگ دائمی میفهمید. این را از آن جهت مطرح میکنم که به نظر من، اگر این نظریه را دقیقتر بررسی کنیم، میبینیم که بسیاری از افراد امروز نیز، حتی بدون آنکه نام اشمیت را بدانند، به شکلی ضمنی با این منطق موافقت دارند. یعنی جهان را به «دوست» و «دشمن» تقسیم میکنند و با نگاهی دوگانه یا باینری به آن مینگرند ـ نگاهی که امروز بسیاری، از جمله جمهوری اسلامی، در تقسیم جامعه به خودی و غیرخودی به کار میبرند ـ این میتواند ریشه در همان اندیشهی اشمیتی داشته باشد؛ اینکه سیاست ذاتاً دو قطبی است و جنگ نیز ابزار پیشبرد آن است. در عین حال، یک تعریف کلاسیک از جنگ نیز وجود دارد که جنگ را نوعی تعارض میان دو نیروی متقابل میداند؛ تعارضی که به شیوهای مسالمتآمیز قابل حل نیست، اما نمیتواند حلنشده نیز باقی بماند، و به همین دلیل به جنگ منتهی میشود. در این چارچوب، هدف جنگ نه برقراری عدالت، بلکه برقراری صلح است. اینجا یک تمایز مهم میان عدالت و صلح قائل میشوند. از این منظر، جنگ نتیجهی شکست صلح است، هرچند عدالت بخشی از گفتمان جنگ باقی میماند و از همینجا تقسیمبندی جنگ به «عادلانه» و «ناعادلانه» شکل میگیرد. و هر یک از این حاکمیتها، مطابق همین برداشت رئالیستی از جنگ، برای خود این حق را قائل هستند که جنگِ به اصطلاح «عادلانه»ی خود را پیش ببرند و بهتنهایی تصمیم بگیرند که آیا وارد جنگ با یک دولت یا کشور دیگر بشوند یا نه.
در نتیجه، اگر از این منظر نگاه کنیم، حق جنگ به یکی از جلوههای قدرت حاکمیتی تبدیل میشود. در روابط بینالملل، این منطق را با مفهوم «هر کس برای خودش» میشناسیم. دقیقاً همینجاست که نظریهپردازان فمینیست این رویکرد را بهدرستی فردگرایانه، مردانه و مبتنی بر منطق سلطه توصیف کردهاند.
و اینجاست که نظریهپردازان فمینیستی جنگ را فقط از رویکرد اخلاقی بررسی نمیکنند؟
بله، نظریهپردازان فمینیستی اساساً جنگ را نه صرفاً از منظر اخلاق، بلکه از منظر نقد روابط قدرت بررسی میکنند. از نگاه آنان، جنگ یکی از مصادیق برجستهی روابط قدرت در عرصهی بینالمللی است. فمینیستها رابطهای پیوسته میان خشونت در سطوح مختلف میبینند: خشونت بینالمللی، منطقهای، ملی و حتی خانگی. برای مثال لیس کلی، از مفهوم "استمرار خشونت" سخن میگوید؛ این ایده که اشکال مختلف خشونت از هم جدا نیستند، بلکه به یکدیگر متصلاند. بر این اساس، فمینیستها تأکید میکنند که باید بهطور کلی ساختارهای پدرسالارانه و مردسالاری نظامیشده را نقد کرد و میان اشکال مختلف خشونت، تفاوت ماهوی قائل نشد. چه خشونتی که علیه افراد و گروهها اعمال میشود، چه خشونتی که دولتها علیه یکدیگر به کار میگیرند، همه را باید در چارچوب روابط قدرت و منطق سلطه فهمید. اگر بخواهم به بحث «هر کس برای خودش» در سطح بینالمللی برگردم، به نظر من دونالد ترامپ نمونهای بسیار روشن از این منطق است. او اساساً یک سیاستمدار یکجانبهگراست و به روابط بینالمللی چندجانبه و همکاریهای گروهی باوری ندارد. برای او، قوانین بینالمللی و حقوق بینالملل اهمیت چندانی ندارند؛ آنچه مهم است، تصمیم و ارادهی خود او و دولتش است. امروز نیز این رویکرد را بهوضوح در سیاست آمریکا مشاهده میکنیم. همین امروز صبح، وزیر جنگ آمریکا اعلام کرد که هیچ قانون بینالمللی نباید بر تصمیمات آنان حاکم باشد و هر کاری را که خود صلاح بدانند انجام خواهند داد. یکی از نمونههای روشن این یکجانبهگرایی، به نظر من، خروج آمریکا از توافق هستهای ایران است. در سال ۲۰۱۵، توافقی چندجانبه میان اعضای دائم شورای امنیت سازمان ملل، آلمان و ایران شکل گرفت تا برنامهی هستهای ایران کنترل شود و مسیر دستیابی به سلاح هستهای مسدود بماند. اما آقای ترامپ، پس از انتخاب در سال ۲۰۱۸، بهتنهایی تصمیم گرفت از این توافق خارج شود. این نیز نمونهای بارز از رویکردی است که به قواعد مشترک و توافقات بینالمللی احترام نمیگذارد و آنها را بهسادگی زیر پا میگذارد.
در مقابل، فمینیستها در حوزهی روابط بینالملل بهطور طبیعی از چندجانبهگرایی دفاع میکنند. آنان معتقدند که در نظام بینالمللی، همهی بازیگران، چه دولتها، چه نهادهای مدنی و چه کنشگران اجتماعی در ارتباط متقابل با یکدیگر قرار دارند.
به هرحال فمینیستها به صلحگرایی نیز پایبند هستند. اما رویکرد آنها چه تفاوتی با دیگر صلحگرایان دارد؟
فمینیستها تأکید میکنند که صلح با امنیت یکی نیست. ممکن است یک کشور در وضعیت صلح باشد و با هیچ دولت دیگری در جنگ نباشد، اما زنان، اقلیتهای جنسیتی و گروههای به حاشیه راندهشده در همان جامعه همچنان فاقد امنیت باشند. برای مثال، پدیدهی زنکشی در بسیاری از کشورها، حتی در زمان صلح، رخ میدهد. بنابراین نبود جنگ الزاماً به معنای وجود امنیت نیست. البته همانطور که گفتم، در دوران جنگ، خشونت بهطور کلی افزایش مییابد. ما میدانیم که در خود جنگ، اغلب مردان بیشتری کشته میشوند، اما در دورهی پس از جنگ، این زنان هستند که بیشترین آسیبهای اجتماعی، اقتصادی و روانی را متحمل میشوند. نمونههای آن را میتوان در جنگهای لیبی و افغانستان دید. از همینرو، فمینیستها تأکید میکنند که صلح و امنیت مفاهیمی یکسان نیستند. حتی برخی نظریهپردازان، مانند جین بثکه الشتین معتقدند که خود مفهوم صلح نیز مفهومی پیچیده و حتی مشکوک است؛ زیرا صلح همیشه در نسبت با جنگ تعریف میشود و بدون تصور جنگ، تصور صلح نیز ممکن نیست. و اینجاست که ما با این دوگانگی یا باینریِ جنگ و صلح مواجه میشویم. یعنی فمینیستها میگویند خشونتی که دربارهاش صحبت میکنیم، فقط به زمان جنگ محدود نیست؛ این خشونت در دوران صلح هم وجود دارد. بهویژه یکی از مهمترین اشکال آن، خشونت ساختاری است؛ خشونتی که از طریق نظم جهانی نئولیبرال بر جوامع تحمیل میشود. برای مثال، وقتی دولتها در کشورهای مختلف تحت تأثیر جهانیشدن نئولیبرالی از حوزههای اجتماعی و اقتصادی عقبنشینی میکنند، ما با پیامدهایی مانند بیکاری گسترده، گسترش فقر، رشد بازار سیاه و اقتصاد غیررسمی مواجه میشویم. این تحلیل بهطور مشخص درباره ایران نیز کاملاً صدق میکند. در دوران جنگ، معمولاً کسانی بیشترین آسیب را میبینند که پیش از آن نیز در موقعیتهای شکنندهی اقتصادی قرار داشتهاند؛ کسانی که در اقتصاد غیررسمی، بازار سیاه یا مشاغل ناپایدار فعالیت میکردند. در بازار کار ایران، زنان بخش بزرگی از نیروی کار غیررسمی را تشکیل میدهند و بسیاری از آنان امروز بیکار شدهاند و از فقر رنج میبرند.
از سوی دیگر، فمینیستها تأکید میکنند که جنگ به غلبهی مردانگی نظامیشده منجر میشود و همین مردانگی نظامیشده، خشونت را تشدید میکند. به همین دلیل است که نظریهپردازان صلحطلب و فمینیست معتقدند برای جلوگیری از جنگ، باید ساختارهای نظامی و منطق نظامیگری به چالش کشیده شوند. امروز در جنگ علیه ایران، بهروشنی میتوان این مردانگی نظامیشده را در هر سه سوی درگیری در ایران، آمریکا و اسرائیل مشاهده کرد. ما با نوعی مردانگی نظامیگر روبهرو هستیم که قدرت را از مسیر تهدید، نابودی و نمایش خشونت تعریف میکند. برای مثال، وقتی میگوید «ایران را به عصر حجر بازمیگردانیم»، یا از این سو با زبان تهدید متقابل درباره حمله به زیرساختها و نابودی ساختارهای طرف مقابل سخن گفته میشود، همهی اینها نمونههایی از همین منطق مردانگی نظامیشده هستند. اما اگر بخواهم بحث را جمعبندی کنم، نظریههای فمینیستی بر این نکته تأکید دارند که برای رسیدن به صلح پایدار، ما به عدالت اجتماعی، عدالت جنسیتی و عدالت نژادی نیاز داریم. امنیت واقعی در شرایطی که روابط اقتصادی، سیاسی و زیستمحیطی بر پایهی سلطه و فرودستسازی بنا شده باشند، اساساً ممکن نیست. به بیان دیگر، صلح واقعی و پایدار نمیتواند در بستری از نابرابری و سلطه شکل بگیرد. به همین دلیل، از نگاه فمینیستی، برای ضدجنگ بودن کافی نیست که صرفاً جنگ را از منظر اخلاقی محکوم کنیم. اگر خواهان صلحی پایدار هستیم ـ صلحی که صرفاً روی دیگر جنگ نباشد باید از این دوگانهی سادهی جنگ/صلح فراتر برویم و نابرابریهای اجتماعی و روابط قدرت را به چالش بکشیم. چه این روابط قدرت جنسیتی باشند، چه طبقاتی، نژادی یا سیاسی. همچنین باید با پدرسالاری و مردسالاری، و با فرآوردههای آن، مقابله کنیم؛ از جمله ناسیونالیسم افراطی، بنیادگرایی و اسلامگرایی سیاسی، سرمایهداری نئولیبرال. برای مثال میتوان نمونههایی از این اشکال را در اسرائیل و شکل افراطی ناسیونالیسم، ایران و ساختارهای مردسالار ایدئولوژیک، و امریکا و سرمایهداری نئولیبرال دید. همهی این ساختارها، هم مردانگی خشن را تولید میکنند و هم آن را بازتولید و ترویج میکنند.
نظریههای فمینیستی از مفاهیمی مانند رقابت مردانه و حفاظت مردانه بهعنوان سازوکارهایی یاد میکنند که در شکلگیری، تشدید و پویایی درگیریها و جنگها نقش دارند. همانطور که اشاره شد، مسئلهی مردانگی نظامیشده نیز از منظر فمینیستی یکی از عوامل مهم در تولید و تداوم جنگها و خشونتهای سیاسی است. در نقطهی مقابل این منطق، مفهومی قرار دارد به نام مراقبت جمعی یا مراقبتگری جمعی وجود دارد. این را در تقابل با منطق فردگرایانه و مردسالارانهای که پیشتر دربارهی آن صحبت کردید، منطق «هر کس برای خودش» چطور میتوانید توضیح دهید؟
نظریههای فمینیستی نشان میدهند که آنچه میتواند ما را از منطق «هر کس برای خودش» فردگرایی خشونتزا دور کند، همین شبکههای مراقبت جمعی و همیاری اجتماعی است. در بسیاری از این تحلیلها، این نقش بیشتر به زنان نسبت داده میشود، زیرا در جوامع مختلف، زنان بهطور تاریخی و اجتماعی بیشتر این نقش را بر عهده داشتهاند. این یعنی همان اشکال روزمرهی همیاری، رسیدگی و حمایت متقابل. برای مثال، در شرایط جنگی امروز ایران، وقتی مردم زیر بمباران قرار دارند، این زنان هستند که از کودکان مراقبت میکنند، به آنها توضیح میدهند چه اتفاقی در حال رخ دادن است و تلاش میکنند اضطراب و ترس آنها را کاهش دهند. این دقیقاً نمونهای از مراقبت جمعی است. مراقبت جمعی یعنی به هم رسیدگی کردن؛ یعنی جامعه را نه بر اساس تقسیمبندی دوست و دشمن، بلکه بر پایهی پیوند، همبستگی و مسئولیت متقابل فهمیدن. یعنی حرکت از فردگرایی به سمت جمعگرایی. یعنی تلاش برای خروج از منطق رقابت و سلطه و حرکت به سوی جامعهای که در آن بتوان روابط قدرت را به چالش کشید و نفی کرد. این امر از چه طریقی ممکن است؟ از طریق همیاری، همبستگی و شکستن مرزها و سلسلهمراتبهایی که در همهی جوامع وجود دارند. زیرا همهی جوامع، به درجات مختلف، جوامعی طبقاتی و سلسلهمراتبی هستند؛ سلسلهمراتبهایی که میتوانند جنسیتی، اجتماعی، اقتصادی و طبقاتی باشند. از این منظر، مراقبت جمعی دقیقاً در راستای همان بحث صلح پایدار قرار میگیرد که پیشتر مطرح شد؛ یعنی اینکه اگر بخواهیم به سمت صلحی واقعی حرکت کنیم، باید با نابرابریهای اجتماعی و روابط قدرت مقابله کنیم. در این میان، اقتصادهای نئولیبرال نیز نقش مهمی دارند. اقتصادهای نئولیبرال که امروز بر جهان مسلطاند، بهشدت فردگرا هستند و کمترین اهمیت را برای دولت رفاه و حمایت اجتماعی قائلاند. در نتیجه، ما امروز با شکل دیگری از مردانگی نیز مواجه هستیم؛ مردانگیای که لزوماً مستقیماً نظامی نیست، اما به نظامیگری کمک میکند. میتوان آن را مردانگی بیزنسی یا بورسی نامید. این نوع مردانگی در منطق سود، بازار، سرمایه و منفعت اقتصادی عمل میکند. نمونهی بارز آن را میتوان در آمریکا مشاهده کرد. برای مثال، بسیاری از بازیگران اقتصادی در آمریکا و در سطح بینالمللی از جنگ فعلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، بهویژه از افزایش قیمت نفت، سود میبرند. این هم یکی از اشکال مردانگی هژمونیک معاصر است؛ مردانگیای که نه فقط از مسیر اسلحه، بلکه از مسیر بازار، بورس، صنایع نظامی و منافع سرمایهداری عمل میکند. از آنجا که منافع این ساختارها در تداوم جنگ نهفته است، طبیعی است که صنایع نظامی و شبکههای سرمایهداری مرتبط با آن، جنگطلبی را تقویت و در جوامع مختلف ترویج کنند.




نظرها
نظری وجود ندارد.