ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

متن سخنرانی در کنفرانس استکهلم

استثناگرایی ملی در پرتو جنگ

چرا بخشی از ایرانیان در میانه‌ی جنگ به استقبال مداخله‌ی خارجی می‌روند؟ سهیلا یزدان‌پناه در این مقاله ریشه این رفتار را نه فقط در خشم و سرخوردگی، بلکه در یک روایت تاریخی عمیق‌تر جست‌وجو می‌کند: «استثناگرایی ملی» و خیالِ ایرانیِ «آریاییِ نزدیک به غرب». روایتی که با بازتولید برتری‌جویی و فاصله‌گذاری با «دیگری»، همبستگی را تضعیف کرده و حتی قطب‌نمای اخلاقی را مختل می‌کند ـ در حالی‌که تنها بدیل ممکن، بازاندیشی هویت بر پایه همبستگی و افق «زن، زندگی، آزادی» است.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

تصاویر و ویدیوهایی از ایرانیانی در شهرهای بزرگ کشورهای غربی که پرچم‌های اسرائیل و آمریکا را با شادی تکان می‌دهند و از ترامپ و نتانیاهو می‌خواهند ایران را با حمله‌ی نظامی «نجات» دهند افکار عمومی جهانیان را شگفت‌زده کرده است. همچنین صحنه‌هایی از رقص در خیابان‌ها و قدردانی از این دو چهره برای بمباران ایران بر این شگفتی افزوده است.

خستگیِ انباشته از سال‌ها ستم، کشتار، خشونت، بی‌عدالتی، تحقیر، خرافه‌گستری، بی‌حرمتی، نقض روزمره‌ی حقوق فردی، فقر و تنگدستی، و نیز رخدادهایی چون قتل عام هولناک دی‌ماه در بروز چنین رفتارهایی میان برخی یقیناً بی‌تأثیر نبوده است. اما رقص و پایکوبی بخشی از ایرانیان در دیاسپورا و سپاس از متهمان نسل‌کشی و بزهکارانی چون ترامپ و نتانیاهو در بمباران ایران و مردمانش را نمی‌توان صرفاً همچون واکنشی روانی یا احساسی توضیح داد یا آن را به چیزی شبیه «روان‌پریشی جمعی» در واکنش به ۴۷ سال حاکمیت سرکوبگرانه تقلیل داد.

هدف من در این‌جا توضیح همه‌ی دلایل پیچیده‌ی این رفتار جمعی نیست. تمرکز من بر یکی از زمینه‌های تاریخی است که بستر شکل‌گیری این وضعیت و نیز بحران‌های دیگر، هرچند با ماهیت‌هایی متفاوت، بوده است. به باور من، ایرانیان در دوره‌های مختلف سیاسی هزینه‌های سنگینی برای این گرایش فکری و فرهنگی پرداخته‌اند.

نوشته‌ی حاضر درباره‌ی نگاه ایرانیان به هویت خود است. ابتدا لازم می‌دانم نکته‌ای را برای ایضاح مسئله یادآوری کنم. من در این‌جا درباره‌ی «ایرانیان» و «هویت ایرانی» تا حدی به‌ صورت کلی سخن می‌گویم. روشن است که  تصویری که ارائه می‌دهم تمام واقعیت را در بر نمی‌گیرد و یگانه روایتِ موجود نیست. ما، در سال‌های اخیر، جنبش‌های عدالت‌خواهانه و تکثرگرا  مانند «زن، زندگی، آزادی» را نیز تجربه کرده‌ایم که بیانگر صداها و دورنماهای متفاوت‌ی‌اند. بااین‌حال، گاه برای تحلیل یک مسئله ناچاریم از نوعی ذره‌بین استفاده کنیم؛ یعنی بخشی از واقعیت را برجسته کنیم تا بتوانیم آن را دقیق‌تر بکاویم. این کار ممکن است برخی پدیده‌های دیگر را به حاشیه ببرد، اما به معنای نادیده گرفتن یا کم‌اهمیت دانستن آن‌ها نیست و هدف من نیز چنین چیزی نیست.

تمرکز من در این نوشته بر یک «اسطوره» یا «روایت» ساختگیِ تاریخی است—روایتی که به‌زعم من در شکل‌گیری شرایط کنونی و رساندن ما به این نقطه دخیل بوده است.

طرح مسئله

اجازه بدهید با یک پرسش ساده اما مهم شروع کنم: ما که در ایران به دنیا آمده‌ایم و بزرگ شده‌ایم، خودمان را چگونه معرفی می‌کنیم؟ هویت ملی‌مان را  چگونه تعریف می‌کنیم؟ و «ایرانی بودن» را چگونه هم برای خودمان و هم برای فرزندان‌مان روایت می‌کنیم؟

ندا مقبوله در پژوهشی با عنوان Iranian Americans and the Everyday Politics of Race به سراغ نوجوانانی می‌رود که والدین ایرانی دارند و در آمریکا زندگی می‌کنند. «نژاد» در این مطالعه نقشی اساسی در شکل‌گیری هویت این جوانان دارد، نه فقط در سطح ذهنی بلکه با پی‌آمدهایی کاملاً واقعی از جمله جایگاه آن‌ها در سلسله‌مراتب نژادی و میزان مواجهه‌شان با تبعیض.

مقبوله نشان می‌دهد که نوجوانان ایرانی امریکاییِ شرکت‌کننده در تحقیق با نوعی  تناقض روبه‌رو هستند. از یک سو، در زندگی روزمره‌ی خود در آمریکا، به‌ دلیل رنگ پوست و ظاهر و پیشینه‌ی مهاجرتی، به‌ طور ملموس با نژادپرستی مواجه می‌شوند. از سوی دیگر، خود را، بر اساس روایت‌های خانوادگی و نوع تربیت، «سفید» و «آریایی» می‌دانند، آن‌هم متأثر از تصوری درباره‌ی ایران پیش از قدرت‌گیری حکومت اسلامی که تمدنی کهن و اصیل و قابل احترام بود. در نتیجه، خود را ممتاز و متمایز از بسیاری از دیگر گروه‌های مهاجر در آمریکا تصور می‌کنند.

این تناقض می‌تواند به نوعی سردرگمی هویتی و محدود‌شدن درک از موقعیت اجتماعی بینجامد؛ وضعیتی که هم ظرفیت مواجهه با نژادپرستی را تضعیف می‌کند و هم از امکان شکل‌گیری همبستگی با دیگر گروه‌های تحت تبعیض می‌کاهد.

این روایت برای ما چندان ناآشنا نیست. بسیاری از ما با این روایت—یا این اسطوره—زندگی کرده‌ایم و، اگر صادق باشیم، در بازتولید آن نیز نقش داشته‌ایم. در این روایت، ما ایرانیان اغلب خود را «سفیدپوست» می‌دانیم، در تمایز با آنچه «مردمان» جهان سوم یا جنوب جهانی نامیده می‌شود. این خودفهمی بر این باور استوار است که ما واقعاً سفید پوست هستیم. بااین‌حال، «سفید» دانستنِ خود هم‌زمان شیوه‌ای است برای مرزبندی و فاصله‌گذاری با غیر سفیدها و غیراروپایی‌ها و کسانی که در نظم نابرابر جهانی در موقعیتی فرودست قرار داده می‌شوند. این خودفهمی یا درک از خود با این تصور همراه است که ما ملتی استثنایی و متمایز هستیم، با تمدنی برتر، تاریخی باشکوه و فرهنگی غنی.
در چنین چارچوبی، «ایرانی بودن» به‌ صورت نوعی همزادپنداری با اروپایی‌بودن فهمیده می‌شود.

«آریایی بودن» و هندواروپایی بودن زبان فارسی را سندی برای این نزدیکی تلقی می‌کنند. این روایت، چه مستقیم و چه غیرمستقیم، نوعی هم‌سویی با «سفید» اروپایی را بازتولید می‌کند. بدین‌ترتیب، فاصله‌گذاری با "دیگران"—به‌ویژه همسایگان، خصوصاً عرب‌ها، مسلمانان و تیره‌پوستان—تقویت می‌شود.

در چارچوب همین هویتِ به‌اصطلاح «آریایی» و نزدیک به اروپا، نزدیک به ۱۴ قرن حضور اسلام در ایران، همراه با تأثیرات زبانی و فرهنگی و دانشیِ عرب، عمدتاً به چشم عناصری بیگانه و ناسازگار با «ذات واقعی» ایران نگاه می‌شود.

رضا ضیاء ابراهیمی در پژوهش خود با عنوان Emergence of Iranian Nationalism: Race and the Politics of Dislocation («پیدایش ناسیونالیسم ایرانی: نژاد و سیاست بی‌جاسازی») نشان می‌دهد که این نوع نگاه چگونه در اواخر قرن نوزدهم میلادی— مقارن با اوایل قرن سیزدهم هجری شمسی — در مواجهه با ایدئولوژی‌های نژادی اروپایی و پروژه‌های امپریالیستی شکل گرفت و بعدها، در دوره‌ی پهلوی، از طریق نظام آموزشی و سیاست‌های فرهنگی و ایدئولوژی رسمی دولت تثبیت و بازتولید شد.

در تحلیل ضیاء ابراهیمی، روایت رایج درباره‌ی «تهاجم عرب» و «سقوط ایران» ریشه در نه سنت‌های کهن ایرانی، بلکه تحولات فکری دوره‌ی مدرن دارد. این روایت در قرن نوزدهم و در بستر مواجهه‌ی ایران با برتری نظامی و اقتصادی اروپا شکل گرفت؛ دوره‌ای که شکست‌ها و مداخلات خارجی، نخبگان ایرانی را با این پرسش بنیادین مواجه ساخت که چرا ایران از اروپا عقب مانده است.

در پاسخ به این بحران، نوعی ناسیونالیسم جدید شکل گرفت که، به‌ گفته‌ی ضیاء ابراهیمی، عمیقاً متأثر از ایده‌های نژادپرستانه‌ی اروپایی در قرن نوزدهم بود، اندیشه‌هایی که جهان را به «آریایی» و «سامی» تقسیم می‌کردند و در شکل‌گیری ایدئولوژی‌هایی چون نازیسم نیز نقش داشتند. در این چارچوب، ایران در سوی «آریایی» قرار گرفت و به‌مثابه‌ی نزدیک‌تر به اروپا بازنمایی شد.

در پرتو چنین چارچوبی، گذشته‌ی ایران به‌ نحوی خاص بازتعریف شد: ایرانِ پیش از اسلام همچون دوره‌ای طلایی و اوج تمدن تصویر شد اما ورود اسلام و اعراب همچون نقطه‌ی عزیمت افول. چنین روایتی امکان می‌داد که علل ضعف ایران نه در پویایی‌های درونی، بلکه در قالب یک «دیگریِ بیرونی» تبیین شود.

در این روند، روشنفکرانی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی نقش مهمی در بسط و تثبیت این چارچوب ایفا کردند. آنان، با تأکید بر شکوه ایران پیش از اسلام و نقد شدید اسلام و اعراب، این روایت را به‌تدریج به بخشی از گفتمان ملی‌گرایانه بدل ساختند.

این چارچوب فکری به‌مرور در روایت‌های ملی ادغام شد و هم‌زمان با شکل‌گیری دولت-ملت مدرن در دوره‌ی قاجار تثبیت یافت. در این فرآیند، نه‌تنها نوعی نزدیکی به «سفیدی» اروپایی بازتولید شد، بلکه از طریق مرزبندی و فاصله‌گذاری با دیگران—به‌ویژه همسایگان، خصوصاً عرب‌ها—تقویت نیز گردید.

در نتیجه، ناسیونالیسم مدرن ایرانی بر نوعی خوانش نژادمحور از تاریخ استوار شد، خوانشی که در آن اسلام و اعراب نه همچون بخشی از تاریخ چندلایه و پیچیده‌ی ایران بلکه در نقش و عامل «انحراف» از مسیر مفروض آن بازنمایی شدند. از این منظر، این روایت را می‌توان نه بازتابی از گذشته‌ی تاریخی، بلکه محصول شرایط خاص دوره‌ی مدرن و درونی‌سازی ایده‌های نژادی اروپایی دانست.

برای من، که حوزه‌ی تاریخ ایران را تخصصی نکاویده‌ام، تعیین دقیق زمان شکل‌گیری این تصور استثناگرایانه از هویت ملی—این‌ که آیا باید آن را به اواخر دوره‌ی قاجار نسبت داد یا پیش‌تر—چندان روشن نیست. بااین‌حال، مستقل از این تعیین زمانی، به نظر می‌رسد که این تصور در طول دوره‌ی مدرن تداوم یافته و در شکل‌دهی به روابط اجتماعی درون ایران، و نیز نحوه‌ی مواجهه‌ی آن با «دیگران» در سطوح منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، نقش مهمی ایفا کرده است.
 
یکی از پی‌آمدهای این شیوهه‌ی بازخوانی تاریخ و فهم هویت همانا تکوین گرایشی پایدار و گزینشی در این روایت است؛ گرایشی که تبیین بحران‌ها، نارسایی‌ها و کاستی‌ها را بیش از آن‌ که به پویایی‌های درونی و مسئولیت‌های داخلی و ساختاری نسبت دهد، به عوامل بیرونی ارجاع می‌دهد. این گرایش را می‌توان به‌مثابه‌ی الگویی تکرارشونده در نحوه‌ی روایت ایرانیان و روشنفکران ایرانی از شکست‌ها و گسست‌های تاریخی نیز ردیابی کرد، به‌ویژه در نسبت با اقوامی که در تقابل با «پارسِ آریایی» به‌مثابه‌ی «غیرمتمدن» بازنمایی می‌شوند.

در همین چارچوب، آنچه اهمیت دارد، ماهیت گزینشی این روایت است؛ روایتی که از یک سو این بحران‌ها را به «دیگریِ» غیرمتمدنِ منطقه‌ای نسبت می‌دهد و، از سوی دیگر، استثمار، بهره‌برداری، سوءاستفاده و فجایعی را که قدرت‌های مسلطِ غربی بر ایران تحمیل کرده‌اند، لاپوشانی کرده و بدین‌ترتیب، آن‌ها را از دایر‌ه‌ی انتقاد و مسئولیت خارج می‌سازد.

زهرا عدالتی و مجید ایمانی در مقاله‌ی «Imperial Wars and the Violence of Hunger: Remembering and Forgetting the Great Persian Famine 1917–1919» قحطی بزرگ ایران (۱۹۱۷–۱۹۱۹) را در بستر جنگ جهانی اول تحلیل می‌کنند؛ دوره‌ای که ایران به عرصه‌ی حضور نیروهای بریتانیا، روسیه و عثمانی تبدیل شد و این نیروها با مصادره‌ی غلات و اختلال در توزیع، قحطی را به بحرانی انسانی و ساخته‌شده بدل کردند. در این میان، بریتانیا با بهره‌گیری از برتری اقتصادی و سیاسی، نقشی ساختاری‌تر در تشدید بحران ایفا کرد. با وجود مرگ حدود ۸ تا ۱۰ میلیون نفر-  یعنی۴۰ تا ۵۰ درصد جمعیت ایران در ان زمان -   این فاجعه‌ی عظیم هولناک در دوره‌ی پهلوی ۱۹۲۵–۱۹۷۹ به‌طور نظام‌مند از حافظه‌ی رسمی حذف شد.

دولت پهلوی، در چارچوب پروژه‌ی ملت‌سازی و مدرن‌سازی، تاریخ را به‌ گونه‌ای بازنویسی کرد که بر شکوه ایران باستان و تداوم ملی تأکید داشته باشد، زیرا برجسته‌سازی قحطی می‌توانست نه‌تنها نقش قدرت‌های امپراتوری—به‌ویژه بریتانیا—بلکه پیوندهای سیاسی و میزان وابستگی این دولت به آن‌ها را نیز آشکار سازد و، بدین‌ترتیب، هم روایت مطلوب از یک دولت مستقل و قدرتمند را به چالش بکشد و هم مشروعیت آن را تضعیف کند.
ازاین‌رو، این قحطی هولناک نه‌تنها در روایت‌های رسمی جایگاهی نیافت بلکه، به‌ دلیل ناهمخوانی این فاجعه با روایت مسلط از یک ملت استثنایی و دولت قدرتمند، از نظام آموزشی و حافظه‌ی عمومی نیز حذف شد. بنابراین، فراموشی این فاجعه را باید نه صرفاً غفلت تاریخی، بلکه نتیجه‌ی مستقیم سیاست‌های حافظه و ملاحظات قدرت در دوره‌ی پهلوی دانست.

گفتمان استثناگرایی ملی ـ سردرگمی هویتی

هویت ملی استثنا گرایانه در ایران را می‌توان تلاشی برای جست‌وجوی یک «ایرانِ خیالیِ آینده در گذشته» دانست؛ بازگشتی مداوم به شکوه ایران باستان—به‌ویژه دوره‌ی هخامنشی و چهره‌هایی مانند کوروش—یا بازنمایی عظمت ایران در دوران پهلوی. این روایت تاریخی نه بازتابی کامل از گذشته بلکه نوعی تاریخ‌سازی گزینشی است که با برجسته‌سازی بخش‌هایی خاص و نادیده‌گرفتن یا به‌حاشیه‌راندن بخش‌های دیگر شکل می‌گیرد.

در سطح داخلی، این گفتمان با منطقی مرکزگرا و نابرابر و سلسله‌مراتبی چنان درهم‌تنیده است که «فارس‌بودن» به‌مثابه‌ی هسته‌ای «اصیل» برای هویت ملی تثبیت می‌شود و، از این طریق، پیوندی مستقیم میان ایران معاصر و ایرانِ باستانِ آریایی برقرار می‌گردد. در این چارچوب، اقوام و ملل گوناگون ساکن ایران—از جمله کردها، عرب‌ها، بلوچ‌ها، ترک‌ها، لرها و دیگران—نه‌تنها در روایت مسلط ملی به حاشیه رانده می‌شوند، بلکه در عمل نیز با اشکال متعددی از نابرابری‌ها و محدودیت‌ها در سطوح سیاسی، اقتصادی و فرهنگی مواجه می‌گردند.

در سطح جهانی و منطقه‌ای، این گفتمان با مکانیزمی مشابه و در قالب حرکتی دوگانه شکل می‌گیرد: از یک‌سو، با همزادپنداری با «غرب سفید»  در پی کسب مشروعیت و اعتبار و پذیرش در نظمی نژادی و سلسله‌مراتبیِ جهانی است؛ و از سوی دیگر، با فاصله‌گیری و مرزبندی با «دیگریِ نزدیک»—به‌ویژه عرب‌ها و مسلمانان منطقه— می‌کوشد , موقعیت ممتاز و برتر خود در سطح منطقه را جلوه دهد و تثبیت کند.

دین‌ترتیب، استثناگرایی ملی ایرانی از یک‌سو از طریق فاصله‌گذاری با «دیگریِ منطقه‌ای» و ادعای برتری بر آن، در پی القای موقعیتی ممتاز برای خود است؛ و از سوی دیگر، با ادعای خویشاوندی با «غربِ سفید»، در پی کسب اعتبار از آن‌هاست—حتی با پذیرش تمامی هزینه‌های آن—و ابایی از تمکین و قرار گرفتن در موقعیتی تبعی در قبال آن‌ها ندارد.

این دوگانگی نه تصادفی، بلکه بخشی از منطق درونی این گفتمان است.

مسئله در این چارچوب نه صرفاً مضمون این ملی‌گرایی بلکه کارکرد آن است: نوعی ملی‌گراییِ کاذب که نه در خدمت دفاع از منافع ملی بلکه به‌مثابه‌ی سازوکاری برای موقعیت‌یابی در نظمی نابرابر عمل می‌کند. این ملی‌گرایی از یک‌سو با قرار دادن خود در موضعی برتر نسبت به اعراب، ترک‌ها و مسلمانان—حتی درحالی‌که خود نیز در همین افق دسته‌بندی می‌شود—در پی بازتولید برتری منطقه‌ای است؛ و از سوی دیگر، در مواجهه با «غربِ سفید» قدرتمند، فاقد موضعی انتقادی و مستقل بوده و در قالب تمکین و انطباق به جست‌وجوی پذیرش و اعتبار از سوی آن‌ها روی می‌آورد.
بدین‌سان، با شکلی از ملی‌گراییِ کاذب مواجه‌ایم که به‌ جای صیانت از منافع و شأن ملی در جهت تثبیت جایگاهی وابسته و نابرابر در نسبت با یک مرکز قدرت عمل می‌کند.

این منطق، فراتر از سطح گفتمان، در نحوه‌ی صورت‌بندی مرزهای اخلاقی و انسانی نیز بازتاب می‌یابد. متاسفانه، این گفتمان نژادمحور در پیوند با نیاز به فاصله‌گیری از جمهوری اسلامی—و نیز در واکنش به بهره‌برداری ابزاری این رژیم از ایده‌ی «دفاع از مسلمانان»، که در عمل در خدمت پیشبرد منافع سیاسی‌اش در منطقه قرار دارد—در میان بخشی از ایرانیان، چه در داخل و چه در دیاسپورا، به تضعیف قطب‌نمای انسانی و اخلاقی در آن‌ها انجامیده است.
به‌عبارت دیگر، در این چارچوب اصولاً مرزبندی سیاسی با جمهوری اسلامی به‌تدریج از سطح نقد یک نظام سیاسی فراتر رفته و به مرزبندی فرهنگی و هویتی با آنچه این رژیم از آن با عنوان «مسلمانان» و «اعراب» یاد می‌کند، گسترش می‌یابد. در نتیجه، فاصله‌گیری از جمهوری اسلامی با فاصله‌گیری از مسلمانان و اعراب درهم می‌آمیزد و به یک موضع هویتی بدل می‌شود.

در این میان، سکوتِ تأمل‌برانگیز و در عین حال تکان‌دهنده‌ی بخشی از ایرانیان در برابر کشتار کودکان در غزه و نیز عدم مخالفت با اخراج صدها هزار افغانستانی از ایران پس از جنگ دوازده‌روزه را می‌توان دو نمونه‌ی متأخر از این منطق دانست.

چرا باید در میانه‌ی این جنگ بسیار هولناک از هویت ایرانی سخن بگوییم؟

دیدن و به‌رسمیت‌شناختن مسئله آن‌گونه که هست، نخستین گام در مسیر جست‌وجوی راه‌حل و امکان هر گونه مداخله‌ی موثر است. همان‌گونه که بسیاری از ما واقفیم، در برهه‌ای خطیر از تاریخ به‌ سر می‌بریم. نظام جهانی در وضعیتی متشنج، در گسستی ساختاری  و آینده‌ای ناروشن قرار گرفته است؛ وضعیتی برآمده از انباشت بحران‌های متکثر چون بحران اقلیمی، تشدید جنگ‌ها و خشونت‌های سازمان‌یافته، گسترش نابرابری، تضعیف و  فروپاشی نهادها و توافق‌های بین‌المللی، و نیز بحران‌های اخلاقی همراه با تقویت گرایش‌های نیهیلیستی. این‌ها نه پدیده‌هایی منفرد بلکه روندهایی درهم‌تنیده‌اند که طی دهه‌های گذشته شکل گرفته و در سال‌های اخیر با شدتی فزاینده عیان شده‌اند. حاصل این وضعیت، به‌ مخاطره افتادن بقای بخش بزرگی از مردمان این کره‌ی خاکی است. شاید کشتار غزه را بتوان پرده‌ی اول  از آغاز دوره‌ای دانست که اکنون با آن مواجه‌ایم.

در حاشیه − برای مردم ایران البته دست‌وپنجه نرم کردن با و تلاش برای خلاصی از جمهوری اسلامی نزدیک به  نیم قرن خود بحرانی فرساینده و تمام‌نشدنی بوده است.

عروج فاشیسم و قدرت‌گیری و تسلط راست افراطی در جهان، به سردمداری اسرائیل و آمریکا در زمان حاضر، بی‌تردید اوج و برآیند این بحران‌هاست. هرچند در این‌جا مجالی برای بررسی علل این عروج—به‌مثابه‌ی بحرانی سیاسی‌ـ‌اقتصادی در سرمایه‌داری و نشانه‌ای از دگرگونی در نظم جهانی—وجود ندارد، اما آنچه موضوع این نوشته است، چگونگی تبلور این روند در بستر ایران است. به‌ طور مشخص، روایت «ایرانیِ فارسِ سفید و آریایی» که امروز با پرچم پهلوی بازنمایی می‌شود، همچون شکلی از فاشیسم ایرانیِ همسو با ترامپ و صهیونیسم، به عاملی برای سوق دادن ایران و منطقه به‌ سوی شرایطی هرچه خطرناک‌تر بدل شده است.

آریایی‌های عظمت‌طلبِ پهلوی گرا، به نام گریز از بنیادگرایی اسلامی، نه‌تنها در برابر هرگونه سیاست رهایی‌بخش بدیلی ناتوان مانده‌اند، بلکه در تناقضی آشکار دست یاری به‌ سوی نیروهایی دراز کرده‌اند که خود تجلی اشکال دیگری از بنیادگرایی و خشونت سازمان‌یافته‌اند. آنان با طلب حمایت از نیروهای امپریالیستی و جنایتکاران جنگی و با دعوت به جنگ و ویرانی ایران به عاملانی حقیر در خدمت منافع اسرائیل و بنیادگرایان یهودی—به رهبری چهره‌هایی چون نتانیاهو و بن‌گویر—تبدیل شده‌اند؛ نیروهایی که رویداد هفتم اکتبر را به‌مثابه‌ی بهانه‌ای برای نسل‌کشی فلسطینیان و پیشبرد پروژه‌ی چهار هزار ساله‌ی «اسرائیل بزرگ» به کار گرفته‌اند. 

یا برای بمباران ایران، از  ترامپ، جنبش «ماگا» و چهره‌هایی مانند پیت هگزث، لیندسی گراهام و جی‌.دی. ونس قدردانی می‌کنند—کسانی که سیاست و جنگ را با ارجاع به ایمان دینی و وعده‌های آخرالزمانی مشروعیت می‌بخشند. این هم‌سویی به‌روشنی نشان می‌دهد که چگونه ادعای گریز از بنیادگرایی در عمل به هم‌پیمانی با صورت‌بندی‌های دیگر آن می‌انجامد.

در این چارچوب، این روند در بستر ایران نیز به شکلی خاص بازتولید می‌شود. پهلوی پروژه اسرائیل است؛ نه  به این معنا  که اسرائیل روی قدرت پهلوی در آینده ایران سرمایه گذاری کرده ، بلکه به این دلیل که با همکاری بخش‌هایی از بدنه جدا شده از جمهوری اسلامی و نوعی مهندسی سیاسی، به‌عنوان پلی برای پیشبرد اهداف خود تعریف شده است. از منظر برخی ایرانیان پهلوی‌گرا، پهلوی یک آلترناتیو فاشیستی «مناسب» برای شرایط کنونی و برای به‌دست گرفتن قدرت از جمهوری اسلامی است. در مقابل، برای اسرائیل، پهلوی ابزاری مطیع برای تسهیل حذف جمهوری اسلامی، پایان دادن به تهدیدات آن و پیشبرد هدف بزرگ‌تر، یعنی متلاشی کردن ایران به عنوان یک قدرت بزرگ در منطقه و جایگزینی خود با ان.

در عین حال، تردیدی نیست که بخشی از جامعهٔ ستم‌دیده، خسته و فرسودهٔ ایران—که سال‌ها در تاریکی دیکتاتوری زیسته و تحملش از گفتمان‌های رنگ‌باختهٔ «ضد استکباری» و «مستضعف‌دوستانه» جمهوری اسلامیِ فاسد و آنچه نمایندگی می‌کند به سر آمده است—در بن‌بستی که در آن گرفتار آمده، با از دست دادن قطب‌نمای منافع ملی و تا حدودی اخلاقی خود، در پذیرش پهلوی نقش داشته است.

همان‌گونه که در این نوشته تلاش کرده‌ام نشان دهم، روایت «ایرانِ فارسِ سفید و آریایی»—با گرایش‌های استثناگرایانه‌اش—بر یک تناقض درونی استوار است: از یک‌سو برتری‌جویی نسبت به اقوام و ملل داخلی و مردمان هم‌سرنوشت در منطقه را بازتولید می‌کند و از سوی دیگر، در هم‌ذات‌پنداری با «غربِ سفید» و جست‌وجوی پذیرش از سوی آن، به‌عنوان تجلی احساس حقارت، فرودستی و حتی گرایشی به تسلیم، خود را نشان می‌دهد. چنین رفتار و روشی، در شرایطی که هم برای براندازی جمهوری اسلامی و هم در برابر جنگ‌های تجاوزکارانهٔ امپریالیستیِ اسرائیل و آمریکا، بیش از هر زمان دیگری به همبستگی و انسجام میان گروه‌های مختلف مردم—چه درون ایران و چه در سطح منطقه—نیاز است، نه‌تنها ناکارآمد، بلکه ویرانگر و تضعیف‌کنندهٔ هرگونه افق رهایی‌بخش است 

در پایان، این سرنوشت محتوم ما و مردمان این سرزمین نیست. آنچه می‌تواند افق دیگری بگشاید، همبستگی، احترام متقابل و تلاش برای دستیابی به زندگی‌ای  مبتنی بر کرامت و حرمت انسانی است. این همان هسته‌ای است که در جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز شکل گرفت—جایی که حس هم‌سرنوشتی میان اقوام و ملیت‌های مختلف در ایران بار دیگر امکان‌پذیر شد و خود را به‌مثابه بدیلی واقعی نشان داد.

از این‌رو، بازبینی هویت ایرانی و بازساختن محتوای آن بر پایه افق‌ها، ارزش‌ها و مطالبات «زن، زندگی، آزادی»، نه‌تنها یک انتخاب، بلکه مسئولیتی است که بر عهده ما قرار دارد.

منابع:

Edalati, Z., & Imani, M. (2024). Imperial wars and the violence of hunger: remembering and forgetting the Great Persian Famine 1917–1919. Third World Quarterly, 45(2), 350–366. https://doi.org/10.1080/01436597.2023.2221183

Maghbouleh, N. (2017). The limits of whiteness: Iranian Americans and the everyday politics of race. Stanford University Press.

ZIA-EBRAHIMI, R. (2016). The Emergence of Iranian Nationalism: Race and the Politics of Dislocation. Columbia University Press. http://www.jstor.org/stable/10.7312/zia-17576

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • باران

    خیلی خوب بود. ممنون از شما. گر چه مشکل بسیار بزرگ این است که این جریان فاشیستی به شدت ضد روشنفکری است و بنابرین چنین مقالاتی از دید آنها - عاملانه و عامدانه - دور خواهد ماند. مبارزه با این جریان بسیار بسیار پیچیده است.